شعر آخر

شاعر: حسنا محمدزاده

14 دی 1391 | 4238 | 0

 

داغ پریدن سوی تو روی پرم ماند

اشکی شد و در بهت چشمان ترم ماند

 

یک دل برایم مانده بود از دار دنیا

آن هم زغالی شد که در خاکسترم ماند

 

با هر نفس مشت مرا وا کرد  ، عشقت

رد نفس هایت کنار دفترم ماند

 

از خواب خرگوشی پریدم ناخود آگاه

دست تو اما تا ابد زیر سرم ماند

 

باید بپوشم خرقه ی صوفیگری را

رسم ریاضت ، با تو روی کشورم ماند

 

پایان شاعر بودنم جشنی شد اما

داغ تو پشت دست شعر آخرم ماند 

*

یک روز می گویند : مفقود الاثر شد

یک نامه و یک شاخه گل ...

                                      در سنگرش ماند.

 

داغ پریدن سوی تو روی پرم ماند

اشکی شد و در بهت چشمان ترم ماند

 

یک دل برایم مانده بود از دار دنیا

آن هم زغالی شد که در خاکسترم ماند

 

با هر نفس مشت مرا وا کرد  ، عشقت

رد نفس هایت کنار دفترم ماند

 

از خواب خرگوشی پریدم ناخود آگاه

دست تو اما تا ابد زیر سرم ماند

 

باید بپوشم خرقه ی صوفیگری را

رسم ریاضت ، با تو روی کشورم ماند

 

پایان شاعر بودنم جشنی شد اما

داغ تو پشت دست شعر آخرم ماند 

*

یک روز می گویند : مفقود الاثر شد

یک نامه و یک شاخه گل ...

                                      در سنگرش ماند.

حسنا محمدزاده

  • متولد:
  • محل تولد: کاشان
  • مهندسی الکترونیک
  • قلب قلم
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 3.6 با 5 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.