دفتر مجازی شعر

(آرشیو ماه آذر 1393)

دفتر شعر

اينجا تمام آدمک ها دشنه دارند


ديگر نشاني از شدن در من نمانده
حس مي کنم راهي به جز ماندن نمانده

اي عشق! اميدي به عاشق بودنم نيست
وقتي چراغي در دلم روشن نمانده

از يوسف گم گشته در چاهت، عزيزم!
حالا به جز يک تکه پيراهن نمانده

زان کوه مغروري که دريا عاشقش بود
امروز حتي يک سَرِ سوزن نمانده

اينجا تمام آدمک ها دشنه دارند
فرقي ميان دوست با دشمن نمانده

مانند تنها ماندن مهتاب در ابر
حس مي کنم جز من کسي با من نمانده



26 آذر 1393 1469 0

غزل یکصد و شصت و دوم

مگر، این بادخوش ، از راه عشق آباد ، می آید؟

که بوی عشق های کهنه ، ازاین باد ، می آید

کجا و کی ، دراین اقلیم ، بی معنی است ، این عشق است

وعشق ازبی « زمان » ، از « ناکجا آباد » می آید

به هفت آرایی مشاطه گان ، او را نیازی نیست

که شهر آشوب من ، با حسن مادرزاد می آید

« هراس از باد هجرانی نداری؟ » - وصل می پرسد -

و ازعاشق جواب « هر چه باداباد » می آید

جهان انگار ، در تسخیر شیرین است و تکثیرش

که از هر سو ، صدای تیشه ی فرهاد می آید

گشاده سینگی کن ، عشق اگر بسیار می خواهی

که سهم قطره ودریا ، به استعداد می آید

همایون بادعشق ، آری ، اگر چه شکوه ازگل را ،

درآوازه چکاوک ، غلتی ازبیداد می آید

مجزا نیستند از عشق ، وصل و فصل و نوش و نیش

شگفتا او ، که با ترکیبی از اضداد ، می آید

توبوی نافه را ، از باد ، می گیری و می نوشی

من از خون دل آهوی چینم ، یاد می آید

مده بیمم زموج آری که خود ترجیع توفان است

که در پروازهای مرغ دریا زاد ، می آید



24 آذر 1393 965 0

بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟

 

تا پرده را پس می زند انگشتِ بی خوابی
رد می شوند از آسمان شش هفت مرغابی
 
یاد تو می افتم که می گفتی چهل سال است
شب ها کنار یک درختِ کاج می خوابی
 
- «شب ها هوا زیر درخت کاج شنگین است
من رخت خوابم را همین جا توی مهتابی...»
 
یاد تو می افتم...(چقدر این خانه تاریک است!)
یاد تو می افتم...تو و آواز (سیما بینا) و صدای
 
قل قل قلیان و عطر چای...
شب های تابستان و آن...آن فرشِ عنّابی...
 
بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟
افتاده از سقف جهان یک کاشیِ آبی!


24 آذر 1393 1557 0

ما خواب بودیم و تو پرچم را نخواباندی...


برای جانبازان شیمیایی

یخ بست دنیا در دلم ، "یخ بستن"ی آنی
"یخ بستن"ی آن طور که تنها تو می دانی


چیزی شبیه بهت تو از حال و روز ما
وقتی که داری روز.. نه شب نامه می خوانی

آری، شب آن بیرون،قیامت کرده ..حق داری
ما را نبخشی ّ و برامان دل بسوزانی

::  

وقتی تو را دیدم تنم لرزید.. خندیدی..
-درچشم هایت اشک ها در لاله گردانی

بغضم گرفت از حرف هایی که نمی گفتی
خشکم زد از پرسه در آن چشمان بارانی

..فرمانروای درد، روی تخت درمانگاه..
..گم کردن خورشید در خواب زمستانی

ما خواب بودیم و تو پرچم را نخواباندی
ما خواب ماندیم و تو این جا رو به ویرانی..

