(آرشیو نویسنده سعید بیابانکی)

دفتر شعر

می بینم از تمام درختان سر است او

پنداشتم که باغ گلی پرپر است او
دیدم که نه برادر من قیصر است او

هر کوچه باغ را که سرک می کشم هنوز
می بینم از تمام درختان سر است او

دیروز اگر برای شما شعر تر سرود
امروز هم بهانه ی چشم تر است او

یک عمر آبروی چمن بوده این درخت
امروز اگر خزان زده و لاغر است او

در خاک می تپد دل گرمش به یاد ما
چون آتش نهفته به خاکستر است او

او را به آسمان بسپارید و بگذرید
مثل کبوتران حرم، پرپر است او

گاهی زلال و نرم، گهی تند و گاه تیز
تلفیق آب و آینه و خنجر است او

آرام آرمیده در این حجم ترمه پوش
شاید به فکر یک غزل دیگر است او
 


05 شهریور 1391 269 0

تمام نشریه ها صبح شنبه لرزیدند

شکافت فرق زمین و سپیده دم لرزید
چه شد مگر که ستون های کاخ غم لرزید؟

مگر که مرثیه ای سر کند هزاران بند
خبر رسید به کاشان و محتشم لرزید

خبر چو نامه به بال کبوتران آویخت
سحر به سوی خراسان شد و حرم لرزید

چهل ستون دل اصفهان ترک برداشت
شنید چون که در آن سوی، ارگ بم لرزید

«ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی»
کنون که خط فرودین جام جم لرزید

قلم به کار تغزّل به دست شاعر بود
غزل به رنگ مصیبت شد و قلم لرزید

چنان که لرزه بر اندام آسمان افتاد
سرم، تنم، بدنم، دامنم، دلم لرزید

از این مصیبت، تنها شما نلرزیدید
فلک به جان عزیزان تان قسم، لرزید

دلم خراب خرابات نغمه ی بمی ات
به زیر خاک چه خواندی که زیر و بم لرزید؟

تمام نشریه ها صبح شنبه لرزیدند
خبر درشت و کوتاه بود:...بم لرزید!
 


05 شهریور 1391 259 0

اسم این مرد، شاه داماد است

دورها یک درشکه می بینم
یک درشکه، چقدر هم زیباست
نرم و آهسته می شود نزدیک
مقصدش خانه ی قدیمی ماست

خانه ی ما که هشتی اش امشب
مثل دامان شب، چراغان است
خانه ی ما که امشب از شادی
پشت بامش ستاره باران است

نرم نرمک درشکه می آید
می رسد رو به روی خانه ی ما
طول این کوچه های تنها را
بوده در جستجوی خانه ی ما

لحظه ای بعد کوچه می بیند
قامتی را که مثل شمشاد است
یک نفر با اشاره می گوید:
«اسم این مرد، شاه داماد است»

آفتابی به مهربانی عشق
خفته در آسمان چشمانش
قصه می گوید از محبت او
لهجه ی نرم تر ز بارانش

در نگاه صمیمی اش جاری ست
تابش چلچراغ خوشبختی
امشب این مرد خوب خواهد برد
خواهرم را به باغ خوشبختی

مادم می دهد به خواهر من
یک سبد آفتاب و آیینه
امشب امشب عجب تماشایی ست
اشک و قرآن و آب و آیینه!

لحظه ای بعد در شلوغی ها
خواهرم را دگر نمی بینم
می شود دور و از درشکه ی او
سایه ای بیشتر نمی بینم

امشب آغاز می شود غزلی
مطلعش پای بوسی خوبان
امشب اما شبی تماشایی ست
شب خوب عروسی خوبان
 


05 شهریور 1391 776 0

ادبیات پایداری

 

دور تا دور حوض خانه ما

پوکه های گلوله گل داده است

پوکه های گلوله را آری

پدر از آسمان فرستاده است

 

عید آن سال ،حوض خانه ما

گل نداد و گلوله باران شد

پدرم رفت و بعد هشت بهار

پوکه های گلوله گلدان شد

 

پدرم تکه تکه هر چه که داشت

رفت همراه با عصاهایش

سال پنجاه و هفت چشمانش

سال هفتاد و پنج پاهایش

 

پدرم کنج جانماز خودش

بی نیاز از تمام خواهش ها

سندی بود و بایگانی شد

کنج بنیاد حفظ ارزش ها

 

روی این تخت رنگ و رو رفته

پدرم کوه بردباری بود

پدر مرد من به تنهایی

ادبیات پایداری بود ....

