(آرشیو ماه بهمن 1395)

دفتر شعر

انگشت نمای رفتگرها شده ایم

در سینه ی خود دلی مکدر داریم
از کینه به دل سیاه لشکر داریم

انگشت نمای رفتگرها شده ایم
با کوه زباله ای که در سر داریم


05 آبان 1398 111 0

شنیده ام که مجازات عشق سنگین است

هنوز گرچه صدایت غریب و غمگین است
بلند حرف بزن، گوش شهر سنگین است

بلند حرف بزن ماه بی قرینه، ولی
مراقب سخنت باش، شب خبرچین است

مراقب سخنت باش و کم بگو از عشق
شنیده ام که مجازات عشق سنگین است

به حال و روز بد پیش از این چه می نالی؟
چه ماجرا که به تقدیرمان پس از این است

مرا به خوب شدن وعده می دهی اما
شنیده ام همه ی وعده ها دروغین است

به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش
که تلخ با تو عزیزم هنوز شیرین استَ


05 آبان 1398 119 0

کمی آن طرف تر

تقدیم به اهالی کوچه ی کودکی هایم که حالا اتوبان بزرگی است

آقای شهردار محترم!
من نه مهندسم، نه معمار
تنها اجازه می خواهم جنوب نقشه را
کمی آن طرف تر بگذارم
نگران نباشید
ما همسایه ی شما نمی شویم
پزشک به ما گفته است
که آب و هوای آنجا برایمان ضرر دارد
ما تنها می خواهیم
کسی از اینجا به آرزوهایش دیر نرسد
می دانم این پازل
یکی از طرح های عظیم در دست احداثتان است
اما شما که هر چه خیابان و اتوبان ساختید
خانه های ما خراب تر شد
حالا خودتان بگویید
دست این همه پیری و جوانی را بگیریم و کجا ببریم
که راهمان بدهند؟
::
یک لحظه
تنها یک لحظه ی دیگر
به حرف هایم گوش کنید
من تنها اجازه می خواهم جنوب نقشه را
کمی آن طرف تر بگذارم
به خدا قول می دهم
چیزی از دنیا کم نشود


05 آبان 1398 97 0

کودک

کودکم با اخبار بشکه های نفت
کشتی می سازد و به تجارت می رود
و یا
با ارزها و دلارهای از سکه افتاده
هواپیما می سازد و به شهرهای دور سفر می کند
کاش می توانستم به او بگویم
من این اخبار باطله را
تنها برای پاک کردن شیشه ی آشپزخانه 
کنار گذاشته ام


05 آبان 1398 74 0

بر ما چه رفته است که نامهربان شدیم؟

همراه و هم قبیله ی باد خزان شدیم
بر ما چه رفته است که نامهربان شدیم؟

بر ما چه رفته است که در ختم دوستان
هی هی کنان به هیأت شادی دوان شدیم

بر ما چه رفته است که از هم بریده ایم؟
بر ما چه رفته است که بی ساربان شدیم؟

دنیا به جز فریب چه دارد؟ دریغ! هیچ!
تیری زده ست بی هدف و ما نشان شدیم

هر جا که می رویم دریغی نشسته است
امّید و عشق را به خدا قصه خوان شدیم

گفتید روشنیم و جوانیم و سربلند
گفتم که پیر و خسته دل و ناتوان شدیم

بر باد داده ایم شکوه گذشته را
دیگر چه جای قصه که بی خانمان شدیم


05 آبان 1398 72 0

خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشید

خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشید
مرا مسافر شب های انتظار کشید

تو را شکفته و مغرور و سنگدل، اما
مرا شکسته و بی تاب و بی قرار کشید

تو را کنارِ سحرگاه شاد پیروزی
مرا حوالی اندوه بی شمار کشید

میان خنده و غم، جنگ شد، دریغا غم
به خنده چیره شد و دورِ من حصار کشید

غمی که بر سرم آمد از آشنایان است
همان غمی ست که هر لحظه شهریار کشید

«کجا رواست که از دست دوست هم بکشد
کسی که این همه از دست روزگار کشید»


بیت داخل گیومه از شهریار


05 آبان 1398 83 0

عشق تا بوده ست رسوایی به بار آورده است

خسته از ناز توام غرق نیازم مدتی ست
گاه شادم گاه در سوز و گدازم مدتی ست

ازنفس افتاده و ناکوک بودم پیش از این
یاری ام کن، از صدا افتاده سازم مدتی ست

از خدا پنهان نمی ماند چه پنهان از شما
راه پیدا کرده شیطان در نمازم مدتی ست

عشق تا بوده ست رسوایی به بار آورده است
بر زبان خلق افتاده ست رازم مدتی ست


28 مهر 1398 135 0

پای تاولناک من! ممنونم از همراهی ات

پای زخم آلود من... طاقت بیاور می رسی
صبح فردا محضر ارباب بی سر می رسی

صبح فردا پابه پای اشک بانوی دمشق
زخمی و رنجور... پابوس برادر می رسی

ای دل بی تاب من... آرامشت را حفظ کن
شک نکن فردا به آن غوغای محشر می رسی

چشم گریانم! صبوری کن که پیش از افتاب
روبروی صحن گلهای معطر می رسی

چشم در چشم هزار آیینه ی بیرق به دوش
وقت ندبه، در حرم های مطهر می رسی

یک قدم مانده به مقتل خوانی سید حکیم
زیر باران... روضه ی پاک و منور... می رسی

یک قدم باقی ست تا آن اجتماع قلبها
می رسی ای دیده! با شور مکرر می رسی

پای تاولناک من! ممنونم از همراهی ات
ظهر فردا مرقد گلهای پر پر می رسی

رود رود گریه و لبیک و بیرق های سرخ
یک ستون مانده... به آن دریای احمر می رسی 

کربلا... وقت اذان ظهر... روز اربعین
لحظه ی ذکر مصیبت های خواهر می رسی

عطر یاس دلنشینی می وزد در بادها
پای من روزی به خاک پاک مادر می رسی... 

صبح  نزدیک است... آری... صبح موعود عزیز
مطمئن هستم به آن روز مقدر می رسی...


19 مهر 1398 947 2

من آمدم بی شک تو هم می آیی آخر


بر شاهراه آسمان پا می گذارم
این کفش ها دیگر نمی آید به کارم

آورده ام آه دل جامانده ها را
سنگینی آن بغض ها شد کوله بارم

آواره تر از رودها، صحرا به صحرا
خود را به امواج خروشان می سپارم

پاداش حج، در هر قدم... اجر کمی نیست
شکر خدا این گونه طی شد روزگارم

خرما تعارف می کند، لبخند شوقی
از پینه های دست هایش شرمسارم

تیر «هزار وسیصد و هشتادو هشت» است
تا کربلا زخم تنت را می شمارم

این ازدحام شهر، خلوتگاه راز است
من هم دلم را با تو تنها می گذارم

ذکر مصیبت می کند لب های خشکت
بر زخم های تو چگونه خون نبارم؟

در کربلای غربت تو، تاب ماندن
از کربلایت پای برگشتن ندارم

من آمدم بی شک تو هم می آیی آخر
ای مهربان! ای روشنی بخش مزارم!


از راه برمی گردم اما از تو هرگز...


18 مهر 1398 830 2

ما به سوی چشمه از این خشکسالی می‌رویم

ما به سوی چشمه از این خشکسالی می‌رویم
با گلوی تشنه و با مشک خالی می‌رویم

قطره قطره از میان روضه‌ها جاری شدیم
بین گرد و خاک جاده با زلالی می‌رویم

نیمه‌شب از بین نخلستان کوفه رد شدیم
با صراط المستقیم از آن حوالی می‌رویم

راه را سلمان نشان داده‌ست، در پیش کریم
کوله‌باری نیست با ما، دست خالی می‌رویم

«سرزنش‌ها می‌کند خار مغیلان در مسیر»
با تمام طعنه‌های احتمالی می‌رویم

میزبانِ بغضِ تاول‌هاست با باغ گلش
بین موکب‌ها همین که روی قالی می‌رویم

دسته دسته، تا حرم، پرچم به دوش، از شرق و غرب
با نسیم صبح و با باد شمالی می‌رویم

اربعینی‌ها خبر دارند ما از این مسیر
«با چه حالی آمدیم و با چه حالی می‌رویم»


12 مهر 1398 865 0

نسیم مژدۀ پیراهن تو را آورد

بیا که خانۀ چشمم شود چراغانی
اگر قدم بگذاری به چشم بارانی

بیا که بی‌تو نیامد شبی به چشمم خواب
برای تو چه بگویم از این پریشانی؟

چرا کنم گله از روزهای دلتنگی؟
تو حال و روز دلم را نگفته می‌دانی!

نه دل بدون تو طاقت می‌آورد دیگر
نه تو اگر که بیایی همیشه می‌مانی

چه کرده با دل من داغ، دور از چشمت
چه کرده با دلم این گریه‌های پنهانی

ببین سراغ تو را هر غروب می‌گیرم
قدم قدم من از این کوچه‌های کنعانی

نسیم مژدۀ پیراهن تو را آورد
نسیم آمده با حال و روز بارانی

نسیم آمده با عطر عود و خاکستر
نسیم آمده با ناله‌ای نیستانی

بیا که دختر تو نیست ماندنی بی‌تو
بیا که کُشت مرا این شب زمستانی!
 


11 مهر 1398 787 0

پاییز بهاری است که عاشق شده است

تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است


01 مهر 1398 10622 0

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

 



01 مهر 1398 26993 21

می خواستم حبیب شوم اما...

من شاعر عزای خودم هستم
مداح روضه های خودم هستم

من را به اهل بیت نچسبانید
من غرقِ در هوای خودم هستم

تبلیغ می کنم اثر خود را
در سایه ی لوای خودم هستم

در شعر هام جار زدم گفتم؛
من هم کسی برای خودم هستم

هر ظهر روی سینه ی ابیاتم؛
در زیر چکمه‌های خودم هستم

در اصل وقت گفتن از گودال
سرگرم ذبح نای خودم هستم

می خواستم حبیب شوم اما
من شمر کربلای خودم هستم
 


30 شهریور 1398 984 0

از گریه چشم‌های حسینیّه پر نم است

این خانه‌ای که خشت به خشتش پر از غم است
عمری‌ست وقف روضۀ ماه محرم است

با دست‌های پیر پدر قد کشیده است
آجر به آجرش اگر این‌قدر محکم است

در این محل نسیم اگر مویه می‌کند
از عاشقان موی پریشان پرچم است

آن پرچمی که خط به خطِ تار و پود آن
«باز این چه شورش است که در خلق عالم...» است

بر سقف نم کشیدۀ آن، ظنّ بد مَبَر
از گریه چشم‌های حسینیّه پر نم است

بر آن نشسته است اگر خاک، در عوض
اسباب یاد چادر خاکی فراهم است...

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%87


29 شهریور 1398 833 1

کاش تا لحظۀ مردن به دلم غم باشد

کاش تا لحظۀ مردن به دلم غم باشد
محفل اشک برای تو فراهم باشد

روضه‌ات آب حیات است برایم، ای کاش
در دلم تا نفسی هست محرم باشد

آبرویی بده آن‌قدر که تا آخر عمر
تا سری هست فقط پیش شما خم باشد

مرگ صدبار مبارک‌تر از آن روزی که
در دلم ذره‌ای از مهر شما کم باشد

خاکِ نفرین شده آن است که در ماتم تو
خالی از نام تو و روضه و پرچم باشد

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%B4%DA%A9
 


29 شهریور 1398 811 0

دیدند که آغوش خدا منتظر است

دستان تو مثل دو کبوتر رفتند
سیراب تر از زمزم و کوثر رفتند

دیدند که آغوش خدا منتظر است
دستان تو از خودت جلوتر رفتند
 


20 شهریور 1398 641 0

يك آسمان و دو خورشيد اين چه غوغايي است


چنين كه گوشه ی چشم زمانه پرخون است
چنين كه شش جهت آسمان شفق گون است

زمين به كشتي درخون نشستـه مي ماند
زمان بـه حرمت درهم شكستـه مي ماند
 
نـه آفتاب ، كـه يك بهت رنگ و رو رفته است
كه پشت كوه نه ،در طشت خون فرورفته است

غروب مي خزد از روي تپه ها خونرنگ
سكوت مي وزد از لاي بـوتـه ها دلتنـگ

سكوت و گاه صداي شكسـتن آهي
صداي ضجه ی لب تشنه‌اي هر از گاهي

صداي بغض ترك خورده ی زمين است اين
صدا صداي نفـس هاي آخرين است اين

شب سكوت ، شب جـاودانگي در دشـت
شـب بلـوغ شـب عاشـقـان بي برگشت

شبي كه باغ فقط با بهار بيعت كرد
شبي غريب كه تاريخ را دو قسمت كرد

 شبي كه گرچه همه مژده ی خطر مي داد
دوباره هدهد پير از خطر ، خبر مي داد :
 
كه « عشـق مردنِ در وادي طلـب دارد
به ماه خيره شدن هاي نيمه شـب دارد

 مرام زندگي عاشقانه حيراني است
هميشه عاقبت عاشقي ، پريشاني است
 
نشانه رفته زمان و زمين تن من را
شما شبانـه ببـنديـد بارِ رفتن را »
 
امام قافله سـر در عباي تنهايـي
نگاه گيچ حريفان به هم تماشايي
 
« چرا دوباره به شام گناه برگرديم
نيـامـديم كه از نيـمه راه بـرگرديم
 
در ايـن معامله تا جام آخرين بايد
ميان آتش وخون ، عاشقي چنين بايد
 
اگرچه هرچه دل اينجاست پاك و دريايي است
دلـي كـه تشنـه بـه دريـا زنـد تماشايي است»

و صبـح،  ميكده سهم خدا پرستان شد
پياله چرخ زد و دور ، دور مستان شد
 
مقيم ميكـده جـمعي مـسافران الست
شراب و ساقي وهفتادويك پياله ی مست
 
نياز بر سر دسـتان تشنگـان رقصيد
خدا به هيئت ساقي در آمد و چرخيد
 
گشود خمره و آتش در آفتاب كشيد
از آسمان به زمين خطّي از شراب كشيد

خطي كشيد و رفيقان يكان يكان رفتند
شراب داد و حريفان به آسمان رفتند 
 
به گرد آينه هفتاد و يك ستاره شدند
شراب وحدتشان داد و يك ستاره شدند
 
ولي هنوز يكي محو عشوه ی ساقي است
هنوز ساغر هفتادودومين باقي است
 
ادا نكرده زمين را هنوز دِيني هست
هنوز در صف پروازيان حسيني هست
 
دوباره ساقي و آن عشوه هاي پنهاني
دوباره چرخي از آن گونه ها كه مي داني
 
دوباره آينه بازي دوباره خوش مستي
شراب و آتش و عشق و عطش به همدستي

شرابي از گذر سرنوشت رنگين تر
شرابي از بركات بهشت شيرين تر
 
از آن شراب كه موجي نشان من دادند
قلم به كنجي و دفتر به كنجي افتادند
 
به خود كه آمدم آن دشت ، دشت ديگر بود
حسين ، بود ولي پيكري كه بي سر بود
 ::
شراره مي چكد از سقفش اين چه صحرايي است
يك آسمان و دو خورشيد اين چه غوغايي است
 
كدام زينب غمگين در آسمان نگريست
كه دجله دجله خجالت كنار كوفه گريست
 
كدام حجله نشين دل به راه اكبر داشت
كه از غريو زمين ، آسمان ترك برداشت
 
كدام عصمت شش ماهه پشت اعصار است
كه هفت توي زمان و زمين عزادار است

كدام هيئت بيمار در دعا مي سوخت
كه كربلا همه در سوز ربنا مي سوخت
 
كدام وسعت دريا كنار رود آمد
كه رود ، تن همه سرگشت و در سجود آمد
 
فرات را به چه درسي نشاند مولايش
كه آب دارد و خشكيده است لبهايش
 
مگو فرات به لب تشنگان نگاه نكرد
مگو شنيد و شنيد و شنيد و آه نكرد
 
فرات آينه ی اشك داغدران است
فرات گريه ی يكريز روزگاران است
 
فرات كفر نبود از كنار دين مي رفت
كه آبروي زمان بود بر زمين مي رفت
::
زمان گذشت بدين سان و ساربان برگشت
شراب طي شد و ساقي به آسمان برگشت
 
غروب مي خزد از روي پشته ها خونرگ
سكوت مي وزد از لاي كشته ها  دلتنگ
 
يكي همه سر و سرّ است با سري تنها
يكي گرفته در آغوش ، پيكري تنها
 
كنار لاله نشسته است آن طرف ياسي
يكي گرفته در آغوش دست عباسي
 
يكي به صبح، اميدِ دميدني بسته است
يكي دخيل به رگهاي گردني بسته است
 
نه يك زن است به جا مانده در شبي تنها
هزار قافله درد است و زينبي تنها
 
شب ست و شب شب شبگردي شباويز است
شب وداع، شب گريه هاي يكريز است

 شب آمده است بلاخير و بيكران امشب
ستاره ها عرق شرم آسمان امشب ...
 


20 شهریور 1398 600 1

تو «زینب زینبِ» یک لهجه ی بی غلّ و غش هستی

تو بی تابی و این را پیچ و تاب جاده می فهمد
سر بر نی، تن در قتلگاه افتاده می فهمد

تو مظلومی و این را مادرت در سجده می داند
و حرف مادرت را تربت سجاده می فهمد

تو تنهایی و امضاهای پای نامه می گوید
و این را هر که دعوت نامه نفرستاده می فهمد

تو آرامی و این آرامش پیدای پنهان را
فقط طفلی که دستش را به دستت داده می فهمد

تو بی تابی، تو مظلومی، تو تنهایی، تو آرامی
تو را اما که با این شرح حال ساده می فهمد؟

تو «زینب زینبِ» یک لهجه ی بی غلّ و غش هستی
تو اوج نوحه ای این را مؤذن زاده می فهمد

 


19 شهریور 1398 817 0

تو اشک غم حسین را پاک نکن

این اشک رهایت از دل خاک کند
بالت بدهد راهی افلاک کند

تو اشک غم حسین را پاک نکن
بگذار که این اشک تو را پاک کند

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%BA%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86


18 شهریور 1398 806 0
صفحه 5 از 41ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها