(آرشیو ماه بهمن 1395)

دفتر شعر

تویی بهشت که بی تو جهنم است زمین

تویی بهشت که بی تو جهنم است زمین
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین

تو پایه های زمینی سرت سلامت باد
که بی وجود تو آواری از غم است زمین

پرندگان به هوای چه اوج می گیرند؟
برای درک بلندای تو کم است زمین

حسین اگر پسر توست با اشاره ی او
سیاهپوش عزای محرم است زمین

کجایی ای پسر خاک و مونس دل چاه؟
یتیم مانده و محتاج همدم است زمین

چقدر بی تو دل کوچه های کوفه پر است
چقدر بی تو پریشان و درهم است زمین

نداشت طاقت عدل تورا کسی افسوس
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین
 


06 خرداد 1398 369 0

شهر ما آن‌سوی آبی‌هاست، دور از دسترس

ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم
سنگ قبر ماست دریا، نقش قبر ما نسیم

شهر ما آن‌سوی آبی‌هاست، دور از دسترس
شهر ابراهیم ادهم، شهر لقمان حکیم

اندکی بالاتر از آبادی تسلیم محض
صاف می‌آیی سر کوی «صراط المستقیم»

خاک آن عرشی‌ست، گل‌هایش زیارت‌نامه‌خوان
سنگ‌فرش آسمانش، بال‌های یاکریم

شهر ما آبادی عشق است، اما راز عشق
عشق یعنی واژه‌های رمز قرآن کریم

عشق یعنی قاف و لام «قل هو الله احد»
عشق یعنی باء «بسم الله الرحمن الرحیم»


01 خرداد 1398 420 0

بمانی که این پارسی از تو ماند 

تو ای برکشیده سخن تا سپهر 
برآورده کاخ سخن تا به مهر

بزرگ اوستادا، سخنور تویی 
همه پیرویم و پیمبر تویی

چو بوسد سر خامه انگشت تو 
نلرزد به گاه سخن، پشت تو

چو رخش سخن زیر مهمیز توست 
عطارد یکی صید ناچیز توست

ز کلک تو آید برون رنگ رنگ 
چه در دشت آهو، چه در یم، نهنگ

نداری دگر شاعران را به کس 
تو می پروری پهلوانان و بس

نه رستم بود زاده ی زال زر 
تویی ای سخن گستر، او را پدر

که جز تو چو رستم پسر آورد؟ 
که پیکار با شیر نر آورد

تواند کدامین یل زورمند 
که پیل اندر آرد به خمّ کمند؟

که جز رستم از نعره، چرم پلنگ 
درد بر تن دشمنان، روز جنگ؟

چه جز تیغ رستم شکافد سپهر؟ 
فرود آرد از آسمان، تاج مهر؟

نه، این زاده ی زال و سیمرغ نیست 
بود رستم و کس چه داند که کیست

چه خوش گفته بودی از این پیش باز 
به درگاه محمود نا سرفراز:

«جهان آفرین تا جهان آفرید 
چو رستم به گیتی نیامد پدید»

چو گودرز و گیو و چو سام و چو توس 
چو افراسیاب و یل اشکبوس

همه، هر چه زین آب و از این گل اند 
همان زاده و رود، دریا دلند

در آوردگاه سخن، رستمی 
که را زهره تا با تو پیچد همی؟

بمانی که این پارسی از تو ماند 
که شهنامه آن را به کیوان رساند


01 خرداد 1398 423 1

سیاست را نمی‌خواهم نه از نزدیک ،نه دورش

سیاست را نمی‌خواهم نه از نزدیک ،نه دورش
ندارد چون پدر مادر نه آن‌جورش نه این‌جورش

دلی دارند خوش هرچند معذورین مٲمورش
مرا هرگز دلی خوش نیست از مٲمور و معذورش

سیاست جنگ بین عدّه‌ای سیّاس ‌اگر باشد
همین کافی‌است روگردانم از هرچه سلحشورش

اگر ربطی ندارد با سیاست-فی المثل- دریا
چه شد که در ارومیه درآمد ناگهان شورش

نمی‌شد خشک و دریا داشت اینک دلبری می‌کرد
اگر که آب را هرگز نمی‌کردند مجبورش

وطن یعنی همین جایی که می‌نامد مرا دشمن
به جرم عشق ورزیدن به آن همواره مزدورش

فدای خاک پاکش می‌کنم این جان شیرین را
شود در کام من چون زهر اگر هم شهد انگورش

به طاووسش نمی‌بخشم اگر خواهد کسی از من
به قدر نیم بالی از دو بال پش٘ه‌ی کورش

کسی می گفت منظور تو را ما خوب فهمیدیم
نمی‌دانم چه بود از اینکه با من گفت منظورش

ولی من یک دعا خواندم فرستادم ثوابش را
به روحِ پر فتوحِ والدِ مرحومِ مغفورش

پس از آن مصرعی زیبا به یادم آمد از حافظ
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

ولی بعد از سلیمان هرکه هرچه پافشاری کرد
نشد باری نظر بر مور کردن هیچ مقدورش

برای آنکه گاهی آدمی طوری بد اقبال است
که حتی ماهی مرده نمی‌افتد ته تورش

که گاهی بی‌ شراب تلخ هم با آن به هر صورت
بیاساید به دنیا ساعتی را بی شر و شورش
::
سیاست، چیز خوبی نیست مخصوصاً در آن دوران
که هرکس زور می‌گوید به هرکس می‌رسد زورش

سیاست گاه مانند زنی زیباست اما من
گذشتم از سر خیر سفید و سبزه و بورش

نه از معذور آن دارم دلی خوش نه به هر علت
همانطوری که گفتم از سیاست های مٲمورش


01 خرداد 1398 725 0

یک بغل گل بود و در دامان آغوشم نریخت

یک بغل گل بود و در دامان آغوشم نریخت
یک قدح می برد و در پیمانه ی هوشم نریخت

مجمری نور و حرارت، آن حریق ارغوان
در فضای سینه ی تاریک و مه پوشم نریخت

باغبان وصل را نازم که در اوج عطش
آب در گلدانِ از خاطر فراموشم نریخت

حافظا رفتی و در این سال ها شعری زلال
انگبین خلسه ای در جام مدهوشم نریخت

انتظارم کشت و گلبانگ به خون آغشته ای
طرح سیری تازه با فریاد چاووشم نریخت

سال ها بگذشت و در میخانه ی متروک درد
خون گرم شیونی در لاله ی گوشم نریخت

دوش گفتم ساقیا! امشب چه داری؟ گفت: زهر!
گفتمش کج کن قدح را ، دید می نوشم نریخت

شب گذشت و روغن خونابه ای بغضِ خسیس
در چراغ چشم های نیمه خاموشم نریخت

طاقتم از هوش رفت و سیلی اشکی روان
رنگ از رخساره در دست بناگوشم نریخت

قامت بالا بلندی چون شهادت ، ای دریغ
آبشاری بود و در مرداب آغوشم نریخت


01 خرداد 1398 374 0

تکلیف اول است شهیدانه زیستن

حتی اگر به قیمت شاهانه زیستن
ننگ است زیر منت بیگانه زیستن

ویرانه بوی دوست اگر می‌دهد بگو
من راضی‌ام به گوشه ی ویرانه زیستن

پرواز پرمخاطره بسیار بهتر از
چشم انتظار مرحمت دانه زیستن

یاران نیمه راه زیادند و ساده نیست
با سروهای خم شده هم‌شانه زیستن

گر تیغ عشق دوست نبوسد گلوی من
این زیستن چه فرق کند با نزیستن

بخشیده‌ام به دوست خودم را که ذره‌ای
نزدیک‌تر شوم به کریمانه زیستن

«در عشق اگرچه منزل آخر شهادت است
تکلیف اول است شهیدانه زیستن»


01 خرداد 1398 230 0

هر غنچه که بر تو می‌فرستد صلوات

با نام تو عشق، سرمدی خواهد شد
دل‌ها همه خالی از بدی خواهد شد
هر غنچه که بر تو می‌فرستد صلوات
یک روز گل محمدی خواهد شد

با نور علی دل به سیاهی ندهم
جز او به ولایتی گواهی ندهم
بر درگه مرتضی گدایی عشق است
آن را به هزار پادشاهی ندهم

زیبایی و ماه مست و دیوانه‌ی توست
بی‌تابی و هر ستاره پروانه‌ی توست
آن قدر کریمی که همه می‌دانند
خورشید گدای کوچک خانه‌ی توست


01 خرداد 1398 274 0

چشمان من مسیر تو را گم نمی‌کنند

هرچند اینکه سخت شکستی دل من است
غمگین مشو! که شیشه برای شکستن است
 
من دوستی به جز تو ندارم؛ قسم به عشق
هرکس که غیر از این به تو گفته‌ست، دشمن است
 
چشمان من مسیر تو را گم نمی‌کنند
فانوس اشک‌های من از بس که روشن است!
 
جای گلایه پیش تو چون شمع سوختم
لب باز کرده‌ام به زبانی که الکن است
 
از دیدنم دوباره پریشان شدی؟ ببخش!
چون خواب بد، سزای من «از یاد بردن» است


01 خرداد 1398 530 1

فاطمیون فداییان حرم...

کوچه‌هامان پراز سیاهی بود، شهر را از عزا درآوردند
چشم‌های ستاره‌ها خندید، ماه را سمت دیگر آوردند
 
شاخه‌هایی که سرفرازانند میوه‌هایی که جلوه‌ی باغند
مادران مثل ام لیلایند، که پسر مثل اکبر آوردند
 
روی تابوت‌هایشان بستند پرچمی که به رنگ خورشید است
فاطمیون فداییان حرم، سرورانی که سر برآوردند
 
قصه‌ها را یکی یکی خواندند، آخر ماجرا سفر کردند
عاشقی هم برایشان کم بود، عشق بردند و باور آوردند
 
عصر یک جمعه بهاری بود، همه در انتظارشان بودیم
بادهای بهاری از هرباغ، لاله‌هایی معطر آوردند


01 خرداد 1398 207 0

در دوره ی شاه جز یکی شاه نبود

در دوره ی شاه جز یکی شاه نبود
آن هم که ز درد خلق آگاه نبود

اما خودمانیم که در دوره ی شاه
بود این همه برج ساز؟ والله نبود


30 اردیبهشت 1398 126 0

دلم گرفته از این آسمان بی‌پیغام

برای من که پُرم از قفس پری بفرست
اگرنه... یک‌دو نفس بال باوری بفرست

برای مشق جنون شهر جای محدودی‌ست
برایم از ورق دشت دفتری بفرست

دو بغض چشم مرا میزبان باران کن
تر است دامن من... دیده‌ی تری بفرست!

تو تا «عزیز» منی راه و چاه هردو یکی‌ست
هنوز منتظرم، نابرادری بفرست!

خیال خانه‌ام از نور و پنجره خالی‌ست
میان«بسته‌ی دیوارها» دری بفرست

دلم گرفته از این آسمان بی‌پیغام
دلم گرفته... برایم کبوتری بفرست
 


30 اردیبهشت 1398 176 0

بسته‌ام روبان موهای تو را هم مثل پروانه

ای دهانت لانه گنجشک‌های شاد پر چانه
کودک من ای تمام حرفهایت فیلسوفانه
 
صد گره وا می‌شود از بغض‌ها و اخم‌های من
می‌زنم هر بار بر موهای تا سرشانه‌ات شانه
 
تازگی‌ها اولین دندان پیشین تو افتاده‌ست
رفته یعنی از زمان مستی ما هفت پیمانه
 
با تو بازی می‌کنم دیوانه بازی می‌شوم هروقت
از نبایدها و بایدهای عقل خویش دیوانه
 
تا شبیه کودکی‌هایم بفهمی حرف گل‌ها را
بسته‌ام روبان موهای تو را هم مثل پروانه


30 اردیبهشت 1398 519 0

پرنده آمدنش دیگر احتمال نداشت

پرنده رفت و نیامد پرنده بال نداشت
پرنده آمدنش دیگر احتمال نداشت

پرنده در افقی ناتمام گم شده بود
و مادر از  غم او روز و ماه و سال نداشت

هوای کوچه پس از او همیشه ابری بود
و بعد از او، پدر آرامش خیال نداشت

پرنده، آه چنان عاشق پریدن بود
که قدر دست تکان دادنی مجال نداشت

خبر رسید که می آورند چلچله را
همان پرنده که چیزی به جز مدال نداشت

چقدر ساده و آرام و سبز آوردند
جنازه ای که لباس و کلاه و شال نداشت

بزرگ بود و بزرگ از میانمان پر زد
اگر چه جبهه که می رفت سن و سال نداشت


30 اردیبهشت 1398 95 0

هنوز عطر تو در شیشه‌های سربسته است

تو را همیشه به عهد شباب می‌بینم
به هر سوال، هزاران جواب می‌بینم

هنوز عطر تو در شیشه‌های سربسته است
هنوز نیم جهان را به خواب می‌بینم 

گذشت عمر شریفت ز چارده صد سال
چه عطر تازه که در این کتاب می‌بینم

مِی طهور به دل‌های تشنه ریخته‌ای
چه جوششی‌ست که در این شراب می‌بینم

تو مثل ماه شب چارده درخشانی
فدایی تو هزاران شهاب می‌بینم

فریب کرمک شب تاب را نخواهم خورد
که ظلم را همه در اضطراب می‌بینم

کسی که شیوه‌ی دینداری‌اش ابوجهلی است
چو بولهب همه‌اش در عذاب می‌بینم

خوارجند و کشیدند تیغ بر مولا 
چه فتنه‌ها که به زیر نقاب می‌بینم

چه وعده‌های فتوحی که می‌رسد ما را 
چقدر قصر ستم را خراب می‌بینم

چه کاخ‌های سفیدی که می‌شوند سیاه
چه نورها که در این انقلاب می‌بینم

صلای نصر من الله می‌وزد از قدس
ز سوی حق طلبانش جواب می‌بینم

عجب قیامت کبری به راه افتاده ست
چه‌ها به بارگه بوتراب می‌بینم

قیامتی تو و سرمشق عشق و عاطفه‌ای
تو را شفیع به روز حساب می‌بینم

اشاره‌ای ست ز انگشت تابناک، حسن
پس از غروب اگر آفتاب می‌بینم

پس از غروب اگر آفتاب می‌بینم
تو را همیشه به عهد شباب می‌بینم
 


30 اردیبهشت 1398 442 0

قدم می‌زنم تا تماشای خورشید

قدم می‌زنم، راه را می‌شمارم
همین عمر کوتاه را می‌شمارم
 
اگر روزی از سن و سالم بپرسی
غزل‌های ناگاه را می‌شمارم
 
ورق می‌زنم صفحه ی روزها را
خبرهای دلخواه را می‌شمارم
 
سر هر دوراهی، رفیقی جدا شد
رفیقان همراه را می‌شمارم
 
دلم وقتی از بی‌وفایی بگیرد
شب کوفه را چاه را می‌شمارم

قدم می‌زنم تا تماشای خورشید
شب خالی از ماه را می‌شمارم...


30 اردیبهشت 1398 463 0

از آدم و دام های شیطان می گفت

از مرز ظریف کفر و ایمان می گفت
از آدم و دام های شیطان می گفت

در کرب و بلا حسین را می شتند
در گوشه ی حجره خواجه عرفان می گفت


30 اردیبهشت 1398 117 0

دیگر خبر از روایت فتحت نیست

گرچه نه پلاک و نه جسد می بینیم
بعد از تو هنوز مستند می بینیم

دیگر خبر از روایت فتحت نیست
هر هفته دوشنبه ها نود می بینیم


30 اردیبهشت 1398 98 0

کنارِ خود، تو را احساس کردم؛ دیدمت حتی

دلم قربانِ شادیِ تو، قربانِ غمت حتی
زیاد است از سرِ ناچیزِ من ای جان! کمت حتی

اگرچه «دوستت دارم» شنیدن از تو شیرین است
تو را من دوست دارم با نگاهِ مبهمت حتی

تو زیبایی ولو با اشک، اما گریه را بس کن
تو گلبرگی و می گیرد دلم از شبنمت حتی

تو زیبایی اگر خندان، اگر گریان بخند اما
که سِیلی می شود در جانم اشکِ نم‌نمت حتی
::
خیابان بود و سرما بود و تنها بودم و شب بود
کنارِ خود، تو را احساس کردم؛ دیدمت حتی


30 اردیبهشت 1398 568 0

این سیل، سیل اشک عزادارهای توست

حس می کنی زمین و زمان گریه می‌کنند
وقتی که جمع سینه‌زنان گریه می‌کنند
 
این سوی داغ اکبر و آن سو غم حبیب
در ماتم تو پیر و جوان گریه می‌کنند
 
این سیل، سیل اشک عزادارهای توست
چون ابر با تمام توان گریه می‌کنند
 
تو کیستی که در غم از دست دادنت
مردان ما شبیه زنان گریه می‌کنند
 
با یاد آن نماز جماعت که خوانده‌ای
گلدسته‌ها اذان به اذان گریه می‌کنند
 
در ماتم اسارت زینب عجیب نیست
سرها اگر به روی سنان گریه می‌کنند


30 اردیبهشت 1398 414 0

همان جنگ است اما رفته در پیراهن نیرنگ

گمان بردی نوای نای و بانگ تار و چنگ است این
تو در خواب و خیال بزمی و... شیپور جنگ است این

به چشم نیمه‌بازت تار دیدی در کف مطرب
ولیکن دشمن است ای دوست! در دستش تفنگ است این

برای هرکه آمد سوی تو آغوش وا کردی
ولی این بار آه ای آینه! سنگ است، سنگ است این

نشانده گوشه‌ای مات تماشا مردمانی را
ببین! سلول زندان است، کی شهر فرنگ است این؟

همان جنگ است اما رفته در پیراهن نیرنگ
لباس فصل تزویر است اگر که رنگ رنگ است این

دم تیغ تو گرم ای دوست! میدان را مکن خالی
وگرنه می‌کشد دشمن تو را در خواب و... ننگ است این


30 اردیبهشت 1398 91 0
صفحه 8 از 37ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها