(آرشیو ماه دی 1392)

دفتر شعر

قدر لب تر کردنی محتاج ناپرهیزی ام

بوسه ای شاید بکاهد از ملال انگیزی ام

قدر لب تر کردنی محتاج ناپرهیزی ام

در ترازوی عمل، ملای رومی نیستم

شمس دارد می گریزد از منِ تبریزی ام

برگ زردی از خزان جامانده ام در باغ تو

بین این سرسبزها یک وصله ی پاییزی ام

زردم اما پایبند سرخیِ آن گونه ات

بوم من باشی اگر، استاد رنگ آمیزی ام

من چه هستم؟ نوشدارو؟ شوکران؟ یا این که نه

آبِ آن ظرفی که روزی پشت پا می ریزی ام؟



10 بهمن 1392 2200 0

شعر گفتن از گدایی بهتر است!

 "مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست ماندن از جدایی بهتر است"
فاضل نظری

 
مرگ نزد شاعران از بی نوایی بهتر است
وضع ما از مردم اتیوپیایی بهتر است

فقر و زن هردو بلا هستند در خانه ولی
بین این هر دو بلاها زن، خدایی بهتر است

بچه آوردن هم آری پول می­خواهد داداش
زیر این درمان نازایی بزایی بهتر است

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
مرغ بخت من، تو اینطوری نیایی بهتر است

دائما" بین بد و بدتر  مخیّر می شویم
جبر از این اختیارات کذایی بهتر است

فکر کردن بین این مردم خودش دیوانگی است
لاجرم افکار مالیخولیایی بهتر است

هر که مشکل دارتر باشد مقرّب تر شود
گاو پیشانی سفید از سرحنایی بهتر است

واژه ها امروز ابعاد جدیدی یافتند
گر به جای رشوه گفتی پول چایی بهتر است

بانکداری گرچه اسلامی است در ایران ولی
کاربرد واژه بانک ربایی بهتر است

وقت جنگیدن به درگاه مدیرانِ نترس!
از میان جمله واجب ها، کفایی بهتر است

مجلس و دولت یکی بودند در تخریب و من
فکر می کردم رسایی از مشایی بهتر است

شاعر خنگ مزخرف گو برو تقلید کن
شعر دزدی گاهی از مهمل سرایی بهتر است!

شعر تو گر بهتر از  شعر جناب حافظ است
شعر ایرج میرزا هم از سنایی بهتر است
...

مادرم پرسید شعر از بهر تو نان می شود؟
گفتمش: خب شعر گفتن از گدایی بهتر است!


09 بهمن 1392 3873 2

بـــی دام صــــید کــردی و با دام می بـــری

بیرون کشیـــدی از در و   بـر بــام می بــری

آرام جلــــــوه کـــــردی و  آرام مــــی بـــری


ایـن از هنــرنمـایی چشم ســــیاه تـــوست

بـــی دام صــــید کــردی و با دام می بـــری


تـا قبـله را عــوض نکـنی  چشــم را ببـنـــد

با ایــن حــــرام  رونـــق اســـــلام می بــری


چشمــانت آرزوی ریـاضـــــت کشــان شــده

غوغـــاست هر کـجــــا که تو بادام مــی بری


گاهـی ابــوسـعـیـد ابــوالخــیـر مــی شـوی

گــاهـی مــرا حـــوالـی بسـطــام مــی بری


پر می زنـی، به منـطـق عـــطار می کشـی

مِی می شوی ، به خلسه ی خیام می بری


تا بوده  راه و رسـم تو  این گونه بــوده است

آرام  دل گرفـتـــــی و  آرام  مـــــــی بــــری


08 بهمن 1392 2447 0

پدر خیال شکستن نداشت، من دارم!

اگر چه آینه ام، خانه در لجن دارم
مباد قسمت تان خانه ای که من دارم

تکان دهنده ترین شعرت ای رفیق، کجاست
بخوان بخوان، هوس زیر و رو شدن دارم

امید آمدنت را به نا امیدی داد
چه شِکوه ها که از این کهنه پیرهن دارم

منی که با تن زخمی همیشه عریانم
ارادتی به شهیدان بی کفن دارم

«در اندرون من خسته دل ندانم کیست»*
گمان کنم بُتی از جنس خویشتن دارم

تبر به دست پدر بود، دست من خالی است
پدر خیال شکستن نداشت، من دارم!

*حافظ

 



07 بهمن 1392 2708 0

زبان خام مرا جرئت بیان دادند

و نخل ها که سحر سر به آسمان دادند
صلات ظهر که شد، ایستاده جان دادند

صلات ظهر درختان اقامه می بستند
که روح و راحت خود را به باغبان دادند

چه نخل ها که به انگشت های نامعلوم
جهان گمشده ای را به ما نشان دادند

کنار نعش افق ناله های نیزاران
غروب بود و چه حالی به کاروان دادند

مسافران غریبی که دیر می رفتند
به کاروان نرسیدند تشنه جان دادند

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند

به سرزمین شما آه سرزمینی که
غریب و دوست بدان زخم و استخوان دادند

غریبه ها که فقط شکل میزبان بودند
به زائران رطب، خنجر و سنان دادند

برای هر که مسافر برای هر که رسید
سگان کوفه دویدند، دم تکان دادند

وقیح بود ولی عابران نامربوط
به جای چشم، شما را دو تکه نان دادند

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند

به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
به خستگان سفر توشه و توان دادند

به احترام شکفتن، جوانه رویاندن
به نخل های کهن فرصتی جوان دادند

اگرچه تشنه در آغوش آسمان رفتند
به سرزمین عطش، صبح و سایبان دادند

به رغم آنچه به حلق بریده ای نرسید
چه جام ها که به مردان این جهان دادند

شبیه رود اگر آبروی این خاکند
شبیه چشمه به هر خطه ای روان دادند

خدای من چه بهار شگفت انگیزی
به بوستان غزل خیز عاشقان دادند

چقدر بوی تو پیچید و باد می آید
چقدر بوی تو را یاس و ارغوان دادند

«زبان خامه ندارد سر بیان فراق»
زبان خام مرا جرئت بیان دادند



07 بهمن 1392 1407 0

اگر قدری بگردی باز آدم هست در دنیا

به تعدادی که بر گل، اشک شبنم هست در دنیا
درون قلب آدم های آن غم هست در دنیا

چه جای بیمی از دوزخ؟ چه جای ترسی از محشر؟
هزاران درد بدتر از جهنم هست در دنیا

هوا از ابر سرشار و امید آفتابی نیست
نمانده هیچ سقراطی ولی سم هست در دنیا

به دریای حقیقت تن زدیم و تشنه لب مردیم
که صدها تشنه ی بر ما مقدم هست در دنیا

جهان را جنگلی می بینم از درنده خویان پُر
امید دیدن انسان عجب کم هست در دنیا!

ولی با این وجود ای شیخ*، روشن کن چراغت را
اگر قدری بگردی باز آدم هست در دنیا




*دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شمع/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست(مولانا)



06 بهمن 1392 1846 3

پُر از پری شده این خانه با حضور خودم

پُر از پری شده این خانه با حضور خودم
کلیم خود شدم از جلوه گاه طور خودم

چهل چراغ کَمشکوةِ فی زُجاجه شدم
چهل شب است که روشن ز شمس نور خودم

صفا و مروه قدمگاه صبحگاه من است
در آب و آینه دلواپس ظهور خودم

ورق که می خورم انگار مثنوی شده ام
به پیر بلخ بگو من خودم چگور خودم

ترانه را نه، تو را نه، خدا خودش را خواند
که من حقیقت داوودی زبور خودم

جنون که غایت عقل است، ابتدایم بود
چه انتهایی! تا شورش شعور خودم

برای دیدن من جاده ها فراوان است
که من مسافر یک عمر راه دور خودم

اگرچه حضرت دف زائر دلم بوده است
سه بار فاتحه خواندم کنار گور خودم



06 بهمن 1392 1946 1

مادرانه دست بگشا تا بیایم سوی تو

تا گرفتار زمینم در خودم زندانی ام

کاش می شد زیر پرهای خودت بنشانی ام

بی تو سردرگم شبیه ابرها در دست باد

بی جهت از هر طرف می چرخم و بارانی ام

شب به شب گم می شوم در جاده های بی کسی

پا به پای من بیا ای سایه ی پنهانی ام

با نفس های من از من آشناتر روح توست

لحظه ی گرمی که در آغوش خود می خوانی ام

مادرانه دست بگشا تا بیایم سوی تو

مرگ ای آغاز من در نقطه ی پایانی ام



01 بهمن 1392 1827 2

ایستاده ایم


ایستاده ام

ایستاده ای

ایستاده ایم

جنگلیم

تن به صندلـــــــــــــــــــــــــــــــــــی شدن  نداده ایم


01 بهمن 1392 16680 0

مثل باران بهاری دشت را سیراب کن

این که با من بر سر پیمان نباشی ساده است

راستی این روزها دشمن تراشی ساده است

زرق و برق زندگی "دلبستکی" دارد ولی

دل بریدن از تمام این حواشی ساده است

مثل باران بهاری دشت را سیراب کن

روی چندین گل، وگرنه، آب پاشی ساده است

ماه را در حوض نه، در آسمان تعقیب کن

جستجوی ماه روی چند کاشی ساده است

امتحان عشق نزد اهل دل، سخت است سخت

سوختن در ذهن آدم های ناشی ساده است



29 دی 1392 2097 0

تنها گل همیشه بهار جهان تویی

بند اول
ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر
لبخندت از تبسم گل ها ملیح تر
بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست
یعنی ندیده از خم زلفت ضریح تر
ای با خدای عرش ز موسی کلیم تر
با ساکنان فرش ز عیسی مسیح تر
با دیدن تو عشق نمکْگیر شد که دید
روی تو را ز چهره ی یوسف ملیح تر

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی
حسن ختام قصه ی ناب نبوتی

بند دوم
هفت آسمان و رحمت رنگین کمانی ات
ذرات خاک و مرحمت آسمانی ات
احساس شاخه ها و نسیم نوازش ات
شوق شکوفه ها، وزش مهربانی ات
تنها گل همیشه بهار جهان تویی
گل ها معطر از نفس جاودانی ات
لطف تو بوده شامل حال درخت ها
«حنانه» بهرمند شد از خطبه خوانی ات

هر آفریده ای شده مدیون جود تو
بُرده نصیبی از برکات وجود تو

بند سوم
بر چهره ی تو نقش تبسم همیشگی
در چشم های تو غم مردم همیشگی
دریایی و نمایش آرامشی ولی
در پهنه ی دل تو تلاطم همیشگی
در وسعتی که عطر سکوت تو می وزد
بارانی از ترانه، ترنم همیشگی
با حکمت ظریف تو ما بین عشق و عقل
سازش همیشگی و تفاهم همیشگی

خورشید جاودانه ی اشراق روی توست
سرچشمه ی «مکارم الاخلاق» خوی توست

بند چهارم
تکرار نام تو شده آواز جبرئیل
آگاهی از مقام تو اعجاز جبرئیل
تا اوج عرش در شب معراج رفته ای
بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل
مثل حریرِ روشنی از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئیل
مداح آستان تو و دوستان توست
باید شنید وصف شما را ز جبرئیل

سرمست نام توست بزرگِ فرشتگان
پیر غلام توست بزرگ فرشتگان

بند پنجم
در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
چشم تو آینه است نه آیینه چشم توست
باید عوض شود روش استعاره ها
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده است آبرو به تمام هزاره ها
همواره با نسیم مسیحایی اذان
نام تو جاری است بر اوج مناره ها

گلواژه ای برای همیشه است نام تو
«ثبت است بر جریده ی عالم دوام تو»


24 دی 1392 4615 1

تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی  

بیابانها به گرد کوه ها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی   

تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود روزی

ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی  

بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی، خدا سهم منابر می شود روزی

چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

سمند نور، زلف تیرگی ها را بر آشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی



21 دی 1392 3933 1

ببین چه کرده تازیانه های باد با درخت

برهنه قد کشیده در هجوم بادها درخت
ببین چه کرده تازیانه های باد با درخت

شبیه شاعری که در بغل گرفته ماه را
بلند می شود، بلند تا خودِ خدا درخت

اگر چه برگ و بار او میان باد گم شده است
نماز می برد چه سبز و خوش بهار را درخت

سری در آسمان، تنی ستاره در ستاره زخم
چگونه بایدش سرود، هان! شهید یا درخت!؟

اگر زمین و آسمان تمام یخ زده است باز
شروع می شود بهار از ستاره تا درخت
 



16 دی 1392 2576 1

اینجا هنوز پنجره ها را نبسته اند

هر چند شیشه های دلم را شکسته اند
اینجا هنوز پنجره ها را نبسته اند

امشب تمام آینه ها در حضور دل
در خویشتن نشسته و از خود گسسته اند

دیگر چه اعتماد به دستان دوستان
وقتی عصای پنجره ها را شکسته اند

اینجا کبوتران حرم، تنگ هر غروب
بر برج های خیس نگاهم نشسته اند

من از نگاه ساده ی این کفش های کوچ
احساس می کنم که از این کوچه خسته اند
 



16 دی 1392 1223 0

شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی
عکس های من و دلتنگی یاران صمیمی

روزهایی همه محبوس در انباری خانه
خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی

رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا
با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من
گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی

تازه همسایه ی باران و خیابان شده بودیم
کاشی چاردهم، رو به روی کوی نسیمی

عشق را تجربه می کردم در ساعت انشاء
شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

نام هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل
ساعت جبر شد و غُرغُر استاد عظیمی

اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون
رقص موسای عرب، خنده ی مسعود کریمی

این یکی هست ولی از همه ی شهر بریده
آن یکی را سرطان کشت، سلامی...نه، سلیمی

این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه
آن یکی قصّه نویسی شد در حدّ حکیمی

آن یکی پنجره ای واکرد از غربت فکّه
این یکی ماند، گرفتندش در خانه ی تیمی

این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران
این یکی باز منم در چمدان های قدیمی
 



15 دی 1392 4293 5

فقط یک لحظه لبخند تو کافیست

به نام دوست

برایم یک بغل باران بیاور
برایم صبح بوی نان بیاور

بیا بشکن سکوت واژه ها را
غزل هایی پر از توفان بیاور

طلسم سایه ها را بی اثر کن
کمی نور از دل قرآن بیاور

تبر بردار و بت ها رو درو کن
برایم میوه ی ایمان بیاور

ببار و آسمان را شستشو ده
هوایی تازه در تهران بیاور

دلم "از دیو و دد خیلی ملول است"
بگرد و یک نفر "انسان" بیاور

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"
هوای گرم تابستان بیاور

فقط یک لحظه لبخند تو کافیست
برای دردها درمان بیاور!

...

بگو از خال سیب سرخ رویت
خبر از هند و از لبنان بیاور!



15 دی 1392 1907 0

مرا ویرانه کردی خانه ات آباد! باور کن

خدا یک شب تو را در سینه ی من زاد، باور کن
یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن

تو مثل هر چه هستی در درون من نمی گنجی
مرا ویرانه کردی خانه ات آباد! باور کن

اگرچه بر دلم بارید طوفان عظیم شک
پلی بین دل ما بود از پولاد، باور کن

نمی فهمم زبان واژه های آتشینت را
رهایی مثل یک آشوب، یک فریاد باور کن

تو از نسل عقیم گریه های رفته از یادی
که تنهایی تو را در چشم هایم زاد، باور کن

 



15 دی 1392 7236 0

به طبیبی که به بیمار خودش محتاج است

از مریضی که دلش در خطر تاراج است
به طبیبی که به بیمار خودش محتاج است

نامه از من به تو ای دوست که دشمن شده ای!
کاتب نامه به "شبلی" نکند "حلاج" است:

السّلام ای که به من سنگ زدی، طعنه زدی
چوبه ی دار من آغاز شب معراج است

آب و آتش به هم آمیخته در نامه ی من
کاغذ نامه برافروخته و مواج است

هر چه را او بپسندد به سر خوبش بنه!
بندگی در گرو داشتن این تاج است

عمر، یک دایره ی فرضی و سرگردان بود
هر که از دایره بیرون نرود اخراج است

 



13 دی 1392 3584 1

نور می خواهم که هستی؛ خاک می خواهم که هست

تا برویم ریشه ای چون تاک می خواهم که هست
نور می خواهم که هستی؛ خاک می خواهم که هست

قصد قربت کرده ام چون در طریق دوستی
اجتناب از نیت ناپاک می خواهم که هست

یک بیابان تشنگی می خواهم و شوق و جنون
قدر لب تر کردنی ادراک می خواهم که هست

سینه ای مشروح می خواهم: "ألم نشرح لکَ..."
سوره ای مانند "اعطیناک" می خواهم که هست

خاطری آشفته یا آسوده! -فرقی می کند؟-
ناله ای محزون، دلی صدچاک می خواهم که هست

جانماز و مهر و قرآن و دلِ سیری قنوت
سجده بر سجاده ای نمناک می خواهم که هست

خلوتی دارم که در آن با کمی راز و نیاز
ربنا در ربنا پژواک می خواهم که هست

پس چرا این قدر دور افتاده ام از اصل خویش؟
فرصت پرواز تا افلاک می خواهم که هست



13 دی 1392 1892 1

این جماعت کاشتند و دیگران برداشتند

بارها از سفره اش با اینکه نان برداشتند
روز تشيیع تنش تیر و کمان برداشتند

مردم این شهر در ظاهر مسلمان عاقبت
با صدای سکه دست از دینشان برداشتند

بر سر همسایگانش سایه ای پر مهر داشت
از سرش هرچند روزی سایه بان برداشتند

بذر ننگین جسارت بر تنی معصوم را
این جماعت کاشتند و دیگران برداشتند

دست هایی که بر آن تابوت تیر انداختند
چند سال بعد چوب خیزران برداشتند



09 دی 1392 2837 0
صفحه 110 از 111ابتدا   قبلی   102  103  104  105  106  107  108  109  [110]  111  بعدی   انتها