(آرشیو ماه بهمن 1392)

دفتر شعر

کلاغان کلاغان مگر می گذارند ؟!

شبم تار و آیینه ها پر غبارند
و آیینه ها هم تورا دوست دارند

و گنجشک هایی که بر شاخه هستند
تمام زمستان به فکر بهارند

نشستم صدای تو یادم بیاید
کلاغان کلاغان مگر می گذارند ؟!

ببین آسمان خالی است از ستاره
ولی غصه ها در دلم بی شمارند

ببین کوه ها را که اندوهگین اند
ببین جاده هارا که چشم انتظارند

ببین دشت هارا که بی تو کویرند
و از دوری ات رود ها بی قرارند

چه قدر آسمان از نبودت بگیرد
چه قدر ابرها در فراقت ببارند؟

به موهای بابا که دیگر سپید است
به چشمان مادر که از گریه تارند

بیا و کمک کن به این بی پناهان
به اینان که جز تو امیدی ندارند ....


17 مرداد 1398 654 0

مرگی که می شناسم

با گام های کوچک آرام
وقتی که می رسد از راه
گاه
با آن ردای روشن بارانی
پنهانی
زیباترین حقیقت جاری ست،
مرگی که می شناسم.
طعم گس سپیده دمان است
وقتی که شب
-گهواره ی بلند و زلال ستارگان-
از جنبش
می مانَد،
و تو
برمی خیزی
از گیسوان خویش
ظلمت را
بین نسیم و پنجره می ریزی؛
برمی خیزد
از شرم شانه های تو می ریزد،
مرگی که می شناسم.
یک آسمان
آبی گسترده ست،
گاهی در آن
با بال های ابر
پر می گیری
گاهی
در سایه ی سخاوت خاموشش
می میری؛
مرگی که می شناسم.
آواز کودکی ست که در باد می دود
و باد می شود
آواز کودکی که
وقتی بزرگ شد،
فرهاد می شود
مرگی که می شناسم.
::
مرگی که می شناسم
تابوت کوچکی ست به رنگ چهارفصل
پیچیده در حریر غزل
پیچیده در
خون جوانِ پهلوی سهراب
کآرام
تشییع می شود
بر شانه های سوخته و سرخ آفتاب
::
آه!
وقتی زمین
تشنه ست،
حتی
دستان مهربان پدر 
دشنه ست.
با این همه
مرگی که می شناسم
عطر صریح زندگی ست؛
مرگی که می شناسم
«چیزی شبیه زندگی» ست.


15 مرداد 1398 416 0

پیشمرگ دوستی...

مثل تکه ای شب ایستاده است
روی استخوان چوبی اش
و تمام خویش را
به باد داده است.
او به هر که می رود
از مقابلش
احترام می کند
هم به آن که چنگ می زند به او
هم به آن که سنگ می زند به او
سلام می کند
قلب او 
اگرچه چوبی است
هر چه هست
روشنی و خوبی است
شب که می رسد
با تمام خود
در سیاهی سکوت
چشم می شود؛
شب که می رسد
خشم می شود.
او نگاهبان خاطرات زندگی ست
پیشمرگ دوستی
در مخاطرات زندگی ست
::
صبحدم که آفتاب
تیغ می زند،
سایه ی تکیده اش
تا صلات ظهر
روی خاک
دیدنی ست؛
شامگاه
شیون کلاغ های پیر
روی شانه های خسته و شکسته اش
شنیدنی ست.
گاه گاه
گرچه مثل سایه ای مخوف
باشتاب
از برابر نگاهتان عبور میک ند،
هیچ هم نباشد
این غریب،
دست کم گرازهای وحشی سیاه را
از برنجزارهای سبزتان
دور می کند... .


15 مرداد 1398 446 0

جهان دری ست که درهای دیگری دارد

در این سحر که سحرهای دیگری دارد
دل من از تو خبرهای دیگری دارد

به نام مرگ، گلی آمده مرا ببرد
دلم هوای سفرهای دیگری دارد

همیشه بارِ دعا، میوه ی اجابت نیست
دل شکسته هنرهای دیگری دارد

و آخرین قدم عاشقی رسیدن نیست
که گاه عشق، اگرهای دیگری دارد

هزار مرتبه عاشق شدی ندانستی
که عشق خون جگرهای دیگری دارد

تو کوله بار، سبک کن که پشت مه گویند
پل است و درّه خطرهای دیگری دارد

تو خواب رفته ای و جز تو نیست در اتوبوس
و جاده کوه و کمرهای دیگری دارد

تویی و همسر تو، کودکان تو آن جا
همان پدر که پسرهای دیگری دارد

چه دعوتی ست که امروز میز صبحانه
شراب ها و شکرهای دیگری دارد

انار هست ولی دانه هایش ازنور است
شراب نیز اثرهای دیگری دارد

فرشته آمده تا پیشخدمتت باشد
اگر دل تو نظرهای دیگری دارد

ولی دعای من این است: تو خودت باشی
در آن جهان که دگرهای دیگری دارد

قرار نیست که با مرگ خود تمام شویم
جهان دری ست که درهای دیگری دارد


14 مرداد 1398 633 0

تو مسئول گل خود هستی، این را یک مسافر گفت

من آن روحم که دورافتاده از دنیای خود بودم
هزاران کهکشان آن سوتر از رؤیای خود بودم

و مثل سطر جاافتاده از شعری که غمگین بود
درون ذهن خود در جستجوی جای خود بودم

ورق می خوردم از تقویم برمی گشتم اما باز
خودم دیروز خود بودم خودم فردای خود بودم

به دنبال تو بودم خواب می دیدم جوان هستم
ولی ده سال در آیینه ناپیدای خود بودم

خودم را کشته بودم روی سطر آخر شعرم
ولی برگشته بودم فکر ردّ پای خود بودم

و یک شب خواب دیدم: رو به روی جوخه ی اعدام
به جرم قتل دسته جمعی گل های خود بودم

تو مسئول گل خود هستی، این را یک مسافر گفت
و من دلواپس سیاره ی تنهای خود بودم

و من سلطان یک سیاره ی تبعیدی ام آری
خودم مسئول رؤیای گل زیبای خود بودم


14 مرداد 1398 210 0

چهار سرباز آوازهایشان زیباست/  هنوز هم زیباست

چهار سرباز آوازهایشان زیباست/ چقدر زیبا- نیست؟
درون کوچه ی آوازهایشان آیا/ درخت پیدا نیست؟

یکی نشسته و در روزنامه می خواند/ حروف سربی را
یکی در آینه می بیند و نمی داند/ که صبح فردا نیست

یکی به نامه ی خود بوسه می زند/ شاید که زود برگردد
یکی به برج نگهبانی ایستاده ولی/ خودش در آنجا نیست

درون آینه خطی دوید خون پاشید/ و تن به خاک افتاد
سکیت آینه سربازها زیاد شدند/ یکی از آنها نیست

و روزنامه ورق خورد بادها بردند/ حروف سربی را
و روزنامه ی او را گلوله ها خواندند/ چقدر خوانا نیست

هنوز برج نگهبانی ایستاده ببین/ کبوتری بر مین
رسید با همه ی خود مسافری غمگین/ ولی نه، یک پا نیست

و مرد خسته به دنبال یک نشانی بود/ و نامه خون آلود
درست بود نشانی درست بود ولی/ دری در اینجا نیست

معلم آمده بود و نبود مدرسه ای/ و با نگاه شمرد
ستاره، رؤیا، باران، نسیم، گلچهره/ سپیده، یلدا، نیست

چهار سرباز آوازهایشان زیباست/  هنوز هم زیباست
و در ادامه ی آوازهایشان این خاک/ هنوز بارانی ست


14 مرداد 1398 489 0

حالا ببین در این همه غربت چه می کشد

باران ببار پنجره ی بسته وا شود
اینجا پرنده ای ست که باید رها شود

تا کی پرنده باشد و دربند و بی دلیل
وامانده ی میان زمین و هوا شود

درد زمان، بلای زمین، ریخت در دلش
تا هیأت مجسم درد و بلا شود

زل می زند به آبی آن دورها مگر
قدری از این سیاه مداوم جدا شود

می داند او که این همه دیگر غریب نیست
روزی اگر پرنده ی آن دورها شود
::
حالا ببین در این همه غربت چه می کشد
انسان اگر پرنده ی این ماجرا شود


14 مرداد 1398 509 0

پرنده ها که از این پس تو را نمی بینند

پرنده های درونم چقدر غمگینند
پرنده ها که از این پس تو را نمی بینند

نشسته اند که شاید دوباره برگردی
و از سخاوت دست تو دانه برچینند

چقدر، هر که بیاید گمان کنند تویی؟
سپید پر بزنند و سیاه بنشینند

بیا مقابل چشمان شاعرم بنشین
که خنده های تو زیباترین مضامینند
::
بهار و رحمت عام است و آسمان آبی ست
پرنده های من اما هنوز غمگینند


14 مرداد 1398 441 0

از آخر مجلس شهدا را چیدند..

یک پنجره، گلدانِ فراموش شده
یک خاطره، انسانِ فراموش شده
در خانه، جماعتی پی معجزه‌ها
بر طاقچه، قرآن فراموش شده
::
در این همه رنگ، آنچه می خواهی نیست
در این همه راه، غیر گمراهی نیست
در شهر خیابان به خیابان گشتم
آنقدر که آگهی ست آگاهی نیست
::
در اوج، خدا را سر ساعت خواندند
ما را به تماشای قیامت خواندند
از کوچ پرندگان سخن گفتی و من
دیدم که نمازی به جماعت خواندند
::
آن مست همیشه با حیا چشم تو بود
آن آینه ی رو به خدا چشم تو بود
دنیا همه شعر است به چشمم اما
شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
::
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند 
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند..


10 مرداد 1398 21971 28

در قفس، دریا نمی گنجد

دامن دریای بی ساحل
بیکران  و موج در موج است
موج، همچون بال مرغابی
گاه پایین، گاه در اوج است

دم به دم در پهنه ی دریا
موج، شکلی تازه می گیرد
یک نفر با خط کشی کوچک
موج را اندازه می گیرد

از پی هر موج، سرگردان
روز و شب بیهوده می تازد
تا بریزد موج دریا را
در قفس هایی که می سازد

در قفس، دریا نمی گنجد
زانکه کار موج پرواز است
ما همان دریای آزادیم
دشمن ما آن قفس ساز است


10 مرداد 1398 19733 1

دل روشنی دارم ای عشق

دل روشنی دارم ای عشق 
صدایم کن از هر کجا می توانی
صدا کن مرا از صدف های باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق
چه رازی است
بگو با کدامین نفس
می توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق
می توان تا شقایق خطر کرد؟ 
مرا می شناسی تو ای عشق 
من از آشنایان احساس آبم
و همسایه ام مهربانی است 
و طوفان یک گل
مرا زیرورو کرد 
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر،
سلام سپیدار 
پرم از شکیب و شکوه درختان
و در من تپش های قلب علف ریشه دارد 
دل من، گره گیر چشم نجیب گیاه است
صدای نفس های سبزینه را می شناسم
و نجوای شبنم
مرا می برد تا افق های باز بشارت 
مرا می شناسی تو ای عشق 
که در من گره خورده احساس رویش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا 
گره خورده ام من به آن راز روشن
که می آید از سمت سبز عدالت
دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از ذهن زاینده ی ابر 
مرا زنده کن زیر آوار باران 
مرا تازه کن در نفس های بار آور برگ 
مرا پل بزن تا سحر
تا سبد های بار آور باغ
تو را می شناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم 
و در کوچه عطر عبور تو پُر بود 
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چترباران 
کسی در نگاهم نفس زد!


09 مرداد 1398 8739 2

گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»

گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گِله ها را

چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پُر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ نه گفتن مان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بارِ دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
 


05 مرداد 1398 20468 4

دست به دستِ مدّعی شانه به شانه می روی

دست به دستِ مدّعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیبِ من جانبِ خانه می روی!

بی خبر از کنارِ من، ای نَفَسِ سپیده دم
گرم تر از شراره ی آهِ شبانه می روی

من به زبانِ اشکِ خود می دهمت سلام و تو
بر سرِ آتشِ دلم همچو زبانه می روی

در نگهِ نیازِ من موجِ امیدها تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی!

گردشِ جامِ چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مرادِ مدّعی همچو زمانه می روی

حال که داستانِ من، بهرِ تو شد فسانه ای
باز بگو به خوابِ خوش با چه فسانه می روی؟


04 مرداد 1398 8683 0

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...! نفرین نمی کنم... نکند
به او -که عاشق او بوده ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد



30 تیر 1398 25223 17

هر پاییز

هر مهر
بی هیچ علت غمگینم
هر آبان
بیخود دلتنگم
هر آذر
بیهوده بی تابم
در مغزم، در قلبم انگار
تق تق تق تق تق تق غوغایی ست
هر پاییز
میخی دیگر بر تابوتم می کوبند


27 تیر 1398 500 0

ما ولی برخاستیم

بر لب جویی نشین و...
ما ولی برخاستیم
ما ولی رفتیم
بر لب صحرا نشستیم و عبور مرگ را دیدیم


27 تیر 1398 458 0

بن بست ها خوبند

بن بست ها خوبند
وقتی که دیگر ناامید ناامید
بر آخرین دیوار
سرمی گذاری اشک می ریزی
وَ آن پلاک گم شده در کوچه ای دیگر در این شهر دراندردشت
آرام خوابیده ست بر دیوار


27 تیر 1398 459 0

دهقان

ابر ملخ رسید و گذشت
دهقان
بر شانه ی نحیف مترسک
چون ابر سرگذاشت و 
یک ریز گریه کرد


27 تیر 1398 453 0

ولی چه فایده؟

بچه بودم و 
دست من نمی رسید
قد کشیده ام
بچه نیستم
ولی چه فایده؟
دست من هنوز هم نمی رسد به ماه


27 تیر 1398 117 0

بی اعتنا به زندگی

هر رود عابری ست
بی اعتنا به روز
بی اعتنا به شب
بی اعتنا به کوه
به جنگل
بی اعتنا به آدم ها...
ما هم
بی اعتنا به زندگی
تا مرگ می رویم


27 تیر 1398 358 0
صفحه 2 از 102ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها