(آرشیو ماه دی 1391)

دفتر شعر

زمستان

می روی زود، عمر من هستی! دیر و کم مثل برف می‌آیی
چقَدَر ناز می‌کشم تا تو یک دو جمله به حرف می‌آیی

نه تو را می‌شود نزد فریاد، نه تو را با بقیه قسمت کرد
بی‌سبب نیست مثل هر رازی تو به چشمم شگرف می‌آیی

هر زنی کوزه‌ای‌ست بر دوشش، می‌برد پای چشمه‌ی تقدیر
قسمت این است عاشقت بشوم، سنگی و سمت ظرف می‌آیی!

بی تو هرچند سخت می‌گذرد این زمستان سرد و طولانی
دیر یا زود مطمئن هستم ناگهان مثل برف می‌آیی

می‌پرد باز پلک پنجره‌‌ام، خانه چشم‌انتظار مهمان است
بوسه و بغض و اشک و دلتنگی… تو بگو کی به صرف می‌آیی؟



05 دی 1391 1242 0

پاییز

تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟
با باد برگهای گلاویز بشمری؟

ای سرو سربلند! تو بر شانه‌ات چقدر
گنجشک‌های از گله لبریز بشمری؟

من بال و پر شکسته‌ام از من بدون تو
چیزی نمانده‌است که ناچیز بشمری

شاید تو نیز عشق درخت و پرنده را
یک ماجرای تلخ و غم‌انگیز بشمری

اما مرا به یاد تو حتما می‌اورد
هر جوجه‌ای که آخر پاییز….



05 دی 1391 992 0

دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه، من

همیشه برده، خواه تو، همیشه مات، خواه من
بچین، دوباره می زنیم، سفید تو، سیاه، من

ستاره های مهره و مربّعات روز و شب
نشسته ام دوباره رو به روی قرص ماه، من

پیاده را دو خانه تو وَ من یکی، نه بیش تر
همیشه کلّ راه تو، همیشه نصف راه، من

تمسخر و تکان اسب و اندکی، درنگ، تو
نگاه و دست بر پیاده باز هم نگاه، من

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من
دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه، من

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه، من

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من



04 دی 1391 6611 2

ای نفست شهریار، شهر مرا یار شو

ای نفست شهریار، شهر مرا یار شو
سلسله را ختم کن، سید و سالار شو

قونیه در قونیه مست شده صوفی ام
رقص مرا سر بده،  وارد بازار شو

رقص مرا سر بده، دف بزن و زر بکوب
بانیِ رقصم تویی، باعث پرگار شو

نعره بزن خویش را با منِ منصور خود
باب بلا بسته نیست، بر در و بردار شو

کشته ی معذور، نه، زنده در این گور، نه
موسی مجبور، نه، عیسیِ ایثار شو

نیش به نوش آمده، تیغ به جوش آمده
خون به خروش آمده، دست به دستار شو

آینه بی روم تر، زنگی زنگار شو
توبه به تو توبه کرد، منکر انکار شو

سینه ی سینین من، ساکن تسکین من
سوره ی یاسین من، سوسن بسیار شو

شمسه ی جادو تویی، پیچه ی گیسو تویی
جعد سر مو تویی، طرّه ی طرّار شو

رودکیِ رودِ من، بربطیِ عودِ من
بلبل داوودِ من، هدهد عطار شو

باز ابوذر ولی...یاسر و یا سَر ولی...
مالک اشتر ولی...حیدر کرّار شو

«سلسله ی موی دوست، حلقه ی دام بلاست»
ای که در این حلقه ای، سخت گرفتار شو

صبح شد و ظهر شد، ظهر شد و عصر شد
عصر شد و شب رسید، لحظه ی دیدار شو



04 دی 1391 4767 0

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت




03 دی 1391 56844 11

عطش های محرم در نگاهش بوده هر لحظه




عطش های محرم در نگاهش بوده هر لحظه

علی در روزگار غربت خود چاه اگر کنده است



بیتی از غزلی تازه





03 دی 1391 1119 0

گمانم شاعری دیوان خود را در تنور انداخت!

نهنگ عاشقم را دام چشمانت به تور انداخت
گرفت از قعر اقیانوس و در تنگ بلور انداخت

به دور از بی کران موج هایت مرده ام اما
نگاهی می توان گه گاه بر اهل قبور انداخت

شبیه میوه ای نارس، تحمل کردنم سخت است
من آن سیبم که باید گازی از آن کند و دور انداخت

هوای فتح در سر داشتم دردا که تقدیرم
سر و کار مرا با قله ای صعب العبور انداخت

صدایی آمد و ناگاه آتش شعله ور تر شد
گمانم شاعری دیوان خود را در تنور انداخت!



03 دی 1391 1754 0

مهربانی کنید، روشنی بیندازید، دیده‌درایی نکنید

چند روز پیش در نامه‌ای به دوستی ایرانی گفتم که در مورد فلان موضوع «روشنی بیندازید.» و مرادم توضیح دادن آن دوست در آن مورد بود. او از این تعبیر «روشنی بیندازید» بسیار خوشش آمد. گاهی یک تعبیر یا اصطلاح در یک پاره از این قلمرو زبانی بسیار عادی تلقی می‌شود، ولی برای دیگر همزبانان تازه و جذاب است.

حال که در ذهنم کاوش می‌کنم، چند مورد دیگر از این قبیل تعبیرها به نظرم می‌آید که برای مردم ایران تازگی دارد حتی می‌تواند کاربرد بیابد.


مهربانی کنید

این «مهربانی کنید» در مقام تعارف برای ورود به خانه یا دعوت به نشستن مهمان گفته می‌شود. می‌توان آن را تقریباً معادل «بفرمایید» دانست، با این تفاوت که «بفرمایید» گاهی برای دعوت به بیرون رفتن هم به کار می‌رود و حتی در مواردی لحن طعنه‌آمیز هم می‌یابد. ولی «مهربانی کنید» لطیف‌تر و دلنشین‌تر است.


دیده‌درایی

معنی تحت‌اللفظی آن «درآمدن به چشم کسی» می‌شود. در ایران این تعبیر به صورت جمله کاربرد دارد، چنان که می‌گویند «طرف خودش را توی چشمم فرو کرد.» ولی به صورت ترکیب «دیده‌درایی» رایج نیست. این را هم باید گفت که «دیده‌درایی» به خاطر این که از حالت جمله بدرآمده است، بار معنایی خفیف‌تری دارد و قدری مؤدبانه‌تر است. تقریباً چیزی است شبیه «پررویی».

 

سبکدوش کردن

این معادل محترمانه‌ای است برای «عزل کردن» ضمن این که کاملاً فارسی است. گاهی در گفتار موقعیت‌هایی پیش می‌آید که نمی‌توان «عزل شدن» را به کار برد. مثلاً هیچ‌کس نمی‌گوید «از وقتی مرا از فلان مسئولیت عزل کرده‌اند، قدری فراغت یافته‌ام.» ولی به راحتی می‌شود گفت «از وقتی از این مسئولیت سبکدوش شده‌ام، قدری فراغت یافته‌ام.»

 

نظایر همین اصطلاحات و تعبیرهاست که فارسی افغانستان را در چشم بسیاری از ایرانیانی که با آن آشنا شده‌اند، جذاب و دلنشین ساخته است. مسلماً بسیار اصطلاحات و تعابیر در ایران هم رایج است که به کار ما می‌آید. و ما فارسی‌زبانان چقدر به این مبادلات زبانی نیازمندیم.



03 دی 1391 1026 1

رباعی

 

از سقف تنی نحیف ‘ آویخته است

تصویر دو سایه در هم آمیخته است

#

ذهن و ...

روح و ...

اعصاب و ... 

زندگی و...

 

نظم همه چیز من به هم ریخته است!

 

 



02 دی 1391 1436 0

به پای خویش نخواهی که پای دار بیایم ...

به پای خویش نخواهی که پای دار بیایم
مگر که صبر کنی با خودم کنار بیایم

به من به دیده ی یک شمع نیم سوخته منگر
به این امید که شاید شبی به کار بیایم

عنان ریشه ی خود را به بادها نسپردم
به خود اجازه ندادم ضعیف بار بیایم

مرا نسیم بنام ای گل شکفته! که باید
به پیشواز تو با نام مستعار بیایم

چگونه چون غزلی در صحیفه ي تو بگنجم ؟
چگونه گوشه ی کاغذ به اختصار بیایم ؟


02 دی 1391 1858 0

در قهر را به رویم نگشوده بست مهرت...

در قهر را به رویم نگشوده بست مهرت
چه شبی گذشت بر من! به دلم نشست مهرت

چه کنم که سینه تنگ است و مجال بهتری نیست
نفسی بگو بسازد به همین که هست مهرت

به گدایی محبت خوشم و امید دارم
نظری کند به این کاسه ی تنگدست مهرت

تو مگر ندیده بودی که چه قدر توبه کردم؟
ولی از سر تواضع همه را شکست مهرت

شب پر ستاره ای بود و به ماه دل سپردم
نه که دل سپرده باشم به دلم نشست مهرت


02 دی 1391 1812 0

زمستان است

 

امروز روز اول دی ماه است

به بهانه ی زمستان:

 

شبیه دخترکی سر به راه و کم حرف است

زنی که پشت سرش رد پایی از برف است

.

.

.

تکانده دامن دنباله دار او را  باد

هوای شهر اگر زیر چکمه ی برف است

 



02 دی 1391 1503 0

سوختم از تشنگی اي کاش باران می گرفت ...

سوختم از تشنگی اي کاش باران می گرفت
در من این احساس بارآور شدن جان می گرفت

می وزید از سمت گیسوی پریشانت نسیم
بی سر و سامانیم آنگاه سامان می گرفت

دست من چنگ توسل می شد و با زلف تو
درد خود را مو به مو می گفت و درمان می گرفت

کاش می آمد دلم از مکتب چشمان تو
درس حكمت،‌ درس عفت، درس عرفان مي گرفت

كاشكي اين دست هاي خالي از احساس من
از بهشتت بوي گندم، ‌بوي عصيان مي گرفت

كاش نوحي،‌ ناخدايي ناگهان سر مي رسيد
جان مغروق مرا از دست طوفان مي گرفت

گر نبود اين عشق، اين انگيزه ي دلبستگي
زندگاني از همان آغاز پايان مي گرفت !!



01 دی 1391 2633 0

یک ریف هندوانه

 

یک ریف هندوانه

 

شال برادرم را

انداخت دور گردن

با شال آبی اش شد

شکل برادر من

 

او جای چشم دارد

یک دکمه زنانه

لبخند او چه زیباست

با  ریف هندوانه

 

جای دماغ دارد

او یک هویج تازه

بابا  دماغ اورا

آورده از مغازه

 

توی حیاط تنهاست

من می روم سراغش

اصلاً نمی شوم سیر

از خوردن دماغش



01 دی 1391 2033 0

یک قاچ هندوانه

 

یک قاچ هندوانه

 

شال برادرم را

انداخت دور گردن

با شال آبی اش شد

شکل برادر من

 

او جای چشم دارد

یک دکمه زنانه

لبخند او چه زیباست

با  قاچ هندوانه

 

جای دماغ دارد

او یک هویج تازه

بابا  دماغ اورا

آورده از مغازه

 

توی حیاط تنهاست

من می روم سراغش

اصلاً نمی شوم سیر

از خوردن دماغش



01 دی 1391 1610 0

خوشا به حال ضریح جدید ت آقا

یاحبیب الباکین

اما

چگونه دل بکند از تو آن ضریح قدیمی ...



01 دی 1391 2701 0

در حسرت فهم درست شعر حافظ

 

صد غزل انتقادی حافظ. انتخاب و تدوین نو: هیوا مسیح. تهران، نشر مثلث، 1390

دیوان حافظ یکی از جذاب‌ترین متون ادبی ما در همه دوران‌ها بوده است. این جذابیت، تا دوران ما نیز امتداد یافته است و در بازار گرم حافظ پژوهی، شاعران و هنرمندان هم می‌خواهند از قافله عقب نمانند و نام خود را در تاریخ حافظ پژوهی به ثبت برسانند. درست است که ما به خوانشی جدید از متون کهن نیاز داریم، اما شرط تحقق این امر، در گام نخست، فهم درست شعر حافظ است. شعر حافظ، چکیده فرهنگ ایرانی و اسلامی است و بدون شناخت این وجوه، هر کسی در همان گام نخست متوقف می‌ماند. در سال‌های اخیر، عباس کیارستمی فیلم‌ساز معروف، روایتی نوین از اشعار حافظ ارائه کرد که در واقع گزینش ابیات و مصراع‌های حافظ با چیدمان جدید بود و اگرچه مورد استقبال عموم کتابخوانان قرار گرفت، انتقادهای جدی نیز بر آن وارد بود، که اغلب‌شان بی جواب ماند. نگارنده این سطور، با اینکه با چیدمان پلکانی شعر قدیم هیچ مخالفتی ندارد خودش نیز مرتکب چنین عملی شده است، معتقد است که توفیق چنین چیدمانی نیز بستگی به درک درست متن انتخاب شده دارد. متأسفانه باید گفت که تفنن‌ورزی شاعران و هنرمندان در متون قدیم، دچار یک معضل اساسی است و آن اینکه بیشتر اینان در خواندن درست متن مشکل دارند و چگونه انتظار می‌رود خوانش جدید آنها با انتقاد مواجه نشود؟

اخیراً آقای هیوا مسیح، شاعر هم‌روزگار ما، «صد غزل انتقادی حافظ» را با انتخاب و تدوینی نو روانه باز کرده‌اند. نکته بارز این کتاب، چیدمان پلکانی شعرهای حافظ و تقطیع نیمایی آنهاست. این حد نوآوری، البته جای چون و چرا ندارد. اتفاقاً شاید تنها حُسن چنین کتابی فقط همین شیوه نگارش اشعار باشد و بس. جناب هیوا مسیح در پانویس هز غزل، بعضی توضیحات ضروری را مرقوم کرده‌اند که نشان می‌دهد یکی باید در وهله اول، شیوه درست خواندن شعرهای قدیم را به نسل امروزی بیاموزد و معنای هر کلمه و اصطلاح را به درستی تبیین کند تا مانع بیراهه رفتن ذهن لطیف آنان شود. آنچه موضوع این نوشتار است، توضیحات لغوی آقای هیوا مسیح است که گاه خنده‌دار و گاه گریه‌آور است برای ما. ما در حد مجال این وبلاگ، به مهم‌ترین آنها اشاره‌ای می‌کنیم.

در اولین غزل کتاب، مدون در حاشیه این مصراع حافظ: خون شد دلم ز درد و به درمان نمی‌رسد، نوشته‌اند: واو بعد از درد را با صدای O بخوانید. یعنی منظورشان این است که بگویید: دردُ. سپس افزوده‌اند: «در شعر حافظ و سراسر شعر کلاسیک و شعر نو فارسی، فراوان به چشم می‌خورد و پس از نیما، احمد شاملو و برخی شاعران جدی معاصر، بیشترین استفاده را ازین خاصیت آوایی/ موسیقایی واو کرده‌اند» (ص 47). این کشف که واو ربط به حرف ماقبل آخرش صدای اُ می‌بخشد، جزو یافته‌های مهم این کتاب است و اگر بچه‌های دبستانی هم که بیننده کانال ماهواره‌ای «من و تو» هستند و واو رابط را وَ نمی‌خوانند و می‌گویند: منو تو، لابد بخاطر چاپ همین کتاب است!

در غزل 17 کتاب، «فتوح» را که یک اصطلاح خاص صوفیانه است: نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم، به همان معنی ظاهری‌اش ترجمه کرده‌اند: فتوح جمع فتح است به معنی گشودن (ص 94). در حالی که «فتوح» همانند نذر، مال یا پولی بوده است که مردم یا اغنیا به سالکان یا پیران خانقاه می‌دادند تا گشایشی در کار رزق و روزی آنان پدید آید.

در غزل 57، «طوف» را در مصراع: چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس، مخفف طواف دانسته‌اند و گفته‌اند آن را باید بر وزن خوف خواند (ص 215). تلفظ صحیح این کلمه طَوف است و البته ممکن است عامه مردم آن را چنان بخوانند که آقای هیوا مسیح. همچنین، طوف مخفف طواف نیست و خودش مصدر است.

در غزل 81، در توضیح «صاحبقران» آن را پادشاهی معنی کرده‌اند که ظفر و نصرت با او همراه باشد (ص 291). این معنا اگرچه بکلی مردود نیست، ولی منظور از آن، پادشاهی است که عمر سلطنت او طولانی و با عزت باشد و در زمان تولد یا حکمرانی او قِرانی در سیارات سعد (مثل زهره و مشتری) صورت گرفته باشد.

شاهکار آقای مسیح در صفحه آخر کتاب رقم خورده است. آنجا که خواسته‌اند در معنی کردن شعر حافظ نوآوری کنند. آخرین شعر کتاب، قطعه‌ای است (یادتان نرود عنوان کتاب هست «صد غزل») در بی‌وفایی دنیا و داستان کور کردن امیر مبارزالدین به دست پسرش شاه شجاع. در این قطعه، بیتی هست بدین گونه: بی تکلف هرکه دل بر وی نهاد/ چون بدیدی خصم خود می‌پرورید. آقای هیوا مسیح، «بدیدی» را چنین معنی کرده‌اند: بدید؛ مهملهء ندید. ندید بدید. صفت آنکه با دیدن چیزی تازه دچار حرص (و) طمع شود (ص 348). این خوانش جدید را به ایشان تبریک می‌گوییم. اما برای آنکه روح حافظ در قبر نلرزد، یادآور می‌شویم که «بدیدی» فعل است از مصدر دیدن و منظور شاعر این است که بی وفایی دنیا چنان است که هر که بدو دل ببندد، اگر درست نظر کند، انگار دارد دشمن خود را تقویت می‌کند. یعنی دوستی دنیا، دشمنی با خود است. «بدیدی» یعنی اگر با نگاه تأمل بدان می‌نگریستی. و ربطی به اصطلاح جدیـدِ «ندید بدید» ندارد.

..

آقای بهاءالدین خرمشاهی، حافظ پژوه سرشناس، بر این کتاب نیز همچون کتاب کیارستمی مقدمه‌ای در توجیه و تقویت مؤلف نوشته‌اند و به اصطلاح جواز چاپ آن را صادر کرده‌اند و کلی هندوانه زیر بغل آقای هیوا مسیح گذاشته‌اند که احتمالاً از سر خیرخواهی و بدون هرگونه چشمداشت بوده است. بعید می‌دانم ایشان آن قدر که به چک حق التألیف خود نظر دقیق افکنده‌اند، در محتوای کتاب هم نگاهی کرده باشند!

 



01 دی 1391 1827 0
صفحه 140 از 140ابتدا   قبلی   131  132  133  134  135  136  137  138  139  [140]  بعدی   انتها