(آرشیو نویسنده پروانه نجاتی)

دفتر شعر

سرفه می کند وَ طعم جبهه را، در هوای کوچه می پراکند

سرفه کرد و از کنار من گذشت چفیه پوش آشنای این محل
او هنوز سر به زیر و ساده است شیرمرد با خدای این محل

می توان از نگاه زرد او، خوشه های درد را درو کنی
با عبور او چه تازه می شود رنگ و بوی جای جای این محل

می شناسمش من آن چنان که تو، کوچک و بزرگ این محله نیز
تکیه گاه اعتماد کوچه است پنجه ی گره گشای این محل

سرفه می کند وَ طعم جبهه را، در هوای کوچه می پراکند
بوی دودهای شیمیایی،آه، خاطرات مردهای این محل

گرچه ذره ذره آب می شود، پیش چشم های گریه ناک من
او هنوز با صداقتی نجیب، کار می کند برای این محل


25 خرداد 1391 1668 1

نماند عطر کلام تو در انحصار زمان محبوس

نه، مرگ حادثه بود، اما، برای من، نه که اقیانوس
که مرگ منزل تقدیر است برای خواندن یک ققنوس

کنار بستر تو تا صبح، ستاره ها همه چرخیدند
و چرخ...چرخ...زمین چرخید شمارش رقمی معکوس

و صبح بوی قیامت داشت وَ طعم تلخ هراسیدن
و بوی مضمحل تردید و طعم سوخته ی افسوس

به انتشار نفس هایت نسیم ها همه کوشیدند
نماند عطر کلام تو در انحصار زمان محبوس

و قرن، قرن تو شد ای مرد! و عالم از نَفست پر شد
و داشت نام تو را تمثیل وَ کرد چشم تو را فانوس!


25 خرداد 1391 1442 1

دنیا نشسته است که حاشا کند تو را

دنیا نشسته است تماشا کند تو را
یا نه، که چشم بندد و حاشا کند تو را

مثل طنین سربی یک تیغ انتقام
در تنگنای حادثه پیدا کند تو را

نبض صدای تو عطش سرخ شیعه است
بغضی که سر کشیده شکوفا کند تو را

چون موج بی قرار که بر صخره می زند
زیباترین پدیده ی دریا کند تو را

اسطوره ی مبارزه با دیو فتنه ای
باید غرور و عشق مهیا کند تو را

تو از تبار کرب و بلایی، امیر عشق!
می خواهم از خدا که شکیبا کند تو را

خشمی مقدسی، که در این قرن التهاب
دنیا نشسته است که حاشا کند تو را


25 خرداد 1391 1209 0

عاقد دوباره گفت: وکیلم؟...پدر نبود

عاقد دوباره گفت: وکیلم؟...پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند: رفته گُل...نه...گُلی گُم...دلش گرفت
یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی دردسر نبود

ای کاش نامه، یا خبری، عطر چفیه ای
رویای دخترانه ی او بیشتر نبود

عکس پدر، مقابل آیینه، شمعدان
آن روز، دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت: وکیلم؟...دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت: با اجازه ی بابا بله، بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود!


25 خرداد 1391 4152 0

دیوارهای خانه از او آسمان ترند

هم سن و سال ها همه از او جوان ترند
خوش آب و رنگ تر، همه خوش استخوان ترند

گیسوی او سفید وَ لب های او کبود
چشمان بی فروغش از این هم خزان ترند

می داند امتحان بزرگی است عاشقی
در عشق، کشتگان بلا سخت جان ترند

هر روز باید آینه باشد وَ بشکند
آیینه های گُل زده، باری گران ترند

گاهی که اتفاق بیفتد هراس و ابر
دیوارهای خانه از او آسمان ترند

نقل کلام محفل همسایه هاست، آه
آن ها که دایه های از او مهربان ترند

موجی اگر بشورد و مرد آتشین شود
مردم به سازگاری او بدگمان ترند

با این وجود، صبر قشنگش شنیدنی است
غم ها هر آنچه بیشتر، اما، نهان ترند

زن، سایه بان خستگی یک کبوتر است
غم های مرد شعله ورش بی کران ترند!


24 خرداد 1391 1542 0

مردی که طرح صفحه ی یک سر رسید شد

معصومه گفت از پدری که شهید شد
مردی که طرح صفحه ی یک سر رسید شد

مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت
تا در نگاه سرخ زمین رو سفید شد

مردی که از محال، مجال آفرید و بعد
تفسیر نامعادله های جدید شد

مردی که زیر بارش خمپاره های خشم
بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد

نقاشی قشنگی از او در اتاق بود
آن را نگاه کرد که باران شدید شد

یک مرد با چفیه و عینک، شبی سیاه
محوو عبور بارقه های امید شد

لبخند می زد او به همه از روی لودر
و ردّ جاده در گذر او سفید شد!


24 خرداد 1391 1474 0

پسرم این بسیجی کوچک دوست دارد بزرگ تر باشد

پسرم این بسیجی کوچک دوست دارد بزرگ تر باشد
چفیه ای و پلاک و تسبیحی! دوست دارد که چون پدر باشد

پشت پُشتی پناه می گیرد گاه هم ایست می دهد ما را
اسم شب، کاروان خورشید است، بگذرد هر که باخبر باشد

شب که خوابید زیر بالش خود می گذارد تفنگ بازی را
یعنی این مرد کوچک خانه دائم آماده ی خطر باشد

باز پوشیده چکمه های پدر، می تکاند غبار خاطره را
آب و قرآن و عود و آیینه، مرد آماده ی سفر باشد!


24 خرداد 1391 1657 0

تیغ صبح برکشید! تیغ سرخ انقلاب

بچه های عطر و نور، بچه های انقلاب!
فصل فصل عمرتان پُر ز لحظه های ناب!

یادتان هنوز هست موج موج تیرگی
خواب تلخ زندگی زیر سایه ی حباب

نه غرور و عزّتی، نه بهار رغبتی
می گذشت سال و ماه، روزهای پر شتاب

این طرف حضور فقر، آن طرف بلور قصر
این سیاه، آن سفید؛ سخت بود انتخاب

دست های فتنه خیز، در بسیط خاک بود
داس یا تب هراس یا عقوبت و عذاب

شعله می زد از گلو بغض های سرکشی:
«ما کجای عالمیم؟» یک سوال بی جواب!

ناگهان پیام عشق، بین ما ظهور کرد
گفت: خستگان شب، تشنگان آفتاب!

رخت صبر بر کنید وقت سرفرازی است
تیغ صبح برکشید! تیغ سرخ انقلاب

گرچه حس نمی کنند دوستان ناسپاس
راز صبح آرزو، درد شام التهاب

روی کوچه می کشید طرح سبز عشق را
دست های گرم عشق، لرزه های اضطراب

زندگی جوانه زد روی شاخه ی امید
رنگ تازه ای گرفت درس و دفتر و کتاب

گوشه گوشه ی زمین از گلوی لاله ها
بانگ می زند وطن: زنده باد انقلاب!


24 خرداد 1391 1177 0

مرا رها مکن این گونه در خودم تنها

مرا به وسعت آغوش خویش مهمان کن
که من ز تنگی فردای خویش می ترسم

نفس بزن و مرا گرم کن از آتش عشق
که من ز سردی رویای خویش می ترسم

و من چقدر از این حسّ ترس بیزارم
که در پیاله ی من اضطراب می ریزد

که مثل حادثه ای سرخ روی شب هایم
لهیب سوخته ی آفتاب می ریزد

مرا صدا کن و با خود ببر به اوج غرور
که من مچاله ام و بال های من ترد است

و سال هاست که دیوارهای سرد قفس
به شکل آن که دلش لای میله ها مرده است

چقدر حسّ غریبی است زندگی بی تو
برای آن که شبش بی ستاره می سوزد

برای آن که سه تار شکسته ای دارد
و شعله شعله غزل در دلش می افروزد

مرا رها مکن این گونه در خودم تنها
که من به بارش چشمت همیشه محتاجم

و در سترون این ابرهای ناخن خشک
حلول سبز تو را مثل ریشه محتاجم!


24 خرداد 1391 1649 0

می ترسم از تباهی فردای فاصله!

دنیا دوباره دنیا، دنیا و مشغله
سر می رود دوباره در این شهر حوصله

این اعتکاف هم به سر آمد، تمام شد
پا می نهم به دشت هیاهو، به ولوله

فردا دوباره معصیت آغاز می شود
می گیرد این دل از نفسِ عشق، فاصله

فردا دوباره دغدغه، آشوب، اضطراب
گم می شویم در هیجان مجادله

سهم من از خدا فقط این چند روزه بود
گنجانده ایم آن همه را در مخیّله

این پنج وعده هم که برات بهشت نیست
مقدار آن کم است برای معامله!

من را به خویش وامگذار ای خدای خوب!
می ترسم از تباهی فردای فاصله!


24 خرداد 1391 784 0

بگذارید در اندوه شناور باشیم

بگذارید در اندوه شناور باشیم
ساده باشیم و با عشق برادر باشیم

بگذارید که از شاخه فرو افتیم، آه!
قصه ی گم شدن یک گل پرپر باشیم

بگذارید که در آتش نمرودی عشق
ما پسرخوانده ی عصیانگر آذر باشیم

بنشینیم به هم صحبتی دختر گل
از نسیم سخن عشق معطر باشیم

بگذارید که بر شاخه ی غم لانه کنیم
دو قناری، دو چکاوک، دو کبوتر باشیم

نفریبیم نگاه دل روشن بین را
چون غباری که بر آیینه ی باور باشیم

و بکاریم لب باغچه ی دل شمعی
«و در افسون گل سرخ شناور باشیم»


24 خرداد 1391 892 0

من ازدحامی از گره ام وا نمی شوم

گم می شوم در آینه پیدا نمی شوم
یک حرف بی صدایم و معنا نمی شوم

یک خطّ ممتد از کلمات گسسته ام
خطی غریب و گنگ که خوانا نمی شوم

در پشت بغض شیشه ایِ آینه کسی
می گویدم:«صبور شو!» اما نمی شوم

در من کسی است عاشق و شیدا و بی قرار
تا این گدازه هست شکیبا نمی شوم

من تشنه ی رها شدنم، او: پر از قفس
بالی شکسته ام که مداوا نمی شوم

من چنگ می کشم به نگاهی که آشناست
مثل من است گرچه در او جا نمی شوم

در چارچوب آینه زل می زنم به خویش
من ازدحامی از گره ام وا نمی شوم

من التهاب اشکم و بارانی از سکوت
جز در بهار عشق، شکوفا نمی شوم!


24 خرداد 1391 1018 0

همیشه منتظر لحظه ی رها شدنم

همیشه منتظر لحظه ی رها شدنم
خوشا چو صاعقه با ابر هم صدا شدنم

چقدر ساده دلم را ز عشق کوچاندم
خبر نداشتم از فصل بی بها شدنم

خبر ندارد از این دل، کسی که عاشق نیست
کسی که هیچ نمی داند از فنا شدنم

در آستانه ی یک انجماد طاقت سوز
حلول تازه ی مرگ است شوق واشدنم

هنوز ابری ابری است آسمان غزل
از آن سپیده ی با درد آشنا شدنم

دلم چو بغض قفس، وا نمی شود افسوس
اگر چه منتظر لحظه ی رها شدنم!


24 خرداد 1391 1088 0

سال هاست بی صدا نشسته ام

تکیه کن به شانه های خسته ام
بال های تا همیشه بسته ام

بر سر دو راهی غرور و عشق
سال هاست بی صدا نشسته ام

چیزی از غرور من نمانده است
بارها و بارها شکسته ام

می توانم ادعا کنم، ولی
از حصار این غرور رسته ام

گرم التهاب با تو بودنم
چون سپند روی شعله جسته ام

واپسین روزهای عاشقی است
تکیه کن به شانه های خسته ام


24 خرداد 1391 1367 0

زنده مانده ام به زیر چتر احتمال

عشق، یعنی اوج یک محبت زلال
چند نقطه چین و بعد یک علامت سوال!

التهاب و اضطراب و انتظار...
می رود همیشه دل به باب افتعال

من به «شاید» و «اگر» هنوز دل خوشم
زنده مانده ام به زیر چتر احتمال

برگ برگ شعر می رسد ز راه، آه
جمع می شوند این همه برای اشتعال

شعله ور که می شوم سکوت می کنم
..................................................و بعد؟


24 خرداد 1391 918 0

من گدای کوچه ی محبتم، فکر هم نمی کنم به نام و ننگ

بشکنید، بشکنیدم! آه آه! دست های مهربان پر ز سنگ!
پیش از این شکسته است بارها این دل همیشه خون، همیشه تنگ

من چقدر ساده بودم ای دریغ، آنقدر که باورم نمی شود
من کجا و شرح بی حقیقتی؟ من کجا و چهره های رنگ رنگ؟

من به انتهای خط رسیده ام، خسته ام از این سکوت مرگبار
اشک؛ این پناهگاه آخرین، موج می زند ز دیده بی درنگ

دست های التماس من هنوز حلقه بر در محبت شماست
من گدای کوچه ی محبتم، فکر هم نمی کنم به نام و ننگ

ادعای درد و عشق می کنیم، حرف هایمان چه مومنانه است
ما که عاشقیم و شیشه طاقتیم! مشکنید، مشکنیدمان به سنگ!


24 خرداد 1391 1325 0

آنقدرها که عاشق او بودم او نبود

آنقدرها که عاشق او بودم او نبود
در واژه های سوخته اش رنگ و بو نبود

من با تمام سادگی ام حرف می زدم
با چشم او ولی خبر از گفت و گو نبود

می گفت: با تو هستم و مثل تو عاشقم
اما درون سینه ی او های و هو نبود

حتی اگر قبول کنم لاف عشق را
آنقدرها که در به درش بودم او نبود

آنقدر محو او شده بودم که روز و شب
غیر از خیالش آینه ام رو به رو نبود

دامن کشیده بود و از این کوچه می گذشت
وقتی مرا مضایقه از آبرو نبود

آن روزها که چیدم از آن باغ سبز، سیب
دست فریبکاری اش این قدر رو نبود!


24 خرداد 1391 1856 0

دست های من چقدر خالی اند

مثل یک نیاز احتمالی اند
دست های من چقدر خالی اند

مثل حرف های بی حساب تو
در جواب جمله ای سوالی اند

گاهی از خودم سوال کرده ام
قصه های من چرا خیالی اند؟

یا چرا کبوتران آرزو
تشنه کام جرعه ای زلالی اند

چیست پاسخ سوال های من؟
همرهان من، خمارِ لالی اند؟

همرهان من غریبه نیستند
اهل این محله و حوالی اند

گاه فکر می کنم ز سادگی
عین طرح های نقش قالی اند


24 خرداد 1391 2012 0

چگونه دور زد او دل را، مرا ربود و تا خود برد

کسی همین طرف...این جاها...تو را ز خاطره هایم برد
شکوفه های خیالم را در این هجوم خزان آزرد

کسی بی آن که بدانیمش...تو را گرفت...ولی گم شد
و سیب سرخ غرورم را ز شاخه ی هیجانم خورد

و من هنوز به یادم هست چگونه چشم به چشمم دوخت
و چنگ زد به نفس هایم و پلک های مرا پژمرد

به خواب رفتیم، خوابم کرد... به سِحر...وَهم...نمی دانم
و خواب دیدم دیگر رفت...و خواب دیدم باید مرد

چگونه از تو رهایم کرد، چگونه از تو جدایم کرد
چگونه دور زد او دل را، مرا ربود و تا خود برد

و من هنوز در این فکرم که در حوالی عشق ما
چرا نفوذ؟ چرا فتنه؟ چرا بهانه؟ چرا برخورد؟

و بال بال نگاه من همیشه سمت ته کوچه است
به یاد آن که تو را دزدیده، به یاد آن مرا افسرد!


24 خرداد 1391 1176 0

سال های ممتدی که بی تو مُرد؛ لحظه های اندکی که با تو زیست

می توانی ادعا کنی که هست، می توانی ادعا کنی که نیست
عشق بود آن شکوه بی نظیر، باز هم سوال می کنی که: چیست؟

زندگی امان نمی دهد مرا تا بگویمت کجای ماندنیم
عاقبت تمام می شود چو شمع آن که لحظه های خویش را گریست

در نگاه من خطوط درهمی است طرح یک غروب عاشقانه، آه
باز هم بخوان تو این خطوط را، قصه های تلخ نیز خواندنی است

از دریچه ی خیال نازکش، دل تو را مرور می کند هنوز
سال های ممتدی که بی تو مُرد؛ لحظه های اندکی که با تو زیست

عاشقانه می توان شروع کرد عاشقانه می توان تمام شد
آن چه ذهن زندگی از آن پر است این «چگونه ها؟کجا؟ وَ کی» است

چشم های آشنای تو چقدر پلک های عاشقانه می زند
می توانی ادّعا کنی که هست، می توانی ادعا کنی که نیست!


24 خرداد 1391 1295 0
صفحه 2 از 4ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  بعدی   انتها