 

 



08 مرداد 1391 781 0

ادبیات پایداری

 

دور تا دور حوض خانه ما

پوکه های گلوله گل داده است

پوکه های گلوله را آری

پدر از آسمان فرستاده است

 

عید آن سال ،حوض خانه ما

گل نداد و گلوله باران شد

پدرم رفت و بعد هشت بهار

پوکه های گلوله گلدان شد

 

پدرم تکه تکه هر چه که داشت

رفت همراه با عصاهایش

سال پنجاه و هفت چشمانش

سال هفتاد و پنج پاهایش

 

پدرم کنج جانماز خودش

بی نیاز از تمام خواهش ها

سندی بود و بایگانی شد

کنج بنیاد حفظ ارزش ها

 

روی این تخت رنگ و رو رفته

پدرم کوه بردباری بود

پدر مرد من به تنهایی

ادبیات پایداری بود ....

 

 



08 مرداد 1391 947 0

ادبیات پایداری

 

دور تا دور حوض خانه ما

پوکه های گلوله گل داده است

پوکه های گلوله را آری

پدر از آسمان فرستاده است

 

عید آن سال ،حوض خانه ما

گل نداد و گلوله باران شد

پدرم رفت و بعد هشت بهار

پوکه های گلوله گلدان شد

 

پدرم تکه تکه هر چه که داشت

رفت همراه با عصاهایش

سال پنجاه و هفت چشمانش

سال هفتاد و پنج پاهایش

 

پدرم کنج جانماز خودش

بی نیاز از تمام خواهش ها

سندی بود و بایگانی شد

کنج بنیاد حفظ ارزش ها

 

روی این تخت رنگ و رو رفته

پدرم کوه بردباری بود

پدر مرد من به تنهایی

ادبیات پایداری بود ....

 

 



08 مرداد 1391 1442 1

اولو العزم!

 

هنر من سرودن نظم است
به همین علت است بی‌نظمم

برخلاف جماعت شعرا
من نه اهل بساط نه بزمم

مخلص شاعران شیرازم
چاکر عالمان خوارزمم

مثل ران گراز ده ساله
اندکی غیرقابل هضمم

پشت جبهه به یاری کلمات
تا بخواهند بنده می‌رزمم

به علاوه کتاب هم دارم
بنده یک شاعر اولوالعزمم!



10 تیر 1391 759 0

اولو العزم!

 

هنر من سرودن نظم است
به همین علت است بی‌نظمم

برخلاف جماعت شعرا
من نه اهل بساط نه بزمم

مخلص شاعران شیرازم
چاکر عالمان خوارزمم

مثل ران گراز ده ساله
اندکی غیرقابل هضمم

پشت جبهه به یاری کلمات
تا بخواهند بنده می‌رزمم

به علاوه کتاب هم دارم
بنده یک شاعر اولوالعزمم!



10 تیر 1391 785 0

اولو العزم!

 

هنر من سرودن نظم است
به همین علت است بی‌نظمم

برخلاف جماعت شعرا
من نه اهل بساط نه بزمم

مخلص شاعران شیرازم
چاکر عالمان خوارزمم

مثل ران گراز ده ساله
اندکی غیرقابل هضمم

پشت جبهه به یاری کلمات
تا بخواهند بنده می‌رزمم

به علاوه کتاب هم دارم
بنده یک شاعر اولوالعزمم!



09 تیر 1391 955 0

به یاد استاد حسن کسایی

 

ازنسیم التفاتی بینوایان خوش دلند      
خانه ی نی را به آهی می توان آباد کرد

و این آه، دم خوش تو بود که خانه  خانه ی نی های جهان را آباد کرد. و این آه، در کوچه ی نی دوید .آن قدردوید که شیوه ی پریدن آموخت در غرفه های نقش جهان چرخ زد در کاسه ی سرشیخ لطف الله پیچید و از نصف جهان گذشت تا جهان را در نوردد .
خداوندگار نی !
نفس داودی ات با دم خوش کدام پیامبر در هم آمیخته بود که خشک چوبان خشک مغز را در نیزاران بی جان به سماعی  آ سمانی واداشت و آن قدر چرخیدند و رقصیدند تا به بازار زرکوبان رسیدند و آنک آهنگ چکش صلاح الدین زرکوب بود که میان آن همه نی گم شده بود . وحضرت جلال الدین که دستی به جام باده و دستی به زلف یار داشت و سر و دستار نمی دانست که کدام اندازد .


