(آرشیو نویسنده پروانه نجاتی)

دفتر شعر

عینک زد و به سمت پرایدی پرید و رفت

خمیازه...سمت میز توالت دوید و بعد
در چشم هاش خط مدادی کشید و بعد

در جای جای صورت خیسیده در کرم
از هفت رنگ معجزه ای آفرید و بعد

ژل، اسپری، حرارت ماتیک، خط لب
آرایش غلیظی از او می چکید و بعد

مانتوی تنگ، شلوارک قرمز گشاد
از سوپر محله آدامسی خرید و بعد

تاکسی گرفت، رفت و میدان پیاده شد
عینک زد و به سمت پرایدی پرید و رفت

حالا قسم بخور که زنی پاکدامن است
با شاهدی که از در غیبی رسید و بعد


18 خرداد 1391 1201 0

خلاف شرع نبود آری ولی خلاف مروت بود

خلاف شرع نبود آری ولی خلاف مروت بود
خلاف جوهره ی مردی، خلاف ذوق محبت بود

غرور حنجره اش را بغض شکست با قطراتی داغ
برای یک زن عاشق، این، چه غیر طعم خیانت بود؟

نفس کشید عمیق و تلخ...نه...یک تنفس مصنوعی
به روی گونه ی کم رنگش، چقدر ردّ رطوبت بود

و فکر کرد به لحظاتی که مثل بید دلش لرزید
همین که در گذر مردش برای حادثه فرصت بود

نشسته بود و حرز اشک گرفته بود سر راهش
بدون آنکه بداند مرد به شام شوم که دعوت بود؟

و صفر نهصد و هفده...خوب گرسنه نیستی؟ اما مرد
به سفره هوسی پنهان نشسته گرم به صحبت بود

زن اینک از ته این جاده نگاه خسته نمی گیرد
پر از حرارت یک تصمیم...که در مسیر مصیبت بود!


17 خرداد 1391 1311 0

صورت حساب عمر خودش را نگاه کرد

در رستوران نشست و «مِنو را نگاه کرد»
با لقمه ی هوس دل خود را سیاه کرد

میز کنار پنجره، یک جای دنج، خوب
هی شعر خواند و قصه ی خورشید و ماه کرد

در چشم های هرزه سبزش، ناهار گرم
طعم جنون گرفت و هوای گناه کرد

هر هفته در همین هتل شیک، سر قرار
فصل فریب و وسوسه را رو به راه کرد

با لقمه- کلمه ی نجویده، شتاب شوم
آرامش خیال خودش را تباه کرد

بعد از غذا به میز کمی خیره شد و بعد
با پای لنگ عشق تب اشک و آه کرد

سالاد خام فصل، دو پرس آتش هوس
صورت حساب عمر خودش را نگاه کرد

آنگاه در مقابل صندوق پول شمرد
در سی و چند سالگی اش اشتباه کرد!


17 خرداد 1391 1104 0

و گفت: من به خدا از خدا نمی ترسم

پدر و مادر! من از خدا نمی ترسم
از آن خدای بپای شما نمی ترسم

از آن خدا که نشسته است تا مرا بکشد
به دار خشک مجازات ها نمی ترسم

چقدر صبر کنم تا قیامتش برسد
از این بکن...نکن...این ادعا نمی ترسم

از آن کسی که فراسوی ابرها جاری است
از آن ز درد دل من جدا نمی ترسم

از آن خدا که مرا امر می کند شب و روز
از او که سیر نبوسد مرا نمی ترسم

از آن که سر نکشد تلخ کامی من را
به جز به ندبه و حمد و ثنا نمی ترسم

به او بگو که خودش را نشان دهد قدری
که من-زِ هر که نبینم- به جا نمی ترسم

و گریه کرد و سرش را گذاشت در بغلم
و گفت: من به خدا از خدا نمی ترسم


17 خرداد 1391 1545 0

ز من جدا نشو ای گل که خوار خواهم شد!

ز من جدا نشو ای گل که خار خواهی شد
خمار وسوسه ی بی شمار خواهی شد

و خشک می شوی و زیر پای رهگذران
صدای خش خش و گرد و غبار خواهی شد

و باد می بردت تا جزیره ی افسوس
پیاله ی هوسی بی قرار خواهی شد

به فرض آنکه برویی درخت هم که شوی
درخت بی رگ و بی ریشه دار خواهی شد

به صحنه ی هیجانات روزنامه ی صبح
ستون حادثه ای مرگبار خواهی شد

صبور باش که این فصل سرد می گذرد
اگر...اگر تو بمانی بهار خواهی شد

کنار توست اگر شاخه را بهایی هست
ز من جدا نشو ای گل که خوار خواهم شد!


17 خرداد 1391 1893 0

چقدر میله ی زندان، چقدر دیوار، آه

چقدر میله ی زندان، چقدر دیوار، آه
حصار پشت حصار است و حلقه ی دار، آه

و انتظار به سر هم نمی رسد دیگر
چه زود می شکند بغض این گرفتار، آه

و باید او بنویسد و اعتراف کند
چگونه کشت؟...چرا کشت؟...یک نه صد بار، آه

جنون گرفته و آوار می شود در خویش
به زور حلقه ی زنجیر و دود سیگار، آه

ولی هنوز نمی فهمد اتهامش را
جوان ساده ی دیروز، مرد بیکار، آه


17 خرداد 1391 1270 0

بر سنگ قبر من بنویس او فریب خورد

بر سنگ قبر من بنویس او فریب خورد
در یک شب کبود خزان شد غریب مرد

بعد از سه نقطه، نیز ادامه بده که او
روزی به طعم وسوسه دل داد و جان سپرد

یک روز باد آمد و او را-که خواب بود-
با زوزه های تند عجیب و غریب برد

ننویس او جوان...بنویس او که پیر بود
در مرگ لحظه ها لب و دندان به هم فشرد

بنویس او بهارترین های شهر بود
یک تیپ با کلاس و جنتل منی و لُرد

او قیمتی ترین گل یاقوت کوچه بود
گم شد در آن شبی که زد ابلیس دستبرد!


17 خرداد 1391 1343 0

این تکّه استخوان پریشان، بهار کیست؟

افتاده در کنار خیابان خمار چیست؟
این تکّه استخوان پریشان بهار کیست؟

قدری بیا جلوتر و از خود سوال کن
آیا به آن جوان معطر شبیه نیست؟

در پشت این سراب دلی پلک می زند
دیوانه ی محبت جوشیده ی کسی است

تزریق مرگ در رگ این کوچه ی ملول
این عمرهای سوخته، شرحی شنیدنی است

من شرم دارم از غم امروز ای زمین
آه ای زمان! به خاطر فردا کمی بایست!


17 خرداد 1391 1251 0

خانوم اجازه نمره ی انشای من کم است!

-خانوم اجازه نمره ی انشای من کم است
-فاعل و فعل جمله چه درهم و برهم است

دختر صفت که جمع ندارد، ضمیرکو؟
این نمره مال این همه جملات مبهم است

«زن شرم خویش خورد» که معنی نمی دهد
در تو چقدر پایه ی دستور محکم است!

«کار و تلاش» مطلب بسیار ساده ای است
موضوع را چه دخل بهشت و جهنم است

اینجا نوشته ای که «سحر کار می فروخت
از کار کردنش دل ما غرق ماتم است»

«وقتی گرسنه است لبش سرخ می شود
یک کار و بار خوب برایش فراهم است»

کار و تلاش عار ندارد، چه شب! چه روز
این حرف های بی سر و ته! مال آدم است؟

دختر نشست و گفت که من راست گفته ام
-خانوم اجازه نمره ی انشای من کم است!


17 خرداد 1391 1282 0

تو...حس نکرده ای انبوه بی پناهی را

تو...حس نکرده ای انبوه بی پناهی را
غروب و پرسه زدن بر سر دو راهی را

شیوع یک تب فرسایشی که می فشرد
گلوی نازک احساس بی گناهی را

و خواستن...نتوانستن...ای دل غافل
چگونه می شکند تنگ و هم ماهی را

کنار پنجره یک انتظار می میرد
که بشکند هیجان زیاده خواهی را

غرور لک زده ی دختری که پاره کند
ورق ورق همه تقویم روسیاهی را

تو حس نکرده ای و حس نمی کنی شاید
غروب بی کسی، اندوه بی پناهی را


17 خرداد 1391 1546 1

به گور سرد کدام اشتباه می میری

به اتهام کدامین گناه می میری
به گور سرد کدام اشتباه می میری

چه شد که این همه در خود شکسته ای مادر
که مثل گم شده ای بی پناه می میری

تو را چگونه گذشت آن همه جوانی و شور
که عکس ماهی و در عمق چاه می میری

چقدر غفلت و حسرت، چقدر دلتنگی
به کوه حادثه چون برگ کاه می میری

چرا تو را به خودت واگذاشتم مادر
به اتهام کدامین گناه می میری


17 خرداد 1391 1039 0

عجّل علی ظهورک ای عشق سر به راه!

اعجوبه های وسوسه، پارتی، شبی سیاه
در انتهای کوچه ی بن بست اشتباه

سی دی، صدای رعشه و آهنگ، عطر، دود
آوازهای شعله ور غفلت و گناه

در بیخ گوش شهر، که خوابش نمی برد
رقص فریب، قهقهه...پرواز...قاه قاه

این بوم های تازده ی رنگ و روغنی
این شانه های خم شده بر نبض تکیه گاه

گیسو بریده های رها روی دست باد
فرهادهای شوکت شیرین ندیده، آه

آغوش های پر شده از لیلی هوس
این گوشت های لک زده در زیر نور ماه

دیگر نه عشق مانده و نه رسم عاشقی
عجّل علی ظهورک ای عشق سر به راه!


17 خرداد 1391 1037 0

از این شتاب پریشان کمی دلم لرزید

ز در درآمد و با شیطنت به من خندید
و طعم خنده ی او در اتاق ها پیچید

به من که زل زده بودم به عطر روسری اش
نگاه کرد، و از لحن تند من ترسید

و خواستم که بپرسم کجا...؟سلامی گفت
از این شتاب پریشان کمی دلم لرزید

صدای جیغ در گنجه...باز و بسته شدن...
همین که من به...سراسیمه سمت من چرخید

سوال پشت سوال این چه...؟ از که...حرف بزن!
به زور و مشت و لگد...احترام یا تهدید

در اضطراب و هیاهوی هیچ...چیزی نیست
کبود شد...هیجان داشت...اشک می بارید

از آن به بعد کمی گود رفت چشمانش
و حال و روز خوشی هم نداشت بی تردید


17 خرداد 1391 806 0
صفحه 4 از 4ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  بعدی   انتها