(آرشیو ماه آذر 1392)

دفتر شعر

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!

پرواز آسمانی او را مَلک نداشت
ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت

سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست
آن نور ناب واهمه ای از محک نداشت

مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب
حتی دو دست باز برای کمک نداشت

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!
ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟

می پرسد از شما که چه کردید؟ مردمان
گلدان یاس باغچه ی من ترَک نداشت

خورشید و ماه را به زمینی فروختند
ای کاش خاک تیره ی یثرب فدک نداشت


08 دی 1392 2009 2

کار حسین است و دل مشکل پسندش

آن اسم اعظم که بزرگان در پی اندش

سربندِ یا زهراست محکم تر ببندش

هر کس که در سر آرزوی عشق دارد

هنگام رفتن با شهیدان می برندش

 بابا! وصیّت نامۀ همسنگرت کو؟

این روزها خون می چکد از بند بندش

 آقا معلم قصه از آنروزها گفت

کردند سال ِ آخری ها ریشخندش

شرمی نکردند از صدای سرفه دارش

چیزی نخواندند از نگاه دردمندش

 گیرم عَلم از دست عباسی بیافتد

عباس دیگر می کند از جا بلندش

 هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست

کار حسین است و دل مشکل پسندش




04 دی 1392 1579 1

برگشتم از رسالت انجام داده ام

برگشتم از رسالت انجام داده ام

زخمي ترين پيمبر غمگين جاده ام

نا باورانه از سفرم خيل خارها

تبريك گفته اند به پاي پياده ام

يا نيست باورم كه در اين خاك خفته اي

يا بر مزار باور خود ايستاده ام

بارانم و ز بام خرابه چكيده ام

شرمنده ی سه ساله ی از دست داده ام

زير چراغ ماه سرت خواب رفته ام

بر شانه ی كجاوه ی تو سر نهاده ام

دل مي زدم به آب و به آتش براي تو

از خيمه ها بپرس كه پروانه زاده ام

چون ابر آب مي شدم از آفتاب شام

تا ذره اي خلل نرسد بر اراده ام


29 آذر 1392 2523 1

خویش را گم کرده ام اما نمی دانم کجا

می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجا
خویش را گم کرده ام اما نمی دانم کجا

سایه ی آشفتگی ها از سر دل کم مباد
ساحلی ایمن تر از دریا نمی دانم کجا

سر به صحرا می نهد دریا نمی دانم چرا
دل به دریا می زند صحرا نمی دانم کجا

با من امشب خلسه ی یاد کدامین آشناست؟
روزگاری دیده ام او را نمی دانم کجا

دیدمش در کوچه ساران غبار آلود وهم
او نمی دانم که بود آنجا نمی دانم کجا

مرغ آمین شعله سر داد این زمان افکنده اند
آتشی در خرمن نیما نمی دانم کجا

آن قدر رفتم که حتی سایه ام از پا فتاد
مانده بر جا ردّ پایم تا نمی دانم کجا
 



26 آذر 1392 7508 1

کاش می شد که غزل باز بشوراندمان

شکل دردیم که جز شعر نمی داندمان
کاش می شد که غزل باز بشوراندمان

ما غریبیم در آیینه چشمان شما
اهل ایلیم ولی دشت نمی خواندمان

فقط از خلوت تنها شده ی پنجره ها
مانده بغضی که هر آیینه بسوزاندمان

بازکن ای دل رویین تن من، پنجره را
تا صمیمیت خورشید بپوشاندمان

هر کجا پای نهادیم کسی معجزه شد
که از این روی به آن روی بگرداندمان

بخت و اقبال چنین بود، بفهمیم رفیق!
که به جز شعر کسی قدر نمی داندمان
 



26 آذر 1392 2380 2

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر
بلند مرتبه پیکر  بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت  هرجا سر

قسم به معنی "لا یمکن الفرار از عشق"
که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن
به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه مبادا کفن  مبادا سر

همان سری که یحب الجمال محوش بود
جمیل بود  جمیلا بدن  جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک  همه بودند سروران را سر

زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس  "اجننی"  گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ام وهب را به پارهء تن گفت:
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا بحال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت لحظهء آخر به پای مولا سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

سری  که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود  پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

امام غرق به خون بود و زیر لب می گفت:
به پیشگاه تو آورده ام خدایا سر

میان خاک کلام خدا مقطعه شد
میان خاک  الف  لام  میم  طا  ها  سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازهء اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد ، حتی سر

نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او
ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر -

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیافتاده است از پا سر

صدای آیهء کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد ، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

چقدر زخم که با یک نسیم وا می شد
نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر

عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت
به چوب، چوبهء محمل نه با زبان  با سر



دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر
 



23 آذر 1392 4405 3

خدا رنگ تو را روی تمام دیدنی ها زد

خدا نقاشی ات کرد و به دیوار تماشا زد
خدا رنگ تو را روی تمام دیدنی ها زد

شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست
اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد

خدا شیرینی نام تو را در آب ها حل کرد
از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد

بزرگی، مهربانی، بی دریغی، آنقدر خوبی
که حتی می توان گاهی تو را جای خدا جا زد

دوباره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد
دوباره از غزل هایم تب عشق تو بالا زد

غزل های مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند
که زیر بیت بیتش آفرینی از تو امضا زد
 



23 آذر 1392 3868 0

قرص ها عاجزتر از تسکین غم های زمانه

خسته تر از بلبل پر کنده می آید به خانه
خسته گویی می رسد از خشم یک رزم شبانه

بخت با او پُر تکلّف، مرگ با او بی تفاوت
می کند با بخت دعوا، می زند با مرگ چانه

عطسه اش چون انفجار درد در گودال بینی
سرفه یعنی شعله ی زخمی که می گیرد زبانه

نسخه ها بد خط تر از مشق شبان نا امیدی
قرص ها عاجزتر از تسکین غم های زمانه

پچ پچ مامان و بابا دخترک را کرده بیدار
می زند از تخت بیرون«آب»! این هم یک بهانه!

راستی بابا! نگفتی آخرش؛ «کُرتُن» چه شکلی است؟
«گِرد حتی گردتر از اشک های دانه دانه»

دخترک وحشت کنان حس سوالی شوم دارد
دانه های سرخ صورت؟لکه های سرخ شانه؟

«قرمزی ها دخترم! لُپ های من را موش خورده!»
این جواب خنده دار و هوش تیز کودکانه؟!

قرمزی ها مهرهای نامه جسم تو بودند
مهر فوری، مهر سرّی، مهر خیلی محرمانه
 



23 آذر 1392 2464 0

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‏ رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ ها به دور شمع کسى چرخ مى‏ خورد
پروانه ‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است
در مى‏ زنیم و خانه ی گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏ دادم عشق را
حتى زبان ساده ی اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏ تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند
در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است
 



23 آذر 1392 3133 1

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
 
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
 



21 آذر 1392 6131 0

شاید عطش حقیقت آب است...بگذریم

دیشب به خویش آمدم اما نیامدی
در چشمه سِیْر کردم و بالا نیامدی

ابری سیاه گشتم و خود را گریستم
حتی به میهمانیِ دریا نیامدی

خورشید و ماه بر کف از آیینه رد شدم
دیدار؟ نه، نشد... به تماشا نیامدی

شاید عطش حقیقت آب است...بگذریم
از این که آمدی به نظر یا نیامدی
 



19 آذر 1392 1591 1

من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم

رفتیّ و با غم همسفر ماندم در این راه
گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی
گفتم غریبی، نه غریبی چاره دارد
آه از یتیمی ای پدر، آه از یتیمی

من بودم و غم، روز روشن، شهر کوفه
روی تو را بر نیزه دیدم، دیدم از دور
در بین جمعیت تو را گم کردم اما
با هر نگاه خود تو را بوسیدم از دور

من بودم و تو، نیمه شب، دروازه ی شام
در چشم من دردی و در چشم تو دردی
من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم
تو گریه کردی، گریه کردی، گریه کردی

در این زمانه سرگذشت ما یکی بود
ای آشنای چشم های خسته ی من
زخمی که چوب خیزران زد بر لب تو
خار مغیلان زد به پای خسته ی من

ای لاله من نیلوفرم، عمه بنفشه
دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی
بابا شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی



17 آذر 1392 4943 9

آه گلنار، چه کرده‌ست خیابان با تو!

باز خوابید ِ تن ِ فربه‌ی میدان با تو
شهوت ِ این شب ِ آلوده‌ی تهران با تو

 آه گلنار، همین بوق، همین ترمزها
بُرده از یاد ِ تو، میعاد ِ درختان با تو

 بوق‌ها باز جویدند تنت را امشب
آه گلنار، چه کرده‌ست خیابان با تو!

 سال‌ها فاصله داری ز شب ِ دهکده و
درهم آمیختن گیسوی باران با تو

عرق شور کجا؟ بوی گُل و شیر کجا؟
سال‌ها فاصله‌ی دختر چوپان با تو

گُل ِ آتش، لب ِ تو یخ زده و وقت ِ سلام
نیست آن سرخ شدن، شرم ِ گریزان، با تو

قصدش آن است که گرمای تنت را بمَکد
که قدم می‌زند این گونه زمستان با تو

 دست ِ تو سرد، دلت سرد، نگاهت سرد است
نیست آن شعله‌ی رقصنده‌ی پیچان با تو

می‌روم دور شوم، روی سرم می‌ریزند
خاطراتم همه پوسیده و ویران با تو

 با من اندوه ِ درختان ِ انار ِ بی بار
عشق بازی کثیف ِ «شب تهران» با تو

 



15 آذر 1392 2442 1

مپرس مقصد ما را، مجالِ گفتن نیست

بیار باره که امشب سوار خواهم شد
به دور دستِ گمان رهسپار خواهم شد

بیار باره که باید ز جان گسسته رویم
عنان مبند، که باید عنان گسسته رویم

بسوز بستر ما را که وقتِ خفتن نیست
مپرس مقصد ما را، مجالِ گفتن نیست

ببین به جاده ی رنج آورِ رفاقت سوز
ببین به جاده ی تابوت سازِ طاقت سوز

ببین مصیبت این راه کاروان کُش را
مزن صلای سفر، خفتگان سرخوش را

بسوز بستر ما را که وقت خفتن نیست
مپرس مقصد ما را، مجال گفتن نیست

همین ره است که آن مرد، با صلیب گذشت
همین ره است که آن تشنه لب، غریب گذشت

همین ره است که پیر قریش، قافله برد
همین ره است که آن زخمدارِ کوفه، سپرد

هزار باره در این جاده نعل ساییده است
هزار خاره در آن خون تازه نوشیده است

حکایتی است ز نیل و عصا به پیچ و خَمَش
روایتی است ز اجداد ما به هر قدمش

ببین که بیرق آن رهروان به شانه ی ماست
بیار باره که هنگام تازیانه ی ماست

ز دوش ما نَبَرد گردباد، بیرق را
به عبدود ندهیم اختیار خندق را

بیار باره و زین کن، شتاب باید کرد
و قلعه بر سر مرحب خراب باید کرد

سپاه خصم، نمک خوردگان شیطان اند
سیاهکار و سیه رو، یزید را مانند

سپاه خصم ندانم شمارشان چند است
سرِ شمار ندارم که دست من بند است

پس از مقابله، وقتی که گاه رفتن بود
ز تیغ خویش بپرسم که چند گردن بود

بیار باره که باید ز جان گسسته رویم
عنان مبند که باید عنان گسسته رویم

بسوز بستر ما را که وقت خفتن نیست
مپرس مقصد ما را، مجال گفتن نیست

مدوز در پی ما چشم انتظار به دشت
که باره تند رکاب است و راه، بی برگشت

در این کویر نبینی دگر نشانم را
مگر دمی که بیارند استخوانم را

ز بس فتاده به هر دشت و در غبار من است
به هر کجا که گذر می کنی، مزار من است

من از مدینه سخن های تلخ می گویم
ز بی نوایی نی های بلخ می گویم

ز دشتِ تشنه ی قرآن و نیزه آمده ام
ز کوچه های غریب هویزه آمده ام

فسانه سازی مصر و دمشق نشناسم
که عشق زاده ام و غیر عشق نشناسم

بده به وارث من تیغ بی نیام مرا
به کودکان پس از من بگو پیام مرا

که مشت خاک مرا بعد مرگ، خشت زنند
به فرق خصم سیه کار بدسرشت زنند

بیار باره که باید ز جان گسسته رویم
عنان مبند، که باید عنان گسسته رویم

بسوز بستر ما را که وقت خفتن نیست
بیار باره که دیگر مجال گفتن نیست
 



15 آذر 1392 2950 1

زخمی که روایتگر دردی باشد...

شاید بتوان راه بیانش را بست
یا این که رگ خون روانش را بست
زخمی که روایتگر دردی باشد
با چسب نمی توان دهانش را بست
 



15 آذر 1392 2604 2

خود را ذلیل منّت مرهم نمی کنیم

ما گرچه از شکوه کسی کم نمی کنیم
گردن به جز برای خدا خم نمی کنیم

اهل صراحتیم و در این روزگار تلخ
لبخندِ گنگ و گریه ی مبهم نمی کنیم

در این کویرِ تفته اگر داغ هم شویم
خود را ذلیل منّت مرهم نمی کنیم

خون می خوریم و با گذر از خون دیگران
شوکت برای خویش فراهم نمی کنیم



ای سیب های شیطنت آلود! گُم شوید
ما اقتدا به حضرت آدم نمی کنیم
 

 



14 آذر 1392 1910 1

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

از خار گر چه گرد حرم پاک کرده ای
تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو

خون، گوشواره ها زده بر گوش هایمان
صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم
اما سر تو همسفر ماست کو به کو

بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!
بی آب نیستیم...خداحافظت عمو!
 



14 آذر 1392 2910 1

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت! کیستی؟ گفتم:
پرستویی که هرجا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری است، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد



13 آذر 1392 14378 1

زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت !

به دنبال چراغم آسمان ابری است ماهی نیست
اگر آب حیاتی هست جز در کوره راهی نیست

چه شهری! متّهم هایش چقدر آزاد می گردند!
که قاضی هست شاهد هست اما دادخواهی نیست


زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت !
که دنیا جای عصیان است جای بی گناهی نیست !

رفیقِ نیمه راهم - شور و شوقم - رو به خاموشی است
اگر حال دعایی هست گاهی هست گاهی نیست


درِ هفت آسمان بسته است دستم از دعا خسته است
که جای توبه بسیار است اما سوز آهی نیست


به دست بادهای شرق و غرب افتاده ایم ای قوم !
ولی در دست ذو القرنین ما اندک سپاهی نیست

زمین را آب و جارو کرده مژگان پر از اشکم
برای چشم من جز مقدمت آرامگاهی نیست



12 آذر 1392 3183 2

سکوتت خیزران را پاسخی دندان شکن داده ست

غم داغ تو را با هیچ کس دیگر نخواهم گفت

برایت روضه می خوانم ولی از سر نخواهم گفت

اگر از سر بخوانم روضه را این بار چیزی جز

هراس خنجر و آرامش حنجر نخواهم گفت

نگاهت سوی تل بود و نگاه او سوی گودال

از اندوه نگاه آخر خواهر نخواهم گفت

نمی گویم اگر حتی بگوید راوی مقتل

از آغوش تنور گرم خاکستر نخواهم گفت

تو را خاموش می خواهند آیه آیه ی قران

از این که ساختی بر نیزه ها منبر نه ... خواهم گفت

سکوتت خیزران را پاسخی دندان شکن داده ست

از آن بزم شراب و سکر زجر آور نخواهم گفت

*

همین جا عهد می بندم که تا جان در بدن دارم

برایت روضه می خوانم ولی از سر نخواهم گفت


09 آذر 1392 2394 2
صفحه 111 از 112ابتدا   قبلی   103  104  105  106  107  108  109  110  [111]  112  بعدی   انتها