زرکوبان کوفتند و نی ها در سماعی جاودانه با مولانا چرخیدند .نی ها چرخیدند مولانا چرخید قونیه چرخید زمین چرخید و آوای نای تو چرخان چرخان از زمین گذشت و زهره را به طرب آورد .و این سان بود که نفس گرم تو به مشام مسیحا رسید و آن قدر این نفس برایش آشنا بود که گویی از جان او برآمده باشد .مسیحا به رقص آمد و حالا زمین و زمان می رقصندومی چرخند .

خداوندگار نی !

امشب "چارباغ" غوغاست .نی های بی جان از جای جای جهان صف کشیده اند و سراغ خانه ی تو را می گیرند تا به نفسی بنوازی شان .آن ها چه صبور و رامند .گر بنوازی چو جان خروشان تواند       ورننوازی هم از خموشان تواند

خداوندگار نی !

جاودانه باد نفست .متبرک باد نامت و شیرین و شیرین تر باد کلامت . با ز هم برای ما بنواز که خسته ایم .ما هم یکی از همین نی های بی جان که در ازدحام " چارباغ " نشانی ات را می جویند .تو ننوازی که بنوازد ؟



29 خرداد 1391 536 0

به یاد استاد حسن کسایی

 

ازنسیم التفاتی بینوایان خوش دلند      
خانه ی نی را به آهی می توان آباد کرد

و این آه، دم خوش تو بود که خانه  خانه ی نی های جهان را آباد کرد. و این آه، در کوچه ی نی دوید .آن قدردوید که شیوه ی پریدن آموخت در غرفه های نقش جهان چرخ زد در کاسه ی سرشیخ لطف الله پیچید و از نصف جهان گذشت تا جهان را در نوردد .
خداوندگار نی !
نفس داودی ات با دم خوش کدام پیامبر در هم آمیخته بود که خشک چوبان خشک مغز را در نیزاران بی جان به سماعی  آ سمانی واداشت و آن قدر چرخیدند و رقصیدند تا به بازار زرکوبان رسیدند و آنک آهنگ چکش صلاح الدین زرکوب بود که میان آن همه نی گم شده بود . وحضرت جلال الدین که دستی به جام باده و دستی به زلف یار داشت و سر و دستار نمی دانست که کدام اندازد .


زرکوبان کوفتند و نی ها در سماعی جاودانه با مولانا چرخیدند .نی ها چرخیدند مولانا چرخید قونیه چرخید زمین چرخید و آوای نای تو چرخان چرخان از زمین گذشت و زهره را به طرب آورد .و این سان بود که نفس گرم تو به مشام مسیحا رسید و آن قدر این نفس برایش آشنا بود که گویی از جان او برآمده باشد .مسیحا به رقص آمد و حالا زمین و زمان می رقصندومی چرخند .

خداوندگار نی !

امشب "چارباغ" غوغاست .نی های بی جان از جای جای جهان صف کشیده اند و سراغ خانه ی تو را می گیرند تا به نفسی بنوازی شان .آن ها چه صبور و رامند .گر بنوازی چو جان خروشان تواند       ورننوازی هم از خموشان تواند

خداوندگار نی !

جاودانه باد نفست .متبرک باد نامت و شیرین و شیرین تر باد کلامت . با ز هم برای ما بنواز که خسته ایم .ما هم یکی از همین نی های بی جان که در ازدحام " چارباغ " نشانی ات را می جویند .تو ننوازی که بنوازد ؟



29 خرداد 1391 587 0

به یاد استاد حسن کسایی

 

ازنسیم التفاتی بینوایان خوش دلند      
خانه ی نی را به آهی می توان آباد کرد

و این آه، دم خوش تو بود که خانه  خانه ی نی های جهان را آباد کرد. و این آه، در کوچه ی نی دوید .آن قدردوید که شیوه ی پریدن آموخت در غرفه های نقش جهان چرخ زد در کاسه ی سرشیخ لطف الله پیچید و از نصف جهان گذشت تا جهان را در نوردد .
خداوندگار نی !
نفس داودی ات با دم خوش کدام پیامبر در هم آمیخته بود که خشک چوبان خشک مغز را در نیزاران بی جان به سماعی  آ سمانی واداشت و آن قدر چرخیدند و رقصیدند تا به بازار زرکوبان رسیدند و آنک آهنگ چکش صلاح الدین زرکوب بود که میان آن همه نی گم شده بود . وحضرت جلال الدین که دستی به جام باده و دستی به زلف یار داشت و سر و دستار نمی دانست که کدام اندازد .


زرکوبان کوفتند و نی ها در سماعی جاودانه با مولانا چرخیدند .نی ها چرخیدند مولانا چرخید قونیه چرخید زمین چرخید و آوای نای تو چرخان چرخان از زمین گذشت و زهره را به طرب آورد .و این سان بود که نفس گرم تو به مشام مسیحا رسید و آن قدر این نفس برایش آشنا بود که گویی از جان او برآمده باشد .مسیحا به رقص آمد و حالا زمین و زمان می رقصندومی چرخند .

خداوندگار نی !

امشب "چارباغ" غوغاست .نی های بی جان از جای جای جهان صف کشیده اند و سراغ خانه ی تو را می گیرند تا به نفسی بنوازی شان .آن ها چه صبور و رامند .گر بنوازی چو جان خروشان تواند       ورننوازی هم از خموشان تواند

خداوندگار نی !

جاودانه باد نفست .متبرک باد نامت و شیرین و شیرین تر باد کلامت . با ز هم برای ما بنواز که خسته ایم .ما هم یکی از همین نی های بی جان که در ازدحام " چارباغ " نشانی ات را می جویند .تو ننوازی که بنوازد ؟



28 خرداد 1391 1496 0

نقد نامه های کوفی

 

" نامه های کوفی " در فرهنگسرای اندیشه نقد و بررسی می شود . در این برنامه حمیدرضا شکارسری و سید اکبر میر جعفری در خصوص این کتاب سخن خواهند گفت .

این برنامه از سلسله برنامه های " دوشنبه های کتاب " است که در فرهنگسرای اندیشه بر گزار خواهد شد . علاقمندان می توانند روز دوشنبه ۲۲ خرداد از ساعت ۱۸ به نشانی تهران خیابان دکتر شریعتی نرسیده به پل سید خندان بوستان هلال احمر مراجعه فرمایند .



21 خرداد 1391 1725 0

سفر به سرزمین وحی



از پله های برقی مسجدالحرام داریم آرام آرام پایین می رویم .مدیر کاروان می گوید سرتان را پایین نگه دارید و فقط زمین را نگاه کنید . با راهنمایی او وارد صحن مسجد می شویم . آهسته آهسته گام برمی داریم .سنگ های سفید صحن مسجدالحرام به ما خیره شده اند ما هم به آنها.حال عجیبی است .این که قرار است برای نخستین بار خانه ی خدا را از نزدیک ببینی .جمعیت زیادی در حال طوافند . صدای الله اکبر و سبحان الله همه بیت الله را پرکرده است . حواسمان به هیچ جا نیست . سرها پایین است و فقط سنگ های سفید بیت الله الحرام را نگاه می کنیم . مدیر کاروان که هم با تجربه است و هم با ذوق  می گوید همه با هم سجده کنید و هر چه خواستید از خدای متعال درخواست کنید . کسانی را به یاد آورید که به شما التماس دعا گفته اند و ادامه می دهد حتما خداوند با شما کار مهمی داشته که شما را به خانه اش دعوت کرده است . بر سنگ های سفید مسجدالحرام سجده می کنیم . بی اختیار بغض گلوی همه را می گیرد . همه بی اختیار گریه می کنند . اسم و چهره ی همه ی کسانی که به من التماس دعا گفته بودند از مقابلم عبور می کنند..نیازی نیست به مغزت فشار بیاوری . یک نیروی عجیب ،نام و چهره ی همه ی آنها را به تو یاد آوری می کند .... مدیر کاروان می گوید حالا سر از سجده بردارید.


سر از سجده بر می داریم .الله اکبر . کعبه مقابل ماست ... چه شکوهی . چه جلالی چه جبروتی ...  این همان خانه ای است که ابراهیم خلیل بنا کرده است . این همان خانه ای است که خداوند آن را در مقابل حمله ی سپاه ابرهه نجات داد .همان خانه ای که شکاف برداشت تا فاطمه بنت اسد وارد آن شود و علی را به دنیا بیاورد.این همان خانه ای است که رسول خدا وارد آن شد و هبل های زر و زور و تزویر را را در هم شکست . بالای کعبه را نگاه می کنی انگار بلال ایستاده و دارد اذان می گوید ..تو جایی آمده ای که محل نزول قرآن است . در فضایی نفس می کشی که محل پرواز فرشته ها ست.
خدای من ! پیامبران و معصومین زیادی گرد این خانه طواف کرده اند . یعنی ما الان بر زمینی پا گذاشته ایم که ابراهیم و هاجر و اسماعیل و محمد و علی پا گذاشته اند ؟ چه سعادتی ... به کعبه نگاه می کنم . حس عجیبی دارم . بیشتر به بهت شباهت دارد . حواسم به اطرافم نیست . انگار فقط منم و کعبه . همه ی گروه همین گونه اند . بغض گلوی همه را می فشارد . کعبه با شکوه است و ساده . مثل پیری که خرقه ای سیاه بر دوش انداخته باشد مقابلت ایستاده . صبور و صمیمی و ساده . مانده ای چه به او بگویی . احساس می کنی زبانت بند امده است .برای همه ی کسانی که به تو التماس دعا گفته اند دعا می کنی و اشک می ریزی .
خدایا تو با آن همه بزرگی ات چه خانه ی کوچکی داری ! من کسانی را می شناسم که با همه ی کوچکی شان خانه هایی بزرگترازتودارند . کعبه با همه ی شکوهش ساده است . کعبه مثل یک میدان مغناطیسی قوی انسان ها را چونان براده هایی ناچیز از همه ی جهان به خود جذب کرده ..همه در حال طواف اند . چه موجی چه دریایی چه شکوهی چه آرامشی . پاهایت می لرزد و نای راه رفتن نداری . آرام آرام با گروه همصدا می شوی . الله اکبر.. الله اکبر .. لااله الا الله ...



10 خرداد 1391 564 0

سفر به سرزمین وحی



از پله های برقی مسجدالحرام داریم آرام آرام پایین می رویم .مدیر کاروان می گوید سرتان را پایین نگه دارید و فقط زمین را نگاه کنید . با راهنمایی او وارد صحن مسجد می شویم . آهسته آهسته گام برمی داریم .سنگ های سفید صحن مسجدالحرام به ما خیره شده اند ما هم به آنها.حال عجیبی است .این که قرار است برای نخستین بار خانه ی خدا را از نزدیک ببینی .جمعیت زیادی در حال طوافند . صدای الله اکبر و سبحان الله همه بیت الله را پرکرده است . حواسمان به هیچ جا نیست . سرها پایین است و فقط سنگ های سفید بیت الله الحرام را نگاه می کنیم . مدیر کاروان که هم با تجربه است و هم با ذوق  می گوید همه با هم سجده کنید و هر چه خواستید از خدای متعال درخواست کنید . کسانی را به یاد آورید که به شما التماس دعا گفته اند و ادامه می دهد حتما خداوند با شما کار مهمی داشته که شما را به خانه اش دعوت کرده است . بر سنگ های سفید مسجدالحرام سجده می کنیم . بی اختیار بغض گلوی همه را می گیرد . همه بی اختیار گریه می کنند . اسم و چهره ی همه ی کسانی که به من التماس دعا گفته بودند از مقابلم عبور می کنند..نیازی نیست به مغزت فشار بیاوری . یک نیروی عجیب ،نام و چهره ی همه ی آنها را به تو یاد آوری می کند .... مدیر کاروان می گوید حالا سر از سجده بردارید.


سر از سجده بر می داریم .الله اکبر . کعبه مقابل ماست ... چه شکوهی . چه جلالی چه جبروتی ...  این همان خانه ای است که ابراهیم خلیل بنا کرده است . این همان خانه ای است که خداوند آن را در مقابل حمله ی سپاه ابرهه نجات داد .همان خانه ای که شکاف برداشت تا فاطمه بنت اسد وارد آن شود و علی را به دنیا بیاورد.این همان خانه ای است که رسول خدا وارد آن شد و هبل های زر و زور و تزویر را را در هم شکست . بالای کعبه را نگاه می کنی انگار بلال ایستاده و دارد اذان می گوید ..تو جایی آمده ای که محل نزول قرآن است . در فضایی نفس می کشی که محل پرواز فرشته ها ست.
خدای من ! پیامبران و معصومین زیادی گرد این خانه طواف کرده اند . یعنی ما الان بر زمینی پا گذاشته ایم که ابراهیم و هاجر و اسماعیل و محمد و علی پا گذاشته اند ؟ چه سعادتی ... به کعبه نگاه می کنم . حس عجیبی دارم . بیشتر به بهت شباهت دارد . حواسم به اطرافم نیست . انگار فقط منم و کعبه . همه ی گروه همین گونه اند . بغض گلوی همه را می فشارد . کعبه با شکوه است و ساده . مثل پیری که خرقه ای سیاه بر دوش انداخته باشد مقابلت ایستاده . صبور و صمیمی و ساده . مانده ای چه به او بگویی . احساس می کنی زبانت بند امده است .برای همه ی کسانی که به تو التماس دعا گفته اند دعا می کنی و اشک می ریزی .
خدایا تو با آن همه بزرگی ات چه خانه ی کوچکی داری ! من کسانی را می شناسم که با همه ی کوچکی شان خانه هایی بزرگترازتودارند . کعبه با همه ی شکوهش ساده است . کعبه مثل یک میدان مغناطیسی قوی انسان ها را چونان براده هایی ناچیز از همه ی جهان به خود جذب کرده ..همه در حال طواف اند . چه موجی چه دریایی چه شکوهی چه آرامشی . پاهایت می لرزد و نای راه رفتن نداری . آرام آرام با گروه همصدا می شوی . الله اکبر.. الله اکبر .. لااله الا الله ...



10 خرداد 1391 661 0

سفر به سرزمین وحی



از پله های برقی مسجدالحرام داریم آرام آرام پایین می رویم .مدیر کاروان می گوید سرتان را پایین نگه دارید و فقط زمین را نگاه کنید . با راهنمایی او وارد صحن مسجد می شویم . آهسته آهسته گام برمی داریم .سنگ های سفید صحن مسجدالحرام به ما خیره شده اند ما هم به آنها.حال عجیبی است .این که قرار است برای نخستین بار خانه ی خدا را از نزدیک ببینی .جمعیت زیادی در حال طوافند . صدای الله اکبر و سبحان الله همه بیت الله را پرکرده است . حواسمان به هیچ جا نیست . سرها پایین است و فقط سنگ های سفید بیت الله الحرام را نگاه می کنیم . مدیر کاروان که هم با تجربه است و هم با ذوق  می گوید همه با هم سجده کنید و هر چه خواستید از خدای متعال درخواست کنید . کسانی را به یاد آورید که به شما التماس دعا گفته اند و ادامه می دهد حتما خداوند با شما کار مهمی داشته که شما را به خانه اش دعوت کرده است . بر سنگ های سفید مسجدالحرام سجده می کنیم . بی اختیار بغض گلوی همه را می گیرد . همه بی اختیار گریه می کنند . اسم و چهره ی همه ی کسانی که به من التماس دعا گفته بودند از مقابلم عبور می کنند..نیازی نیست به مغزت فشار بیاوری . یک نیروی عجیب ،نام و چهره ی همه ی آنها را به تو یاد آوری می کند .... مدیر کاروان می گوید حالا سر از سجده بردارید.


سر از سجده بر می داریم .الله اکبر . کعبه مقابل ماست ... چه شکوهی . چه جلالی چه جبروتی ...  این همان خانه ای است که ابراهیم خلیل بنا کرده است . این همان خانه ای است که خداوند آن را در مقابل حمله ی سپاه ابرهه نجات داد .همان خانه ای که شکاف برداشت تا فاطمه بنت اسد وارد آن شود و علی را به دنیا بیاورد.این همان خانه ای است که رسول خدا وارد آن شد و هبل های زر و زور و تزویر را را در هم شکست . بالای کعبه را نگاه می کنی انگار بلال ایستاده و دارد اذان می گوید ..تو جایی آمده ای که محل نزول قرآن است . در فضایی نفس می کشی که محل پرواز فرشته ها ست.
خدای من ! پیامبران و معصومین زیادی گرد این خانه طواف کرده اند . یعنی ما الان بر زمینی پا گذاشته ایم که ابراهیم و هاجر و اسماعیل و محمد و علی پا گذاشته اند ؟ چه سعادتی ... به کعبه نگاه می کنم . حس عجیبی دارم . بیشتر به بهت شباهت دارد . حواسم به اطرافم نیست . انگار فقط منم و کعبه . همه ی گروه همین گونه اند . بغض گلوی همه را می فشارد . کعبه با شکوه است و ساده . مثل پیری که خرقه ای سیاه بر دوش انداخته باشد مقابلت ایستاده . صبور و صمیمی و ساده . مانده ای چه به او بگویی . احساس می کنی زبانت بند امده است .برای همه ی کسانی که به تو التماس دعا گفته اند دعا می کنی و اشک می ریزی .
خدایا تو با آن همه بزرگی ات چه خانه ی کوچکی داری ! من کسانی را می شناسم که با همه ی کوچکی شان خانه هایی بزرگترازتودارند . کعبه با همه ی شکوهش ساده است . کعبه مثل یک میدان مغناطیسی قوی انسان ها را چونان براده هایی ناچیز از همه ی جهان به خود جذب کرده ..همه در حال طواف اند . چه موجی چه دریایی چه شکوهی چه آرامشی . پاهایت می لرزد و نای راه رفتن نداری . آرام آرام با گروه همصدا می شوی . الله اکبر.. الله اکبر .. لااله الا الله ...



10 خرداد 1391 1157 0

دوماهی


روی شنای لب ساحل
افتاده بودن دوتا ماهی
بالا و پایین می پریدن
مثل دوتا کفتر چاهی

پولکاشون پرپر و خونی
عین دوتا غنچه ی صدبرگ
یک دو نفس زندگی تلخ
یک دو قدم فاصله تا مرگ

یک باره یه موج پریشون
مشتی صدف ریخت روی شن ها
زندگی پاشید روی ساحل
ماهیا رو برد توی دریا

ماهیای مرده تو دریا
زنده شدن عین دو کفتر
اون یکیشون رفت از اون سو
این یکیشون اومد از این ور

اون دوتا ماهی یکیشون تو
اون دوتا ماهی یکیشون من
زندگی مون عین جدایی
مردنمون عین رسیدن ....


31 اردیبهشت 1391 717 0

دوماهی


روی شنای لب ساحل
افتاده بودن دوتا ماهی
بالا و پایین می پریدن
مثل دوتا کفتر چاهی

پولکاشون پرپر و خونی
عین دوتا غنچه ی صدبرگ
یک دو نفس زندگی تلخ
یک دو قدم فاصله تا مرگ

یک باره یه موج پریشون
مشتی صدف ریخت روی شن ها
زندگی پاشید روی ساحل
ماهیا رو برد توی دریا

ماهیای مرده تو دریا
زنده شدن عین دو کفتر
اون یکیشون رفت از اون سو
این یکیشون اومد از این ور

اون دوتا ماهی یکیشون تو
اون دوتا ماهی یکیشون من
زندگی مون عین جدایی
مردنمون عین رسیدن ....


31 اردیبهشت 1391 707 0

دوماهی


روی شنای لب ساحل
افتاده بودن دوتا ماهی
بالا و پایین می پریدن
مثل دوتا کفتر چاهی

پولکاشون پرپر و خونی
عین دوتا غنچه ی صدبرگ
یک دو نفس زندگی تلخ
یک دو قدم فاصله تا مرگ

یک باره یه موج پریشون
مشتی صدف ریخت روی شن ها
زندگی پاشید روی ساحل
ماهیا رو برد توی دریا

ماهیای مرده تو دریا
زنده شدن عین دو کفتر
اون یکیشون رفت از اون سو
این یکیشون اومد از این ور

اون دوتا ماهی یکیشون تو
اون دوتا ماهی یکیشون من
زندگی مون عین جدایی
مردنمون عین رسیدن ....


31 اردیبهشت 1391 1019 0

بگذارید آن ها که می خواهند کنار دریا بروند، بروند

شب عاشوراست
چراغ های شهر را خاموش کنید
بگذارید
آن ها که می خواهند کنار دریا بروند
بروند


28 اردیبهشت 1391 1894 0
صفحه 5 از 9ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  بعدی   انتها