(آرشیو ماه آبان 1390)

دفتر شعر

يك غزل از "روزهاي آخر آبان"



درخت‌ها همه عريان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نيامدي و نچيدي انار سرخي را

كه ماند بر سر اين شاخه تا زمستان شد

نيامدي و ترك خورد سینۀ من و ... آه!

چقدر يك‌شبه ياقوت سرخ ارزان شد!

چقدر باغ پر از جعبه‌هاي ميوه شد و

چقدر جعبۀ پر راهي خيابان شد!

چقدر چشم ‌به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برايت آسان شد!

چطور قصه‌ام اينقدر تلخ پايان يافت؟

چطور آنچه نمي‌خواستم شود، آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشك شد، افتاد

و گوش باغ پر از خندۀ كلاغان شد...




28 آبان 1390 1870 0

سه رباعی اسطوره ای!



****


آن فتنه ی آشکار  کی کاوسان


شد خنجری و نشست در پاره ی جان


تو مهره ی بی اراده بودی رستم


تکرار مکن بازی سهراب کشان


***


سهراب چه بی پرده چه با طنازی!


بازیگر صحنه ی نقاب اندازی


قربانی یک تبار ِ پنهانکاریم


ای وای از این حقه ی رستم بازی


****

 

بگذار بگویمت چنین بی پرده


سهراب و سمنگان و تهمتن بودند


قربانی یک تبانی گسترده




28 آبان 1390 1125 0

آقـــــــا مهدي

اين عطر خون توست با آبان مي آيد
ازجاده هاي سرخ کردستان مي آيد
بعد از شهادت زنده تر خواهي شد اي عشق
عاشق که بي جان مي شود ، با جان مي آيد
مجنون جزيره نيست ، مجنون سينه توست
چون از جماران جنون فرمان مي آيد
فرمانده مي داند که خيبر سوز دارد
وقتي که لشگر مي رود ، گردان مي آيد
...
يک شهر مي گريد در آغوش مزارت
يکريز در گلزار قم ، باران مي آيد




بيست و هفتم آبان ماه ، سالروز شهادت لاله هاي خونين مهدي و مجيد زين الدين

جاده بانه -سردشت محل شهادت

امام خميني فرمودند که «جزيره بايد حفظ شود»؛ آقا مهدي سه روز و سه شب نخوابيد و طلسم جنگ روز را شکست؛ دستور داد هر کس براي خودش يک حفره ايجاد کند و در روز با سينه توي آن بخوابد و جلوي دشمن را بگيرد و شب دشمن را به عقب براند.

بعد خيبر، ديگر کسي از فرمانده گردان ها و معاون ها يش باقي نماند بود؛ يا شهيد شده بودند، يا مجروح.تنها شده بود.

حاج کاظم: تو مي دوني گردان بره خط،گروهان برگرده يعني چي؟تو مي دوني گروهان بره خط دسته برگرده يعني چي؟تو مي دوني دسته بره خط نفر برگرده يعني چي ؟




و

دارد حسين مي وزد از سوي کربلا ....



26 آبان 1390 1231 0

باران

باران


گنجشکها


مروري تازه کن بال و پرت را


غم گنجشک‌هاي دفترت را


گريبان چاک کن، بگذار باران


بخواند زخم‌هاي پيکرت را


 


دوبيتي‌هاي عاشورايي بنده ار اينجا بخوانيد



25 آبان 1390 1258 0

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

 

یا حبیب الباکین

 

چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت

 دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

 آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد

 با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد

داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود

چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود

داد و بیداد برادر که برادر تنهاست

جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست

 یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند

همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می ماند

جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده

دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده

در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند

جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند

مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون

آنچنانی که علی از احد آمد بیرون

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است

می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد

وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام

تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد

ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد

با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت

دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد

پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است

پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد

بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: اینبار به پایان سفر می گویم

" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است

کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

واژه در واژه شنیدند صدارا اما...

گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

شهر اینبار کمر بسته به انکار علی

ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که احد می لرزد

در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"

یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

 

 با احترام به شعر احد آقای محمد کاظم کاظمی که بسیار خواندنی است

 



24 آبان 1390 2694 0

دلتنگي

دلم تنگ سحرهاي دوکوهه است ... دوباره در تمناي دوکوهه است... دوکوهه ! کاش دنيايم تو باشي ... دو قصر بي تجمل بي حواشي ... دوکوهه ! کاش من مال تو بودم ...شهيدت مي شدم خون مي سرودم...دوکوهه ! پادشاهان کجايند ؟ ... به روي ميهمان در مي گشايند ؟ ... کجارفتند پوتين هاي خاکي ؟ ... کجا رفته است عصر بي پلاکي ؟...
دو کوهه غرق عطر خاک و خون است ...دو کوهه اولين گام جنون است...






24 آبان 1390 1026 0

اعتراض

پیامی به مبارزین وال استریت

سد

خیابان را بسته

درست، مقابل ما دیوار است

نه من تو را می بینم

نه تو

اما

این گوشه

روزنه ای است

خورشید را ببین

قبل از اینکه پترسی بیاید.



22 آبان 1390 1541 0

نامزدهاي دريافت جايزه "كتاب سال شعر جوان" اعلام شدند.

مجموعه " از ماه تا ماهي" هم در بخش كلاسيك جزو نامزدهاي دريافت جايزه است.

جلسهً نقد و بررسي اين مجموعه، روز دوشنبه 23 آبان، ساعت 4 بعد از ظهر در دفتر شعر جوان، واقع در خيابان شهيد كلاهدوز (دولت سابق)، نبش خيابان شهيد نعمتي، برگزار مي‌شود.

ديگر نامزدهاي دريافت اين جايزه عبارتند از:

"گوشه‌اي در اصفهان" سرودهً جواد زهتاب

"بر يادگار قمري همخون" سرودهً علي عباس‌نژاد

"بي‌حواس‌ترين زن دنيا" سرودهً منيره حسيني

"عكاس دوره‌گرد" سرودهً حامد رحمتي

"مردن به زبان مادري" سرودهً روجا چمنكار

"مشتي سنگ ميان سطرها" سرودهً هاجر فرهادي

و

.

.

.

بلأخره مجموعهً شعر "روزهاي آخر آبان" به بازار آمد!

با سپاس از سرعت عمل و خوش‌قولي انتشارات سوره مهر، منتظر دريافت نظرات دوستان دربارهً اين مجموعه هستم.



22 آبان 1390 930 0

غديريه

بر دائم التبسم اگر غم محال نيست
شب گريه بر پيمبر اکرم محال نيست



چندي است اضطراب به بالينش آمده است
بو برده نسخ آيه محکم محال نيست


يا ايها الرسول تو حجت تمام کن
باقي‌ش با خودم، که جهنم محال نيست


بالا ببر که دورترين هم ببيندش
از اين قبيله شک به خدا هم محال نيست 


مي‌خواستم ندا بدهم غير ممکن است
ترديد در غدير که ديدم محال نيست


بخٌّ امام قافله بخٌّ ابا الحسن
خنديدن و تنفر توأم محال نيست


امضا کن اين صحيفه ملعونه را تو نيز
روزي که در رگش بخزد سم، محال نيست


مُهري که خورده بر دلشان گرگ ساخته
آري، وگرنه توبه‌ي آدم محال نيست


بر آنکه سنگ مي‌فکند در مسير رود
آتش زدن به خانه‌ي شبنم محال نيست


بي‌وقفه مي‌زنند، نبي‌زاده‌اي که باش


بهتان زدن به حضرت مريم محال نيست


شادم که بي‌جواب نمي‌ماند اين ستم
در کيش عدل، رجعت خاتم محال نيست 


....


1) در اخلاق پيامبر: 


ـ «كانَ اَكْثَرَ النّاسِ تَبَسُّماً و ضِحْكاً في وُجُوهِ اَصْحابِه»(المحجة البيضاء، فيض كاشاني، ج4، ص 134) بيش از همه، لبخند داشت و در روي يارانش خنده مي‌زد  .


ـ کان ضحک النبي(ص) التبسم » همانا که خنده پيامبر(ص)، تبسم بود. و به طور کلي، خنده مؤمن تبسم است  .


2) وقتي آيه «انما وليکم الله و رسوله ...» در مورد نصب امام علي (ع)‌ به ولايت و خلافت نازل شد، پيامبر از ترس اينکه مبادا امتش وي را تکذيب کنند و بگويند که از جانب خودش منصب ولايت و امامت را به پسر عمويش مي‌دهد و از اين جهت از دين برگردند و مرتد شوند، مضطرب شد و آن را اظهار نکرد تا اينکه در غدير خم آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک من ربک ..»‌نازل شد. (ر.ک: تفسير آيه 67 سوره مائده)


3) تبريک منافقانه صحابه در تفسير آيات آغازين سوره بقره از زبان امام موسي بن جعفر (ع) آمده است. اينجا بخوانيد.


4) ماجراي صحيفه ملعونه را اينجا بخوانيد.


5) مسموم شدن پيامبر 


6) سنگ انداختن در مسير راه پيامبر به قصد کشتن ايشان نيز در جريان صحيفه ملعونه آمده است.


7) ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشوة (نيز در مورد منافقين در ابتداي سوره بقره)


8) منابع رجعت نيز اينجاست.




19 آبان 1390 1331 0

تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟


کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات

دست ما را برساند به دعای عرفات


موسی من تو به دنبال کدامین خضری؟

گوشه ی چشم تو ابری ست پر از آب حیات


خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز

که دلی دارند بشکسته تر از پیرهرات


دردشان دردی ست از درد ابوالفضل علی

تشنه لب با تن پر زخم لب شط فرات


نیست جز از جگر خونی شان این همه گل

نیست جز از نفس زخمی شان این برکات


یا حسین ابن علی عشق، دعای عرفه ست

عشق آن عشق که بیرون بردم ازظلمات


پشت بر کعبه نکردی که چنان ابراهیم

به منا با سر رفتی پی رمی جمرات


به منا رفتی و قنداقه ی توحید به دست

تا بری باشی از ملعبه ی لات و منات


تو همه اصل و اصولی تو همه فرع و فروع

تو همه حج و جهادی تو همه صوم وصلات


ظاهر و باطن تو نیست بجز جلوه حق

که هم آیین صفاتی و هم آیینه ی ذات


مرحبا آجرک الله بزرگا مردا

نیست در دست تو جز نسخه ی حاجات و برات


شعر ناقابل من چیست که نذر تو شود

جان ناقابل من چیست که گویم به فدات


تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟

از تو گفتن نتوانند چرا این کلمات؟


جبل الرحمه همین جاست همین جا که تویی

پای این سفره که نور است و سلام و صلوات



                                                روز عرفه سال 1390





19 آبان 1390 1438 0

غرق در وضوی علی



عشق یعنی یکی درون دو تن
عشق یک روح رفته در دو بدن

عشق زهراست روبروی علی
نظر آنهم فقط به سوی علی

عشق راهی بدون خاتمه است
آخر، این راه، راهِ فاطمه است

فاطمه قاب روبروی علی است
فاطمه غرق در وضوی علی است

فاطمه در کنار حیدر نه
فاطمه دختر پیمبر نه

خلق احمد به نور فاطمه بود
نور حیدر ظهور فاطمه بود

خلق عالم به خاطر زهراست
مادر ما و مادر باباست

دل شد از این حماسه بی‌پروا
حسبنا الله و حسبنا زهرا

یازده ماه دور گردن اوست
یازده گل به روی دامن اوست

یازده نور و یازده ساغر
یازده جوی جاری از کوثر

یازده عاشق از تبار علی
یازده عکس یادگار علی

یازده قبله یازده قرآن
یازده کهکشان بی پایان

یک دل او دارد و ازآن علی ست
فاطمه زور بازوان علی‌ ست

یا علی بر لبش که جاری شد
برق زد عشق و ذوالفقاری شد

ذوالفقاری که خواهر زهراست
سختیش برق باور زهراست

ذوالفقاری که حق به لب دارد
روح از مشرکان طلب دارد

ذوالفقاری که برق تا می‌زد
لشکری صف نبسته جا می‌زد

شکل لا بود و از فنا می‌گفت
با علی بود و از خدا می‌گفت

تا که در دستهای حیدر بود
صحنه‌ی رزم، روز محشر بود

تیغ در پنجه‌های حیدر گشت
یک نفر آمد و دو تا برگشت

تیغش از بس سبک رها شده بود
تن دوان بود و سر جدا شده بود

تن دوان بود و بی خبر که چه شد؟
در هوا گیج مانده سر که چه شد؟

تا علی عزم سر زدن کرده
ملک الموت هم کم آورده

ضربدر بین ضربه‌ها می‌زد
اینچنین سر دو تا دو تا می‌زد

با هم افتد دو سر، نگو لاف است!
کمترش پیش حیدر اسراف است

شیر مست است و تیغ در دستش
جام در دست و عشق سر مستش

شور مولاست این ولی از توست
فاطمه! مستی علی از توست

با تو تیغ علی دو دم دارد
با تو حیدر بگو چه کم دارد؟

دل شد از این حماسه بی‌پروا
حسبنا الله و حسبنا زهرا

آه! این قصه آخری هم داشت
عاشقی روی دیگری هم داشت ...


19 آبان 1390 1300 0

بسم الله...

 نهضت مردمي پوسترهاي عاشورا



جاذبه هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي انقلاب، چه نفياً و چه اثباتاً، هنر را در همه ي زمينه ها به صحنه ي عمل کشانده است و آن را از فضاي دلمرده، بي تفاوت، خودپرستانه، روشنفکر زده و غربگراي پيش از پيروزي انقلاب خارج کرده است. با توجه به اين معنا،تأثير تعالي بخش انقلاب را حتي در کار هنرمندان مخالف با آن نيز مي توان يافت!

شهيد آويني



18 آبان 1390 1222 0

موج بر شانه

 

 کعبه یک سنگ نشان نیست ...

مثل یک برگ که از شاخه جدا می افتد

گاهی از دوری تو رود ز پا می افتد

گاهی از دوری تو کوه فرو ریخته ام...

گاه موجی که به گرداب بلا می افتد

موج بر شانه در این دایره سر گردانم

مانده ام حلقه ی این وصل کجا می افتد

کعبه یک سنگ نشان نیست ..نه..یک آیینه ست

که در آن عکس رخ آینه ها می افتد

دور اول شده بی تاب ز خود می پرسم

گذر چشم من آیا به خدا می افتد؟

سر و جان باخته من عاشق و دل باخته من

موج بر شانه منم این که ز پا می افتد

دور هفتم شده در گوش دلم گفت کسی...

باز هم قرعه ی این خانه به ما می افتد



17 آبان 1390 1719 0

آن لب تب دار را یک بار بوسیدن شفاست...!

عشق را لای در و دیوار پنهان کرده ای

باغ گل را پشت مشتی خار پنهان کرده ای

 

ای لبانت کار دست نازنینان بهشت

راز بگشا،از چه رو رخسار پنهان کرده ای؟

 

آسمان تار است،می گویند امشب ماه را

پشت آن پیراهن گلدار پنهان کرده ای

 

صد غزل از من بگیر و یک نظر بر من ببخش

آن چه را در لحظه ی دیدار پنهان کرده ای

 

آن لب تب دار را یک بار بوسیدن شفاست

وای از این دارو که از بیمار پنهان کرده ای....

 

روزگار ای روزگار آن روزی نایاب را

در کدامین حجره ی بازار پنهان کرده ای؟



17 آبان 1390 2800 1

کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان



چرخ زدم  چه ناگاه ، نور شدم  چه آسان

روح من از مدینه ست ، خاك  من ازخراسان


کیست برابر من ؟ آن  سوی  مشعر من

کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان


سنگ بزن كه در من آينه اي برويد

سنگ بزن كه در من شور گرفته  شيطان


نذر دلم كن امشب  سلسله الذهب را

چيست به غير زنجير سلسله هاي عرفان


دف بزنيد امشب ، با دل من بچرخيد

عقل بگو بچرخد ، عشق بگو بچرخان


اين تب ليله القدر يا تب عيد اضحي ست

اين شب عيد فطر است يا شب عيد قربان ؟



16 آبان 1390 3086 0

ترجمه شاعرانه ای از فرازهایی از دعای عرفه

ترجمه ای شاعرانه از فرازهایی از دعای عرفه

 

 

سپاس و حمد خدا را که تیر ِ تیز قضایش

چنان دقیق که هرگز کسی ندیده خطایش

جهان جهنم و دل آهنی ست بی تو خدایا

زمین به قدر تَهِ سوزنی ست بی تو خدایا

به محض اینکه بخوانم بدون ناز می آیی

من از تو فاصله می گیرم و تو باز می آیی!

اگر چه بنده عاصی و روسیاه تو هستم

من ِ جنون زده بی تاب روی ماه تو هستم

چگونه خوار شوم تا که تکیه گاه منی تو؟!

همان که پرده کشیده ست بر گناه منی تو

مرا به هیچ کسی غیر خویش وا نگذاری

دل سیاه مرا نیز بی شفا نگذاری

که در تمام زمین یک گناهکار نباشد

اگر به عفو تو عاصی امیدوار نباشد

زمان توبه گر از اشک تر شدیم خدایا

تو عفو کردی و گستاخ تر شدیم خدایا

تو عفو کردی و برگشتم از مسیر تباهی

نمانده است در این کوله بار غیرِ گناهی

که پیش چشم تو بسته ست راه های گناهم

تمامی بدنم شد گواه های گناهم

شهود: گوش و دو چشم و زبان و دست و دو پایم

نمانده راه فراری به غیر توبه برایم

چه نسبتی ست میان گناه و ساده دلی را

چه کرده زلزله دیوارهای کاهگلی را؟!

گناه بود و به ظاهر به جز صواب نکردم

دروغ مصلحت آمیز را حساب نکردم

چطور پر بزنم تا تو با پری که ندارم ؟!

چگونه آورم ایمان به باوری که ندارم ؟!

نخواه خسته دلی پشت درب بسته بماند

نخواه بال و پرم بیش از این شکسته بماند

که روی من به کسی جز خود تو باز نباشد

به جز تو سمت کسی دست من دراز نباشد

مرا به خویش تو یک لحظه بی ولی نگذاری

ولی ِ نعمت من را به جز علی (ع) نگذاری



15 آبان 1390 1020 0

... و قاب عکس تو برابرم

... و قاب عکس تو برابرم


به یاد زنده یاد استاد قیصر امین‌پور عزیز


مرد، خسته بود، مرگ خسته‌تر و درد رفته تا... نفس نیاورد!
پس سه‌شنبه آمد آن خبر - خدا! که هیچ‌کس به هیچ‌کس نیاورد!

وقت شعر تازه گفتن است، تیک‌تاک ساعت سه‌شنبه رفتن است
پس سه‌شنبه غیر رفت و رفت و رفت، بر زبان این جرس نیاورد

پس رها شدی، صدا شدی، صدا زدی به جان خسته پشت‌پا زدی
تا صدا زدی که گاه رفتن من است، هیچ‌کس قفس نیاورد!

خرده‌خرده، خورده شد قلم، میان درد ریشه کرد و برگ و بار داد
مشق را نوشت لاله! تا که بعد از این بهار، خار و خس نیاورد

پس سه‌شنبه‌ها صدای توست در سرم و قاب عکس تو برابرم
آه... «قیصرم» سه‌شنبه سال‌هاست جز هوای تلخ و گس نیاورد

مرگ آمد و گرفت هرچه داده بود را و «ناگهان چه زود» را
برد روزهای هفته را - تمام - برد آن‌چنان که پس نیاورد

«من، چه‌قدر ساده‌ام به روزهای رفته تکیه داده‌ام» که تا مگر...
دست شسته‌ای چنان ز خود که مرگ هم تو را به دسترس نیاورد

 



09 آبان 1390 1880 0

یار مهربان

با یاد دوست...

به توصیه دوستان یک شعر طنز را با اجازه مرحوم عباس یمینی شریف بر سبیل نقیضه تقدیم می کنم البته این کار قبلا در سایت لوح درج شده است. مصرع انتهایی هم از سعید بیابانکی عزیز است: 

من یار مهربانم، اما کمی گرانم

چون جنس باد کرده در دست ناشرانم

درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم

من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم

مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم

گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!

اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم

یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم

 گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یک سال می دوانم

در تو عقایدم را با زور می چپانم

گفتم نمی توانی گفتا که می توانم

گفتم کنم شکایت گفتا که بر فلان....

از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم

من یک کتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه  عامل خلافم نی در پی مکانم!

محبوب اهل فکرم منفور طالبانم

من خواستار مشتی آزادی بیانم

خواننده گر کوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم

هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم

شاگرد فابریکِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ ای خر! بخر بخوانم

 .... از بسکه شعر گفتم کف کرد این دهانم

حسن ختام بیتی است کآمد نوک زبانم

از خطه بیابان  گفته سعید جانم:

" من شاعری جوانم منهای گیسوانم"!



09 آبان 1390 1693 0

8 آبان

 

۸ آبان است ...یاد قیصر بخیر...



08 آبان 1390 1160 0

غزلی برای شهدای گمنام ...

 

به سیل اشک باید شست راه کاروان ها را
هنوز از جبهه میآرند تابوت جوانها را

کدامین کاروان آهنگ یوسف با خودش دارد
غم ابرو کمان ها مینوازد قد کمانها را

نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده
امان از این چنین داغی که میبرّد امانها را

به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی 
دریغا دیر فهمیدیم آن خط و نشانها را

به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودند
همانانی که با خود میبرند این استخوانها را

اگر دریا نمیگنجد به کوزه با چه اعجازی
میان چفیه پیچیدند جسم پهلوانها را ؟

خبر دادند یوسفها به کنعان باز میگردند
ندانستیم با تابوت میآرند آنها را

به روی شانه لرزان مردم یک به یک رفتند
خدا از شانه مردم نگیرد این تکانها را



05 آبان 1390 3974 0
صفحه 289 از 290ابتدا   قبلی   281  282  283  284  285  286  287  288  [289]  290  بعدی   انتها