دفتر مجازی شعر

(آرشیو ماه بهمن 1392)

دفتر شعر

...

کاشکی من خدا بودم
به همه آدم ها یک عالمه بچه می دادم 

فاطمه،۵ و نیم ساله


07 تیر 1398 240 0

...

دوست دارم یه مردی داشته باشم که اجازه نَده من برم سر  کار…

دختر. سه سالگی


07 تیر 1398 183 0

...

اگه بهشت بریم دیگه از سلام خجالت نمی کشیم؟

دختر. ۴ ساله


07 تیر 1398 164 0

...

…وقتی راستشو می گم زندگیم راحت تره.

امیر حسین. 5ساله


07 تیر 1398 268 0

پس از آب بازی...

دستمو بو کن. ببین چه بوی خنکی میده.

نگار. دو و نیم ساله


07 تیر 1398 301 0

از مدرسه...

راه کربلا سخت است
راه مدرسه آسان است
بالاخره یک روز از مدرسه به کربلا میرویم

محدثه طوبایی. ۹ ساله


07 تیر 1398 333 0

...

آدم وقتی ناراحت می شه نباید ناراحت بشه.

سید امیرحسین دهستانی 3 ساله از مشهد
 


07 تیر 1398 201 0

...

من هر آدم خوبیو که جزء خدا باشه دوست دارم

دختر. چهار و نیم ساله


07 تیر 1398 174 0

خوشحالی...

اولین چیزی که آدمو خوشحال می‌کنه اینه که با خانواده چیزی بخوری 

محمدحسن ۶ ساله
 


07 تیر 1398 323 0

آبرو...

«این شمع رو ببین! داره آبروش می‌ریزه»

نگار. سه ساله…
 


07 تیر 1398 274 0

انتظار

من همه ش منتظرم که شهید بشم

فاطمه. 5 ساله


07 تیر 1398 268 0

...

من فهمیده م که بوس جای دردو خوب می کنه

دختر/ 5 ساله


07 تیر 1398 183 0

اتفاق بد

یک پاک کن قرمز خواب های ما رو پاک کرد
چه اتفاق بدی!

کاش یک پاکن آبی داشتیم...


امیرعلی اسلامی/ ۴سالگی


07 تیر 1398 142 0

...

مامان وقتی باهات حرف می زنم محبتم بهت سفت می شه

غلامرضا/ 5 ساله
 


07 تیر 1398 178 0

خدا سخن می گفت

خدا سخن می گفت
فرشته ها دستمال انسان را می شستند

فاطمه طوبایی/ ۴ ساله
 


07 تیر 1398 131 0

خاک نرم...

… ولی فکر کنم خاکی که مامانها ازش درست شدن نرمتره!

(محمدامین،هفت ساله)
 


07 تیر 1398 286 0

بالن آرزوها

مامان بالن آرزو ها تا کجا باید بالا بره تا آرزوم براورده بشه؟

(محمدطاها 8ساله)
 


07 تیر 1398 478 0

خدای مهربون

من رفتم سر کار، خدای مهربونو دیدم
خدای مهربون آبی بود

پسر/ دو سال و نیمه


07 تیر 1398 184 0

شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

آمد و چون خواب پیش چشم های من نشست
دست هایم را گرفت آن آرزوی دوردست

با نگاهی بغض هایم را در آغوشش گرفت
شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

هم به خنده خواند : آخر دور ما هم می رسد
هم به گریه گفت : دلگیرم از این دنیای پست

"عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست"

زیر لب این بیت حافظ را برایم خواند و بعد...
چشم هایش را که در من خیره بود آرام بست

خواستم از خستگی هایم بگویم پیش او
آمدم لب وا کنم دیدم که او هم خسته است...


06 تیر 1398 477 0

پیوند درخت سیب و آهم

پیوند درخت سیب و آهم
من دختر اولین گناهم

چشمم که به چشم عشق افتاد
انداخت کسی به اشتباهم

آتش شده برق چشم هایش
افتاده به چادر سیاهم

تا خانه ی دل هزار راه است
من کولی هر هزار راهم

آواره ی کوه و دشت یک روز
یک روز خراب خانقاهم

از کفر رسیده ام به ایمان
الا هوی بعد لا اله ام

هر جای جهان که باشی ای عشق
آن جاست همیشه قبله گاهم


06 تیر 1398 424 0
صفحه 10 از 107ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها