دفتر مجازی شعر

(آرشیو ماه دی 1393)

دفتر شعر

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو

آمد بهار تا گل و ریحان بیاورد
تا دل برد ز آدمی و جان بیاورد

صدها نهال شیفته را آفتاب حُسن
چون کودکان به ‌صف به دبستان بیاورد

خط امان مرغ فراری است، برگ گُل
تا باز رو به شانة سلطان بیاورد

در بارعام عید، چنین ملت بهار
از غنچه، خنچه‌های فراوان بیاورد

با ریزه‌ریزه‌های شکوفه، درخت شاد
با خویش، یاد برف زمستان بیاورد

صدها دهان به خنده گشوده است بوستان
یلدای گریه را که به پایان بیاورد


هر شاخه، برگ و بار فراوان بیاورد
این شاخه این بیاورد، آن آن بیاورد

باد بهار، گوش هزار ابر خیره را
در چارسو کشیده که باران بیاورد

آری قیامت است، ولی خود بهانه‌ای است
یا فرصتی که آدمی ایمان بیاورد

برگ بهار نامة اعمال شاخه است
آن‌سان که غنچه را لب خندان بیاورد

فوج درخت‌زار، نماز جماعتی است
تا اقتدا به حضرت باران بیاورد

در پایبوس حضرت خورشید خاوران
ایمان به سرنوشت گیاهان بیاورد

کو دیده‌ای که فهم کند آیه‌های یار
آمد بهار کاین‌همه قرآن بیاورد

 
از خطبة غیور منا، عطر سیب را
تا باغ‌های خرم لبنان بیاورد

پروندة هزار و یکی برگ مرده را
زیر بغل گرفته، شتابان بیاورد

هر برگ‌ تازه، ‌پیرهنی دیگر از عزیز
بر کلبه‌های خستة احزان بیاورد

با هر بغل شکوفه، چو شیخی درخت پیر
صدها چراغ را به شبستان بیاورد

غوغای لالة صحبت لب‌های تشنه را
تا بیخ گوش چشمة جوشان بیاورد

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو
نسیان عجیب نیست که عصیان بیاورد

گاهی چو نامه، برگ گلی در عبور باد
پیغام‌ها ز عمر شتابان بیاورد

گاهی پرنده، واژة داغی است در هوا
ایهام‌های مشکل و آسان بیاورد

 
این جامیِ شکسته به زندان ری خوش است
گر باد، خاک جام به زندان بیاورد

با مشتی از غبار ز سامان اهل جام
بر این خمار شیفته، سامان بیاورد

تصدیع دوستان ندهد شاعر غریب
حتی بدان‌که نامی از ایشان بیاورد

بر آهوی قصیده، امید ضمانت است
بادی که نکهتی ز خراسان بیاورد

شاید که در شکار تو، ببر بیان من
این شعر را گرفته به دندان بیاورد



06 فروردین 1394 1496 0

به حال باغچه، بی یاسمن چه می گذرد؟

در این بهار، به دشت و دمن چه می گذرد؟
به حال باغچه، بی یاسمن چه می گذرد؟

صدای شادی گنجشک ها نمی آید
به شاخه های تر نارون چه می گذرد؟

صدای گریه ی خاموش بلبلان از چیست؟
مگر به ساحت سبز چمن چه می گذرد؟

به حال ماه، که با آه و چاه خواهد شد
پس از تو هم نفس و هم سخن چه می گذرد؟

فقط همان درِ آتش گرفته می داند
به زینبت، به حسین و حسن چه می گذرد

میان این همه، کو محرمی که شرح دهد
میان خانه ی مولای من چه می گذرد

 



04 فروردین 1394 1590 0

نظر عشق چنين است،نپرسيد چرا

گل من نقش زمين است نپرسيد چرا؟
کار پاييز همين است  نپرسيد چرا؟
 
زني افتاد و رگ غيرت عالم نگريست
نظر عشق چنين است نپرسيد چرا؟
 
گاه مردي که جهان دور سرش مي گردد
بي کس و کارترين است نپرسيد چرا؟
 
تا نرنجد دل من، فاطمه هرچند که ديد
حيدرش خانه نشين است نپرسيد چرا؟
 
بي جواب است سلامم نه تعجب نکنيد
آخر اين شهر، مدينه است نپرسيد چرا؟


03 فروردین 1394 2297 1

به تشییع زخم تو آمد بهار...

صدایی به رنگ صدای تو نیست
به جز عشق نامی برای تو نیست

شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست

تن جاده از رفتنت جان گرفت
رگ راه جز رد پای تو نیست

مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست

 به تشییع زخم تو آمد بهار
که جز سبز، رخت عزای تو نیست

 کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعه ی زخم های تو نیست

به آن زخم های مقدس قسم
که جز زخم، مرهم برای تو نیست



02 فروردین 1394 5719 3

حالا که فاطمیه دل عید را شکست...

وقتی بهار می رسد و شور و حال نیست

یعنی که در نظام زمین اعتدال نیست

بلبل کجاست تا به کلاغان خبر دهد

روح بهار تشنه ی این قیل و قال نیست

حالا که فاطمیه دل عید را شکست

دیگر برای خنده ی گلها مجال نیست

غم دامن ملائکه را هم گرفته است -

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

آه ای بهار خسته که از راه می رسی

آیا دلت شکسته تر از پارسال نیست؟

 



02 فروردین 1394 4082 9

عید امسال پر از بوی گل یاس شده است


عید امسال پر از بوی گل یاس شده است

و پر از خاطره ی گندم و دستاس شده است

همه ی دشت گواهند که با بوی بهار

عطر یک خانه ی آتش زده احساس شده است

چینش سفره امسال تفاوت دارد

سین هر سفره ، سلامی است که بر یاس شده است

روضه ی چادر خاکی همه جا پیچیده

سیب ها عطر خوش کوثر و اخلاص شده است

ابر ،در هیأت یک مستمِع مداحی است

بس که می گرید و دل نازک و حساس شده است

....

جان گل های جهان پیشکش یاسی که

زخمی سیلی باد و ستم داس شده است...



02 فروردین 1394 3009 3

گوش کن؛ فروردین!

 
اخرین برگ افتاد
از درخت اسفند
بر سر سفره ی صبح
تپشی سرخ در آن پیله ی لبریز از آب
لکنت ثانیه ها
گوش کن؛
فروردین!


28 اسفند 1393 1022 0

خدایا! دلم را...

خدایا! دلم را
به آغاز سرسبزیِ خاک
به آغاز یک فصلِ نو باز گردان
خدایا!
مرا با بهاری دگرگونه آغاز گردان!



26 اسفند 1393 2495 0

گويا خبرهايي ست... هر سو پچ پچي گنگ است

 
اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟
از هم، هراسان، عالم و آدم چه مي پرسند؟
 
گويا خبرهايي ست... هر سو پچ پچي گنگ است
من بي خبر، از خويش مي پرسم: چه مي پرسند؟
 
از هم همه اشياء بين خواب و بيداري
با همهمه، با لهجه اي مبهم چه مي پرسند؟
 
اين بازجويان سمج، اين قطره باران ها
از خاک ساکت باز هم نم نم چه مي پرسند؟
 
در لحظه هاي تازه ي تکراري ديدار
«روز» و «شب» از هم هر سپيده دم چه مي پرسند؟
 
گلبرگ هاي غنچه هاي آخر اسفند
اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟
 


25 اسفند 1393 1312 0

شاعری تغابن است از نگاه آسمان

گرچه دفترم سیاه، شعر من سیاه نیست 
ای قلم گواه باش! راهم اشتباه نیست 
 
مثل یك ستاره ام، گم در آسمان شعر 
می درخشم از خودم، بودنم به ماه نیست 
 
می تراود از لبم، آیه های روشنی 
عاشق دوبیتی ام، این خودش گواه نیست؟ 
 
خویش را سروده ام بارها و بارها 
دست كم، گذشته ام تیره وتباه نیست
 
خسته از كشاكشِ ناتمام واژه ها! 
سور و سات قدرتی، در سرم به راه نیست
 
شاعری تغابن است از نگاه آسمان 
عمر هیچ شاعری دور از این نگاه نیست 


24 اسفند 1393 894 0

به غم های زمینی خو گرفتم


به غم های زمینی خو گرفتم
به مرگ این چنینی خو گرفتم

تو خاکستر شدی، من زیر آتش
به خاکستر نشینی خو گرفتم

 



23 اسفند 1393 1710 0

آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...

این شور تازه، هلهله ی عاشقانه ای ست
آهنگ پای قافله ی عاشقانه ای ست
 
«حسنت به اتفاق ملاحت» که می رسد
حسن ختام سلسله ی عاشقانه ای ست
 
نام تو می برند به آوای زیر و بم
دل می تپد؟...نه! زلزله ی عاشقانه ای ست
 
کارم نوشتن است به امید خواندنت
آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...
 
در دوری ات قصیده ی درد است این غزل
هرچند شعر یک دله ی عاشقانه ای ست
 
عاشق، درست اینکه شکایت نمی کند
گاهی، ولی گله، گله ی عاشقانه ای ست
 
گاهی همین «کجایی؟» و «کی می رسی؟» عزیز!
هرچند سخت، مسئله ی عاشقانه ای ست
 
اصلاً همین که جمعه ی این هفته هم گذشت
اما هنوز فاصله ی عاشقانه ای ست...
 
انگار صبر بغض گلویم تمام شد
اینک شروع مرحله ی عاشقانه ای ست
 
با چشم خیس، شعر تری می نویسمت
آن را فقط بخوان! صله ی عاشقانه ای ست


22 اسفند 1393 1636 0

ای آفتاب خاطره ها بیش تر بتاب

این شهر، شهر سوخته مثل همیشه نیست
مثل همیشه با من و تو مهرپیشه نیست
 
کو روستای عشق که در این دیار زرد
مضمون چشم پنجره ها باغ و بیشه نیست
 
باید شکست ای دل من بیش از این مپای
جایی که سهم آینه ها غیر تیشه نیست
 
بگذار تا سرشک معطّر کند مرا
وقتی بهار رفت و گلابی به شیشه نیست
 
ای آفتاب خاطره ها بیش تر بتاب
نای سفر به سوی تو در پای ریشه نیست


22 اسفند 1393 2067 0

شهرسوخته

من مستعدّ سوختنم، آتشم بزن!

تا پیله بر تنت بتنم، آتشم بزن!

نام تو را نبرده لبم شعلهور شده است

با بوسه بر لب و دهنم، آتشم بزن!

از دامن تو خون سیاوش چکیده است

مغلوب جنگ تن به تنم، آتشم بزن!

تاریخ من روایت یک شهر سوخته است

من سال‌هاست بی‌وطنم آتشم بزن!

گنجشک‌های سوخته‌پر شعله‌ورترند

گنجشک داغدیده منم، آتشم بزن!

جان مرا گرفته‌ای آسوده نیستی

حالا که نعش بی‌کفنم، آتشم بزن!

 

از مجموعه لب خوانی

به زودی از سوره مهر



21 اسفند 1393 514 0

عید بود اما گلی با ما نبود...


خانه ام روزی در این جا بود و نیست
آن طرف همسایه ی ما بود و نیست

بعضی از این کوچه ها بن بست بود
آن طرف یک خانه یادم هست، بود

می شناسم این در و دیوار را
این خراب آباد و این آوار را

یک شب این جا باغ پوپک هاش سوخت
کودک من با عروسک هاش سوخت

کودک من قصه ها را دوست داشت
"هیچ کس غیر از خدا" را دوست داشت

گفتگو از میش بود آن شب که گرگ
قصه را دزدید از مادر بزرگ

کودکم در هول جنگل مانده بود
گرگ دست قصه ها را خوانده بود

بید بود و باد و باران تبر
کوه می لرزید و جنگل شعله ور

شب همان شب کودکم را برد گرگ
برد مثل قصه ی مادر بزرگ

می شناسم این همان باغ من است
این مصیبت نامه ی داغ من است

پیش از این با دست های خسته ام
کوله بارم را همین جا بسته ام

وقتی از فریاد شب های جنوب
خون شتک می زد به دامان غروب

خاک در باران آتش آب شد
شهر من از تشنگی بی تاب شد

آب تا زانو... پلی با ما نبود
عید بود اما گلی با ما نبود

هر چه کردم غم فراموشم نشد
غربتم هم سنگ آغوشم نشد

غربتم را سال ها بردم به دوش
غربت عریان شهری زخم پوش

سینه ی من کوره ی خورشید بود
سالها در من عطش تبعید بود

سوختم، آتش شدم، از یاد رفت
سالها خاکسترم بر باد رفت

زیر آتش باز می سوزد پرم
می دمد ققنوس از خاکسترم

سوز آواز من است این شعله ها
زخم ها، فریادهای بی صدا

آسمان جولانگه بال من است
من عقابم، آسمان مال من است

آمدم این جا که روزی شهر بود
آسمان با خاک خوبش قهر بود

آمدم با آسمان صحبت کنم
هرچه دارم با زمین قسمت کنم

 



19 اسفند 1393 2604 0

زیبا! تمام پنجره ها روبه روی توست


زیبا چرا ادامه ندادی؟ سخن بگو
این چیست در نگاه نجیبت؟ به من بگو

زیبا!تمام آن چه که زیباست مال تو
حتی به جای سهم من از خویشتن بگو

زیبا! تمام پنجره ها روبه روی توست
اما تو رو به روی که ای؟ جان من!بگو

این حرف ها گدازه ی روح مذاب ماست
این لهجه ی من است تو با سوختن بگو

با جویبار گم شده در شوره زار عمر
باری یکی دو چشمه ز دریا شدن بگو

آه ای زبان بی ضربان با زبان برگ!
شعری اگر چه زرد برای چمن بگو

عاشق شدی؟غریب مسافر! دلت کجاست؟
دلتنگ کوچه های که ای؟بی وطن! بگو

زیبا چرا ادامه ندادی درخت را؟
من خواهش پرنده ام،از نارون بگو

 



19 اسفند 1393 1424 0

هر روز، فصلی ست


فردا نمی دانم چه روز است
فردا نمی دانم چه سال است
در باور من
فردا حقیقت نیست، تنها یک خیال است

فردا و دیروز
تقویم ساز است
نه زندگی ساز

در چشم من اوراق با ترتیب تقویم
یک مشت کاغذپاره ی بی اعتبار است
بیهوده یک فصلش زمستان
بیهوده یک فصلش بهار است
من نظم نامربوط را باور ندارم
هر روز، فصلی ست
هر فصل سالی
هر سال عمری

من دوست می دارم که بی تقویم باشم
بی روز و بی فصل
بی فصل و بی سال
من دوست می دارم که از آغاز خورشید
تا رویش ماه
احساس باشم
یک لحظه آرام
یک لحظه سرکش
یک لحظه چون آب
یک لحظه آتش
خاموش باشم
فریاد باشم
در بند باشم
آزاد باشم
بخشنده چون ابر
کوبنده چون باد
دلتنگ دلشاد
من پیچ و تاب زندگی را دوست دارم

دیروزها چیست؟
فردا کدام است؟
من روزهایم را نمی دانم چه بودم
تردید دارم
بودم خدایا... یانبودم؟

 



18 اسفند 1393 3086 1

بگذار امشب با خودم باشم

آهسته تر این جا قدم بردار
تنهایی ام را محترم بشمار
 
از کودکی ما همنشین بودیم
از کودکی دیوانه ام انگار
 
دیگر چه در سر پخته ای؟ ای شعر!
بسیار خامم کرده ای، بسیار
 
این واژه های بی سر و تَه چیست؟
بیزارم از این واژه ها، بیزار
 
یک شب به توصیف جدایی رفت
یک شب به شرح قصّه ی دیدار
 
بگذار امشب با خودم باشم
تنها یک امشب راحتم بگذار
 
بگذار مثل دیگران باشم
تکرار در تکرار در تکرار...


17 اسفند 1393 1282 0

کجاست صاعقه ی روشنی که من بودم

کجاست صاعقه ی روشنی که من بودم
دریغ از من دیگر منی که من بودم
 
بدا به همت خورشید تیره روز که خواست
بدل به قطره شود بهمنی که من بودم
 
خمیده تر شدم از بس که سر به سنگ زدم
حریف کوه نشد سوزنی که من بودم
 
زمانه سر به سر من گذاشت چون ترسید
تبرشکن بشود گردنی که من بودم
 
خوشا که پنجره ای رو به روز گشت و دریغ
که وقف تیغ نشد آهنی که من بودم!


17 اسفند 1393 1231 0

نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!

 

                                                                       «مکش انتظار دیگر، گل آفتابگردان!
                                                                      که سپیده خورده خنجر، گل آفتابگردان!»
                                                                                               (خسرو احتشامی)
تو چراغ آفتابی، گل آفتابگردان!
نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!
 
گل آفتاب ما را لب کوه سر بریدند
نکند هنوز خوابی؟ گل آفتابگردان!
 
نه گلی فقط، که نوری، نه که نور، بوی باران
تو صدای پای آبی، گل آفتابگردان!
 
نه گلی، نه آفتابی، من و این هوای ابری
نکند به ما نتابی! گل آفتابگردان!
 
تو بتاب و گل بیفشان،«سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی»، گل آفتابگردان!


16 اسفند 1393 9611 0
صفحه 67 از 72ابتدا   قبلی   62  63  64  65  66  [67]  68  69  70  71  بعدی   انتها