(آرشیو ماه بهمن 1395)

دفتر شعر

یک جاده جای آن همه کاج

پاییز هرچه کرد
زورش به کاج ها نرسید...
یک لشکر ارّه برقی
یک روز آمدند و
فردا
یک جاده جای آن همه کاج
روییده بود بر خاک...
پاییز آن طرف تر
همراه با چنار و سپیدارها
آرام می گریست


27 تیر 1398 323 0

نجیب یعنی اسب

سوار را
به روی سکّو بردند
و جام دادند
و جام ها نوشاندند
به اسب اما
همان علوفه ی هر روز
در همان آخور
در این لغت مامه
ببه روی سردر آخور نوشته اند:
نجیب یعنی اسب


27 تیر 1398 320 0

سهم ما از آسمان

سهم ما از آسمان
موقع عبور دسته ای پرنده
فضله ای که...
باز هم غنیمتی ست


27 تیر 1398 246 0

ابن سعد انتخابی دگر کرد

ناگهان تیر خود را شکست و به زانو درآمد
پیش لبخند اصغر
حرمله گریه سر داد
ناگهان شمر فریاد زد
نه! نمی برّم این شط خون فصیح خدا را
ناگهان ملک ری سوخت
از سکه افتاد
ابن سعد انتخابی دگر کرد
ناگهان خولی از کوره یک ماه آورد
شست و بوسید
ناله اش کوفه را درنوردید
ناگهان لشکری حر
موج برداشت
کربلا بی دریغ از فرات آب نوشید
ناگهان صحنه را جامه ی سرخ پر کرد
جامه ی پاراه پاره دریده
تعزیه
نیمه کاره رها شد


27 تیر 1398 605 0

من و ردپایم

من و راه
و هرم عطش زیر باران آتش
و یک برکه ی سبز آن سوی امواج
من و سرنوشتی زمین گیر
من و گام هایی که بی من به آن سو رسیدند
و این سو
من و ردّپایم
دو خط بلند موازی


27 تیر 1398 227 0

من و شوق پرواز

من و خاک
من و شوق پرواز در آسمانی که آبی
من و دست هایی که مأیوس
و ناگاه
پس از انفجاری که موجی از اعجاز
من و خاک
من و دست هایی که انگار
دو بال بدون پرنده در آن آّی محض
 


27 تیر 1398 262 0

دلا!

چه آسمان زلالی
هوس نمی کنی آیا، دلا!
شهید شوی؟
 


27 تیر 1398 226 0

گریه ات تمام شد

ناگهان زمین چه سوت و کور شد
ناگهان زمان چه گیج و منگ ماند
ناگهان
پرکشیدی از کنار خاک
گریه ات تمام شد
غنچه ی لبت به خنده باز شد
::
آه!
آسمان
مثل گونه ات کبود
کوه 
مثل پهلویت شکسته بود


27 تیر 1398 680 0

مبادا بدانند

مبادا
مبادا بدانند
مبادا که از چشم هایت بخوانند
که دلتنگی ات را
غریبانه
در خلوتت
گریه کردی
تو 
مَردی!


27 تیر 1398 180 0

می رسد بهار دور از انتظار

انتظار
روزهای بی شماری انتظار
سال های آزگاری انتظار
آری انتظار

بهت چشم های خشک و خیره سوی جاده های مه گرفته انتظار نیست
انتظار
شوق جویبارهاست
در مسیر چشمه و درخت
دست های زیر چانه پشت شیشه های تار عنکبوت بسته انتظار نیست
انتظار
رقص رودخانه های پرطلاطم است
موقع رسیدنی به اب های بی کران
موقع وصال

ولی ولی
گاهی انتظار
تا کنار رود رفتن و
تشنه بازگشتن است
سال های سال

با شکوه و پر غرور از انتظار
خسته دل ولی صبور از انتظار
می رسد بهار
دور از انتظار


24 تیر 1398 678 0

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو

دل که سپردم به عشق خون جگر افتاده است
دست کدام از خدا بی خبر افتاده است

راز پس پرده را از لب ساقی مپرس
غنچه اگر وا کند پرده بر افتاده است

شیخ به دردی کشان رد شد و دشنام داد
کاش که فهمیده بود با که در افتاده است

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو
گفت همانسو که سر بیشتر افتاده است

زهرۀ منظومۀ شمسی من چشم توست
عقرب زلفت ولی در قمر افتاده است


24 تیر 1398 208 0

هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست

آن اسم اعظم که نشانی می‌دهندش
سربند یا زهراست محکم‌تر ببندش

هر کس که در سر آرزوی عشق دارد
هنگام رفتن با شهیدان می‌برندش

بابا! وصیّت‌نامۀ همسنگرت کو؟
این روزها خون می‌چکد از بندبندش

آقا معلم، قصه از آن روزها گفت
کردند سالِ آخری‌ها ریشخندش

شرمی نکردند از صدای سرفه‌دارش
چیزی نخواندند از نگاه دردمندش

گیرم عَلم از دست عباسی بیفتد
عباس دیگر می‌کند از جا بلندش

هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست
کار حسین است و دل مشکل‌پسندش



24 تیر 1398 218 0

میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند

عشق سوزان است بسم الله رحمن الرحیم
هر که خواهان است بسم الله رحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله رحمن الرحیم

نامه ای را هُدهُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله رحمن الرحیم

سوره والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله رحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله رحمن الرحیم

گیسویت را باز کن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله رحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله رحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله رحمن الرحیم


