(آرشیو ماه اردیبهشت 1396)

دفتر شعر

آخر ای مردم! ما هم عتباتی داریم

آخر ای مردم! ما هم عتباتی داریم
کربلایی داریم، آب فراتی داریم

ما پر از بوی خوش سیب، پر از چاووشیم
وز چمن های مجاور نفحاتی داریم

داغ هفتاد و دو گل تشنگی از ماست اگر
دست و رو در تپش رشته قناتی داریم

آن سبک بارترانیم که بر محمل موج
ساحل امنی و کشتی نجاتی داریم

در تماشای جمال از جبروتی سرخیم
که شگفت آینه ی جلوه ی ذاتی داریم

در همین روضه ی سربسته خدا می داند
دست در شرح چه اسماء و صفاتی داریم

زیر این خیمه که از ذکر شهیدان سبز است
کس نداند که چه احساس حیاتی داریم

همه ی هستی ما عین زیارت نامه است
گر از این گونه سلام و صلواتی داریم


20 شهریور 1399 485 0

شعر منظومه ظهر روز دهم

روز عاشوراست
کربلا غوغاست
کربلا آن روز غوغا بود
عشق، تنها بود!
آتشِ سوز و عطش بر دشت می‌بارید
در هجوم بادهای سرخ
بوته‌های خار می‌لرزید
از عَرَق پیشانی خورشید، تر می‌شد
دم به دم بر ریگ‌های داغ
سایه‌ها کوتاه‌تر می‌شد
سایه‌ها را اندک اندک ریگ‌های تشنه می‌نوشید
زیر سوز آتش خورشید
آهن و فولاد می‌جوشید

دشت، غرق خنجر و دشنه
کودکان، در خیمه‌ها تشنه
آسمان غمگین، زمین خونین
هر طرف افتاده در میدان:
اسب‌های زخمی و بی‌زین
نیزه و زوبین
شور محشر بود
نوبتِ یک یار دیگر بود
خطی از مرز افق تا دشت می‌آمد
خط سرخی در میان هر دو لشکر بود
آن طرف، انبوه دشمن
غرق در فولاد و آهن بود
این طرف، منظومهٔ خورشیدِ روشن بود
این طرف، هفتاد سیّاره
بر مدار روشن منظومه می‌چرخید
دشمنان، بسیار
دوستان، اندک
این طرف، کم بود و تنها بود
این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود

شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
باز میدان از خودش پرسید:
«نوبت جولانِ اسب کیست؟»
دشت، ساکت بود
از میان آسمانِ خیمه‌های دوست
ناگهان رعدی گران برخاست
این صدای اوست!
این صدای آشنای اوست!
این صدا از ماست!
این صدای زادهٔ زهراست
«هست آیا یاوری ما را؟»
باد با خود این صدا را برد
و صدای او به سقف آسمان‌ها خورد
باز هم برگشت:
«هست آیا یاوری ما را؟»
انعکاس این صدا تا دورترها رفت
تا دلِ فردا و آن‌سوتر ز فردا رفت

دشت، ساکت گشت
ناگهان هنگامه شد در دشت
باز هم سیّاره‌ای دیگر
از مدار روشنِ منظومه بیرون جَست
کودکی از خیمه بیرون جَست
کودکی شورِ خدا در سر
با صدایی گرم و روشن
گفت: «اینک من،
یاوری دیگر»
آسمان، مات و زمین، حیران
چشم‌ها از یکدگر پرسان:
«کودک و میدان؟»
کار کودک خنده و بازی‌ست!
در دل این کودک اما شوق جانبازی‌ست!
از گلوی خستهٔ خورشید
باز در دشت آن صدای آشنا پیچید
گفت: «تو فرزند آن مردی که لَختی پیش
خون او در قلب میدان ریخت!
هدیه از سوی شما کافی است!»
کودک ما گفت:
«پای من در جستجوی جای پای اوست!
راه را باید به پایان برد!»
پچ پچی در آسمان پیچید:
«کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!
این زبان آتشین از کیست؟
او چه سودایی به سر دارد؟»
و صدای آشنا پرسید:
«آی کودک، مادرت آیا خبر دارد؟»
کودک ما گرم پاسخ داد:
«مادرم با دست‌های خود
بر کمر، شمشیر پیکار مرا بسته است!»

از زبانش آتشی در سینه‌ها افتاد
چشم‌ها، آیینه‌هایی در میان آب
عکسِ یک کودک
مثل تصویری شکسته
در دلِ آیینه‌ها افتاد
بعد از آن چیزی نمی‌دیدم
خون ز چشمان زمین جوشید
چشم‌های آسمان را هم
اشک همچون پرده‌ای پوشید
من پس از آن لحظه‌ها، تنها
کودکی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
هر طرف می‌گشت
می‌خروشید و رَجَز می‌خواند:
«این منم، تیر شهابی روشن و شب‌سوز!
بر سپاه تیرگی پیروز!
سرورم خورشید، خورشید جهان‌افروز!
برقِ تیغ آبدار من
آتشی در خرمن دشمن»
خواند و آن‌گه سوی دشمن راند

هر یک از مردان به میدان بلا می‌رفت
در رجزها چیزی از نام و نشان می‌گفت
چیزی از ایل و تبار و دودمان می‌گفت
او خودش را ذره‌ای می‌دید از خورشید
او خودش را در وجود آن صدای آشنا می‌دید
او خدا را در طنینِ آن صدا می‌دید!
گفت و همچون شیر مردان رفت
و زمین و آسمان دیدند:
کودکی تنها به میدان رفت
تاکنون در هر کجا پیران،
کودکان را درس می‌دادند
اینک این کودک،
در دل میدان به پیران درس می‌آموخت
چشم‌هایش را به آن سوی سپاهِ تیرگی می‌دوخت
سینه‌اش از تشنگی می‌سوخت
چشم او هر سو که می‌چرخید
در نگاهش جنگلی از نیزه می‌رویید
کودکی لب تشنه سوی دشمنان می‌رفت
با خودش تیغی ز برقِ آسمان می‌برد
کودکی تنها که تیغش بر زمین می‌خورد
کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!
در زمین کربلا با گام‌های کودکانه
دانهٔ مردانگی می‌کاشت
گرچه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!
کودک ما در میان صحنه تنها بود
آسمان، غرق تماشا بود
ابرها را آسمان از پیشِ چشمِ خویش پس می‌زد
و زمین از خستگی در زیر پای او نفس می‌زد
آسمان بر طبل می‌کوبید
کودکی تنها به سوی دشمنان می‌راند
می‌خروشید و رجز می‌خواند
دستهٔ شمشیر را در دست می‌چرخاند
در دل گرد و غبارِ دشت می‌چرخید
برق تیغش پارهٔ خورشید!
شیههٔ اسبان به اوج آسمان می‌رفت
و چکاچاکِ  بلند تیغ‌ها در دشت می‌پیچید
کودک ما، با دل صد مرد
تیغ را ناگه فرود آورد!
و سواران را، ز روی زین
بر زمین انداخت
لرزه‌ای در قلب‌های آهنین انداخت
من نمی‌دانم چه شد دیگر
بس که میدان خاک بر سر زد
بعد از آن چیزی نمی‌دیدم
در میان گرد و خاک دشت
مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد

پردهٔ هفت‌آسمان افتاد
دشت، پرخون شد
عرش، گلگون شد
عشق، زد فریاد
آفتاب، از بام خود افتاد
شیونی در خیمه‌ها پیچید
بعد از آن، تنها خدا می‌دید
بعد از آن، تنها خدا می‌دید
قصهٔ آن کودک پیروز
سال‌ها سینه به سینه گشته تا امروز
بوی خون او هنوز از باد می‌آید
داستانش تا ابد در یاد می‌ماند
داستان کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!
خون او امروز در رگ‌های گل جاری‌ست
خون او در نبض بیداری‌ست
خون او در آسمان پیداست
خون او در سرخی رنگین‌کمان پیداست
این زمان، او را
در میان لاله‌های سرخ باید جُست
از میان خون پاک او در آن میدان
باغی از گل رُست
روز عاشوراست
باغِ گل، لب تشنه و تنهاست
عشق اما همچنان با ماست



در کربلا حدود نُه یا ده کودک شهید شدند، اما نام و نشان این کودک به روشنی پیدا نیست. گفته‌اند که گویا نام او«عَمرو» و پسر «مسلم بن عوسجه» یا «حرث بن جناده» بوده است. آنچه این ماجرا را زیباتر و شگفت‌تر می‌نماید این است که گویی خود نیز گمنامی را دوست‌تر داشته است، زیرا بر خلاف رسم معمول عرب که مبارزان در هنگام ورود به میدان، خود را با اصل و نسب و ایل و تبار در رجزهایشان معرفی می‌کنند، او به جای این‌که به نام و نشان و قوم و قبیله‌اش بنازد، با افتخار فریاد می‌زند:
«اَمیری حسینٌ و نِعْمَ الامیر» من آنم که امیر و مولایم حسین علیه‌السلام است و چه نیک مولایی! او خود را ذره‌ای می‌داند که می‌خواهد در خورشید عاشورا محو شود.
پس بهتر آن دیدیم که ما هم به جای تاریخ‌نگاری یا داستان‌سرایی، بیش از آن‌که نام او را بجوییم نشان او را بگوییم. چرا که از «گاف» و «لام»که در نام گل هست، نمی‌توان هیچ گلی چید یا رنگ و بویی دید و شنید و همان‌گونه که عاشورا خود در مرز زمان و مکان نمی‌گنجد او هم از محدودهٔ یک اسم و یک جسم کوچک فراتر است. او تصویری نیست که بتوان آن را در چارچوب یک قاب زندانی کرد، بلکه آینه‌ای‌ست برای بی‌نهایت تصویر!


18 شهریور 1399 155 0

خوش آمدی به جهان ای محرّم متفاوت

غم بزرگ، غم مهربان، غم متفاوت
حدیث زخم و نمک، سوز و مرهم متفاوت

تمام آینه‌ها اسم اعظمند خدا را
تو ای شکسته‌ترین اسم اعظم متفاوت

میان اینهمه افسون و غمزه‌ی متشابه
کرشمه‌های تو آیات محکم متفاوت

کسی که عشق تو را دارد و کسی که ندارد
دو آدمند ولی در دو عالم متفاوت

صفوف سینه‌زنانت مُنظمند و مشوّش
منظمند و پریشان، منظم متفاوت

تو با تمام جهان فرق می‌کنی، تو که هستی؟
ضریح و تربت و آیین و پرچم متفاوت

چگونه می‌کشی و زنده می‌‎کنی، دل و جانم
فدای چشم تو، عیسی بن مریم متفاوت

تو آمدی که جهان را از این ستم برهانی
خوش آمدی به جهان ای محرّم متفاوت


06 شهریور 1399 728 1

به دنیا می‌دهد بی‌تابیِ گهواره پیغامی

نباشد در جهان وقتی که از مردانگی نامی
به دنیا می‌دهد بی‌تابیِ گهواره پیغامی

غریبیِ پدر را می‌زدی فریاد با گریه
گلویت غرق خون شد تا نماند هیچ ابهامی

گلویت از زبانت زودتر واشد، نمی‌بینم
سرآغازی از این بهتر، از این بهتر سرانجامی

تو در شش بیت حق مطلب خود را ادا کردی
چه لبخند پر از وحیی چه اشک غرق الهامی

علی را استخوانی در گلو بود و تورا تیری
چه تضمینی، چه تلمیحی، چه ایجازی، چه ایهامی

تورا از واهمه در قامت عباس می‌بیند
اگر تیر سه‌شعبه کرده پیشت عرض اندامی

الا یا قوم ان لم ترحمونی فارحمو هذا...
برید این جمله را ناگاه تیرِ نابه‌هنگامی

چنان سرگشته شد آرامش عالم که برمی‌داشت
به سوی خیمه ها گامی به سوی دشمنان گامی

برایت با غلاف از خاک ها گهواره می‌سازد 
ندارد دفنت ای شش‌ماهه غیر از بوسه احکامی

چه خواهد کرد با این حلق اگر ناگاه سر نیزه...
چه خواهد کرد با این سر اگر سنگ از سر بامی...

کنار گاهواره مادر چشم‌انتظاری هست
برایش می‌برد با دست خون‌آلوده پیغامی
 


05 شهریور 1399 2287 3

خودت برای خودت هیاتی فراهم کن

دلت گرفته اگر، یادی از محرم کن
دو قطره اشک بریز و دو دیده خرم کن

اگر زمین و زمان را به هم بیاشوبند
خودت برای خودت هیاتی فراهم کن

بپوش پیرهن مشکی ارادت را
اتاق خلوت و آشفته‌ را منظم کن

اجاق مجلس روضه همیشه روشن باد!
مباد سرد شود داغ! چای را دم کن!

کنار پنجره بنشین و در هوای حسین
تمام منظره را غرق رقص پرچم کن

《هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید》
دو بیت روضه بخوان از غم جهان کم کن

ورق بزن صفحات شلوغ مقتل را
برو به خیمه‌ی محبوب و عهد محکم‌ کن

 برو کنار فرات و نگاه کن در آب
گلوی کودک شش ماهه را مجسم کن

دلت گرفته اگر رو به کربلا برخیز
سلام کن به حسین غریب و سر خم کن

 سری به نیزه بلند است و عمر ما کوتاه
تمام عمر به سر در غم محرم کن!
 


31 مرداد 1399 744 1

هر سینه یک حسینیه، هرخانه یک چراغ

روشن کنید بر درِ هر خانه یک چراغ
یعنی برای هر دو سه پروانه یک چراغ

مجنون و ماه، شاپرک و شعله، مست و می
افتاده دست اینهمه دیوانه یک چراغ

بیچاره عاشقی که به هفت آسمان نداشت
حتی نه یک ستاره و حتی نه یک چراغ

ققنوس من، از آتش خود بال و پر بگیر
اما نگیر از کف بیگانه یک چراغ

کِی عاقبت بخیر شد انگور باغمان
آن شب که شد به میکده هر دانه یک چراغ

گاهی چراغ خانه به مسجد حرام نیست
آن مسجدی که داده به ویرانه یک چراغ

پروانه‌ای به وقت شهادت به خنده گفت
فردا می‌آورند روی شانه یک چراغ

ساقی! سری به کوچه‌نشینان خود بزن
هرگوشه روشن است غریبانه یک چراغ

نذر محرّم و صفر چشم‌های توست
هرسینه یک حسینیه، هرخانه یک چراغ


30 مرداد 1399 707 0

با خاطرات سامرایم عالمی دارم


باران با خورشید توأم! دوستت دارم
با آسمان با خاک محرم!دوستت دارم

اسم تو هادی، رسم تو رفتار تو هادی
شهر خدا! آدم به آدم دوستت دارم

وقتی که می‌خوانم زیارت‌نامه‌هایت را
گاهی شدید و گاه نم‌نم دوستت دارم

با خاطرات سامرایم عالمی دارم
ای خاطرات خوب عالم دوستت دارم

لبخند تو یعنی که صبح عید در راه است
محبوب من در شادی و غم دوستت دارم

در وحشت این چاه در اعماق این ظلمت
ای ریسمان نور، محکم دوستت دارم

در ساحل یک برکه پیش از آفرینش بود
آن اولین باری که گفتم دوستت دارم

از معجزت در ذره‌ای گمنام، مهر توست
ای آشنای اسم اعظم دوستت دارم

از صفحه ی اینستاگرام شاعر:
https://www.instagram.com/p/CDeXA_apY_t/


14 مرداد 1399 665 0

امسال بیشتر به سر و سینه می‌زنم

شکر خدا که شد غمت امسال بیشتر
دلشوره‌ی محرّمت امسال بیشتر

"باز این چه شورش است که در خلق عالم است"
ای جوشش و تلاطمت امسال بیشتر

لبّیکَ یاحسین، جهان را گرفته است
در اهتزازِ پرچمت امسال بیشتر

ما ملّت امام حسینیم؛ یاحسین
پیچیده اسم اعظمت امسال بیشتر

خون شهید معجزه‌ها می‌کند هنوز
اعجاز حاج‌قاسمت امسال بیشتر

امسال بیشتر به سر و سینه می‌زنم
تا اربعین ببینمت امسال بیشتر


10 مرداد 1399 887 1

در هیچ دوره دزد چنین معتبر نبود

در هیچ دوره دزد چنین معتبر نبود
‌دزدی گناه بود در ایران هنر نبود

‌او را ندیده بود کسی و نمی‌شناخت
‌نامی نداشت دزد و چنین نامور نبود

‌خاور نمی‌شناختش و هیچ جلوه‌ای
‌از او هر آینه به شبِ باختر نبود

‌دستش نبود رو و نمی‌زد به طبلِ فُحش
‌در پرده بود دزد و چنین پرده‌در نبود

‌از او سراغ، اهلِ محل هم نداشتند
‌اینگونه در تمامِ جهان مشتهر نبود

‌دزد قدیم زحمت بسیار می‌کشید
‌سردرد داشت دزدی و بی‌دردسر نبود

‌دزدان قدیم در دلِ شب راه می‌زدند
‌در روشنایِ روز از آنها خبر نبود

‌دزدی شگون نداشت به وقتِ اذانِ صبح
‌دزدِ قدیم، سارقِ وقتِ سحر نبود

‌رویی نداشت دزد که حاضر شود به جمع
‌در خلق هیچ، از همه اینگونه سر نبود

‌میزد به چاک رویی اگر دیده بود گاه
‌یعنی به فکرِ خواستنِ آستر نبود

‌شرمی نهفته داشت حیایی نگفتنی
‌هرگز به فکرِ سرقتِ مالِ پدر نبود

‌همدستِ خویش بود به هر دستبرد دزد
‌یا هم تکِ رفیق، ولی با پسر نبود

‌از شرم آب می‌شد اگر رفته بود لو
‌دزدِ قدیم، دزد، ولی خیره‌سر نبود

‌از پشتِ بام، راه به دالانِ خانه داشت
‌دزد و کلیددار و نگهبانِ در نبود

‌زوری نداشت جغد شبِ پشتِ بامِ شهر
‌دفتر نداشت، صاحبِ تزویر و زر نبود

‌شغلی به غیر دزدی اگر داشت، نه نداشت
‌دلالِ شیر و شربت و قند و شکر نبود

‌بی‌کاره بود و لوت، نه یکّاره قروت
‌هم دزد شهر، هم دلِ کوه و کمر نبود

‌با هیچکس به خاطر دزدی نبود دوست
‌دزد قدیم دزد، ولی حیله‌گر نبود

‌داغی ز سجده هیچ به پیشانیش نداشت
‌اهلِ نماز و روزه و این فکر و فر نبود

‌مکتب نرفته بود و معلّم ندیده، ها!
‌حرفی نخوانده و بود حدیثی زِ بَر نبود

‌عیّار بود دزد و به محروم می‌رسید
‌یعنی تمامِ دزدی او بی‌اثر نبود

‌لایی نمی‌کشید که سودی به هم زند
‌پول و پَله نداشت، خرابِ ضرر نبود

‌دزدیده بود مال کسی را که مایه داشت
‌دزد پلاس و پیسه، از هر مَمَر نبود

‌بی‌سرگذشت بود ولی سرنوشت داشت
‌بی‌اعتنا به حُکمِ قضا و قَدَر نبود

راضی به سهم خویش از این پیش بود دزد
یعنی حریص خواستن بیشتر نبود

‌دزدِ قدیم، گردنه‌ها بسته بود، سخت
‌دزدِ گدار، دزدِ سرِ رهگذر نبود 

‌جانِ عزیز را به سرِ دست داشت دزد
‌دزدی هراس داشت، چنین بی‌خطر نبود

‌چونانکه باد دربه درِ درّه بود و کوه
‌مانند لوش ساکنِ هر جوی و جَر نبود

‌قانون و قاعده، نه اگر راه و رسم داشت
‌در هرج و مرج، این‌همه و این‌قَدر نبود

‌بازار دزدی و دَلِگی هرگز، این‌چنین
‌گرمی نداشت هیچ و چنین شعله‌ور نبود

a‌گفتم قصیده‌ای که بماند به یادگار
‌در شعرِ شاعرانِ وطن، این شَرَر نبود

‌در شعرِ شاعران نه، که در نثرِ کاتبان
‌این جان و جرأت و جَنم و این جگر نبود

‌من گفته ام بلند که دزدی نکرده‌ام
‌تا بوده شور بوده مرا پاک و شر نبود

‌مزدی زِ هر که یافته‌ام، کار کرده‌ام
‌چون من کسی به سنگرِ خود مستقر نبود

‌کار کلان و مزد کمم بود راه و رسم
‌تختم نبود مقصد و تاجم به سر نبود

‌تنها نه من نگاه نکردم به تاج و تخت
‌در هفت پشتِ من خبر از تاجور نبود

‌بی‌مزد نیز، کار به کردار کرده‌ام
‌آن ساقه‌ام که قسمتِ من جز تبر نبود

‌اخراج گشته‌ام ز هرآنجا که بوده‌ام
‌چشمم به مزدِ مختصر و مستمر نبود

‌از حقِّ خویش نیز گذشتم که همّتم
‌هرگز ذلیلِ مرگِ مقام و مَقر نبود

‌با نامِ من چها که نکردند، طبعِ من
‌گفتم که بشنوند و ببینند، خر نبود

‌بستم به پاسِ حُبّ وطن چشم و گوش را
‌ها! بشنوید، شاعرِ ما کور و کر نبود

‌در کارِ سربلندیِ ایران شبانه‌روز
‌از من به آفتاب، که افتاده‌تر نبود

‌حاضر نشد دلم که بچسبد به مالِ مفت
‌اغلب اگرچه هیچ مرا ماحضر نبود

‌از چپ گذشته‌ام من و از راست نیز هم
‌جانم کجا به خاطر ایران سپر نبود

‌تنها نه در سفر که به کار وطن تمام
‌آرام و امن عیش مرا در حضر نبود

‌در بیشه وطن، دلِ من شکر ‌میکنم
‌اسب چموش بود ولی گرگِ گَر نبود 

‌منّت خدای را که نبودم شغالِ دزد
‌قسمت اگر مرا جگرِ شیرِ نر نبود

‌در آسمانِ آبیِ میهن پرنده‌ام
‌آن طوقیَم که کهنه هر بوم و بَر نبود

‌غیر از وطن نبود مرا بال و پر مباد
‌غیر از وطن مباد مرا بال و پر، نبود

‌شرمنده مزار شهیدانِ میهنم
‌چشمم کجا که نام وطن رفت و تر نبود

‌آه ای وطن، وطن، وطن آه ای وطن، وطن!
‌غیر از تو با کسی دلِ من همسفر نبود

‌با من به غیرِ دوستِ تو، همنفس نشد
‌از من به غیرِ دشمنِ تو، بر حذر نبود

‌نامی به غیرِ نام توام بر زبان نرفت
‌نقشی به غیرِ نقش توام در نظر نبود

 با چاه، هیچ فرق نمی‌کرد راه، اه!
در پیشِ پا چراغ تو روشن اگر نبود

‌در پیشگاهِ روشنِ نامِ بلندِ تو
‌نوری نداشت شمس و به خوبی قمر نبود

‌پاینده بود نامِ تو پاینده باد هم
‌نامی که هیچ نام، از این نام سر نبود

منبع:
https://shahrestanadab.com/Content/ID/11646


23 تیر 1399 923 1

نشان دهید خدا را نشانه های عزیز

برآورید سر از خاک دانه های عزیز
نشان دهید خدا را نشانه های عزیز

خزان وزیده و تاراج کرده مزرعه را
قسم به جیب تهی تان خزانه های عزیز

چقدر قحطی مردانگی ست در کوچه
جنین مرده نزایید خانه های عزیز

امان دهید به گنجشک های مستأجر
در این گرانی بی رحم، لانه های عزیز

به این زمانه ی ژولیده و شب پرپشت
دوباره نظم ببخشید شانه های عزیز

به یاری من و چشمان سرکشم بروید
برای هق هق امشب، بهانه های عزیز


23 تیر 1399 608 0

عاشق و مهربان باش انسان

سوی دریا روان باش انسان
رود شو، بی‌کران باش انسان
جاری و جاودان باش انسان
آبروی جهان باش انسان
هرچه عشق است، آن باش انسان

شوق فرهادی بیستون را
شور و شیرینی ارغنون* را
بایدوشاید و چندوچون را
عقل و احساس و عشق و جنون را
با هم و توأمان باش انسان

آه و درد و فغان باش؟ هرگز
سرد و خشک و خزان باش؟ هرگز
با همه سرگران باش؟ هرگز
دوست با دشمنان باش؟ هرگز
دشمن دشمنان باش انسان

قصه‌ها خالی از کیقبادند
غرق افراسیاب و شغادند
پُر یزید و پُر اِبن زیادند
پهلوانان ولی شیرزادند
رستم داستان باش انسان

نی بزن، عابران را خبر کن
هو بکش، حاضران را خبر کن
خوش بخوان، زائران را خبر کن
دف بزن، شاعران را خبر کن
کف بزن، شادمان باش انسان

بی تو ای عشق، ایمان چه حاصل
بی تو ای عشق، سامان چه حاصل
بی تو ای عشق، چندان چه حاصل
بی تو ای عشق، انسان چه حاصل
عاشق و مهربان باش انسان


25 خرداد 1399 819 0

خاک سیاه بر سر کاخ سفید شد


ماشینِ اوفتاده به پت‌پت! چگونه‌ای
بحران دستمالِ توالت! چگونه‌ای

ای مرد عنکبوتیِ در تار خود اسیر
ای بَتمنِ نشسته به فِت‌فت* چگونه‌ای!

ای سازمان بی‌ملل، ای بی‌بشر حقوق!
هنگام ظلم، لالی و ساکت، چگونه‌ای؟

ای واضع تمام قوانین جنگلی
ای ناقض تمام ضوابط چگونه‌ای؟

ما نفتمان به آن طرف آب‌ها رسید
ای زنده‌ات مشابه میّت! چگونه‌ای

پهپادِ سرنگون شده در آبی خلیج!
توقیفِ کِشتی الیزابت! چگونه‌ای

ای آبروی رفته‌ی عین الأسد، هنوز
آمار کشته‌های تو سِکرت! چگونه‌ای

با ضربه‌ی ملایم مغزی چه می‌کنی
تخم عقابتان شده اُملت! چگونه‌ای

ای تایتانیکِ غرق شده، غرق‌تر شده
اینبار اندکی متفاوت؛ چگونه‌ای

خاک سیاه بر سر کاخ سفید شد
ای زرد، ای ترامپِ ترومپت چگونه‌‎ای

پوشک خریده باش و تل‌آویو را بگو
با چند موشک و دو سه راکت چگونه‌ای؟


* فِت‌فت کردن: آهسته و به شتاب گفتنِ چیزی به کسی و غالباً با نیّتی بد
(فرهنگ معین)


19 خرداد 1399 816 4

تکرار

دوباره مثل همیشه
مداد و دفتری آوردم و 
به خود گفتم
که از دلم بنویسم
- به یادگار جوانی
که همچو باد گذشت-
همیشه گفتم و
گفتم
ولی ادامه ی عمر
فقط
فقط
به تراشیدن مداد گذشت!


17 خرداد 1399 723 0

به سمت کعبه نگاهش نماز می‌خواند... (زبان حال مسجدالاقصی)

چقدر ها کند این دست‌های لرزان را؟
چقدر؟ تا که کمی سردی زمستان را...

چقدر با تن یخ بسته، باز صبر کند
هجوم رخوت و تخدیر برف و بوران را؟

به سینه و سر خود می‌زنند پنجره‌ها
کسی نواخته انگار طبل طوفان را

به پشت پنجره‌های شکسته می‌بیند 
تمام روز تگرگ و گلوله‌باران را

مسیرها همه صعب‌العبور و نافرجام
خدا به‌خیر کند جاده‌های لغزان را

به دوش خسته کشیده‌ست سالیان زیاد
شبیه گنبد خود درد و رنج انسان را

به لطف هُرم نفس‌های انبیاست، اگر
رسانده تا به چنین روز نیمۀ جان را

اگر صدای گلوله امان دهد شاید 
به گوشمان برساند نوای ایمان را 

کنار منبر گوشه‌نشین خود دیده‌ست
نفس نفس زدنِ آیه‌های قرآن را

شریک گریۀ محراب می‌شود گاهی
مگر کمی ببرد غربت شبستان را

میان حلقۀ لات و هبل گرفتار است
چقد گریه کند خنده‌های شیطان را؟ 

بخوان دو کاسۀ خون در هجوم اشک‌آور
برای ندبۀ آدینه چشم گریان را

نماز جمعۀ این هفته هم اقامه نشد
کجای دل بگذارد غم فراوان را 

هنوز حسرت یک عید بی عزا دارند 
مناره‌ها که ندیدند ریسه‌بندان را 

تنیده تار به تکرار عنکبوتی پیر
که سهم خویش کند گوشه‌های ایوان را 

مترسکی که اجیر کلاغ‌ها شده است 
شکسته با تبرش حرمت درختان را 

به حُسن یوسف خود آب می‌دهد با اشک 
و مرهمی شده این‌گونه زخم گلدان را

«نماز نور بخوانید بر جنازۀ شمع»*
شنیدم از زکریا به مصرعی آن را 

به کوچ شانه‌به‌سرهای این دیار قسم 
که باد نوحه شده غربت سلیمان را-

به آن عزیز که از چاه آمد و با آه
کشید در بر خود میله‌های زندان را 

به نغمه‌های مناجات حضرت داوود 
که برده بود دل عاشق پریشان را

به آسمان چهارم که در جوار مسیح 
به انتظار نشسته غروب هجران را 

به گریه‌های جگرسوز حضرت یعقوب 
که قطره قطره به غم بُرد شهر کنعان را 

به کوه طور که در سوگ حضرت موسی
به انکسار کشانده‌ست کوه فاران را 

به الخلیل که در سوگ لاله‌ها دیده‌ست 
به کوچه کوچۀ خود حجلۀ شهیدان را 

-از آن مسجدالاقصی‌ست لحظۀ معراج 
که با صلابت خود جار می‌زند آن را

هنوز منتظر است و...، هنوز منتظریم
چقدر صبر کند سردی زمستان را؟

به سمت کعبه نگاهش نماز می‌خواند
به این ‌امید که آن آفتاب پنهان را...


02 خرداد 1399 734 0

شب گل دادن باغ انار است

زمستان رفته و گل بی‌قرار است
زمین سبز است هنگام بهار است

میان بوته‌گل‌ها میهمانی‌ست
قرار شاخه و گل برقرار است

هوا غوغاست از باران نم نم
غذای چشمه آب خوشگوار است

قنات روستا از اول صبح
به راه افتاده و سرگرم کار است

کلاس جوجه‌ای در جیک جیک و
کلاغی گرم مشق قار قار است

خبرهای خوشی امروز در باغ
به دست پستچی در انتشار است

همین بادی که می‌گویند عمری‌ست
رفیق ابرهای آبیار است

خدا جشنی تدارک دیده امشب
شب گل دادن باغ انار است


31 اردیبهشت 1399 770 0

شب قدر است قدر خویش را می‌دانم آیا من

کشاندم با چه رویی خویشتن را تا به اینجا من
به مسجد دعوتم کردی چه کاری داشتی با من؟

ملایک بندگانت را صلا دادند اما حیف
چه شب‌ها تا توام خواندند و جا ماندم چه شب‌ها من

هبا بود و هدر یک سال پیش از این و امشب هم
کتابت می‌شود تقدیر یک سال من اما من ...

سعادت یا شقاوت؛ هان؟! چه تقدیری رقم خورده‌ست
چه راهی را از امشب می‌روم تا صبح فردا من

خدا جاریست در دل‌ها و از این مهر بی‌پایان
تمام مردم امشب توشه می‌گیرند الا من

هواخواه کدامین دیدگاهی؟ نور یا ظلمت؟
پس از این بی‌قرار چیستی ای چشم تردامن!

ببار ای چشم تا امشب نریزی آبرویم را
مبادا او که خوابیده‌ست من باشم مبادا من

شب قدر است قدر خویش را می‌دانی آیا تو؟
شب قدر است قدر خویش را می‌دانم آیا من؟


31 اردیبهشت 1399 665 0

می گریزم به هوایی که پر از زیستن است

از جهانی که پر از تیرگی ما و من است
می گریزم به هوایی که پر از زیستن است

می گریزم به جهانی که پر از یکرنگی ست
به جهانی که پر از گریه کن و سینه زن است

به همان جا که نفس قیمت دیگر دارد
اشک ها درّ نجف، سینه عقیق یمن است

به همان جا که در آن باد صبا بسته دخیل
به عبایی که پر از رایحه ی پنج تن است

چه خراسان چه مدینه چه عراق و چه دمشق
هر کجا پرچم روضه ست همان جا وطن است

دم من زندگی و بازدمم زندگی است
تا که روی لب من ذکر حسین و حسن است

قلب آن است که لبریز محبت باشد
تا ابد خانه ی اولاد علی قلب من است

 


25 اردیبهشت 1399 1526 5

زمان چون ساعتی در دست تو تنظیم خواهد شد

جهانِ درد دیده، عمر بسیاری نخواهد داشت 
جهان غیر از پر و بالت پرستاری نخواهد داشت

شنیدم بعد تو بوی سلامت می دهد دنیا 
جهان هم پیش تو احساس بیماری نخواهد داشت 

شنیدم شنبه ها تلخی نخواهد کرد بعد از تو
 و این تقویم دیگر روز تکراری نخواهد داشت

زمان چون ساعتی در دست تو تنظیم خواهد شد
زمین خوار و زمین خواری، هواداری نخواهد داشت 

دل دلال ها می لرزد آن روز از نگاه تو 
دلار لعنتی ها هم خریداری نخواهد داشت 

تو روشن می کنی وقتی حساب بی حسابی را
ترازوی تورم هیچ بازاری نخواهد داشت

 در این بی دولتی ها در هوای دولتی هستم
که می دانم مدیران ریاکاری نخواهد داشت 

برای کلبه های دربه در آغوش خواهی شد
ولی با کاخ ها، چشم تو دیداری نخواهد داشت 

جهان در بستر آلوده ای از خاک و خون خفته است
که دور از پلک تو، میلی به بیداری نخواهد داشت...


20 فروردین 1399 1051 2

جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد

تنفس کرد صبح هستی و شب از نفس افتاد
جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد

زمین خوابید و پاشد ناگهان در عالمی دیگر
که گوئی رو نمائی می کنند از آدمی دیگر

شب از عشاق؛شهر از بوسه؛ دِیْر از آه خالی شد
نه تنها میکده... حتی عبادتگاه خالی شد

(وبا)ی عزلتی ناگه به جان ازدحام افتاد
(وبا) آری وبا تنها به جان خاص و عام افتاد

نبود اصلا حریف گام او یک سرزمین حتی
که سد راه آشوبش نشد دیوار چین حتی

تنفس کرد صبح هستی و شب از نفس افتاد
جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد

نه جنگی ناجوانمردانه می بینی نه کشتاری
نه از مستی دهانی باز شد دیگر نه بازاری

زمین برگشته در آغوش گرم آسمان خویش
پیامی دارد انگاری برای ساکنان خویش

به یاد آرید! تنها یک دوشب مهمان من هستید
که می گوید شما ای خاکیان! سلطان من هستید؟ 
 


20 فروردین 1399 680 0

برآی ای صدای صداهای هستی!

دوباره پُرم از صداها
صداهای تاریخ؛
این تلخ تاریک

نعیق «غراب» منوچهری دامغانی
و بانگ «کلاغ» آلن پو
و شبخوانی «جغد گنگ» بهار و...
دمادم صداهایی از دور و نزدیک

پس ای «مرغ آمین» نیما کجایی؟

تو از هرکجا غرق نور و نسیم و نوازش
بیا و ببین
خون چکان است
رؤیای انسان
ز کابوس تیغ دل آشوب داعش.

کجایی خدارا؟ خدارا کجایی؟

برآی ای صدای صداهای هستی!
بیا خواب شب کوچه های جهان را 
دمی شعله ور کن

وگرنه
هم آواز مرغ سحر باش
کمی ناله سر کن
کمی ناله سر کن!


17 فروردین 1399 507 0
صفحه 4 از 40ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها