(آرشیو ماه بهمن 1395)

دفتر شعر

آرزو

به فلسطین

دنیا کاش به عقب برمی گشت
گلوله به لوله ی تفنگ
و زیتون به شاخه ی مجروح
آنگاه دیگر هیچ مادری
به آغوش خالی خویش
شیر نمی داد


05 دی 1398 134 0

شمع خاموش

می شمارم
شمع های سوخته ی روی کیک را
تا یادم بیاید چند ساله ام
تا یادم بیاید
چه لحظه های روشنی را
به سادگی فوت کرده ام


05 دی 1398 123 0

کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟

گاه گاهی می شود دلتنگی از حد بگذرد
سیل افکاری که از ذهنت نباید بگذرد

بغض راه گریه را می بندد و دریای اشک
پافشاری می کند از آخرین سد بگذرد

با خودت در گوشه ای از خانه خلوت می کنی
تا مگر این لحظه های تلخِ ممتد بگذرد

کوچه ها دلتنگی ات را صد برابر می کنند
گرچه گاهی اتفاقی هم بیفتد؛ بگذرد

ناگهان در خواب می بینی سواری سبزپوش
بااناری سرخ در دستش می آید بگذرد

با تبسم های معصومانه می گوید: بیا
یک شبی مهمان ما؛ هر چند که بد بگذرد

چاره ای دیگر نمی ماند به جز تسلیم محض
کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟
::
ترس داری پلک ها را روی هم بگذاری و
خواب باشی و قطار از شهر مشهد بگذرد


04 دی 1398 28 0

من هیچ وقت رود زلالی نبوده ام

با اشک اگر میانه ی خوبی نداشتم
آغوش گرم و شانه ی خوبی نداشتم

هر بار آمدم مگر این بغض وا شود
اما نشد، بهانه ی خوبی نداشتم

با جمع محرمانه ی گنجشک های باغ
رفتار شاعرانه ی خوبی نداشتم

من هیچ وقت رود زلالی نبوده ام
پایان بی کرانه ی خوبی نداشتم

اقرار می کنم که گرفتار بوده ام
تصدیق کن زمانه ی خوبی نداشتم

مانند کفتران حرم در کنار تو
یک عمر آشیانه ی خوبی نداشتم
 


04 دی 1398 24 0

گل...



گل
جواب سلام خورشید است...
 


28 آذر 1398 153 0

هلا که خواب نمانید با خطر طرفیم

شب است و با شبی از این سیاهتر طرفیم
هلا که خواب نمانید با خطر طرفیم

چه اژدهای مهیبی ست سر بچرخانید
که از هزار طرف با هزار سر طرفیم

از آن طرف همه چشم و دهن دریده شدند
از این طرف هم با قومِ کور و کر طرفیم

دلا به سوختن و ساختن ادامه بده
که با ادامه ی شب های بی سحر طرفیم

برای زندگی ساده با هزار "اما"
برای شرط بقا با هزار "اگر" طرفیم

بِبُر بِبُر که بریدم دل از یمین و یسار
به هوش باش که با اره ی دوسر طرفیم

بگو بیاید و دستی به شانه ام بزند
پدر کجاست که با نسلِ بی پدر طرفیم

هنر میار و زبان آوری مکن شاعر!
که با جماعتِ بی ذوقِ بی هنر طرفیم
 


23 آذر 1398 20 0

اما دخترم!...

رد پایم را برایت به ارث می گذارم
اما دخترم
تو راه خودت را برو!
 


23 آذر 1398 188 0

غنیمت

سهم ما از آسمان
موقع عبور دسته ای پرنده
فضله ای که...
باز هم غنیمتی ست...
 


23 آذر 1398 180 0

ویلچر...

ویلچر
از پله های موزه ی جنگ
بالا نمی رود


23 آذر 1398 173 0

من منتظر تا او مرا از من بگیرد

اشک آمد امشب تا مرا از من بگیرد
آمد مرا یک شعله در شیون بگیرد

مثل گلاب از چشم خیس من چکیده ست
تا انتقام خنده را از من بگیرد

من دست و پا گم کرده ام، کو سربه داری؟
تا سرکشی های مرا گردن بگیرد

کو دیده ی یوسف شناسی تا تنش را
یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد؟

او زیر چتر ساده ی من خیس باران
من منتظر تا گریه باریدن بگیرد

گفتم: بگو... چیزی بگو... تا مثل آهو
رد صدایت بوی آویشن بگیرد

چرخی بزن تا روح ناآرام دریا
در هق هق چشم تو رقصیدن بگیرد

من گفتم و او گفت و برقی زد نگاهش
من منتظر تا شعله اش دامن بگیرد

او بی خیال بهت ماه و بغض باران
من منتظر تا او مرا از من بگیرد


23 آذر 1398 335 0

مزاحم

این درخت
در میان چارراه
از کجا دمیده
راه را بریده است
با اجازه ی کدام مرکز درخت ها؟

زلف هاش
با بهار می خورَد تکان
دود حمل و نقل
در مشام او
سرفه می کند
یا سلام؟

با سر پریش
زیر فکرهای سبز
«قیس عامری» ست
محو قله های برفگیر
پلک می زند
در ته نگاه او
خواب لیلی و کویر.

با سواره و پیاده حرف می زند
به تمام عابران سلام می دهد
بی جواب می دوند رنگ ها
بی خیال می روند بادها
در نگاه دختر جوان
مزاحم است یا گدا؟

شعری از مهندسان شهرساز:
«ای جمال بی حساب، روی نقشه نیستی
ذهن شهردار خسته شد
تجمل مزاحمی
چارراه کج
ای شکوفه ی خطوط منحنی...»

سبز
با عمامه ی بزرگ
کله ی بزرگ
پای لخت قهوه ای
نارون سلام می کند.


23 آذر 1398 276 0

مواظب باش دختر! مردها را می شناسی که!

به مادر گفتم او مردی ست با هوش و حواسی که
همیشه جمع کارش هست، مرد باکلاسی که

میان جمع دخترها ندارد با کسی شوخی
همیشه محکم و جدی و من در هر لباسی که

ببینم می شناسم کیست، از یک رنگی اش پیداست
شروع صحبتش دارد به لب حمد و سپاسی که

خدا را در تمام لحظه هایش در نظر دارد
ندارم پیش چشمانش غم و بیم و هراسی که...

نگاهم کرد مادر، گفت: می دانم چه می گویی
مواظب باش دختر! مردها را می شناسی که!
 


23 آذر 1398 346 1

خدا کند نرود آبروی کوچه ی ما

سلام نام نوشته به روی کوچه ی ما
چقدر جای تو خالی ست توی کوچه ی ما

در آن زمانه که چشمان ماشه های نبرد
درست خیره به ما بود، سوی کوچه ی ما

برای آن که نیفتد به دست نامحرم
فقط نه شهر، که یک تار موی کوچه ی ما

سبک تر از قدم نرم بادها رفتی
ز گام های تو جا ماند جوی کوچه ی ما

به روز آمدن پاره های پیرهنت
شکست بغض جهان در گلوی کوچه ی ما

سکوت مصلحت آمیز این زمانه تو را
شبیه کرده به حرف مگوی کوچه ی ما

میان این همه کوچه که در کنار تواند
خدا کند نرود آبروی کوچه ی ما


23 آذر 1398 317 1

کوچ

پرنده می دانست
سنگینی برف
آن شاخه ی تنها را می شکند
می دانست
می دانست
و باز کوچ کرد


23 آذر 1398 176 0

بوسه ای بده برای نجات جهان

چه اتفاق ها می تواند بیفتد
از وقتی که تو را می بوسم
تا وقتی که دوباره تو را می بوسم!
با فشار انگشتی
می تواند یک جنگ اتمی شروع شود
با حرکت یک گسل دیوانه
تهران می تواند با صدایی بم فرو ریزد
با یک ابر افسار پاره کرده
قاره ی آسیا می تواند به اقیانوس آسیا بدل شود
و با یک گردباد بنیادگرا
نسل انسان می تواند دوباره عروج کند
تا بهشتی که از ان افتاد...

می بینی؟
چه اتفاق هایی می تواند بیفتد
از وقتی که تو را می بوسم
تا وقتی که دوباره تو را می بوسم؟
شتاب کن!
بوسه ای بده برای نجات جهان
پیش از آن همه اتفاق...


23 آذر 1398 270 0

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس

پرچمت بالای گنبد داره دس تکون می ده
گنبدت داره چه جلوه ای به آسمون می ده

کاشیای حرمت آدمو آروم ی کنه
چلچراغای رواقت به آدم جنون می ده

گاهی وقتا با خودم فک می کنم امام رضا
یه گوشه به کفترا نشسته آب و دون می ده

دکترم درد دل گرفته مو نمی دونه
برای خوب شدنش قرص فشار خون می ده

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس
یه ژتون گرفته هی به این و اون نشون می ده

یا امام رضا به خادمت بگو چرا فقط
شکلاتاشو به بچه های کاروون می ده

یا امام رضا فروشگاه کنار حرمت
جنساشو تازگیا یه کم داره گرون می ده

خوش به حال اون که سربند امام رضا داره
جون دادن برا امام رضا خدایی جون می ده

اربعین یه موکبه توی مسیر کربلا
که چاییش بوی گلاب ناب و زعفرون می ده


15 آذر 1398 179 0

دلبسته ی کار خوب، در جای مدرن

آن دخترکان به عشق دنیای مدرن
دلبسته ی کار خوب، در جای مدرن

از خانه به جای ظرف شستن رفتند
در شرکت ها به کلفَتی های مدرن


05 آذر 1398 503 1

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت

دیر آمدنت بهانه یادم داده
صدها غزل و ترانه یادم داده

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت
بی تابی کودکانه یادم دادهَ


05 آذر 1398 495 0

قبل از هیجان گل شدن، افتاده

در حاشیه ی زرد چمن افتاده
قبل از هیجان گل شدن، افتاده

این غنچه ی سرخ، گرمی عشقی بود،
یا بوسه ی سردِ از دهن افتاده؟َ


05 آذر 1398 166 0

فراق

اندوه تو که اشاره ای بیش نبود
پس کِی
پس کی این همه برف آمده است؟...


05 آذر 1398 139 0
صفحه 3 از 41ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها