(آرشیو نویسنده پروانه نجاتی)

دفتر شعر

او آخرین حرارت خورشید و ماه نیست!

عاشق شدن که شرم ندارد، گناه نیست
عاشق شدن که جز تپش یک نگاه نیست

او پلک می زند، دل تو گرم می شود
چیزی به جز مغازله ی اشک و آه نیست

تو ذوب می شوی، ولی او تازه می شود
طوفان که بار طاقت یک برگ کاه نیست

عاشق که می شوی، ز خودت دور می شوی
در خاطر تو دغدغه ی راه و چاه نیست

چون سایه، ناگزیری و چون شعله، نا شکیب
حال و هوای زندگی ات رو به راه نیست

در فصل عاشقی به خودت سخت هم مگیر
این شب چنان که جلوه نموده سیاه نیست

تو اولین ستاره عاشق نبوده ای
او آخرین حرارت خورشید و ماه نیست!


24 خرداد 1391 1163 0

خمینی دگری بر کسی که پنهان نیست

زبان به مدح گشودن اگر چه آسان نیست
تو راست آن همه خوبی که جای کتمان نیست

ز عطر نام تو بوی بهشت می آید
خمینی دگری بر کسی که پنهان نیست

شهید زنده ای و روح جاری اخلاص
کسی چنان که تو، هم پایه ی شهیدان نیست

سزاست این که چنین تشنه ی کلام تو ام
که هیچ باغچه ای بی نیاز باران نیست

ولایت تو همان عشق خاندان «علی» است
ز سعی از تو سرودن دلم پشیمان نیست!


24 خرداد 1391 1222 0

عکسی که با شکسته ی اصلش برابر است

در پرنیان خاطره، یک زن شناور است
یک قامت کشیده و زیبا...که مادر است

لبخند می زند به من از عمق قاب عکس
عکسی که با شکسته ی اصلش برابر است

او روی پله، باز نشسته کنار من
در حرف هاش طعم گیاهی معطر است

دست چروک خورده و رنگ پریده اش
تقویم سال ها غم و درد مکرّر است

از جا بلند می شود و بغض می کند
چشمش پر از حکایت دیدار آخر است

او جاری است در دل من ساده و نجیب
رویای او تداعی یک شعر دیگر است


24 خرداد 1391 752 0

مادر! فدای دست ز حاجات خالی ات

مادر! فدای دست ز حاجات خالی ات
لبخندهای گم شده در این حوالی ات

سجاده ای که پُل زده بود از تو تا خدا
سجاده ی رها شده در بی خیالی ات

پیشانی ات که طرح عبادت گرفته بود
آن چشم های زُل زده بر خشکسالی ات

این لحظه ها که داغ مرا تازه می کنند
این لحظه های سوخته ی کم مجالی ات

این استخوان و پوست که از قامتت به جاست
این دست و پای دوخته بر طرح قالی ات

دست مرا بگیر عزیز بهشتی ام!
بنشان کنار پنجره های زلالی ات

دیروز سوختی که پر و بال واکنم
امروز می گدازم از آشفته حالی ات


24 خرداد 1391 1178 0

خوش است پریدن آه! خوشا به حال پرستوها

به کوچ می نگرم گاهی، به بال بال پرستوها
خوش است پریدن آه! خوشا به حال پرستوها

من از قبیله ی رویاها من از قبیله ی پروازم
ببین چگونه می آشوبد مرا خیال پرستوها

یک آسمان تب پروازم و دل شکسته ترین سازم
نشسته باز به چشم من، غم زلال پرستوها

در این صلابت پاییزان، که برگها همه مجروح اند
صلای رفتن از خویش است صدای بال پرستوها

ز دفتر غزلم مانده است طنین زمزمه ای در یاد:
خوشا به حال پرستوها، خوشا به حال پرستوها


24 خرداد 1391 1471 0

از تو آموختیم الفبا را

از تو آموختیم الفبا را
معنی آب و نان و بابا را

از درخت خیال خود چیدیم
سیب دارا، انار سارا را

ماه در پشت ابر پنهان بود
وعده می داد صبح فردا را

داس را با سبد که می خواندی
می ستودی توان بابا را

دل پاکت چه خوب می فهمید
راز آن قصه های زیبا را

از تو آموختیم یاد خدا
می زداید تمام غم ها را

و تو در چشم های ما خواندی
عشق را، یک جهان تمنّا را


24 خرداد 1391 1148 0

هم مرا دور کرده ای از خویش، هم نگفتی به من گناهم را

چشم هایت دروغ می گویند، تو نفهمیده ای نگاهم را
هیچ باور نکرده ای حتی، دل مجروح و بی پناهم را

زیر آوارهای تنهایی، کی ز شب های من گذر کردی
تا ببینی سکوت مرگم را، گریه-آواز بغض آهم را

گم شدم در غروب حیرت خیز، از رسیدن به تو نشانی هست؟
گاه پیدا که می شوم از دور، می زنی ای ستاره! راهم را

بی تو ماندن چقدر دشوار است، و تو می خواستی چنین باشم
هم مرا دور کرده ای از خویش، هم نگفتی به من گناهم را

آه! ابر سیاه ماتم بار! پر کش از آسمان خاطر من
تا شبی پر ستاره جان گیرد تا ببینم دوباره ماهم را


24 خرداد 1391 1178 0

با دست های مرگ پژمردند فریادهای آخرینم را

بی باوران، باور نمی کردند اندوه خاکستر نشینم را
با دست های مرگ پژمردند فریادهای آخرینم را

آن روزهای نابسامانی، وقتی که هر جا اشک می رویید
این پلک های خسته خواباندند آشوب چشم آتشینم را

با ریشه هایی تشنه در شنزار، در جست و جوی عشق بودم من
وقتی که داسی در تفِ تردید می خواند آواز وجینم را

شاید اگر آن روز پر ابلیس، نام تو را از یاد می بردم
آن چشم های فتنه ریز آخر بر باد می دادند دینم را

دیگر ز اعماق سکوت من، راهی به دشت سینه هاتان نیست
دیگر نمی فهمند دل هاتان، خون-گریه های واپسینم را

شاید همین امروز یا فردا از شهر غم هاتان سفر کردم
اما زِ یاد خود نخواهم برد آغوش سبز سرزمینم را


24 خرداد 1391 763 0

بگشا ای همه خوبی! در زندان مرا

شانه کن زلف غزل های پریشان مرا
تازه تر کن عطش روح پشیمان مرا

ای فروزان تر از آشوب غزلجوشی من
شعله تر کن نفس گرم غزلْ خوان مرا

ای سراپای وجودت همه آیینه و عشق!
پر بیفشان و صفایی بده ایوان مرا

پشت پرچین نگاه تو گرفتار شدم
بگشا ای همه خوبی! در زندان مرا

موج در موج بلا، اشک، مرا می شکند
کاش دستی بنشاند تب طوفان مرا

در نهانخانه ی دل، هیمنه ی یاد کسی است
چیست آشفته چنین جانِ هراسان مرا؟


24 خرداد 1391 1838 0

تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم

زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم
دوباره دور تفاخر شده است ابراهیم

گرفته هرز تجمل حصار حوصله را
که نان سادگی آجر شده است ابراهیم

دمیده بر ریه ی شهر دود تلخ ریا
و روزگار تظاهر شده است ابراهیم

مذاق اهل محبت در این زمانه ی بد
اسیر طعم تکاثر شده است ابراهیم

چه زود گم شده در کوچه های عادت عشق!
زمین دچار تنفر شده است ابراهیم

ببین تو عزّت لات و منات و عزّی را
تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم

تبر به دوش چرا از سفر نمی آیی
زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم!


18 خرداد 1391 4511 2

چیزی نمانده است که پر در بیاوریم

ما را ببخش فاطمه جان ما مزوّریم
هر روز در پی هیجانات دیگریم

باغ تعلقیم و پاییز رنگ رنگ
بی آنکه یک شکوفه ی زیبا بپروریم

ابلیس میهمان نفس های سرد ماست
هر روز ماجرای سقوطی مکرّریم

از بس گناه در دل ما بال می زند
چیزی نمانده است که پر در بیاوریم

غیبت، دروغ، هرزگی چشم، جلوه، شرم
نه دختران خوب، نه خوبان مادریم

برنامه ی تجمل و اسراف کار ماست
غرق زریم و تشنه ی باران زیوریم

در جان ما برای عبادت خشوع نیست
در عاشقانه حرف زدن کم می آوریم

از واجبات خسته و بیزار مستحب
بی روشنای نور تو، بانو مکدّریم

با این وجود ما به تو امید بسته ایم
یعنی همیشه دست به دامان کوثریم


18 خرداد 1391 2165 0

من از سقیفه های شهر می ترسم

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

دلم گرفته چه تلخ است ادعا کردن
و مثل شمع به سوز دل اعتنا کردن

و بغض خویش تکاندن به روی دامن شعر
دوباره عقده ی دل را در آن رها کردن

دلم گرفته برآنم که از سر درد
به گریه دست برآوردن و دعا کردن

در انزوای سراسیمه خوب من بد نیست
کمی سکوت، کمی هم خداخدا کردن

صدای من که در این گوش ها نمی پیچد
و نیست چاره به جز بانگ را رسا کردن

دلم گرفته، گره خورده ام نمی فهمند
چه حاجت است مرا شرح ماجرا کردن

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

دلم گرفته نمیدانم از چه بنویسم
من از کدام هیاهوی کوچه بنویسم

چگونه دست بگیرم به زیر بازویت
چه مرهمی بگذارم به زخم پهلویت

چگونه بین تو و میخ در سپر باشم
و از عطوفت دیوار بیشتر باشم

دلم گرفته و از اشک بیت الاحزانم
درست مثل تو از شهر گریه- نالانم

درست مثل تو در هم شکسته ام بی بی
درست مثل تو مجروح و خسته ام بی بی

من از سقیفه های شهر می ترسم
ز طیف توطئه چین های شهر می ترسم

هنوز در شب ما سایه ی خطر باقی است
هنوز قصه ی پهلو و میخ در باقی است

هنوز هم به علی کینه می فروشد شهر
و بر عدالت او فتنه می خروشد شهر

و استخوان به گلو دارد او غریبانه
و خون دل خورد او باز هم نجیبانه

من از کرانه ی اندوه و آه می آیم
من از شبانه ی فریاد و چاه می آیم

دلم گرفته از این شهر خفته ی خاموش
دلم گرفته از این شهر معصیت-آغوش

از این هوای ز نبض گناه طوفانی
پر از حرام و هراس و شب و هوسرانی

چنان به نکبت لذات خویش مشغول اند
که مثل کرم به عمق گناه می لولند

کسی ز سفره ی بی قوت و نان نمی پرسد
ز قحط عاطفه ی آسمان نمی پرسد

گروهی از پی تاراج قدرت و نام اند
گروه دیگری اما اسیر این دام اند

گروهی آتش غفلت به کام می ریزند
و با حقایق دنیا و دین گل آویزند

چقدر بوی هوس می دهد نفس هاشان
پر ازکبودی کیفر، شب هوس هاشان

دلم گرفته از این بزم های وحشتناک
دلم گرفته از این سورهای دهشتناک

و مرگ های پلیدی که مثل مردن نیست
و رعشه های شدیدی که جان سپردن نیست

و غیرتی که فراموش می شود کم کم
طراوتی که فراموش می شود کم کم

هراس آن شب ظلمانی ای خدای بزرگ
و دختران خیابانی ای خدای بزرگ

خلیج و یک شب بارانی آه باور کن
حراج دختر ایرانی...آه باور کن

اگرچه چشم وطن تا همیشه مرطوب است
علاج واقعه بعد از وقوع هم خوب است

دلم گرفته مزارت کجاست بی بی جان
بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان

به جای در، دلم آتش گرفته بی بی جان
تمام حاصلم آتش گرفته بی بی جان

دلم گرفته و می خواهم آتشین باشم
و شروه-داغ ترین شاعر زمین باشم

بیا امام امان ای مسیح گم شده ام
بگو کجاست نشان ضریح گم شده ام

بر آن سرم که کنارش بهار گریه کنم
به بغض چنگ زنم زارزار گریه کنم

چه می شود که بیایی و ذوالفقار کشی
به روی پنجره ها طرحی از بهار کشی

چه می شود که بیایی ستم فرو ریزد
به پیشواز تو دیوار غم فرو ریزد

بیا امام زمان جان مادرت زهرا
به دادمان برس ای امتداد عاشورا!


18 خرداد 1391 3079 1

این قرن، قرن حادثه های حسینی است

این قرن، قرن حادثه های حسینی است
بر تارکش طراوت نام خمینی است

این قرن در بسیط زمان گم نمی شود
در تاربست ذهن جهان گم نمی شود

تقویم های زورمداری دگر گذشت
آن روزهای خفت و خواری دگر گذشت

هر سو نگاه می کنی آشوب همت است
انگشت های فتنه به دندان حیرت است

دیگر زمان کرنش و تعظیم ها گذشت
سر برگ های تیره ی تقویم ها گذشت

افکنده لرزه در دل این قرن نام عشق
از بس نشسته بر دل مردم پیام عشق

ای بارگاه عاطفه، ای زادگاه من
ای اشکِ داغ خیمه زده در نگاه من

«شیراز» ای ستاره ی شب های خاطرم
ای موج موج آبی دریای خاطرم

شهر غزل، ترانه ی زیبای کودکی
رویای آسمانی دنیای کودکی

ای شهر من سلام، سلامی چو بوی عشق
چون بوی آشنایی دل، گفت و گوی عشق

ای شهر من دوباره به آغوشت آمدم
تا صحن یادهای فراموشت آمدم

ای شهر من چگونه تو باور نداری ام
بارو ندارمت به خودم واگذاری ام

ای شهر منجمدشده در ناسپاسی ام!
آیا اگر نگاه کنی می شناسی ام!

سیمرغ آسمان تو برگشته از سفر!
ققنوس داستان تو برگشته از سفر!

روزی که رفتم آینه ات بی غبار بود
دشت محبت تو همه شعله زار بود

روزی که رفتم این همه دیوار غم نبود
پشت حصار حادثه این دود و دم نبود

این قصرهای سرزده بر پای ما چیست؟
این شانه های خم شده زیر گناه چیست

بن بست کوچه ها به کجا ختم می شود؟
آیا به سمت آینه ها ختم می شود؟

آن آتشِ گرفته در احساس ها کجاست
دوران عشق بازی عباس ها کجاست

پرواز روی بال غرور فرشتگان؟
باران عشق وقت عبور فرشتگان؟

یعنی گذست در دل طوفان رها شدن
آغشته ی نگاه زلال خدا شدن؟

عریانی حقیقت پنهان زندگی؟
رزمنده زیستن شب طوفان زندگی؟

یاران آفتابی تو پر کشیده اند
نامردها به روی تو خنجر کشیده اند!

من بوی خاک می دهم ای شهر خسته ام
از غربت غروب تو در خود شکسته ام

این استخوان امانت خاک است شهر من
تعبیری از کرامت خاک است شهر من

امروز تو چقدر از آشوب خالی است
از چشم های عاشق و مرطوب خالی است

دیروز تو پر از هیجان بود و تازگی
جان می گرفت با تپش عشق زندگی

با یک غزل لبالب از احساس می شدیم
طوفان خشم حضرت عباس می شدیم

امروز کوه فاصله می روید از زمین
بر چهره ها نشسته غمی سرکه انگبین

بوی ریا گرفته نفس های کوچه ها
کز کرده عشق کنج قفس های کوچ ها

خود را اسیر زرورق و برق کرده ای
ای شهر خوب من چقدر فرق کرده ای!

هیچ از نگاه پر زدگان یاد می کنی
یا از گلوی صاعقه فریاد می کنی

ای شهر دل شکسته به سوی تو آمدم
پای به گل نشسته به سوی تو آمدم

آغوش واکن ای وطن ای خاک پاک من
بر این پلاک، بر جگر چاک چاک من

شیراز! دست و پا زده در خونت آمده
تابوت عاشقانه ی مجنونت آمده

با کاروان لاله گل یاس آمده
با بازوی قلم شده عباس آمده


18 خرداد 1391 2101 0

تب غریزه ز کف بُرده مردهامان را

پُر است شهر من و تو ز شب نشینی ها
و هست جرم من و تو عقب نشینی ها

کنار پلک خیابان غریزه می جوشد
و کوچه شرم گناه کبیره می نوشد

چه شد که این همه شهر از غرور خالی شد
نصیب غیرت ما فصل خشک سالی شد

چه شد که این همه مردم ز خویش وا رفتند
دعا رها شده، دنبال ادعا رفتند

نشسته ایم که شاید خدا کند فرجی
و یا دوباره امام رضا کند فرجی

حضور«من» شده پررنگ تر ز «ما» امروز
به مرتضی قسم این نیست کار ما امروز

به مرتضی قسم احساس ها طلایی نیست
و هیچ عاطفه ای خالص و خدایی نیست

پر است شهر ز انبوه نابسامانی
و نیست چاره بر این درد، این پریشانی

اسیر فتنه ی کلاش ها شدن تا کی؟
حصار رخوت عیاش ها شدن تا کی

مغازه ها همه گنجینه ی نحوست هاست
خریدها همه آلوده ی عفونت هاست

پُریم گرچه ز احساس های تازه شدن
شکسته حرمت مقیاس های تازه شدن

کجا؟ چگونه بگوییم دردهامان را
تب غریزه ز کف بُرده مردهامان را

و خواهران من و تو که پر ز شور و شرند
برای لقمه ی احساس و عشق در به درند

چقدر دختر خود را ز شب بترسانیم
و قلب کوچک او را چنین بلرزانیم

چقدر قصه بگوییم «شهر نا امن است»
و یا بهانه بجوییم «شهر نا امن است»

برای من و تو آیا قفس شدن کافی است؟
به پاسبانی او از نفس شدن کافی است؟

کدام پنجره را باز دیده ای بر شهر
کزان برون نتراود نحوستی در شهر

پُر است کوچه و مسجد تهی ز جمعیت است
مگو به من که هدف کیفیت نه کمیت است

هراس من نه ز پُرها و نه ز خالی هاست
هراس من فقط آهنگ خشکسالی هاست

گرفته اند خدا را ز بچه های شما
دل همیشه رها را ز بچه های شما

کشانده اند به دل ها مسیر شهوت را
که برده اند ز یاد آیه های رحمت را

نشسته ایم و دزدان خدای پستوی اند
من و تو این طرف آنها ولی در آن سوی اند

کنون که مغز جوان های ما محاصره است
بدان زمان شبیخون، دم مخاطره است

به این بهانه که با کار خویش درگیریم
درست نیست دل از کار شهر برگیریم

من و تو پیش تر آتش مزاج تر بودیم
سروش قافله ای پُر رواج تر بودیم

کلاه از من و قاضی نمودنش با تو
خروش از من و گوش شنودنش با تو

گناه من و تو بود این گناه شهر نبود
به جز گرفتن این موج عیب شهر چه بود

شب از هبوط خطا پلک شهر سنگین است
و از ترانه ی ابلیس کوچه غمگین است

به مرتضی قسم این جز تب تباهی نیست
در انتهای خط ما به جز سیاهی نیست

به مرتضی قسم امروز را حسابی هست
برای غفلت این روزها عذابی هست

چرا به کارِ گره خورده سر فرو نکنیم
و با اهالی فتنه بگو مگو نکنیم

مخواه دست ز آیین خویش برداریم
سکوت کرده و دل را به درد بسپاریم

مخواه بر من و بر خود عقب نشینی را
مخواه رونق بازار شب نشینی را

صبور بودن امروز رستگاری نیست
به مرتضی قسم این جز گناهکاری نیست


18 خرداد 1391 1865 0

همه اینجا عشیره ی دردند

شهر؛ تاریک، کوچه ها؛ سردند
کاش یاران رفته برگردند

آن سواران بی بدیلی که
در زوایای زندگی طردند

شهدا، آن مسافران غریب
که در اخلاص بی هماوردند

کوچه های هیاهوی این شهر
شبه بازار مرد و نامردند

خوشه های نگاه رهگذران
از تب و تاب زندگی زردند

هیچ کس فکر مهربانی نیست
همه اینجا عشیره ی دردند

روزهای کسالت امروز
تشنه ی تیغ یک ابرمردند


18 خرداد 1391 1466 0

این شهر در محاصره ی خشکسالی است

اینک که شهر شعله ور بی خیالی است
جای برادران غیورم چه خالی است

جای برادران غیوری که بعدشان
این شهر در محاصره ی خشکسالی است

بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند
ردّ عبور صاعقه شان این حوالی است

من حرف می زنم و دلم شعر می شود
در واژه های من هیجانات لالی است

گیسو شلال کرده حیا در مسیر باد
اینجا که شرم له شده چون طرح قالی است

طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند
تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است

آلوده است کوچه، خیابان به زندگی
چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است

بر من چه سخت می گذرند این غروب ها
جای برادران غیورم چه خالی است


18 خرداد 1391 1368 0

سقوط می کند از ارتفاع انسانی

حلول می کند اندیشه های شیطانی
به ذهن شعله ور یک جوان بحرانی

کلاف عقده ی او باز می شود در وهم
سقوط می کند از ارتفاع انسانی

و چنگ می کشد ابلیس روی چشمانش
که جغد را بکشد سمت شوم ویرانی

و عکس کودک همسایه شکل می گیرد
که وحشیانه شود روز بعد قربانی

به راه مدرسه طعم فریب می پاشد
کنار رهگذر کوچه ای زمستانی

و طعمه می گذرد از دروغ یک لبخند
به شوق شیطنت کودکی، به آسانی

کبود می شود آهسته سرخ لب هایش
و مرگ نسخه ی پیچیده ی هوسرانی

و بادبادک او تاب می خورد در باد
درست بر سر گودال دفن پنهانی

برای مدرسه هم غیبتش موجه نیست
و حذف می شود از امتحان پایانی


18 خرداد 1391 1459 0

از پانزده بهار فقط رنج برده بود

دیروز هم کلاسی من قرص خورده بود
از پانزده بهار فقط رنج برده بود

ده سال پیش تر پدرش در شبی سیاه
در زیر چرخ وحشی تقدیر مرده بود

یک سال بعد مادرش از فقر و بی کسی
او را به دست عمه ی پیرش سپرده بود

می خواست زندگی کند این هم گناه نیست
رنج گرسنگی جگرش را فشرده بود

چشمان هم کلاسی من رنگ آب بود
با رنگ و روی سبزه، کمی تلخ چرده بود

این روزها دگر به کلاس اعتنا نداشت
تهدیدهای مدرسه شلاقِ گرده بود

کنج کتاب و دفتر خود «قلب» می کشید
هر زنگ سی هزار دل خون شمرده بود

یک هفته پیش گفت غرورش شکسته است
زیرا «ابوذر»ش به کسی دل سپرده بود

بر جای او نشسته کنون دختری سفید
از دفتر کلاس ولی خط نخورده بود!


18 خرداد 1391 1502 0

نفرین به دل، دلی که دگر نیست سر به راه

هر جا نشست گفت که من...عشق...او...گناه
شرحی نوشت جامع از آن حرف...آن نگاه

می گفت هر چه بود...من و او...تمام شد
حرفی نمانده بود میان زمین و ماه

حق جانبانه از بدی عشق گفته بود
هر جا نشست گفت که « من او...فریب...» آه

اول که دیدمش...دلش این قدر سنگ...نه
یعنی درست مثل رفیقان نیمه راه

آن روزها تمامی من سهم عشق بود
نامش چه بود...قسمت...تقدیر...اشتباه

خواب و خوراک و زندگی ام گریه بود و او
از هیچ کس قبول نکردم که...راه و چاه

شب: انتظار، روز: کجا؟ پارک...سینما
لبخند و حرف های قشنگ میان راه

من اعتماد کردم و او هم دروغ گفت
ماشین و خانه، پول فراوان، گل وگیاه

یک روز دیدمش جلوی بانک صادرات
با دختری کشیده و لاغر ولی سیاه

با این همه هنوز به او فکر می کنم
هر وقت دل خروش کند ظهر، شب، پگاه

حق با تو است...احمقم...اما نمی شود
نفرین به دل، دلی که دگر نیست سر به راه

دیروز دیدمش کمی آشفته، سرد، زرد
با دستبند جرم که می رفت دادگاه!


18 خرداد 1391 1931 1

تیتر درشت صبح «گناه حبیبه» بود!

زن متهم به قتل دو مرد غریبه بود
پرونده ای قطورتر از یک کتیبه بود

شلوار جین و کفش کتانی و شال سبز
مانتوی رنگْ رفته ی تنگش دو جیبه بود

از خود دفاع کرد که مجبور بوده است
در حرف های مضطربش شک و ریبه بود

یک اسم خوب داشت فراموش کرده ام
شاید حبیبه... نه شاید هم نصیبه بود

من باورم نمی شود او قتل کرده است
دستش شبیه دست ظریف شکیبه بود

زندان-ردیف میله-و حکم قصاص- دار
تیتر درشت صبح «گناه حبیبه» بود!


18 خرداد 1391 1191 0
صفحه 3 از 4ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  بعدی   انتها