(آرشیو ماه بهمن 1395)

دفتر شعر

ببین با عشق بازی ها چه کردند؟

خدا باغ فلک را آب می داد
درخت شب، گل مهتاب می داد

به شاخ بیدها سنتور می بست
به دست بادها مضراب می داد

یکی در کوچه ی رندان، ندای
«زمان خوشدلی دریاب» می داد

اگر روز عرق ریز، آفتابش
به اجدادم تنی بی تاب می داد

شب اما شهرزادی پلک ها را
به دست پرنیان خواب می داد

کجا رفت آن که از جام کریمان
زمین بوی شراب ناب می داد؟

ببین با عشق بازی ها چه کردند؟
که حافظ بوسه بر مهتاب می داد

که لیلی بید مجنون شانه می زد
زلیخا حسن یوسف آب می داد

به یاد گیسویی بیچاره فرهاد
سر شیرین بیان را تاب می داد
 


20 تیر 1398 78 0

از روح سرشتند گمانم بدنش را

در کشمکش خاک نیامیخت تنش را
از روح سرشتند گمانم بدنش را

دیوار ترک خورد و به پای قدمش ریخت
کنعان گل و روم آینه و چین ختنش را

دیوار مگو این دهن حیرت کعبه ست
وا مانده چنین هلهله ی آمدنش را

می آمد و زیر قدمش کعبه می انداخت
- تا عطر تبرک بزند- پیرهنش را

طاووس بهشتی ست که باید دو سه روزی
پر لاله ببیند چمن یاسمنش را

تنهایی از این بیش که دیده ست؟ که دریا
در چاه بگرید غم تنها شدنش را

یا غربت از این بیش؟ که خورشید شبانه
بر دوش کشد نیمه ی خاموش تنش را

مولای گل و آینه حیف است ببیند
در سیطره ی شوم کلاغان، چمنش را
 


20 تیر 1398 112 0

روی زمین باش اما یک تکه از آسمان باش

در شهر نامهربانی با مردمان مهربان باش
روی زمین باش اما یک تکه از آسمان باش

بر شاخه ی بی نصیبی سیبی اگر خنده کردی
یا سربه زیری بیاموز یا لاقل نربان باش

در صبح فردای گل ها تا رنگ و بویی بگیری
زیر قدم های این باغ، امروز آبی روان باش

این بید مجنون که زیباست زیبای اتفادگی هاست
در فرصت سربلندی از نسل افتادگان باش

نسپار بر شانه ی شهر، سنگینِ خاکسترت را
زیر دماونده اندوه، خاموشِ آتش فشان باش

در عصر بی سرپناهی یک خانه سهم کمی نیست
حتی اگر خار راهی، آتش مشو، آشیان باش

این روزی تن دو روزی ست، آن هم گدازی و سوزی ست
تن مردگی را سفر کن، جان باش و تا جاودان باش
 


20 تیر 1398 128 0

دعاها پیش ترها بیشتر رنگ اجابت داشت

خدا آمیزه ای از اتفاقات شرابی بود
فضا در بازتاب نور انگور آفتابی بود

دعاها پیش ترها بیشتر رنگ اجابت داشت
زمین انگار بهتر بر مدار کامیابی بود

همین در عمر کوتاهی که من دارم که می دیدم
زبان ها راستگوتر بود اگر لب ها شرابی بود

ولی یک روز اکسیری به نام صورتک امد
از آن پس هر مس نالایقی آدم حسابی بود

از آن پس رونق بازارها در صورتک سازی
از آن پس جای ما هر روز دکّان نقابی بود

از آن پس بوسهه ای دوستت دارم فریب آمیز
از آن پس «یاحبیبی یا حبیبی» ها حبابی بود...

نمی دانم خدایا روزگار ما چه رنگی داشت
اگر این دین لااکراهی ما انتخابی بود

چه آمد بر سر مردم که از هر کس که پرسیدم
جوابم بی جوابی بی جوابی بی جوابی بود
 


20 تیر 1398 80 0

نمی توانم با یک گل ازدواج کنم

شبی تمامی گل ها شدند مهمانم
چرا؟ برای چه اصلا؟ خودم نمی دانم

یکی نهاد صمیمانه سر به بازویم
یکی نشست غریبانه روی دستانم

یکی برای خودش ریشه کرد در جیبم
یکی شکوفه شد و سرزد از گریبانم

نگاه کردم و گفتم چه می کنید آخر؟
نه حجم باغچه ای کوچکم نه گلدانم

نمی توانم هرگز دوباره غنچه شوم
نمی شود که زمان را عقب بگردانم

درون ساعت من نیست قطره ای شبنم
اگرچه گاه پر از انتظار بارانم

نمی توانم با یک گل ازدواج کنم
شما گلید ولی من فقط یک انسانم


14 تیر 1398 188 0

کاش مي دانستم...

پدرم مي گويد:
"نبايد به گذشته فکر کرد"
برادرم مي گويد:
"مامانا هيچ وقت نمي ميرند"
خواهرم مي گويد:
"بايد با مرگ مادرمان کنار بياييم"
کاش مي دانستم مادرم هم چه مي گويد

 فائزه سادات محمدی/11 سالگی


07 تیر 1398 400 0

...

پسرا که دوستی ندارن…

دختر. سه سال و نیمه


07 تیر 1398 154 0

...

کاشکی من خدا بودم
به همه آدم ها یک عالمه بچه می دادم 

فاطمه،۵ و نیم ساله


07 تیر 1398 181 0

...

دوست دارم یه مردی داشته باشم که اجازه نَده من برم سر  کار…

دختر. سه سالگی


07 تیر 1398 135 0

...

اگه بهشت بریم دیگه از سلام خجالت نمی کشیم؟

دختر. ۴ ساله


07 تیر 1398 115 0

...

…وقتی راستشو می گم زندگیم راحت تره.

امیر حسین. 5ساله


07 تیر 1398 185 0

پس از آب بازی...

دستمو بو کن. ببین چه بوی خنکی میده.

نگار. دو و نیم ساله


07 تیر 1398 247 0

از مدرسه...

راه کربلا سخت است
راه مدرسه آسان است
بالاخره یک روز از مدرسه به کربلا میرویم

محدثه طوبایی. ۹ ساله


07 تیر 1398 277 0

...

آدم وقتی ناراحت می شه نباید ناراحت بشه.

سید امیرحسین دهستانی 3 ساله از مشهد
 


07 تیر 1398 146 0

...

من هر آدم خوبیو که جزء خدا باشه دوست دارم

دختر. چهار و نیم ساله


07 تیر 1398 127 0

خوشحالی...

اولین چیزی که آدمو خوشحال می‌کنه اینه که با خانواده چیزی بخوری 

محمدحسن ۶ ساله
 


07 تیر 1398 275 0

آبرو...

«این شمع رو ببین! داره آبروش می‌ریزه»

نگار. سه ساله…
 


07 تیر 1398 229 0

انتظار

من همه ش منتظرم که شهید بشم

فاطمه. 5 ساله


07 تیر 1398 224 0

...

من فهمیده م که بوس جای دردو خوب می کنه

دختر/ 5 ساله


07 تیر 1398 133 0

اتفاق بد

یک پاک کن قرمز خواب های ما رو پاک کرد
چه اتفاق بدی!

کاش یک پاکن آبی داشتیم...


امیرعلی اسلامی/ ۴سالگی


07 تیر 1398 95 0
صفحه 9 از 41ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها