(آرشیو نویسنده سعید بیابانکی)

دفتر شعر

زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است

خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است
همین یقین فروخفته در گمان شعر است
 
همین که اشک مرا و تو را درآورده است
همین، همین دو سه تا تکه استخوان شعر است
 
همین که می رود از دست شهر، دست به دست
همین شقایق بی نام و بی نشان شعر است
 
چه حکمتی است در این وصفِ جمع ناشدنی
که هم زمان غمِ نانْ شعر و بوی نانْ شعر است
 
تو بی دلیل به دنبال شعر تازه مگرد
همین که می چکد از چشم آسمان شعر است
 
از این که دفتر شعرش هزار برگ شده است
بهار نه، به نظر می رسد خزان شعر است
 
به گوشه گوشه ی شهرم نوشته ام بیتی
تو رفته ای و سراپای اصفهان شعر است
 
خلاصه اینکه به فتوای شاعرانه ی من
زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است...


15 دی 1393 2394 0

عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن

 

آن روزها که چشم تو را کم نداشتم
پیراهنی به رنگ محرّم نداشتم
 
هرگز نمی سرودمت، ای آبی زلال!
طبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم
 
این روح شاعرانه ی زیبا پرست را
آن روزها که با تو نبودم، نداشتم
 
گر وا نبود پنچره ام رو به سوی تو
کاری به کار مردم عالم نداشتم
 
باور کن ـ ای رفیق!ـ اگر دوری ات نبود
میلی به این تغزّل پُر غم نداشتم
 
دیشب کسی نبود و برای گریستن
غیر از صفای آینه هم دم نداشتم
 
عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن
ای دل! چه خوب بود تو را هم نداشتم


17 آذر 1393 10040 1

عشق، هر روز به تکرار تو بر می خیزد

 

عشق، هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک، هر صبح به دیدار تو بر می خیزد
 
ای مسافر! به گلاب نگهم خواهم شست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد
 
مگر ـ ای دشت عطش نوش!ـ گناهی داری؟
کآسمان نیز به انکار تو بر می خیزد
 
تو به پا خیز و بخواه از دل من؛ بر خیزد
شک ندارم که به اصرار تو بر می خیزد
 
شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تر نی زار تو بر می خیزد
 
مگر آن دست چه بخشیده به آغوش فرات؟
که از آن بوی علم دار تو بر می خیزد
 
پاس می دارمت ای باغ! که هر روز، بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد
 
ای که یک قافله خورشید به خون آغشته
بامداد از لب دیوار تو بر می خیزد!
 
کیستم من که به تکرار غمت بنشینم؟
عشق، هر روز به تکرار تو بر می خیزد


05 آذر 1393 3338 0

چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!

 

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!
 
غزل برای تو سر می بُرم، عزیزترین!
اگر شبانه بیایی به میهمانی من
 
چنین که بوی تنت در رواق ها جاری ست
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!
 
عجب حکایت تلخی ست نا امید شدن
شما کجا و من و چادر شبانی من؟!
 
در این تغزّل کوچک سرودمت، ای خوب!
خدا کند که بخندی به ناتوانی من
 
به پای بوس تو، آیینه دست چین کردم
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!


30 آبان 1393 2780 0

او که نامش کوه ها را از غرور انداخته ست

 

غم درون سينه ام يکباره شور انداخته ست
کودکي سنگي در اين حوض بلور انداخته ست
 
کاش با ته جرعه اي جان مرا روشن کند
او که در پستو شراب از جنس نور انداخته ست
 
مثل مينا گرچه دست افشان به بزم اش بوده ام
او مرا لاجرعه نوشيده ست و دور انداخته ست
 
من کجا کي مي رسد دستم به آن بالابلند؟
او که نامش کوه ها را از غرور انداخته ست
 
با تني آکنده از زخم و دلي لبريز داغ
زندگي ما را ميان آب شور انداخته ست
 
شب به قصد صيد تنها سکّه ي اين آسمان
هفت جاي کهکشان، رندانه تور انداخته ست
 
بشکند دستي که خورشيد فروزان مرا
چيده است از آسمان و در تنور انداخته ست

 



26 آبان 1393 1796 0

فراز منبر نی قرص ماه می بینم

فراز منبر نی قرص ماه می بینم 
خدای من نکند اشتباه می بینم 
 
بتاب یوسف من بوی گرگ می شنوم 
بتاب راه دراز است و چاه می بینم 
 
نظاره می کنم از راه دور، سرها را 
جوان و پیر و سفید و سیاه می بینم 
 
به آیه های کتاب غمت که می نگرم 
تمام را «به کدامین گناه» می بینم 
 
به احترام سرت سر به مهر می سایم 
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم


22 آبان 1393 2604 1

ما را نمی فهمند آدم های کوچک

 

هر روز با انبوهی از غم های کوچک
گم می شوم در بین آدم های کوچک
 
سرمایه ی احساس من مشتی دو بیتی ست
عمری ست می بالم به این غم های کوچک
 
گل برگ ها هم پاکی ام را می شناسند
مثل تمام قطره شبنم های کوچک
 
با آن که بیهوده ست، اما می سپارم
زخم بزرگم را به مرهم های کوچک
 
پیچیده بوی «محتشم» مثل نسیمی
در سینه ها مان؛ این محرّم های کوچک
 
غم های مان اندازه ی صحرا بزرگند
ما را نمی فهمند آدم های کوچک


18 آبان 1393 1449 0

بگذار این شاعر جوانی کرده باشد

بگذار این شاعر جوانی کرده باشد 
با واژه ها نامهربانی کرده باشد 
 
بگذار ما را باد با خود برده باشد 
تنهایی ما را جهانی کرده باشد 
 
بگذار بین دوستان و دشمنانت 
خنجر فقط پا در میانی کرده باشد 
 
می داند احوال من بی برگ و بر را 
هر کس که عمری باغبانی کرده باشد 
 
کی دیده ای یک زنبق هفتاد و یک برگ 
بالای نی شیرین زبانی کرده باشد؟ 
 
ای گل! نبینم نشنوم دست پلیدی 
لب هایتان را خیزرانی کرده باشد


15 آبان 1393 1328 0

کاروان می برد نیم دیگر خورشید را

 

دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را
بر فراز نیزه می دیدم سر خورشید را
 
آسمان گو تا بشوید با گلاب اشک ها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
 
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریان تر خورشید را
 
چشم های خفته در خون شفق را وا کنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را
 
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می برد نیم دیگر خورشید را
 
کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها
ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را
 
آه، اشترها چه غمگین و پریشان می روند
بر  فراز نیزه می بینم سر خورشید را


13 آبان 1393 3275 1

آرزوي آب هم اين جا عطش نوشيدن است

 

پرده بر مي دارد امشب آفتاب از نيزه ها
مي دمد يک آسمان خورشيدِ ناب از نيزه ها
 
مي شناسي اين همه خورشيد خون آلود را
آه، اي خورشيد زخمي! رُخ متاب از نيزه ها
 
کهکشان است اين بيابان، چون که امشب مي دمد
ماهتاب از خيمه ها و آفتاب از نيزه ها
 
ريگ ريگش هم گواهي مي دهد روز حساب
کاين بيابان، خورده زخمِ بي حساب از نيزه ها
 
يال هايي سرخ و تن هايي به خون غلتيده است
يادگار اسب هاي بي رکاب از نيزه ها
 
آرزوي آب هم اين جا عطش نوشيدن است
خواهد آمد «العطش» ها را جواب از نيزه ها
 
باز هم جاري ست امشب رودرود از سينه ها
بس که مي آيد صداي آب آب از نيزه ها
 
گرچه اين جا موج موج تشنگي ها جاري است
مي تراود چشمه چشمه، شعر ناب از نيزه ها


13 آبان 1393 1897 0

این لف و نشر یک دست، کار بزرگ عشق است

خورشید در تنور است، مهتاب در عماری
ای آسمان بی یار، بنشین به سوگواری
 
از دست عشق رفتند، آب آوران بی دست
افسوس برنیامد دستی برای یاری
 
این لف و نشر یک دست، کار بزرگ عشق است
-لیلا و بی قراری، مجنون و نی سواری-
 
باور نمی کنم تیغ این شعر را سروده است:
-دشتی ستاره باران، دشتی بنفشه کاری-
 
عمری است چون سپیدار، از ناخنان آن یار
مانده است بر تن من، زخمی به یادگاری:
 
«ای گنج نوشدارو، بر خستگان نظر کن
مرهم به دست و ما را، مجروح میگذاری»


13 آبان 1393 2001 1

جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی

پیچیده در این دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
 
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
 
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است 
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
 
این گل، گل صدبرگ، نه هفتاد و دو برگ است 
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
 
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
 
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال 
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی!


13 آبان 1393 1690 0

پیچیده شمیمت همه جا، ای تن بی سر!

 

بگذار که این باغ، درش گم شده باشد
گل ‌های ترَش، برگ و برش، گم شده باشد
 
جز چشم به راهی، به چه دل خوش کند این باغ؟
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد
 
باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد
 
بی اختر و ماه است دلم؛ مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
 
شب تیره و تار است و بلادیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد
 
چاهی ست همه ناله و دشتی ست همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد
 
 
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد
 
پیچیده شمیمت همه جا، ای تن بی سر!
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد


12 آبان 1393 14162 31

گوش کن؛ انگار نجوا مي کند معبود با او

 

کيست اين؟ آواي کوهستاني داوود با او
هُرم صدها دشت با او، لطف صدها رود با او
 
نيزه نيزه زخم با او، کاسه کاسه داغ با من
چشمه چشمه اشک با من، خيمه خيمه دود با او
 
اي نسيم! آهسته پا بگذار سوي خيمه گاهش
گوش کن؛ انگار نجوا مي کند معبود با او
 
هرکه امشب تشنگي را يک سحر طاقت بيارد،
مي گذارد پا به يک درياي نامحدود با او
 
همرهان بار سفر بر بسته اند انگار و تنها
تشنگي مانده ست در اين ظهر قيراندود با او
 
از چه ـ اي غم!ـ قصّه ي تنهايي اش را مي نگاري؟
او که صدها کهکشان داغ مکرّر بود با او
 
صبح فردا، کوهساران شاهد ميلاد اويند
سرخي هفتاد  و يک خورشيد خون آلود با او 


12 آبان 1393 1583 0

در تاریخ را ببند و برو...

این گرام شکسته روی سکوت
سوزنش گیر کرده است انگار
 
این قناری چقدر بی تاب است
مادرش دیر کرده است انگار
 
چه سماور ذغالیِ کسلی
هیچ کس چای از آن نمی نوشد
 
!نکند مرده اند اهل محل
در دلش سیر و سرکه می جوشد
 
شمعدان های رنگ رو رفته
قوریِ لب پریده ی چینی
 
هوس چای تازه کرده دلم
آی مادر! مرا نمیبینی؟
 
این صدای که بود می آمد
«سعدی از دست دوستان فریاد»
 
آن طرف بود روی آن دیوار
یادگاری به خط میر عماد
 
این دولول لمیده بر لب میز
عاشق بوی تند باروت است
 
چون خماری که دور مانده ز می
تشنه کام شراب شاتوت است
 
درکنار هم اند مثل دو چشم
هر دو چشم انتظار و چشم به راه
 
هردوشان پادشاه یک قلیان
شاه عباس و ناصرالدین شاه
 
تا که دنیا به هم نریخته است
روی این سفره ی قلمکاری
 
در تاریخ را ببند و برو
حاج عباس خان سمساری!


21 شهریور 1393 1498 0

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

 

به نام عشق که زیباترین سرآغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است
 
جهان تمام شد و ماه پاره های زمین
هنوز هم که هنوز است، کارشان ناز است
 
هزرا پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق، حادثه ای خانمان برانداز است
 
پدر نگفت چه رازی ست این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است
 
به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است
 
بگو هرآنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است
 
ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
پرنده ای که زیادی بلند پرواز است


12 شهریور 1393 3471 2

این قدر بر این پیکر تفتیده متازید!

پیچایی گیسوی شکن در شکن است این؟
یا مطلع پیچیده ی شب های من است این؟ 
 
زیر قدم رهگذران له نشود ...آی
دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این
 
نم نم بچشان بوسه ی خود را به لبانم
گیرایی بی حدّ شراب کهن است این 
 
بگذار در آغوش تو آرام بگیرم
دلچسب ترین شیوه ی جان باختن است این 
 
بنشین به تماشای فرو ریختن من
دل... نه! به خدا خانه ی ویران من است این 
 
ارزان مفروشید رفیقان! سر ما را 
زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این؟ 
 
سُم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است 
انگار نه انگار گل است این، چمن است این 
 
این قدر بر این پیکر تفتیده متازید!
سوگند که ایران من است این، وطن است این ...


20 مرداد 1393 2637 2

شب عاشوراست..

شب عاشوراست
چراغ های شهر را خاموش کنید
بگذارید
آن ها که می خواهند کنار دریا بروند
بروند


19 مرداد 1393 3068 0

شمر تعزیه

نه سلامی
نه امضایی
نه عکسی
چه روزگار بدی دارد
شمر تعزیه


19 مرداد 1393 3531 0

برای سرودنت

لب این حوض می نشینم
چنگ آبی بر می دارم
و به آن زل می زنم
وقتی بهانه ای ندارم
برای سرودنت


19 مرداد 1393 2514 0
صفحه 2 از 9ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  بعدی   انتها