کتیبه

شاعر: نغمه مستشارنظامی

18 دی 1391 | 1930 | 1

هنوز هم ما را می کنند نقاشی
به روی گلدانها،بر سفال،بر کاشی
گمان کنم که بهار است ، توی یک باغیم
تو روی موی بلندم شکوفه می پاشی!
و سالهاست که تزیین خانه ها شده ایم
بدون هیچ توقع ،بدون پاداشی

و سالهاست که تصویر می شود تکرار
همان من و تو، همان آسمان، درخت، بهار
تو ایستاده ای و تکیه داده ای به درخت
نشسته ام من و لبخند می زنم انگار
به مردمان پس از ما که قصه ما را
شنیده اند و نفهمیده اند،صدها بار

به خنده هاشان خندیده ایم ساعتها
به خنده های صمیمانه یا حسادت ها
نگاه عاشق من با نگاه عاشق تو
هنوز هم دارد حرف ها، حکایت ها
و چشمهامان ما را رسانده اند به هم
فراتر از همه رسم ها و عادت ها!

که قرنهاست من و تو مسافریم عزیز
و با تمام زمانها معاصریم عزیز!
که هر زمان، هر جا عطر عشق می آید
بدون آنکه بدانیم حاضریم عزیز
بدون آنکه بدانند می رسیم به هم!
بدون آنکه بخواهیم شاعریم عزیز!

گرفته اند مرا از تو! سرنوشتم بود!
تویی که دیدارت مژده بهشتم بود
نگاه کردی و گفتی : (دلم گرفته!) همین!؟
جواب هر چه برایت غزل نوشتم بود؟!
اگر برای تو من را نخواسته ست چرا
کتیبه های تو بر روی خشت خشتم بود؟!

کتیبه ها، من و تو در بهار نقاشی
هنوز روی سر من شکوفه می پاشی!
و سالهاست که رازی غریب مردم را
کشانده سمت دو تا چشم خیس بر کاشی
و من... فقط من ازین راز کهنه باخبرم
که تو کتیبه شدی تا کنار من باشی!

نغمه مستشارنظامی

هنوز هم ما را می کنند نقاشی
به روی گلدانها،بر سفال،بر کاشی
گمان کنم که بهار است ، توی یک باغیم
تو روی موی بلندم شکوفه می پاشی!
و سالهاست که تزیین خانه ها شده ایم
بدون هیچ توقع ،بدون پاداشی

و سالهاست که تصویر می شود تکرار
همان من و تو، همان آسمان، درخت، بهار
تو ایستاده ای و تکیه داده ای به درخت
نشسته ام من و لبخند می زنم انگار
به مردمان پس از ما که قصه ما را
شنیده اند و نفهمیده اند،صدها بار

به خنده هاشان خندیده ایم ساعتها
به خنده های صمیمانه یا حسادت ها
نگاه عاشق من با نگاه عاشق تو
هنوز هم دارد حرف ها، حکایت ها
و چشمهامان ما را رسانده اند به هم
فراتر از همه رسم ها و عادت ها!

که قرنهاست من و تو مسافریم عزیز
و با تمام زمانها معاصریم عزیز!
که هر زمان، هر جا عطر عشق می آید
بدون آنکه بدانیم حاضریم عزیز
بدون آنکه بدانند می رسیم به هم!
بدون آنکه بخواهیم شاعریم عزیز!

گرفته اند مرا از تو! سرنوشتم بود!
تویی که دیدارت مژده بهشتم بود
نگاه کردی و گفتی : (دلم گرفته!) همین!؟
جواب هر چه برایت غزل نوشتم بود؟!
اگر برای تو من را نخواسته ست چرا
کتیبه های تو بر روی خشت خشتم بود؟!

کتیبه ها، من و تو در بهار نقاشی
هنوز روی سر من شکوفه می پاشی!
و سالهاست که رازی غریب مردم را
کشانده سمت دو تا چشم خیس بر کاشی
و من... فقط من ازین راز کهنه باخبرم
که تو کتیبه شدی تا کنار من باشی!

نغمه مستشارنظامی

نغمه مستشارنظامی

  • متولد:
  • محل تولد: کرج
  • کارشناسی ارشد منابع طبیعی
  • یک جرعه غزل
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.44 با 9 رای


نظرات

بهلول حبیبی زنجانی
18 دی 1391 03:54 ب.ظ
مرحبا خانم نغمه
طبعتان روان و قلمتان مانا