(آرشیو ماه بهمن 1395)

دفتر شعر

سکوت

فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست

ما
از جاده های بزرگ می گذریم
تا به راه های کوچک رسیده باشیم
و از راه های کوچک
تا پیاده رویی خاکی
در انتهای خود
مرا به کلبه ای برساند
که از قاب پنجره اش
به راه ها و جاده ها خیره شوم
فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست
سکوت تو
-خاطره ی شبی-
که در آن تمام شاعران زمین را
در اتاقی زندانی کردند

سپیده دم
در گشوده شد
و تنها کودکی را یافتند
در انبوه کاغذها.
مرگ
از مقابل در بازگشت
گفت:
من او را بارها
در برابر جوخه ی اعدام نشانده ام
بارها از حلقه ی دار آویخته ام
و هیچ جای سینه ی او را نخواهید یافت
که از زخم خنجر من خالی باشد
من مرگم
او زندگی ست
و فریاد من
بلندتر از سکوت او نخواهد بود.


01 تیر 1398 167 0

کدام پل

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند

کدام پل
در کجای جهان
 شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد


01 تیر 1398 212 0

بدون نام

به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟
 


01 تیر 1398 169 0

بدون نام

دست های هم را گرفته بودیم
تو در شب قدم می زدی
من
در تاریکی


01 تیر 1398 160 0

سنگی خشک در آفتاب

بر فرورفتگی های این سنگ
دست بکش
و قرن ها
عبور رودخانه را
حس کن

سنگ ها
سخت عاشق می شوند
اما
فراموش نمی کنند


01 تیر 1398 123 0

پرنده ی اندوه

گلوله ای از گردنم عبور می کند
و خون در پرهایم
به حرف در می آید

شکارچی نمی داند
شامی که می خورند
همه را غمگین خواهد کرد

شکارچی نمی داند
که بچه هایم همین حالا گرسنه اند
و من به طرز احمقانه ای
به پرواز ادامه خواهم داد

شکارچی نمی داند
که سال ها در درونشان بال بال خواهم زد
و کودکانش کم کم 
به قفس بدل خواهند شد


01 تیر 1398 169 0

بدون نام

می ریزم
ریز
ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خودکشی یک ابر است


01 تیر 1398 148 0

جنگل

چشم های بسته، بازترند
و پلک، پرده ای ست
که منظره را عمیق تر می کند

بُگذار
رودخانه از تو بُگذرد
و سنگ هاش در خستگی ات ته نشین شوند
بُگذار
بخشی زنده از مرگ باشی
و ریشه ها به اعماقت اعتماد کنند

جنگل،
تنها یک درخت است
که در هزاران شکل
از خاک گریخته است


01 تیر 1398 184 0

سنگ ها هرگز نیاشوبند اقیانوس را

در رواق شعر، روشن می کند فانوس را
می چکاند در دواتش، جوهر مخصوص را

روی میز شاهنامه، یک قلمدان، چند گل
با تو قسمت می کند آرامشی محسوس را

می ستاید خط به خط، استاد نستعلیق من
مرد بی همتای اسطوره، حکیم توس را

می نویسد: شاهنامه چون درختی قرن هاست
میوه ی امّید داده مردم مایوس را

نوبت سهراب و رستم می شود، خطاط پیر
می گذارد با تاسف، نقطه ی افسوس را

بعد با دلواپسی گرم تماشا می شود
تا سیاوش پشت سر بگذار این کابوس را

بادبادک بازی تلخی ست، ابلیس عاقبت
می دهد بر باد، تا ج و تخت کیکاووس را

شاهنامه آخرش خوش نیست اما خوشنویس
لب به تحسین می گشاید خوش حکیم توس را:

با نسیمی برکه ی آرام می ریزد به هم
سنگ ها هرگز نیاشوبند اقیانوس را


01 تیر 1398 162 0

می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

می نویسم از تو و سخت است حتی باورش
ای گل سرخی که کرده باغبانش پرپرش

نرم می چیند تو را، هرچند می لرزند سخت
هم دلش هم شانه اش هم دست های لاغرش

در پی این اشک ها، لبخندهایی نیز هست
پس تماشایی تر است این سکه، روی دیگرش

قصه ی تو ماجرای پیله و پروانه است
می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

هرچه کاشان دیدینی باشد ولی اردیبهشت
از تماشاخانه چیزی کم ندارد قمصرش

تو گلاب نابی و این راز را لو می دهد
شیشه ی عطری که با تو می پرد هوش از سرش


01 تیر 1398 223 0

می رسد روزی که این دریاچه از سد بگذرد

ماهی قرمز بمان، حتی اگر بد بگذرد
می رسد روزی که این دریاچه از سد بگذرد

در پی این مرگ تدریجی تولد نیز هست
ماه گاهی لازم است از هرچه دارد بگذرد

بی تو ای اوج و فرود دیدنی! جذاب نیست
داستانم حول اول شخص مفرد بگذرد

آه نه! تو قصد دریا داری و انصاف نیست
رود در آغاز راه از خیر مقصد بگذرد

ماهی زندانی ام! تلخ است وقتت بیش از این
بین این دیوارها، بی رفت و آمد بگذرد

گرچه هر سنگی برای رود، کشف تازه ای ست
مایه ی رنج است هر چیزی که از حد بگذرد


01 تیر 1398 166 0

گذشته هایی از این دست، یادمان انداز

بایست اندکی و وقفه در زمان انداز
بچرخ و قونیه را بر سر زبان انداز

به قرن چارم هجری، به رودکی برگرد
گذشته هایی از این دست، یادمان انداز

پر است دست تو از سیب های نوبر کشف
از آن هزار، یکی هم در این میان انداز

ترانه-ماهی دل را که اهل دریا نیست
بگیر از من و در جوی مولیان انداز

«مرا بسود و فروریخت» بی ترانگی ام
مرا دوباره بساز و سر زبان انداز


01 تیر 1398 147 0

گاهی به هیئت گلی و گاه شکل ماه

این جاده ها که حوصله را سرمی آورند
مقصد اگر تو باشی، پر در می آورند

گاهی به هیئت گلی و گاه شکل ماه
کی ساحران ز کار تو سر در می آورند

تو زردکوه و کوهنوردان کهنه کار
از تو مثال های مکرر می آورند

از شانه های مرتفعت، هر چهارفصل
عطارها گیاه معطر می آورند

بر سینه ات کرفس دم برف، عشوه کرد
کم کم زمرد از دل مرمر می آورند

در دامن تو کوه گل سرخ پاگرفت
از باغ تو گلاب به قمصر می آورند

نذر امامزاده دو خاتون چشم هات
زوّار سرسپرده، کبوتر می آورند

از خشت خشت قالی چالشترت هنوز
گلبوته های سرکج، سر برمی آورند

افسانه های دلکش و آوازای خوش
نی را به شور برده و شکّر می آورند

حیدربگ! آن قدَر که خوشی مشتلق بده
بر مادیان سرخ، سمن بر می آورند

ای سرزمین مادری! از باغ های تو
هر فصل، شعر-میوه ی نوبر می آورند


01 تیر 1398 112 0

دنیا برای لاک پشتان ساحل امنی ست

تو گردبادی! کار تو دل کندن از خاک است
من کمتر از خاکم، حسابم با خودم پاک است

هرگز گل سرخ از دلش سر برنمی آرد
این سرزمین عمری ست زیر کشت تریاک است

دنیا برای لاک پشتان ساحل امنی ست
آواره ی کوه است آهویی که چالاک است

گل های بادآورده ام را باد خواهد برد
چیزی که با من بازخواهد ماند خاشاک است

آتش بزن خاشاک را در من هراسی نیست
پروانه از بدو تولد، پیرهن چاک است
::
تنها صدا می ماند... اما کوه می گوید
باید صدا برگردد، این قانون پژواک است


01 تیر 1398 152 0

آهو یکی از بی نهایت شکل های اوست

در تپه ها پیدا شده ظرفی که منقوش است
آهوی نقاشی شده بر ظرف، مخدوش است

در کنج قلبش تیری از ماقبل تاریخ است
تیری که جزء کشف های نادر شوش است

هرچند چشمش سرمه دانی قیمتی باشد
دریا کنار کوهرنگش کوزه بر دوش است

آهو یکی از بی نهایت شکل های اوست
هنگام توصیفش چراغ واژه خاموش است

معشوق من هرگونه باشد هرکجا باشد
از خواب های کودکی با من هم آغوش است


01 تیر 1398 147 0

از چایخانه بوی مرگی تازه می آید

به یاد مادربزرگم و قصه هایش
هرچند خان از روی ماهی ها خجل باشد
این بار باید آب از سرچشمه گل باشد

یا سوز دی یا گرمی تیر است این قریه
کم پیش می آید هوایش معتدل باشد

از چایخانه بوی مرگی تازه می آید
حتی اگر آمیخته با عطر هل باشد

روزی بلوطی بوده ای منقل! زغال تو
جنگل بیابان شد... مبادا خان کسل باشد

خان، بندباز است و سر مردم به غم بند است
این بندها باید به جایی متصل باشد

ای نقشه ی جغرافیا! اینجاست سنگستان
جایی که حتی شیشه باید سنگدل باشد

آغاز تلخ ماجرا این بود: وقتی خان
کاری به کار ما ندارد پس بهل باشد


01 تیر 1398 144 0

پایین ده، غم آسیاب کهنه ای دارد

غم با دلش خرده حساب کهنه ای دارد
آیینه ی صافی که قاب کهنه ای دارد

یک عمر در او خیره بودم، تازه می بینم
برگردنش زخم طناب کهنه ای دارد

هر داربستی مستی اش را برنمی تابد
تاک کهن با خود شراب کهنه ای دارد

ای کاش رود شاد ماهی باز می دانست
پایین ده، غم آسیاب کهنه ای دارد

تا پربگیری مرده ای... این روزها هر کس
پروانه ای لای کتاب کهنه ای دارد


01 تیر 1398 147 0

ماه پشت برج‌ها رفته رفته شد نهان

شهر را گرفته است دود؛ دودِ بی امان
بازهم  چپق به دست؛ ایستاده آسمان
.
کوه را نگاه کن! کوه؟ کو؟ کدام کوه؟
گم شده میان دود؛ آه! کوه بی نشان!
.
یاد روزهای دور تا ابد بخیر باد
روزهای بی غبار ! روزهای مهربان
‌.
روزهای چهچهه در سکوت سبزه زار
روزهای چکچکه از گلوی ناودان
.
باغ‌ های سبز بود جای مهربان شدن
کوچه های تنگ شهر، جای آشتی کنان
.
ناگهان به خواب رفت آن "بهار دلنشین"
ناگهان سکوت شد نغمه خوانیِ "بنان"
.
روستای خوب ما ناگهان چه شهر شد!
دود آمد و نسیم کوچ کرد ناگهان
.
موی زرد خویش را آفتاب وا نکرد
ماه پشت برج‌ها رفته رفته شد نهان
.
صبح بی نفس شده غرق خار و خس شده
راستی کجاست نور؟ راستی کجاست جان؟
.
راستی چه شد بهار؟ من چرا چنین شدم؟
راستی کجاست عشق؟ من چرا شدم چنان؟
.
کاشکی نه بیم بود! کاشکی نسیم بود
این که این چنین زده است لرزه بر وجودمان
.
این هوا اگرچه نیست پاک؛ زنده ایم باز
زنده ایم؛ پس دلِ پرامید من بخوان!
.
از هوای خوش بخوان گرچه سالهاست که
شهر را گرفته است دود؛ دودِ بی امان
.


29 خرداد 1398 113 0

شعرهايي با رديف شک‌برانگيز «فلاني»

سرزده آمد به مهماني هماني که زماني...
دستپاچه مي‌شوم از اين ورود ناگهاني
 
خسته ي راه است و تنها آمده چرتي بخوابد
من غبار آلود در پيراهن خانه‌تکاني

مادرم راه اتاقم را نشانش مي‌دهد، من
مضطرب از هرچه دارد در اتاق من نشاني

مي‌نشينم گوشه‌اي از آشپزخانه هراسان
امشب از دلشوره‌ها تا صبح دارم داستاني

واي آن نقاشي چسبيده بر در را نبيني
آه! آن تک‌بيت‌هاي روي ميزم را نخواني

آن پرِ لاي کتاب حافظ، آن فالِ مکرّر
آن نشانِ لاي قرآن، خط دور «لن تراني»

صفحه‌ي آهنگ محبوبش که مي‌گفتم ندارم
واي... واي از «ياد ايامي که در گلشن فغاني...»

نه! تو را جان همان که دوستش داري کمد را
وا نکن... آن نامه‌ها و شعرهاي امتحاني

نامه‌هاي خط خطي با تمبرهاي عاشقانه
شعرهايي با رديف شک‌برانگيز «فلاني»

غرق افکارم، اذان صبح مي‌گويند، اي واي!
جانمازم! آن دعايي که... نمي‌خواهم بداني!


24 خرداد 1398 160 0

هر گداي دين فروشي ناصرالدّين شاه شد

آسماني اتفاق افتاد و مردي ماه شد
ماه نقصان يافت تا از زخم ياس آگاه شد

بوي يعقوب آمد و انگشت پيراهن بريد
يوسفي مدهوشِ نخلستان و بغضي چاه شد

ظرف شيري شد يتيم از غربت شير خدا
دست سرد كودكي از دامني كوتاه شد

ظرفِ يك روز اتّفاقات عجيبي روي داد
جُبّه‌اي پيراهن عثمان و كوهي كاه شد

نسلي از هولِ هوس افتاد در ديگ هوا
شهري از ترس عدالت خانه ارواح شد

خطّ كوفي شد جدا از خطّ و خال كوفيان
شير رفت و اكثريت باز با روباه شد

بي علي(ع) هر بي سر و پايي سري بالا گرفت
هر گداي دين فروشي ناصرالدّين شاه شد

بعدِ مولا دل فراوان بود اما عشق…نه!
بعدِ مولا زندگي زندان و اردوگاه شد

ابر مي‌تابيد و شعري قطره قطره مي‌چكيد
شاعري ممدوح خود را ديد و خاطر خواه شد 
 


06 خرداد 1398 230 0
صفحه 7 از 37ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها