آی باران بگیر دستم را

شاعر: محمدرضا عبدالملکیان

22 تیر 1393 | 514 | 0
دفتری خالی ام، چه بی معنا!
مانده ام در حصار خود تنها
 
و سرانگشت روشن باران
خط سبزی نمی کشد اینجا
 
سطری از آفتاب با من نیست
و مرورم نمی کند دریا
 
تا کجا نانوشته خواهم ماند
در کتابِ ستاره و صحرا
 
و کسی نیست پشت چشمانم
و کسی از قبیله ی لیلا
 
چه شد آن پا به پای دل رفتن
چشم درچشمِ روشن فردا
 
چه شد آن دست های بارآور
و چنین پاکشیدن از گل ها
 
و شقایق مرا نمی خواند
و صدایم نمی کند افرا
 
پای باران نمی رسد تا من
دستِ دریا نمی زند در را
 
من چنین نیستم، نمی خواهم
که بیفتم به پای خود از پا
 
و درختی نمی شود تسلیم
آی باران بگیر دستم را
 
برسانم به واپسین لبخند
بتکانم در اولین دریا

محمدرضا عبدالملکیان

  • متولد:
  • محل تولد: نهاوند

نظرات

نام

ایمیل

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.