دفتر مجازی شعر

(آرشیو نویسنده بیژن ارژن)

دفتر شعر

عکس مولا هنوز بر دیوار است

دیوار کجاست؟ سَر به سَر آوار است
آواره ی دشت های بم بسیار است
با این که تمام سقف ها ریخته اند
عکس مولا هنوز بر دیوار است


07 خرداد 1391 1189 0

هر لحظه دَم از نفاق با هم بزنند

هر لحظه دَم از نفاق با هم بزنند
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یک بار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند!


07 خرداد 1391 1373 0

در شیشه گذاشتند؛ آدم ها را

شن های روان و ساعت دنیا را
در شیشه گذاشتند؛ آدم ها را
زین روی به آن روی...چه می گردانند؟
این ساعت کهنه ی شنی را؛ مرا را!


07 خرداد 1391 696 0

«نان گرم و تازه نمی خوای آقا»؟

«نان گرم و تازه نمی خوای آقا»؟
آن دختر نان فروش، دستانش را
به سوی همه دراز می کرد وَ تو
در ماشینت به فکر کیک فردا...


07 خرداد 1391 780 0

تا چشمه نجوشید، سرازیر نشد

تا چشمه نجوشید، سرازیر نشد
در ذهن تو رودخانه تصویر نشد
با حرف زدن کسی به جایی نرسید
با گفتن نان هیچ کسی سیر نشد


07 خرداد 1391 988 0

بین من و تو تمام شد هر چه که بود

عشق من و تو حرام شد هرچه که بود
قربانی انتقام شد هر چه که بود
دیگر حرفی نمانده با هم بزنیم
بین من و تو تمام شد هر چه که بود


07 خرداد 1391 1798 0

ما هم دل مان خوش است آدم هستیم!

بی چاره تر از آدم و عالم هستیم
ماتم زده ای مثل محرّم هستیم
نه گندمی و نه یار گندم گونی
ما هم دل مان خوش است آدم هستیم!


07 خرداد 1391 950 0

می دانستم، شما نمی دانستید!

از دوست به جز وفا نمی دانستید
او را از خود جدا نمی دانستید
پایان تمام دوستی ها را من
می دانستم، شما نمی دانستید!


07 خرداد 1391 759 0

از فاصله ها هیچ نمی دانستم

از فاصله ها هیچ نمی دانستم
از کار خدا هیچ نمی دانستم
آن روز که در کنار هم خوش بودیم
من قدر تو را هیچ نمی دانستم


07 خرداد 1391 772 0

آمد به سرم از آنچه می ترسیدم

آن روز که رفتن تو را می دیدم
از گریه چو برگ بید می لرزیدم
ترس من از آن بود که روزی بروی
«آمد به سرم از آنچه می ترسیدم»


07 خرداد 1391 9059 1

دیروز غروب، شاعری خود را کشت

با رفتن تو، به زندگی کردم پشت
من ماندم و حلقه ی طنابی در مشت
بگذار که فردا برسد، می شنوی؛
دیروز غروب، شاعری خود را کشت


07 خرداد 1391 1489 0

من شعر برای دل خود می گویم

در شعر، من از مشکل خود می گویم
از عشق و دل غافل خود می گویم
خواهی بپذیر دوست، خواهی نپذیر
من شعر برای دل خود می گویم


07 خرداد 1391 774 0

این کوپه جدا شد از قطاری که تویی

پاییز شدم از آن بهاری که تویی
آواره شدم در آن دیاری که تویی
بازیّ قطار  بچگی هامان، آه...
این کوپه جدا شد از قطاری که تویی


07 خرداد 1391 1197 0

ما هر چه زدیم، بر در بسته زدیم

ما سنگ تو را به سینه ی خسته زدیم
در عشق، به هر قبیله و دسته زدیم
از لطف، دری به روی ما باز نشد
ما هر چه زدیم، بر در بسته زدیم


07 خرداد 1391 983 0

بگذار بدانند که عاشق هستیم

ما شاخه ای از ایل شقایق هستیم
با دردسر عشق، موافق هستیم
در پرده چرا سخن بگویم؟ حاشا!
بگذار بدانند که عاشق هستیم


07 خرداد 1391 1243 0

امشب به خدا نمی گذارم بروی

می خواهی از این کلبه ی تارم بروی
این گونه غریب، از کنارم بروی
یک لقمه ی نان هست که با هم بخوریم
امشب به خدا نمی گذارم بروی


07 خرداد 1391 1769 0

فردا چه به روزگارمان می آرند؟!

یک روز بلا بر سرمان می بارند
یک روز دگر، عزیزمان می دارند
کس هیچ ندانست و نخواهد دانست
فردا چه به روزگارمان می آرند؟!


07 خرداد 1391 919 0

اندازه ی مرغی، من و تو ما نشدیم

بی هم همه گم شدیم، پیدا نشدیم
تنها بودیم، فکر تن ها نشدیم
سی مرغ یکی شدند و سیمرغ شدند
اندازه ی مرغی، من و تو ما نشدیم


07 خرداد 1391 1475 0

دنیای من و تو مثل هم نیست رفیق!

نقطه، کلمه جای خودش را دارد
در هر جا معنای خودش را دارد
دنیای من و تو مثل هم نیست رفیق!
هر آدم، دنیای خودش را دارد


07 خرداد 1391 948 0

دنیای بدی برای خود ساخته ای

عاشق شده ای، خیال پرداخته ای
دنیای بدی برای خود ساخته ای
آن گونه که فکر می کنی نیست رفیق!
آدم ها را هنوز نشناخته ای


07 خرداد 1391 861 0
صفحه 2 از 3ابتدا   قبلی   1  [2]  3  بعدی   انتها