(آرشیو نویسنده سعید بیابانکی)

دفتر شعر

چه روزگار بدی دارد شمر تعزیه

نه سلامی
نه امضایی
نه عکسی
چه روزگار بدی دارد
شمر تعزیه


28 اردیبهشت 1391 2313 0

چنگ آبی بر می دارم و به آن زل می زنم

لب این حوض می نشینم
چنگ آبی بر می دارم
و به آن زل می زنم
وقتی بهانه ای ندارم
برای سرودنت


28 اردیبهشت 1391 1241 0

چه گواراست این شربت زعفرانی

چه گواراست
این شربت زعفرانی
اما تشنه از محله ی ما رفت
عباس تعزیه


27 اردیبهشت 1391 2282 0

بوی صفای لاله و لادن گرفت شعر

ناگه ز سمت عشق وزیدن گرفت شعر
در سینه سوخت، بوی شنیدن گرفت شعر

از حال رفته بودم و آمد سر مرا
چون مادری صبور به دامن گرفت شعر

از این تعجبم که گناهان خویش را
انکار کرده بودم و گردن گرفت شعر

حاضر نشد به خانه ی شاهان قدم نهد
چون آبرو ز کوچه و برزن گرفت شعر

از این و آن شنیده شد و رفت و رفت و رفت
تا شکل یک ستاره ی روشن گرفت شعر

چسبید از ابتدای تولد به غم، به درد
بوی صفای لاله و لادن گرفت شعر*


*دوقلوهای به هم چسبیده ای که دانش پزشکی برای همیشه از هم جدایشان کرد


27 اردیبهشت 1391 4385 1

زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است

خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است
همین یقین فروخفته در گمان شعر است

همین که اشک مرا و تو را درآورده است
همین، همین دو سه تا تکه استخوان شعر است

همین که می رود از دست شهر، دست به دست
همین شقایق بی نام و بی نشان شعر است

چه حکمتی است در این وصفِ جمع ناشدنی
که هم زمان غمِ نان، شعر و بوی نان، شعر است

تو بی دلیل به دنبال شعر تازه مگرد
همین که می چکد از چشم آسمان شعر است

از اینکه دفتر شعرش هزار برگ شده است
بهار نه، به نظر می رسد خزان شعر است

به گوشه گوشه ی شهرم نوشته ام بیتی
تو رفته ای و سراپای اصفهان شعر است

خلاصه اینکه به فتوای شاعرانه ی من
زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است


27 اردیبهشت 1391 3113 0

ما را فروختند و چه ارزان فروختند

ما را به یک کلاف، به یک نان فروختند
ما را فروختند و چه ارزان فروختند

ای یوسف عزیز! تو را مصریان، مرا؛
بازاریان مومن ایران فروختند

اندوه و درد از این که خدا ناشناس ها
ما را چقدر مفت به شیطان فروختند

بازار، مُرده است ولی مومنان چه خوب
هم دین فروختند، هم ایمان فروختند

بازاریانِ چرب زبانِ دغل به ما
بوزینه را به قیمت انسان فروختند

یک عده خویش را پس پشت کتاب ها
یک عده هم کنار خیابان فروختند

وارونه شد قواعد دنیا، مترسکان
جالیز را به مزرعه داران فروختند!


27 اردیبهشت 1391 5483 0

ببین، نیامده سر رفته ای از آغوشم

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین، نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه شب روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است، همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام...نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام، چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم


27 اردیبهشت 1391 1614 0

بشکند، ای دوستان! دست نمکدان های ما

تا که کج می ایستد شاهین میزان های ما
بر فراز نیزه خواهد رفت قرآن های ما

گرگ هاتان کی حریف بره هامان می شدند
راست می گفتند اگر یک بار چوپان های ما

سال ها چون غنچه ها خاموش ماندیم و دریغ
چاک خورد از فرط خاموشی گریبان های ما

در شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین
دست طوفان بلا افتاده سکان های ما

شعرهای داغ ما هم از دهان افتاده است
بس که از سرما به هم چفت است دندان های ما

هر که سیر از خوان ما برخاست نان از ما برید
بشکند، ای دوستان! دست نمکدان های ما

ماه من یک تخته بر دارد گر از دکان خویش
تخته خواهد شد در این بازار، دکان های ما!


27 اردیبهشت 1391 2227 0

به این خوشیم که دنیای دیگری هم هست

تو رفته ای و غزل های دیگری هم هست
بمان که شاعر تنهای دیگری هم هست

به جز هوای تو و شانه های آرامت
برای گریه مگر جای دیگری هم هست؟

بیا و با نفس روشنت به مرده دلان
بباوران که مسیحای دیگری هم هست

به کام دل نرسیدیم اگر در این دنیا
به این خوشیم که دنیای دیگری هم هست

به گریه گفتمش، ای ماه نیمه شب، واکن!
اگر به میکده مینای دیگری هم هست

به خنده ساغر ما را گرفت ساقی و گفت:
برو رفیق که شب های دیگری هم هست

چقدر ساقی ما ساده بود، می پنداشت
که بی جمال تو فردای دیگری هم هست


27 اردیبهشت 1391 3953 1

ترسم که انتظار کند دانه دانه ام

نام تو ریخته است شکر در ترانه ام
بوی تو شور در غزل عاشقانه ام

از جمله داغ های جهان، داغت ای عزیز!
آورده ابرهای جهان را به خانه ام

باور نمی کنم که تو باشی، عزیز من!
کوهی که آرمیده چنین روی شانه ام

باور نداشتم که غم نازنین تو
آشوب افکند به من و آشیانه ام

دریای دور دست که از یاد برده ای
نام مرا که دورترین رودخانه ام

دستی برآر و مثل اناری مرا بچین
ترسم که انتظار کند دانه دانه ام


27 اردیبهشت 1391 2300 0

چرا که شرط ادب نیست، بی خبر رفتن

خوشا چو باغچه از بوی یاس سر رفتن
خوشا ترانه شدن، بی صدا سفر رفتن

سری تکان بده، بالی، لبی، دمی، دستی
چرا که شرط ادب نیست، بی خبر رفتن

چقدر خاطره ماندن به سینه ی دیوار
خوشا چو تیغ به مهمانی خطر رفتن

زمین هر آینه تیر و هوا، هر آینه تار
خوشا به پای دویدن، خوشا به سر رفتن

در این بسیط درن دشت، چون سپیداران
خوشا در اوج به پابوسی تبر رفتن

به جرم هم قدمی با صف کبوترها
خوشا به خاک نشستن، کلاغ پر رفتن

برو برو دلِ ناپخته! کار، کارِ تو نیست
به بزم می سر شب آمدن سحر رفتن

نه کار طبع من است این، که کار چشم شماست
پی شکار مضامین تازه تر رفتن



27 اردیبهشت 1391 3034 0

جاده مانده ست و من و این سر باقی مانده

جاده مانده ست و من و این سر باقی مانده
رمقی نیست در این پیکر باقی مانده
 
نخلها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده
 
تویی آن آتش سوزنده خاموش شده
منم این سردی خاکستر باقی مانده
 
گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده
باز شرمنده ام از این سر باقی مانده
 
روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه ی پر پر باقی مانده
 
شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است
در همین اسب و همین خنجر باقی مانده
 
پیشکش باد به یکرنگی ات ای مرد ترین
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده
 
تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانده


27 اردیبهشت 1391 2329 0

بر آن سرم، بشتابم تو را به شانه بگیرم

شب آن شب است که باری تو را بهانه بگیرم
ره اتاق تو با شوق کودکانه بگیرم

انار دیده و دل را چنان به هم بفشارم
که از تمام تنم اشک دانه دانه بگیرم

شبیه فاخته، کوکو کنم فراز سرایت
بر آن خرابه ی خاموش، آشیانه بگیرم

شبانه، خیمه ی سوگی به پا کنم سرخاک
تو را بهانه کنم، فال عاشقانه بگیرم

تمام عمر سرم را به روی شانه گرفتی
بر آن سرم، بشتابم تو را به شانه بگیرم

تو را به شانه بگیرم که الوداع بخوانم
شرر به پا کنم، آتش شَوَم، زبانه بگیرم

بگو چگونه تو را ای تمام دار و ندار!
به خاک ها بسپارم که راه خانه بگیرم

رها نمی کندم شعر گریه خیز و برآنم
که طبع سرکش خود را به تازیانه بگیرم

سلام می دهم از دور خانه ی پدری را
جواب خود مگر از خشت های خانه بگیرم


27 اردیبهشت 1391 1074 0

دلم گرفته، هوای بهار کرده دلم

دلم گرفته، هوای بهار کرده دلم
هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم

رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را
هوای یک شب دنباله دار کرده دلم

بیا! بیا! که برای سرودن بیتی
هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم

به هر تپش که نفس تازه می کند، باری
مرا به زیستن امیدوار کرده دلم

کنون که آخر پیری! نمانده دندانی
غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم

بخند! ای لب خونین! لب ترک خورده!
دلم شکسته، هوای انار کرده دلم


27 اردیبهشت 1391 6245 0

دل را به پای بوسی غم برده ایم ما

بر ما چه رفته است که دل مُرده ایم ما
دل را به پای بوسی غم برده ایم ما

گل های زرد، دسته به دسته شکفته اند
بر ما چه رفته است که پژمرده ایم ما؟

سبزیم اگر چه مثل سپیدارهای پیر
سهم کلاغ های سیه چُرده ایم ما

شاید به قول شاعر لبخندهای تلخ
یک مشت خاطرات ترک خورده ایم ما*

باور کنید هیچ دلی را در این جهان
نشکسته ایم ما و نیازرده ایم ما

گفتی پناه برده ای از بی کسی به چاه
ای بغض ناصبور! مگر مرده ایم ما؟



*چو گلدان خالی لب پنجره
پراز خاطرات ترک خورده ایم(قیصر امین پور)


27 اردیبهشت 1391 1246 0

این شهر تا بخواهید، سنگ مزار دارد

از بس گلایه و غم از روزگار دارد
آیینه روزگاری است، گرد و غبار دارد

هر عابری در این شهر یک مرده ی عمودی است
این شهر تا بخواهید، سنگ مزار دارد

این آسمان بعید است، بی روشنا بماند
از بس ستاره های دنباله دار دارد

غم های بی نهایت، عشاق بی کفایت
من بی حساب دارم، او بی شمار دارد

در عین سر به زیری، سر مست و سربلند است
چون تاک هر که خانه بالای دار دارد

عشق اناری ام را از من ربود دارا
من عاشق انارم، سارا انار دارد



27 اردیبهشت 1391 3819 0

بهار بود و دلم فصل بی ترانگی اش

بهار بود و دلم فصل بی ترانگی اش
و درد در تن من گرم موریانگی اش

کسی نبود، کسی لایق غم دل من
کسی که دل بسپارم به بی کرانگی اش

به انتظار قدومش، انار دیده ی من
رسیده است به جشن هزاردانگی اش

مرا به خلوت صندوقخانه اش ببرید
رسیده است گمانم شراب خانگی اش

شبیه ردّ قدم های موج بر ساحل
به جای مانده بر این شانه ها، زنانگی اش

نه من، نه او، نه شما، شاعر این زمانه کسی است
که تکه پاره شود بغض های خانگی اش


27 اردیبهشت 1391 2140 0

از سکه فتاده غیرت و مردی

ای قاصدکان خوش خبر! چندی است
گِرد در و بام من نمی گردید
از قاصد روزهای بارانی
رفتید ولی خبر نیاوردید

ای قاصدکان خوش خبر! اینجا
کار من دل گرفته بی صبری است
این خانه شبیه خانه ی نیما
از هر طرفی که می روی، ابری است

در شعر اگر من و رفیقانم
از حافظ و از فروغ می گوییم
اما به هوای سکه ای زرین
پشت سر هم دروغ می گوییم

امروز اگر من و رفیقانم
تیغ آخته ایم بر گلوی هم
دیروز پُر از بگو مگو بودیم
«ما چون دو دریچه رو به روی هم»*

بی شاعر روزهای بارانی
«هر لحظه غمی و هر دمی دردی»**
خنجر همه در کف رفیقان است
ای وای! چه روزگار نامردی

سنگیم میان شهر سنگستان
شعر از غم ما مگر فروکاهد
شاعر! غزلی، ترانه ای، بیتی
این شهر هوای تازه می خواهد

با وعده به هیچ می فروشندت
ای وای چه روزگار ارزانی!
آی ای اخوان که خفته ای در طوس!
برخیز که سرکنی زمستانی

چندی است به لاک غم فرو رفته است
این شهر فسونگر برادرکش
از سکه فتاده غیرت و مردی
ما شاعرکان به سکه ای دل خوش

ای قاصدکان خوش خبر چندی است
این خانه ی دل گرفته کم نور است
آشفتگی ترانه های من
از دوری قیصر امین پور است



*م.امید
**مجید زهتاب


27 اردیبهشت 1391 1234 0

به همین سادگی شهید شدم

نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
کوچه مشتاق گام هایت ماند
خانه چشم انتظار در زدنت

مثل اینکه همین پریشب بود
آمدی با پسرعموهایت
خنده هایت درست یادم هست
بس که آشفته بود موهایت

رو به من... رو به دوربین با شوق
ایستادید سر به زیر و نجیب
آخرین عکس یادگاری تان
بین این قاب ها چقدر غریب...

هیچ عکاس عاقلی جز من
دل به این عکس ها نمی بندد
تازه آن هم به عکس ساده ی تو
که سیاه و سفید می خندد

دور تا دور این مغازه پُر است
از هزاران هزار عکس جدید
تو کجایی؟ کجا؟ نمی دانم!
آه ای خنده ی سیاه و سفید

تو از این قاب ها رها شده ای
دوستانت اسیرتر شده اند
تو جوان مانده ای، رفیقانت
نوزده سال پیرتر شده اند

صبح شنبه، چه صبح تلخی بود
از خودم پاک نا امید شدم
قاب عکس تو بر زمین افتاد
به همین سادگی شهید شدم


27 اردیبهشت 1391 2190 0

باز این چه شورش است، مگر محشر آمده

باز این چه شورش است، مگر محشر آمده
خورشید سربرهنه به صحرا برآمده

آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی
این آفتاب از افقی دیگر آمده

چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست
این شاهِ کم سپاه که بی لشکر آمده

یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش
این کشتی نجات که بی لنگر آمده

بانگ «فیا سیوف خذینی است» بر لبش
خنجر فروگذاشته با حنجر آمده

آورده با خودش همه از کوچک و بزرگ
اصغر بغل گرفته و با اکبر آمده

ای تشنگان سوخته لب! تشنگی بس است
سر بر کنید، ساقی آب آور آمده

این ساقیِ علم  به کفِ بی بدیل کیست؟
عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده

این ساقی رشید که در بزم می کشان
بی دست و بی پیاله و بی ساغر آمده

آتش به خیمه های دل عاشقان زده
این آتشی که رفته و خاکستر آمده

آبی نمانده، روزه بگیرید نخل ها
نخل امید رفته ولی بی سر آمده

جای شریف بوسه ی پیغمبر خداست
این نیزه ای که از همه بالاتر آمده

آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود
امشب به خون نشسته، به تشت زر آمده

ای دستِ پُر سخاوتِ روشن! گشوده شو
دریوزه ای به نیّت انگشتر آمده

بوی بهشت دارد و همواره زنده است
این باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده

بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم
هفتاد و دومین گُلِ از خون برآمده!

لب واکن از هم، ای تن بی سر، حسین من!
حرفی به لب بیار و ببین خواهر آمده...


27 اردیبهشت 1391 2108 0
صفحه 6 از 9ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  بعدی   انتها