با خنده هایی تلخ ، مثل شیمیایی، تلخ
با سرفه هایی مثل شب تا صبح طولانی..

.. رد می شود شب با صدای ضبط ماشین ها
 .. با خس خس سینه دعای عهد می خوانی..

اما زمان یخ بسته در ما.. در زمان .. در شهر..
یخ بسته حتی در همین مصراع پایانی...

 



24 آذر 1393 1314 0

سطر سطر ریل، امضا شد

زمستان بود و
نگاه ها را بخار گرفته
انگشتش را روی شیشه تکانی داد و
در یک آن
پایِ
سطر
سطرِ 
ریل
امضا شد
اما هیچ یک از ما نمی بیند
بر ابر چه نوشت
لطفا این فرم از خاطرات قیصر امین پور را برگردانید و
زوم کنید بر پنجره ی قطار
ها....
کربلا


23 آذر 1393 1815 0

من جامع تمام صفات کمالی ام


از تنگنای دست و دل و دیده خالی ام
من جامع تمام صفات کمالی ام

هر شب پر از توسّل ناب است محضرم
هر شب مقیم خلوت دل های خالی ام

من بال با کفایت پرواز شاعران
با شعرهای جوششی و ارتجالی ام

از من مخواه آب بنوشم که سال هاست
هم شأن آب در نفحات زلالی ام

حالا نگاه کن که در آفاق علقمه
با خیل زخم، زخمه زده خسته حالی ام

یک دشت لاله می دمد از چشم های من
از بس به فکر باغ در این خشکسالی ام

مردی کمرخمیده تر از موج می رسد
من شاهدِ شرافتِ قدّی هلالی ام

با کاروان بگو که من از کوفه تا به شام
بر بام نیزه، همسفری احتمالی ام
::
حالا در ابتهاج تشرّف به باغ یاس
گل های شوق خیمه زده در حوالی ام

 



23 آذر 1393 1762 0

برگشتم از رسالت انجام داده ام

برگشتم از رسالت انجام داده ام

زخمی ترین پیمبر غمگین جاده ام


نا باورانه از سفرم خیل خارها

تبریک گفته اند به پای پیاده ام


یا نیست باورم که در این خاک خفته ای

یا بر مزار باور خود ایستاده ام


بارانم و زبام خرابه چکیده ام

شرمنده سه ساله از دست داده ام


زیر چراغ ماه سرت خواب رفته ام

بر شانه کجاوه تو سر نهاده ام


دل می زدم به آب بر آتش برای تو

از خیمه ها بپرس که پروانه زاده ام


چون ابر اب می شدم از آفتاب شام

تا ذره ای خلل نرسد بر اراده ام



21 آذر 1393 1795 0

چیکار می کنی با دلا اربعین

دارم عاشقی رو نفس می کشم

هوای زمینت یه چیز دیگه س

اگه دُورِ سالم بیام کربلا

ولی اربعینت یه چیز دیگه س

 

پیاده میام بلکه آروم بشم

بزار سینمو وا کنم آتیشه

می خوام هرچی دارم بریزم به پات

آدم گاهی اینجوری عاشق می شه

 

نیگا کن پاهاشون پر از تاوله

خدائیش عجب عاشقایی داری

مسافر قدم ها تو باید بوسید

داری پا رو بال ملک می ذاری

 

چیکار می کنی با دلا اربعین

که هر چی دله بیقرارت می شه

مث خواهرت این روزا بدجوری

زمین و زمون داغدارت می شه

 

آدم تو بهشته خدائیش اگه

رفاقت کنه عمریو با حسین

بزار با تموم بدی هام بگم

که من خاک شیش گوشتم یا حسین

 

دارن آسمونا  گواهی میدن

که صاحب عزای تو امشب خداس

عجب بوی یاسی میاد تو حرم

یه حسّی می گه ...فاطمه کربلاس



21 آذر 1393 2521 0

پس از یک اربعین اندوه و هجران...

سحر چون پیک غم از در درآید
شرار از سینه، آه از دل برآید

درای کاروانی از وطن دور
به گوش جان ز دیوار و درآید

گمانم کاروان اهل‌بیت است
که سوی کعبه‌ی دل با سرآید

گلاب از چشم هر آلاله، جاری است
که عطر عترت پیغمبر آید

پس از یک اربعین اندوه و هجران
به دیدار برادر، خواهر آید

همان خواهر که غوغا کرده در شام
همان ریحانه‌ی پیغمبر آید

همان خواهر که با سِحر بیانش
به هر جا آفریده محشر آید

همان خواهر که کس نشناسد او را
به باغ لاله‌های پرپر آید

همان خواهر ولی خاطرپریشان
سیه‌پوش و بنفشه‌پیکر آید

اگر از کربلا، غمگین سفر کرد
کنون از گَرد ره، غمگین‌تر آید

نوای «وای وای» از جان زهرا
صدای «های های» حیدر آید

از این دیدار طاقت‌سوز ما را
همه خون دل از چشم تر آید

غم‌آهنگی به استقبال یک فوج
کبوترهای بی‌بال و پر آید

بیا با این کبوترها بخوانیم
سرودی را که شام غم سرآید:

«شمیم جان‌فزای کوی بابم
مرا اندر مشام جان برآید»

«گمانم کربلا شد، عمّه! نزدیک
که بوی مُشک ناب و عنبر آید»

«به گوشم، عمّه! از گهواره‌ی گور
در این صحرا، صدای اصغر آید»

«مهار ناقه را یک دم نگه‌دار
که استقبال لیلا، اکبر آید»

«ولی ای عمّه! دارم التماسی
قبول خاطر زارت گر آید»،

«در این صحرا مکن منزل که ترسم
دوباره شمر دون با خنجر آید»

 

...............

ابیات داخل گیومه از جودی خراسانی است



19 آذر 1393 2028 0

عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن

 

آن روزها که چشم تو را کم نداشتم
پیراهنی به رنگ محرّم نداشتم
 
هرگز نمی سرودمت، ای آبی زلال!
طبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم
 
این روح شاعرانه ی زیبا پرست را
آن روزها که با تو نبودم، نداشتم
 
گر وا نبود پنچره ام رو به سوی تو
کاری به کار مردم عالم نداشتم
 
باور کن ـ ای رفیق!ـ اگر دوری ات نبود
میلی به این تغزّل پُر غم نداشتم
 
دیشب کسی نبود و برای گریستن
غیر از صفای آینه هم دم نداشتم
 
عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن
ای دل! چه خوب بود تو را هم نداشتم


17 آذر 1393 9815 1

زندگی در کوچه های شام، گویی مرده بود


زندگی در کوچه های شام، گویی مرده بود
شهر، دشت زوزه ی سگ های تیپا خورده بود

خسته، روی شانه ی دیوارِ شب، گل های اشک
زیر آوار سموم زیستن، پژمرده بود

«ماه» در گرمای دل ها گرچه می پاشید نور
زیر تیغ غصه ها از زندگی آزرده بود

در گلو، آواز باران داشت، در دل بانگ رعد
ابر، در گهواره ی شب طفل مادر مرده بود

کاش! بر می خواست با جاروی زرد آفتاب
شب که در تابوتِ سردِ کوچه خوابش برده بود

ای بهار جان! که در رگ های امنت عشق ها...
خون گرم زندگی را ارمغان آورده بود

شام، بی آیینه ی روی تو نورانی نبود
نبضِ عشقِ زیستن در بند بندش مرده بود

شهروندانش نشسته در سکوتی مرگبار
آتش دل در تنور سینه ها افسرده بود

 



17 آذر 1393 1520 0

در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

به نینوای حسین از "شفق" سلام برید
سلام خسته دلی را به آن امام برید

"ز تربت شهدا بوی سیب می آید"
مرا به یدن آن روضة السلام برید

شکسته بسته دعای من از اثر افتاد
خبر به حضرت مولا از این غلام برید

معاشران! دل من، جای مانده در حرمش
مرا دوباره به آن مسجدالحرام برید

در آن حریم که هفتاد رنگ، گل دارد
به خون نشسته نگاهی بنفشه فام برید

در آن حریم مقدس، دوباره شیعه شوید
به شهر نور رسیدید، فیض عام برید

اگر که علقمه در موج خیز اشک شماست
برای ساقی لب تشنه یک دو جام برید

به دست های علمدار کربلا سوگند
مرا دوباره به پابوس آن "مقام" برید

به یک اشاره ی او کارها درست شود
در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

زبان حال "شفق" شعر "شمس تبریز" است
"به روح های مقدس ز من پیام برید"



16 آذر 1393 1890 0

ولی نخواست که سربار این جهان بشود


برای سید رضا طباطبایی-دایی ام- که
با درد وزخم زیست وبه آسایش رسید
باقی ماجرا را از زاینده رود بپرسید


..و خواست سرخ ترین میوه ی زمان بشود
انار تازه ای از باغ آسمان بشود

انار بود که می خواست بشکفد در خویش
و زخم های تنش دشت ارغوان بشود

دچار بود به ماندن دچار بود به زخم
ولی نخواست که سربار این جهان بشود

چه زخم ها که چنان تن به استخوان دادند
که زخم پوشش یک مشت استخوان بشود

ستاره زیست و کم کم دل از کویر برید
که ماه روشن شب های اصفهان بشود

که ماه رفته به زاینده رود برگردد
و رود شیوه ی رفتار عاشقان بشود

چه اشک ها که به زاینده رود پیوستند
که رود در شب این شهر کهکشان بشود

سپیده بود و جوان تر زصبح بر می خاست
به کاروان برسد بلکه جاودان بشود

شما پرنده ندیدید آشیان باشد؟
شما درخت ندیدید باغبان بشود

 



16 آذر 1393 1014 0

از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خارخار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم درآیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام



14 آذر 1393 9022 2

من اسیر توام نی اسیر عدو...

سر بــه دریـای غم‌ها فرو می‌کنم
گـوهـر خویش را جستجو می‌کنم

مـن اسـیـر تـوام، نـی اسیـر عـدو
من تو را جستجو کو‌ به کو می‌کنم

تـا مگر بـر مشامم رسـد بـوی تـو
هر گلی را بـه یـاد تـو، بـو می‌کنم

اسـتـخـوانـم شـود آب از داغ تـو
چـون تماشای آب و سبـو می‌کنم

صبـر من آب چشم مـرا سـد کند
عقـده‌ها را نهـان در گلـو می‌کنم

تـا دعـایـت کنـم در نـمـاز شبـم
نیمه‌شب با سـرشکم وضو می‌کنم

هـم‌کلامـم تـویی روز بر روی نـی
بـا خیـال تـو شـب گفتگـو می‌کنم

جان عالم تـو هستی و دور از منی
مـرگ خـود را دگـر آرزو می‌کنـم



14 آذر 1393 7941 2

چشمه اي از ماجراي دست تو

کاش مي گشتم فداي دست تو
تا نمي ديديم عزاي دست تو
 
خيمه هاي ظهر عاشورا هنوز
تکيه دارد بر عصاي دست تو
 
از درخت سبز باغ مصطفي
تا فتاده شاخه هاي دست تو؛
 
اشک مي ريزد ز چشم اهل دل
در عزاي غم فزاي دست تو
 
يک چمن گل هاي سرخ نينوان
سبز مي گردد به پاي دست تو
 
گلشني از لاله هاي زخم شد
ابتدا تا انتهاي دست تو
 
رود شد، دريا شد، اقيانوس شد
چشمه اي از ماجراي دست تو
 
مي شود آن سوي اقيانوس رفت
تا خدا با ناخداي دست تو
 
در شگفتم از تو اي دست خدا
چيست آيا خونبهاي دست تو؟


13 آذر 1393 1951 0

دوران برنمی گردد

ساعت اگر هزاران بار بچرخد
زین الدین برنمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
باقری برنمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
کاظمی برنمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
بابایی بر نمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
همت بر نمی گردد
چگونه
شما را از دست دادیم و ندانستیم
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
دوران برنمی گردد
 
جاده
رودخانه ی خشکیده ای است
خاطره ی ماهی ها
آزارم می دهد


13 آذر 1393 1810 0

دل های عاشقان جهان کربلای توست

عشقت مرا دوباره از اين جاده مي‌برد

سخت است راه عشق ولي ساده مي‌برد


 پاي پياده آمدم و شوق وصل تو

من را اگر چه از نفس افتاده، مي‌برد


 دل‌هاي عاشقان جهان کربلاي توست

نام تو را هر عاشق آزاده مي‌برد


فرياد غربتت دل ما را تمام عمر

با کاروان نيزه از اين جاده مي‌برد


 اين جاده ديده قافله ي اشک و آه را

بر روي نيزه ها سر خورشيد و ماه را


 دیده‌ست در تلاطم طوفان بی‌کسی

یک کاروان بنفشه ي بی‌سرپناه را


 آن شب که ماند ياس سه‌ساله میان راه

يک لحظه برنداشته از او نگاه را


 در آخرین وداع غریبانه ي حرم

دیده عبور خواهری از قتلگاه را


 آن‌جا که داغ از جگرش بوسه‌ها ‌گرفت

گل‌زخم از نگاه ترش بوسه‌ها ‌گرفت

 
وقتی رسید او که سر از دست رفته بود

از زخم‌های شعله ورش بوسه‌ها ‌گرفت

 
اما گذاشت بر دل او حسرتي، نسيم

از گيسوان همسفرش بوسه‌ها ‌گرفت

 
از راه دور دختر هجران کشيده‌اي

هر بار از لب پدرش بوسه‌ها ‌گرفت


 در باغ نيست غير گل اشک و ارغوان

داغي نشانده بر دل آلاله‌ها، خزان

 
اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب

برگشته سوي کرب و بلا باز کاروان


 با کاروان غربت از اين جاده آمديم

ما را رسانده قافله ي تو به آسمان


 حالا رسيده‌ايم و سحرگاه جمعه است

«عجل علي ظهورک يا صاحب الزمان»



12 آذر 1393 2186 0

ای سراپا حماسه، عشق منی

تا به «آیینگی» عمل شده است
چشمت آیینه ی ازل شده است
 
کیستی ای که با درخشش تو
مشکل آفتاب حل شده است
 
هرکجا از تو ردّپایی هست
لاله در لاله داغ تل شده است
 
روی دست شکوهمندی تو
کودک چند ماهه یل شده است
 
در رکاب بزرگواری تو
مرگ شیرین تر از عسل شده است
 
ای سراپا حماسه، عشق منی
با تو سر تا سرم غزل شده است


10 آذر 1393 1253 0

چون صدف از قيل و قال موج ها گوشم پر است


دل بماند، از تو، حتي ذهن مغشوشم پر است
بار عشقت سخت سنگين است و من دوشم پر است

عشق زهري تلخ و تکراري است در جانم که من
هرچه از اين جام زهر آلود مي نوشم، پر است

مرگ چون معشوقي از اول مرا در بر گرفت
زندگي هر وقت آمد، ديد آغوشم پر است

ماه با دريا سخن مي گويد و من روز و شب
چون صدف از قيل و قال موج ها گوشم پر است

قصه پايان يافت، دفتر بسته شد، پروانه رفت...
صورتش از اشک اما ـ شمع خاموشم ـ پر است

 



10 آذر 1393 1990 0
صفحه 74 از 75ابتدا   قبلی   66  67  68  69  70  71  72  73  [74]  75  بعدی   انتها