هستي ام را به راهت فنا کن!

شاعر: غلامرضا شکوهی

11 مرداد 1393 | 724 | 0


اي حديث قلم را بهانه!
شعرِ ديباچه ي عاشقانه!

باغ اگر روحِ سبزينه دارد
از تبارِ تو دارد نشانه

از بهارِ حضور تو آموخت
گل، الفباي سرخ ترانه

پشت نجواي سبزِ درختان
مي زند شعرِ شادي، جوانه

قصه ي سجده ي کهکشان را
گوش جانت شنيده ست يا نه؟

سر زد از آسمانِ ولايت
آفتابِ بلند آشيانه

با شکوهِ شب افروزِ خورشيد
عشق، از قلبِ محراب جوشيد

اي عطش! روح باران، مبارک!
خنده ي گل به ياران، مبارک

روي لب هاي خشک بيابان
بوسه ي چشمه ساران،  مبارک

بر سکوتي که در دشت جاري ست
نغمه ي جويباران، مبارک

بر لبِ صخره هاي عطشناک
ريزشِ آبشاران، مبارک

بر تنِ سبزِ دشتِ نيايش
نبض آيينه داران، مبارک

عشق، آيين ديگر پذيرفت
زندگي، رنگ باور پذيرفت

کوچه را باز با گل ببنديد!
باغ را بهرِ بلبل ببنديد!

روي آبي ترين آسمان ها
مثل رنگين کمان، پل ببنديد!

باز بر شانه ي روشن روز
گيسواني ز سنبل ببنديد!

مثل خورشيد، باغِ نظر را
در مسيرِ تکامل ببنديد!

همچو زنجير، بر پاي دل ها
رشته اي از توکل ببنديد!

بر حريمِ نگاه خود از شوق
چلچراغِ توسل ببنديد!

عشق، در روحِ سجّاد جاري ست
شب، ز فانوس کويش فراري ست

تا تو بالا زدي آستين را
بر گرفتي به کف، دست دين را

از تو اي آسمانِ دعاپوش
سجده فهميد علم اليقين را

بي حضورِ تو دريا سراب است
قطره آموخت از آب، اين را

بي تو خورشيد در کوچه گم کرد
آسماني ترين همنشين را

ماه هم بي نگاه تو نگذاشت
روي سجاده ي شب، جبين را

سر کن اي خامه! در خانه ي نور
جلوه ي سيّد السّاجدين را

کز گلِ روي او در ظهور است
آن چه در حجمِ خورشيد، نور است

آسمان! چشم باراني ات کو؟
قلبِ درياي توفاني ات کو؟

بر درختان خشکيده ي يأس
باغبانِ پريشاني ات کو؟

ما اسيران جسميم اي عشق!
دستِ جان بخش روحاني ات کو؟

باز در بسترِ غم فتاديم
اي خدا! دستِ درماني ات کو؟

تا حريمت رهي نيست اي عشق!
دشتِ تبدارِ پيشاني ات کو؟

بي تو بنيان هستي بر آب است
اي بناي شرف! باني ات کو؟

گرچه از آيه ي آب خوانديم
در ديارِ عطش تشنه مانديم!

غصه اي را که در دل نهان داشت!
از زمين شعله تا آسمان داشت!

آسماني تر از سَيزِ خورشيد
خانه در کوچه اي بي کران داشت!

خسته در بسترِ غم، به سر برد
تا که در وادي عشق، جان داشت!

هُرمِ داغي که در سينه اش بود
ريشه در عمقِ آه و فغان داشت!

روي آيينه ي چشم هايش
دشت در دشت، از غم، نشان داشت!

زيرِ نجواي رودِ نگاهش
آبشاري به دامن، روان داشت!

بس که از آتش گريه افروخت
«ماه» در برکه ي آسمان سوخت

چيست دريا؟ سبوي مدينه
جرعه نوشي ز جوي مدينه

چون نگاهِ شفق از عطش سوخت
باغ، در آرزوي مدينه

هرچه برخاست، افتاد بر خاک
ذرّه از شوق کوي مدينه

نبضِ گرم قناري، شب و روز
مي چکد از گلوي مدينه

مي زند شانه با اشکِ مهتاب
باد، هر شب به موي مدينه

روح دريايي ام چون پرستو
مي کشد پر به سوي مدينه

کاش اي بهترين آيه ي عشق!
با تو بوديم همسايه ي عشق

باغِ آيينه ها کن دلم را!
سبز کن دشتِ بي حاصلم را!

چون گلوبندِ خورشيد در شب
روشن از نور کن، محفلم را

در مسير نيايش  بيفکن
روي سجّاده ي گُل، گِلم را

گرچه تا مرزِ بن بست، جاري ست
از نگاهم بخوان مشکلم را!

با فروغ محبت در اين دشت
آشنا کن دلِ غافلم را!

تا بيايم ز انوار عشقت!
در شبي تار، سر منزلم را:

عشق را با دلم آشنا کن!
هستي ام را به راهت فنا کن!

غلامرضا شکوهی

  • متولد:
  • محل تولد: تربت جام
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.