(آرشیو نویسنده سعید بیابانکی)

دفتر شعر

که از نافه، مُشک ختن آفریدی

خدا! از تو ممنون و متشکّرم من
تو طنّاز شيرين سخن آفريدي
 
مگر شاعران کارشان سکّه باشد
هزاران هزار انجمن آفريدي
 
به منظور گُل خوردن تيم ملي
هزاران زمین چمن آفریدی
 
برای جلوگیری از عِرق ملّی
کنار زمين، رخت کن آفريدي
 
تو از آدم و همسرش، مردماني
خفن در خفن در خفن آفريدي
 
زدی روی دست همه عطرسازان
که از نافه، مُشک ختن آفریدی
 
مگر کم شود روي گردن کلفتان
رقيب بشر، کرگدن آفريدي
 
مگر تار و ني را به عزّت رساني
«جليل» آفريدي، «حسن» آفريدي
 
بشر را شما، نرم، مانند اسفنج
دلش را ولي از چُدن آفريدي
 
شما «کدکني» را به شهرت رساندي
نسيم آفريدي، گون آفريدي!
 
شما در دهان بشر، اصل و مرغوب
دو فروند فندق شکن آفريدي
 
به منظور ارشاد اين خلق گمراه
به ما لطف کرديّ و وَن آفريدي
 
بني آدم از روح خود تا نترسد
بر آن روکشي مثل تن آفريدي
 
کمي خاک مرغوب فردوس را هم
به گُل پرچ کرديّ و زن آفريدي
 
از آن زن که در بيت قبلي سرشتي
شبي شاعري مثل من آفريدي!
 

 



12 مرداد 1393 763 0

من مشکل حجاب ندارم؛ شما چطور؟!

من شاعرم، کتاب ندارم؛ شما چطور؟!
عمري ست جاي خواب ندارم؛ شما چطور؟!
 
در بانک هاي دولتي و غير دولتي
مثل شما حساب ندارم؛ شما چطور؟!
 
نه سبزم و نه قرمز و نه آبي و نه زرد
باور کنيد تاب ندارم؛ شما چطور؟!
 
افسرده ام به خودروي تک سرنشين خويش
ماشين خوش رکاب ندارم؛ شما چطور؟!
 
زلف مرا زمانه گرفت و ز بيخ کَند
من مشکل حجاب ندارم؛ شما چطور؟!
 
هر ساعتي به خانه بيايم دلم خوش است
يک ذرّه اضطراب ندارم؛ شما چطور؟!
 
زير دلم زده ست خوشي ـ بچّه ها! ـ ولي
ميلي به انقلاب ندارم؛ شما چطور؟!*
 
 
 
 
 
 
*منظور، ميدان انقلاب است صد البته!
 


09 مرداد 1393 572 0

آی تیغ بی حیا!شرم کن وضو بگیر

ای سجود باشکوه و ای نماز بی نظیر
ای رکوع سربلندو ای قیام سر به زیر
 
در هجوم بغض ها ای صبور استوار
در میان تیرها ای شکست ناپذیر
 
شرع را تو رهنما، عقل را تو رهگشا
عشق را تو سر پناه، مرگ را تو دستگیر
 
فرش آستانه ات بوریایی از کرم
تخت پادشاهی ات دستبافی از حصیر
 
کیست این یگانه مرد، این غریب شب نورد
این که آشنای اوست هم صغیر و هم کبیر
 
کاش قدر سال بود آن شب سیاه و تلخ
آسمان تو غافلی زان طلوع ناگزیر
 
بعد از او نه من نه عشق، از تو خواهم ای فلک
یا ببندی ام به سنگ، یا بدوزی ام به تیر
 
دست بی وضو مزن بر ستیغ آفتاب
آی تیغ بی حیا! شرم کن وضو بگیر
 
لَختی ای پدر درنگ، پشت در نشسته اند
رشته های سرد اشک کاسه های گرم شیر 


26 تیر 1393 1993 2

عشق را زیر خاک پنهان کرد

کوه آهسته گام برمی داشت
پیکر آفتاب بر دوشش
مثل آتش فشان خاموشی
کوه بود و غرور خاموشش
 
کوه می رفت و پا به پایش نیز
کاروان کاروان غم و اندوه
کوه می رفت و بر زمین می ماند
یک دماوند ماتم و اندوه
 
وقت آن بود تا در آن شب سرد
خاک، مهمان آفتاب شود
وقت آن بود سقف سنگی شب
خم شود، بشکند، خراب شود
 
کوه با آفتاب نیمه شبش
سینه ی خاک را چراغان کرد
دور از آن چشم های نامحرم
عشق را زیر خاک پنهان کرد
 
ماه از کوه چهره می دزدید
تاب آن دشت گریه پوش نداشت
کوه سنگین و خسته بر می گشت
آفتابی به روی دوش نداشت
 
کوه می رفت و پشت نخلستان
با دلی داغدار گم می شد
کوه می رفت و خانه ی خورشید
در مهی از غبار گم می شد...


26 تیر 1393 750 0

پيداست که برف ها پشيمان شده اند

 
در شهر، دَم از صفا و خوبي زده ايم
آلونک هاي شيکِ چوبي زده ايم
پيداست که برف ها پشيمان شده اند
از بس که ستاد برف روبي زده ايم
 


22 تیر 1393 474 0

کار دشواري ست دزدي زحمت بسيار دارد

هرکسي در خانه اش اصوات ناهنجار دارد،
بي گمان همسايه ي بالايي اش گيتار دارد
 
يک نفر را مي شناسم روز و شب مشغول کار است
کار دشواري ست دزدي زحمت بسيار دارد
 
مي تواند وام هاي گُنده و سنگين بگيرد
گرچه او ضامن ندارد، ليک ضامن دار دارد
 
کارمندي که حقوقش از رئيسش بيشتر شد،
بي گمان او از مديرش «اين هوا» آمار دارد
 
دائماً بالا و پايين مي شود بازار، امّا
دکّه ي آدم فروشي روز و شب بازار دارد
 
چارپايانش چه حالي مي کنند آنجا يقيناً
جنگل دوري که آدم هاي آدم خوار دارد
 
بي گمان اخبار مي بيند، فقط هم «بيست و سي» را
هر که روي پشت بام خانه اش رادار دارد
 
عين پطرس، هُل نده انگشت خود را هر کجا هي!
بعضي از سوراخ ها، زنبور دارد، مار دارد
 
خاک بر سر مي شوم وقتي بيايد آن ضعيفه
زلزله وقتي بيايد، با خودش آوار دارد
 
شک ندارم نام آن يارو که مي آيد، جواد است
چون که شلوار خز و پيراهن گُل دار دارد!
 
گاه دلّاکي شما را مي برد با زور، حمّام
«چرخ بازيگر، از اين بازيچه ها بسيار دارد!»
 


12 تیر 1393 459 0

بنده يک شاعر اولوالعزمم

شاعري با دبير کنگره گفت:
شرح حال مرا نمي داني؟!
 
بنده يک شاعر اولوالعزمم
شهره در نطق و در سخن داني
 
داوران گر برنده ام نکنند،
خودکشي مي کنم به آساني
 
مي روم پرت مي کنم خود را
آن چناني که افتم و داني
 
مي روم ماهواره، مي گويم
مرگ بر داوران ايراني
 
اصلاً از فرط فقر و بي کاري
مي شوم شاعري خياباني...
 


12 تیر 1393 458 0

اين طرف گرچه مدادالعلما موجود است

 
اين طرف گرچه مدادالعلما موجود است
آن طرف نيز دماءالشّهدا موجود است
 
در و ديوار، پُر از صوم و صلات است و دعا
هر طرف مي نگري، قبله نما موجود است
 
ذرّه اي جاي تو و وسوسه ي شيطان نيست
تا بخواهيد در اين حجره، خدا موجود است
 
گرچه مصداق غنا مي شود اين بيت، ولي
تو بيا؛ رونق اگر نيست، صفا موجود است
 
هست اين حُجره ي من راه ميان بُر به خدا
مُهر و سجّاده و تسبيح و عبا موجود است
 
جيبي و تاقچه ايّ و بغلي و قدّي
همه جور آينه در حجره ي ما موجود است
 
«کربلا منتظر ماست» نداريم ولي
«هرکه دارد هوس کرب و بلا» موجود است
 
يک نظر تاقچه ي ديدني ام را تو ببين
حافظ و مثنوي و خمسه و دا موجود است
 
سي دي شاد نداريم؛ کراهت دارد
در عوض، سي دي اقسام عزا موجود است
 
خبري نيست از آن باد که در ذهن شماست
بس که در حجره ي من باد صبا موجود است
 


12 تیر 1393 365 0

بترس از این همه لولو که پشت پنجره اند

 

شب است و باغچه های تهی ز میخک من
و بوی خاطره ها در حیاط کوچک من
 
حیاط خلوت من از سکوت سرشار است
کجاست نغمه ی غمگینت؟ ای چکاوک من!
 
به سکّه سکّه ی اشکم تو را خریدارم
تویی بهای پس اندازهای قلّک من
 
بگیر دست مرا، ای عروس دریایی!
بیا به یاری دنیای بی عروسک من
 
تو را به رشته ای از آرزو گره زده اند
به پشت پنجره ی سینه ی مشبّک من
 
کسی نیامده؛ حتّی کلاغ های سیاه
به قصد غارت جالیز بی مترسک من
 
کبوترانه بیا تخم آشتی بگذار
میان گودی انگشت های کوچک من1
 
شب است و خواب عمیقی ربوده شهر مرا
کجاست شیطنت کودکیّ و سوتک من؟
 
بترس از این همه لولو که پشت پنجره اند
بخواب شعر قشنگم! بخواب کودک من!
 
 
1-« و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام/تخم خواهند گذاشت» (فروغ فرّخزاد)


11 تیر 1393 1885 1

یادش به خیر کرب و بلایی که داشتم

 

یادش به خیر، دست دعایی که داشتم
تسبیح و جانماز و خدایی که داشتم
 
دل نه، کویر زخمی فریاد بود و عشق
یادش به خیر کرب و بلایی که داشتم
 
ای دل! به یاد بخت سپیدی که داشتی
می پیچمت به شال عزایی که داشتم
 
دست مرا بگیر و بلندم کن، ای غزل!
یک لحظه باش جای عصایی که داشتم
 
ای آسمان! دریچه ی نوری به من ببخش
امشب به یاد پنجره هایی که داشتم
 
این جاده ها کدام به آن خسته می رسند
مادر! کجاست قبله نمایی که داشتم؟
 
دادم تو را به خسته ترین عابر زمین
مثل سمند نعل طلایی که داشتم


10 تیر 1393 368 0

این جا چراغ چشم به راهی هنوز هست

در دیده ام نگاهی و آهی هنوز هست

باران اشک گاه به گاهی هنوز هست
 
هان، ای شب فلک زده! در مشت خالی ات
شکر خدا که سکّه ی ماهی هنوز هست
 
یک شب بکوب کوبه ی در را و باز شو
این جا چراغ چشم به راهی هنوز هست
 
عریان کنید جام می هفت ساله را
تا در من اشتیاق گناهی هنوز هست!
 
در چشم کهربایی ات، ای روشناترین!
میل ربودن پر کاهی هنوز هست
 
از شش جهت اگر چه قفس مانده ست و بس
فکر فرار باش که راهی هنوز هست
 
شکر خدا به میمنت روی و موی دوست
روز و شب سپید و سیاهی هنوز هست
 
با یک دروغ کهنه به خونم در افکنید
در دوردست، گرگی و چاهی هنوز هست


10 تیر 1393 682 0

تو خود نشاني محضي، تو خود دعاي مجسّم

شبي نشستم و گفتم دو خط دعا بنويسم

دعا به نيّت دفع قضا بلا بنويسم
 
ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگيرم
به کوچه کوچه ي زلف تو نامه ها بنويسم
 
دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحيّر،
«کدام را ننويسم؟ کدام را بنويسم»1
 
هر آنچه را که نوشتم، مچاله کردم و گفتم
قلم دوباره بگيرم؛ از ابتدا بنويسم
 
دو قطره خون ز لبت در دوات تشنه ام افتاد
که من به ياد شهيدان کربلا بنويسم
 
صداي پاي قلم را شنيد کاغذ و گفتم
قلم به ليقه گذارم که بي صدا بنويسم
 
تو بي نشاني و کاغذ در انتظار رسيدن
که من نشاني کوي تو را کجا بنويسم
 
تو خود نشاني محضي، تو خود دعاي مجسّم
براي چون تو عزيزي، چرا، چرا بنويسم؟
 
 
1-مصرعی از فیاض لاهیجی


09 تیر 1393 717 0

بوسیدمت؛ لب و دهنم بوی گل گرفت

بوسیدمت؛ لب و دهنم بوی گل گرفت

بوییدمت؛ تمام تنم بوی گل گرفت
 
گل های سرخ چارقدت را تکاندی و
گل های خشک پیرهنم بوی گل گرفت
 
با عطر واژه ها به سراغ من آمدی
شعرم، ترانه ام، سخنم بوی گل گرفت
 
از راه دور فاتحه ای دود کردی و
در زیر خاک ها کفنم بوی گل گرفت
 
تا آمدی، به میمنت بوی زلف تو
در باغ، یاس و یاسمنم بوی گل گرفت
 
ای امتزاج شادی و غم! در کنار تو
خندیدنم، گریستنم، بوی گل گرفت
 
گرد از کتاب خانه ی من برگرفتی و
تاریخ مرده و کهنم بوی گل گرفت
 
خون تو دانه دانه، شبیه گل انار
پاشید بر شب و ... وطنم بوی گل گرفت


08 تیر 1393 1215 0

عبادت به سمت خدا می فرستم

پدرجان! سلامٌ عليکم؛ من از شهر
برايت سلام و دعا مي فرستم
 
مگر قدر آن روستا را بداني
براي تو قدري هوا مي فرستم
 
کمي صبر کن، جان بابا به زودي
برايت کلاه و عصا مي فرستم
 
کمي صبر کن، بنده هم مثل «حافظ»
براي تو اسب و قبا مي فرستم
 
من اينجا شب و روز مشغول کارم
دو ماه است موشک فضا مي فرستم
 
سر صبح، گمرک، کوپن مي فروشم
سرِ شب، به مترو گدا مي فرستم
 
شب و نصف شب هم نمازم به راه است
عبادت به سمت خدا مي فرستم
 
به پيوست، از روزه و از نمازم
دو فهرست، محض ريا مي فرستم
 
و من کرده ام کارهاي بدي هم
که آن کارها را جدا مي فرستم
 
کريما!  رحيما! بزرگا! ببخشا
اگر خواهش نابه جا مي فرستم
 
من اينجا حسابي بدهکار هستم
سه مليون سلام و دعا مي فرستم
 
شماره حساب جديد خودم را
مجدّد حضور شما مي فرستم
 
::
عليک السّلام اي پسر جان بابا!
سلامت من از روستا مي فرستم
 
تو گفتي که من مي روم پايتخت و
برايت چه ها و چه ها مي فرستم
 
نگفتي به محض رسيدن به تهران
برايت بليت «هما» مي فرستم؟!
 
نگفتي به محضي که کارم بگيرد
سه سوته تو را کربلا مي فرستم؟!
 
نگفتی تو را از همین ماهواره
حضور «برادر هخا» می فرستم؟!
 
خبر دارم از کارهايت پسر جان!
ببين من برايت چه ها مي فرستم
 
برايت گز لقمه از اصفهان و
کمي مسقطي از فسا مي فرستم
 
به عنوان چيزي نمادين ز قزوين
برايت يکي سنگ پا مي فرستم
 
به عنوان تقدير از روزه هايت
دو تا سي دي «ربّنا» مي فرستم
 
تو در کار خود خبره اي؛ قهرماني
برايت زرشک طلا مي فرستم
 
به منظور حل کردن مشکلاتت ـ
هم آجيل مشکل گشا مي فرستم
 
به همراه اين نامه ي عاشقانه
دو کپسول، باد صبا مي فرستم
 
مگر کار و بارت حسابي بگيرد
برايت دو نيسان گدا مي فرستم
 
خودم هم به زودي مي آيم سراغت
تو را هم به دارالشّفا مي فرستم!
 

 



01 تیر 1393 557 0

کار بسيار است و بي کاري کم و فرصت زياد...

 
آدمي که کار دارد، کار مي خواهد چه کار؟
خانه ي بي بام و در،  ديوار مي خواهد چه کار؟
 
شاعري که شعر نو مي گويد و شعر سپيد،،
مثنوي يا مخزن الاسرار مي خواهد چه کار؟
 
کاغذ او کاغذ سیگار باشد، بهتر است
شاعر اصلاً کاغذِ آچار می خواهد چه کار؟
 
هم سفيد و هم خز است و هم مُد امروز نيست
مانده ام اين ريش را «ستّار» مي خواهد چه کار؟
 
آن صداي مخملي، بي ساز خيلي بهتر است
من نمي فهمم «حسن» گيتار مي خواهد چه کار؟
 
حضرت مجنون فقط ليلي به دردش مي خورد
در بيابان ها، کش شلوار مي خواهد چه کار؟
 
سرزمين بي حساب و بي کتاب از هر نظر
در شگفتم مرکز آمار مي خواهد چه کار؟
 
اصفهان خشک و بي آب و علف، در حيرتم
زنده رودش مرغ ماهي خوار مي خواهد چه کار؟
 
با دو لنز سبز، وقتي چشم رنگي مي شود،
سينماي مملکت «گلزار» مي خواهد چه کار؟
 
کارگرداني که سيمرغ بلورين برده است
من نمي دانم دگر اُسکار مي خواهد چه کار؟
 
شاعري که بيت بيتِ شعرهايش آبکي ست
جمله ي «تکرار کن، تکرار» مي خواهد چه کار؟
 
شوفري که با «يساري» روز و شب سر کرده است
پشت خاور، سي دي «عصّار» مي خواهد چه کار؟
 
هشت تا گُل خورده اين دروازه بان تيره بخت
من نمي فهمم دگر اخطار مي خواهد چه کار؟
 
کار بسيار است و بي کاري کم و فرصت زياد
واقعا کشور وزير کار مي خواهد چکار؟!
 

 



01 تیر 1393 5001 2

آموختم از آینه ها صاف و سادگی

با من چه کرده است ببین بی ارادگی
افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی

جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام
این است راز و رمز دل از دست دادگی

ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها
افتادگی شنیده ام و ایستادگی

روحی زلال دارم و جانی زلال تر
آموختم از آینه ها صاف و سادگی

با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند
شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی ....

 



28 خرداد 1393 2110 1

با چه رویی به خانه برگردم؟

چمدان های خسته سنگین اند
سالن انتظار، سنگین تر
مثل دیشب نگاه ها ابری است 
پشت شیشه پرنده ها پرپر
 
چشمه ای اشک و شور در چشمم
کاسه ای آب و دانه در دستم 
با چه شوقی به قصد دیدن تو 
چمدان های خسته را بستم
 
ای عزیزی که آهوان غریب
می گذارند سر به زانویت 
چه کنم با نیاز این همه نذر
من محروم مانده از کویت
 
گیرم امشب برای اهل محل
ابرها را بهانه آوردم 
من نالایق زیارت تو 
با چه رویی به خانه برگردم؟


20 خرداد 1393 921 0

گر بیایی خانه ای می سازم از باران و شعر...

مبتلا کرده است دل ها را به درد دوری اش
نرگس پنهان من با مستی اش مستوری اش

آه می دانم که ماه من سرک خواهد کشید
کلبه ی درویشی ام را با همه کم نوری اش

آسمانی سر به سر فیروزه دارد در دلش
گوش ها مست تغزل های نیشابوری اش

یک دم ای سرسبزی یک دست در صورت بدم
تا بهاران دم بگیرد با گل شیپوری اش

ماه می گردد به دنبال تو هر شب سو به سو
آسمان را با چراغ کوچک زنبوری اش

آنک آنک روح خنجر خورده ی فردوسی است
لا به لای نسخه ی سرخ ابو منصوری اش

بوسه نه جمع نقیضین است در لب های او
روزگار تلخ من شیرین شده است از شوری اش

گر بیایی خانه ای می سازم از باران و شعر
ابرهای آسمان ها پرده های توری اش ...


25 اسفند 1392 7509 1

پدر خیال شکستن نداشت، من دارم!

اگر چه آینه ام، خانه در لجن دارم
مباد قسمت تان خانه ای که من دارم

تکان دهنده ترین شعرت ای رفیق، کجاست
بخوان بخوان، هوس زیر و رو شدن دارم

امید آمدنت را به نا امیدی داد
چه شِکوه ها که از این کهنه پیرهن دارم

منی که با تن زخمی همیشه عریانم
ارادتی به شهیدان بی کفن دارم

«در اندرون من خسته دل ندانم کیست»*
گمان کنم بُتی از جنس خویشتن دارم

تبر به دست پدر بود، دست من خالی است
پدر خیال شکستن نداشت، من دارم!

*حافظ

 



07 بهمن 1392 2425 0

شاعر میان قحطی مضمون...

یخچال آب سرد پر از یخ

لم داده بود کنج خیابان

ره می سپرد تشنه و خسته

شاعر قدم زنان و پریشان

*

شاعر میان قحطی مضمون

گویا رسیده بود به بن بست

یخچال آب سرد به او داد

یک کاسه ی طلایی و یک دست

*

سر زد میان آینه ی آب

یک صید دست و پازده در خون

یک کشتی نشسته به صحرا

یک کشته ی فتاده به هامون

*

گل کرد یک تغزل خونین

مثل عطش میان دو لب هاش

آن کاسه ی طلایی .... یک دست

شد آفتاب روشن شب هاش

*

ره می سپرد تشنه تر از پیش

شاعر میان نم نم باران

یخچال آب سرد پر از یخ

لم داده بود کنج خیابان...


11 آبان 1392 2293 1
صفحه 3 از 9ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  بعدی   انتها