(آرشیو ماه دی 1393)

دفتر شعر

زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است

خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است
همین یقین فروخفته در گمان شعر است
 
همین که اشک مرا و تو را درآورده است
همین، همین دو سه تا تکه استخوان شعر است
 
همین که می رود از دست شهر، دست به دست
همین شقایق بی نام و بی نشان شعر است
 
چه حکمتی است در این وصفِ جمع ناشدنی
که هم زمان غمِ نانْ شعر و بوی نانْ شعر است
 
تو بی دلیل به دنبال شعر تازه مگرد
همین که می چکد از چشم آسمان شعر است
 
از این که دفتر شعرش هزار برگ شده است
بهار نه، به نظر می رسد خزان شعر است
 
به گوشه گوشه ی شهرم نوشته ام بیتی
تو رفته ای و سراپای اصفهان شعر است
 
خلاصه اینکه به فتوای شاعرانه ی من
زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است...


15 دی 1393 1827 0

در مسجدالحرام نشستیم پیش هم

دست مرا گرفت شبیه برادری
گفتم سلام، گفت سلام معطری

در مسجدالحرام نشستیم پیش هم
نزدیک صحن دلشدگان، پای منبری

قرآن کنار پنجره ها بود و می‌وزید
بوی گل محمدی از پشت هر دری

وقتی شدیم هم‌نفس و گرم گفت‌وگو
پر می‌کشید شعر به آغوش دفتری

در چشم او روایت و سنت چراغ راه
در چشم من ولایت ماه منوری

ـ از روزهای اول هجرت کمی بگو
-وقتی که می‌وزید شمیم پیمبری

آری پیمبر آن که به صوت بلند گفت:
غیر از علی برادر من نیست دیگری

ـ انصار آمدند کنار مهاجرین
خود را گره زدند به تقدیر بهتری

ـ اینان مهاجرند، ولی ارث می‌برند
از سفره می‌خورند طعام برابری

ـ آن روزها پیمبر ما مهربانترین
از مهر و ماه پشت سرش بود لشکری

ـ از روزگار صلح حدیبیه هم بگو
از نامه‌ای که بسته به پای کبوتری...

ـ از فتح مکه با گل لبخند هم بگو
ـ این گونه فتح راه ندارد به باوری

چشمش به کعبه خیره شد و گفت والسلام
وقت اذان شنیده شد الله اکبری...



14 دی 1393 1816 0

چون دانه های روشن تسبیح باهم ایم

 

گــفتند از شـراب تو میخانه ها به هم
خُــم ها به وقت خوردن پیمانه ها به هم

از ما ربوده عقل ودل و دین و هوش را
وابسته اند اکثر دیوانه ها به هم

تو آن حقیقتی که تو را مژده می دهند
اسطوره های خفته در افسانه ها به هم

در هر نماز عطر تو تکثیر می شود
در امتداد وحـدت این شانه ها به هم

هر خانه ای مناره ی الله اکبر است
اینگونه می رسند همه خانه ها به هم

جاری شده ست عقد اخوّت میان ما
ای باب آشنایی بیــگانه ها به هم !

وقتی که شمع راه تو باشی چه دیدنی ست
دل دادن دوباره ی پروانه ها به هم

چون دانه های روشن تسبیح باهم ایم
در هم تنیده سلسله ی دانه ها به هم

اعجاز بی نظیر تو عشق است و عشق تو
ما را رسانده از دل ویرانه ها به هم...

 



13 دی 1393 3616 0

آنکه می خوانَدَم این بار به تکرار تویی

ماه می تابد و در پشت سپیدار تویی
تاک قد می کشد و آن سوی دیوار تویی

 شمس می تابد و می تابد و بر می خیزم
چرخ ها می زنم و آخر بازار تویی

با تو چون چشمه ی آبی ز دلم می جوشد،
دوستت دارم ها... کاشف اسرار تویی

 من گره در گره گل می بافم بر قالی
نقش جامانده که دل بافته بر دار تویی

 اشکم و معتکف گوشه چشمان کسی
آنکه می خواندم این بار به تکرار تویی

 "رقص بر شعر تر و ناله ی نی خوش باشد"
دست در دست نسیم و نی و نی زار تویی

 غزل خواجه کجا و غزل ساده ی من
لیک منظور من و خواجه از این یار تویی



13 دی 1393 1346 0

اگر هيزم شکن باشي، جهان را دود خواهي ديد


مترس از هاي و هوي شعله، بس نمرود خواهي ديد
اگر هيزم شکن باشي، جهان را دود خواهي ديد
«شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل»
ولي با آذرخشي، کشتي مقصود خواهي ديد
کنار دامن پامير، دستي سايه کن بر چشم
به دستش قرصه ي خورشيد بينالود خواهي ديد
بيا از معبد تن لحظه اي بيرون، وضو جاري است
به جان نازنينان، جلوه ي معبود خواهي ديد
شب جالوتيان ننگ است گر طالوتِ ميداني!
دلت را در فلاخن کن، بسا داوود خواهي ديد
قيامت هاست  در زلف سحر، بيدار باش اي چشم!
رصد کن جان خود را شاهد و مشهود خواهي ديد
شبي آيينه ي خود را به عزم شست و شو بشکن
در آن جوبار روشن، چهره ي موعود خواهي ديد

 



12 دی 1393 1983 0

دزد هم آدم است در مجموع!

ذکر خوبان به ذم نباید کرد
والیان  را دژم نباید کرد
 
هر کسی را که اختلاس نمود
بی خودی متهم نباید کرد
 
اتفاقی که در خفا افتاد
در مجامع عَلَم نباید کرد
 
دزد هم آدم است در مجموع
در حق او ستم نباید کرد
 
پول امروز دست هرکس هست،
صحبت از بیش و کم نباید کرد
 
مایه دار است اگر فلان مسئول
از حسادت ورم نباید کرد
 
جز به نزد کسی که راست بوَد
ای جوان پشت خم نباید کرد
 
به خدا کار کردن آسان نیست
فکر ما جز پی جوانان نیست


12 دی 1393 1803 0

بين جماعت هم نماز ما فرادا بود

 
آري همين امروز و فردا باز مي گرديم
ما اهل آن جاييم از اين جا باز مي گرديم
 
با پاي خود سر در نياورديم از اين اطراف
با پاي خود يک روز اما باز مي گرديم
 
چون ابرها صحرا به صحرا برد ما را باد
چون رودها صحرا به صحرا باز مي گرديم
 
اين زندگي مکثي ست ما بين دو تا سجده
استغفرللّهي بگو، ما باز مي گرديم
 
بين جماعت هم نماز ما فرادا بود
عمري ست تنهاييم و تنها باز مي گرديم*
 
ما عاقبت «انّا اليه راجعون» بر لب
از کوچه ي بن بست دنيا باز مي گرديم
 
 
 
*و لقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره
 
همانا تنها به سوی ما آمدید، آن سان که در آغاز آفریدیمتان (انعام/94)
 


09 دی 1393 1917 0

هزار و سيصد و هشتاد و هشت سال بدي است

 
نپرس حال مرا... بي تو حال، حال بدي است
هزار و سيصد و هشتاد و هشت سال بدي است
 
نپرس... هيچ نپرس از دلم، همين «چه خبر...»
همين «چه مي کني اين روزها...» سؤال بدي است...
 


09 دی 1393 1313 0

کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است


عشق یک دنیای دیگر را نشانم داده است
کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است

عشق ضرب چشم های توست در چشمان من
عاشقی تنها دو دوتا چارتایی ساده است

باز خواهم گشت هر قدر از خودت دورم کنی
موجم و سنگی اگر باشد سرم آماده است

فکر مقصد نیستم فهمیده ام گاهی سفر
لذتش تنها به بودن در میان جاده است

پیش پایت روی خاک افتاده ام عمری، ولی
سایه ات هستم که بر روی زمین افتاده است

 



08 دی 1393 3070 2

ما چشمهايمان مي سوزد و گرم مي شويم


پدرم مي خندد

چوب هاي خشکش را فروخته حتماً

چوب هاي تر را درون چري1 مي اندازد

ما

چشمهايمان مي سوزد

و گرم مي شويم

 

 

1.چري:نوعي بخاري آبدان دار

 



07 دی 1393 1480 0

هنوز بال و پری مانده وصله بر بدنم

شهید مانده دلم بر مزار زیستنم
چقدر زنده بمانم، چقدر جان بکنم؟
 
چقدر جامه از این تار و پود پوشیدم
چه سال ها که شد این آب و خاک پیرهنم
 
چقدر شور تغزل که از نفس افتاد
چقدر شور غزل...آه خسته ی سخنم
 
مرا ببخش که دلتنگ آسمان هستم
هنوز بال و پری مانده وصله بر بدنم
 
به چشم های غریبت دخیل می بندم
که از تمامی این آب و خاک دل بکنم
 
اگرچه رنگ ندارد حنای عاشقی ام
ولی به خون تو آغشته می شود کفنم


07 دی 1393 1350 0

زندگي توي قفس يا مرگ بيرون از قفس ؟

سينه ام اين روزها بوی شقايق مي دهد
داغ از نوعي که من ديدم تو را دق مي دهد
 
«او» که اخمت را گرفت و خنده تقديم تو کرد
آه را مي گيرد از من جاش هق هق مي دهد
 
برگ هايم ريخت بر روي زمين؛ يعني درخت
خود به مرگ خويشتن رأی موافق مي دهد
 
چشمهايت يک سوال تازه مي پرسد ولي
چشمهايم پاسخت را مثل سابق مي دهد
 
زندگي توي قفس يا مرگ بيرون از قفس ؟
دومي ! چون اولي دارد مرا دق مي دهد


06 دی 1393 2211 0

میدان فردوسی

به عمران صلاحی


_رخش، گاری کشی می کند
_ رستم ، کنار پیاده رو سیگار می فروشد
_ سهراب ، ته جوب به خود می پیچد
_ گرد آفرید ، از خانه بیرون زده
_ مردان خیابانی ، برای تهمینه بوق می زنند
_ ابوالقاسم ، برای شبکه ی سه
سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند !!



05 دی 1393 1487 0

مدرنیته

چاه عمیق که زدیم
دعای باران یادمان رفت
فیش آبیاری که آمد
خیار شکوفه زده بود
خدا را شکر
حالا همه چیز داریم:
وام کشاورزی
قسط پمپ
کود شیمیایی
سم علف کش
وکِرمِ ِ مهربان ساقه خوار!



05 دی 1393 1495 0

با هر دهه خوبند به غیر از دهه ی فجر!

در کار نجومند یقیناً دهه سازان!

استاد تمامند در این فن دهه سازان!


هرسال سی وشش دهه دارند به تقویم

در هر دهه ده روز معنون دهه سازان


فرداست که هفتاد حسینیه بسازند

با پول بلر گوشه ی لندن! دهه سازان!

 

با هر دهه خوبند به غیر از دهه ی فجر!

نفرت زچه دارند ز بهمن؟  دهه سازان


افسوس که حتی دهه ای جنگ نکردند

با داعش دد پیشه و دشمن دهه سازان


ما خود دهه داریم نه آن گونه که دارند

دهها دهه ی تفرقه افکن دهه سازان
 

ما جان به کف محسن زهرای بتولیم

ماییم نه آن جمع معین: دهه سازان


هر فاجعه در تفرقه بر گردن آنهاست

هرچند نگیرند به گردن دهه سازان


افسوس که آگاه نبودند و نگشتند

از راه علی یک سرسوزن دهه سازان


گفتیم و ندادند به حق ،تن ،دهه سازان

رسوای زمانند ولیکن دهه سازان



04 دی 1393 1632 0

آن همه اشک شوق علت داشت، نامه ی عاشقانه ات آمد

بعد سی سال بغض و دلتنگی، روی شانه نشانه ات آمد
آن همه اشک شوق علت داشت، نامه ی عاشقانه ات آمد

حرف هایت به رنگ آبی بود، توی قلبم چه انقلابی بود
چفیه ات بوی آسمان می داد، لحظه ای که ترانه ات آمد

رشد کردند در جوار تنت، شاخه گل های سرخ پیرهنت
سبز شد عشق در دلِ وطنت، سروِ زخمی ! جوانه ات آمد

آه...قلبی که می خورد افسوس، چهره ای با تلألؤ فانوس
چشمهایی شبیه اقیانوس، وسعتِ بی کرانه ات آمد

عکسِ تو یادگار می ماند، از زمستان بهار می ماند
بعد سی سال دوری و حسرت، خاطراتت به خانه ات آمد

 



03 دی 1393 1352 1

هیچ کاری نکرده ایم اما...

دوستداران بار و بندیلیم
عاشق هرچه زار و زنبیلیم

از کمالاتمان چه عرض کنم
در نواقص که رو به تکمیلیم

چون نداریم حال سعی و تلاش
بین تعطیل یا که تعطیلیم

در عوض هر قدر که می خواهی
اهل تفسیر و اهل تحلیلیم

در کیاست پیاده ایم اما
در سیاست حریف چرچیلیم

در سخن لیبرال و روشنفکر
در عمل اهل زور و تحمیلیم

هیچ کاری نکرده ایم اما
همگی مستحق تجلیلیم

نیست ممکن به مقصدی برسیم
گوییا بر سر تردمیلیم!



03 دی 1393 1019 0

اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را


لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را
قرارست امشب جوادم بیاید

قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غریبان مزارم
اگر چه غریبی شبیه حسینم
ولی خواهری نیست اینجا کنارم

به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا
«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش
بگو این نفس‌های آخر هم اشکم
روان است از بیت کرب وبلایش

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من
به خود مثل زهرای پشت در از درد
شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

بلا نیست جز عافیت عاشقان را
تسلای دردم نگاه طبیب است
من آن ناخدایم که غرق خدایم
«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

شرابش کنم بس که مست خدایم
اگر زهر در این انار است و انگور
کند هر که هر جا هوای ضریحم
دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد
شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم
میان حرم زائرم شاد باشد

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را
به یادِ سواری که با ذوالفقارش
بیاید سحر تا بگردند دورش
خراسان و یاران چشم انتظارش
 

 



01 دی 1393 1902 0
صفحه 67 از 67ابتدا   قبلی   58  59  60  61  62  63  64  65  66  [67]  بعدی   انتها