24 تیر 1398 255 0

درخت است و سیب است و فصل رسیدن

نگاهت شبی در نگاهی می افتد
سپاهی به جان سپاهی می افتد

غزالی به دنبال شیری شگفتا
گدایی پیِ پادشاهی می افتد

یکی خسته آواره ی کوه و صحرا
یکی گوشه ی خانقاهی می افتد

تو هم مطمئن باش ای دل که روزی
گذارت به چشم سیاهی می افتد

پلنگی و مغرور، گیرم که باشی
سر و کارت آخر به ماهی می افتد

دلم جام تردی ست در دست مستی
خدایا خدایا گواهی می افتد

درخت است و سیب است و فصل رسیدن
بخواهی می افتد، نخواهی می افتد

طناب است و دار است و مرگ است و حق است
ولی گردن بی گناهی می افتد

تو دیوانه ای عاقلان را خبر کن
به دست تو سنگی به چاهی می افتد

ببین بام ما را ببین تشت ما را
از این اتفاقات گاهی می افتد


24 تیر 1398 84 0

ره پر از لیلی و ما هم زود عاشق می شویم

یا به لبخندی امیران را اسیر آورده ای
یا به ترفندی اسیران را امیر آورده ای

آسمان اما مجال عشقبازی را نداشت
ما که می دانیم ما را ناگزیر آورده ای

ره پر از لیلی و ما هم زود عاشق می شویم
ساروان، ما را چرا از این مسیر آورده ای؟

عشق یک بازی ست تا ما مات شاهنشه شویم
بی خود ای دل رو به سرباز و وزیر آورده ای

پهلوانا آخر این قصه را از من مپرس
گرچه می دانم که رستم را به زیر آورده ای

تو سراسر بوسه اما من لبانم سوخته ست
نوشداروی مرا ای عشق دیر آورده ای


24 تیر 1398 116 0

دلا دیوانگی کم نیست شاید عشق کم باشد

و اسماعیل می دانست آن چاقو نمی برّد
که صیادی که من دیدم دل از آهو نمی برّد

کدامین بارگاه است این کدامین خانقاه است این
که در اینجا نفس از گفتن یاهو نمی برّد

دلا دیوانگی کم نیست شاید عشق کم باشد
اگر زنجیرها را زور این بازو نمی برّد

چرا ناراحتی ای دوست از دست رفیقانت
که خنجر عادتش این است رودررو نمی برّد

زلیخا را بگو نارنج هایش را نگه دارد
که دیگر نوبت عشق است و تیغ او نمی برّد


24 تیر 1398 113 0

آمد نگار من که به مکتب نرفته بود

نزدیک صبح بود ولی شب نرفته بود
مستی هنوز از سر یارب نرفته بود

می سوختم در آتش و از درد انتظار
تبّت یدا ابی لهبٍ، تب نرفته بود

گفتم که ذکر یارب خود را عوض کنم
از خاطرم تمامی مطلب نرفته بود

ایاک نعبد آمد و ایاک نستعین
اما خطاب رو به مخاطب نرفته بود

دستی نوشت نام تو را نون و القلم
حتی قلم به سوی مرکب نرفته بود

نام تو با پیامبران نسبتی نداشت
گویی به بندگان مقرب نرفته بود

ناگه ستاره ای بدرخشید و ماه شد
مستی هنوز از سر یارب نرفته بود

آمد بهار من که قرار از دلم ربود
آمد نگار من که به مکتب نرفته بود

فالی زدم به خواجه و خواب از سرم پرید 
نزدیک صبح بود ولی شب نرفته بود


24 تیر 1398 84 0

می‌رسد از دور آهویی، مگر آهوی کیست؟

می‌رسد از دور آهویی، مگر آهوی کیست؟
بچه آهوها به دنبالش که «اینجا کوی کیست؟»

هفت دریا، هشت وادی، نه فلک، ده کهکشان
شش جهت، یعنی دو عالم، قصه گیسوی کیست

کیستی ای آن که خورشید خراسان هر سحر
می‌گذارد سر به زانوی تو، این زانوی کیست؟

ساقی این آهوان پیوسته چشمان تو بود
باقی این داستان دنباله ابروی کیست؟

گوشه ابروی او لا سیف الا ذوالفقار
لا فتی الا علی از قوت بازوی کیست؟

چهارده در در مقابل دارد اما او خداست
چهارده آیینه در دل دارد اما او یکی است

چارده آیینه نشکسته یعنی کربلا
کاش می‌دانستم این آیینه‌ها پهلوی کیست

می‌رسد از دور آهویی که صیادش تویی
خوش به حال بچه آهوها مگر آهوی کیست
 


24 تیر 1398 132 0

آهویی در وحشت شبهای جنگل گم شده

آسمان است این که در گودال مقتل گم شده
یا که دنیای زنی آشفته بر تل گم شده؟

می دود هر سو نگاهش در سکوتی هولناک ...
در میان دودها سوسوی مشعل گم شده

شعله بر دامن ، پریشان می دود هر سو زنی
دختری در بیـن خار و خون و تاول گم شده ...

برق دندان شغالان و هجوم سایه ها
آهویی در وحشت شبهای جنگل گم شده
...
گریه کردم ، گریه، مثل مادری که ناله اش
در صدای تعزیه خوان های مقتل گم شده


24 تیر 1398 619 0

اندوه تو از جنس اندوه کسی نیست

تنها خودت حس می کنی تنهایی ات را
شب های گریه غربت یلدایی ات را

اندوه تو از جنس اندوه کسی نیست
چندین برابر کرده غم زیبایی ات را

هر جنگلی در آرزوی شال سبزت
هر چشمه ای اما دل دریایی ات را...

ای قبله ی ریحانه ها، در سجده هستند
بابونه ها عطر خوش صحرایی ات را
::
در فاطمیه گریه کردم، عهد بستم
تا چله بنشینم غم زهرایی ات را


24 تیر 1398 692 0
صفحه 3 از 37ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها