(آرشیو نویسنده سعید بیابانکی)

دفتر شعر

خبر تازه از کتاب های تازه

" نامه های کوفی " در غرفه ی انتشارات سوره مهر پس از " دا " - " نورالدین پسر ایران " - و " پایی که جا ماند" در رتبه چهارم پرفروش ها قرار گرفت ...در میان کتاب های شعر سوره مهر هم رکورد دار فروش است .
" هی شعر تر انگیزد " شعرهای طنز سیاسی اجتماعی من عنوان پر فروش ترین کتاب طنز نمایشگاه تا پایان امروز ....
توضیح این که 8 شعر انتهای کتاب کار مشترک با جواد زهتاب است که عنوان این فصل از قلم افتاده و در چاپ های بعدی اصلاح خواهد شد .

سوره مهر : انتهای راهروی 27

سپیده باوران : راهروی 19 غرفه 43




18 اردیبهشت 1391 1152 0

عشق من سینمای «ده نمکی» است

حاج قربان علی! سلام علیک
پسر جان علی! سلام علیک

نام بنده غلام می باشد
خدمتم هم تمام می باشد

رشته ام هست کارگردانی
ولی از منظر مسلمانی

چند سالی است در بلاد فرنگ
طی یک ارتباط تنگاتنگ

با اجانب شبانه محشورم
چه کنم؟ از بلاد خود دورم

دشمنم با سکانس های لجن
مرگ بر سینمای مستهجن

راستی از دهات مان چه خبر؟
از رفیقان لات مان چه خبر؟

گاوها و خران تان خوب اند؟
همسر و دختران تان خوب اند؟

چه خبر از نگار من، گلنار؟
لعبتی زیر چادر گل دار

اخوی ها چطور می باشند؟
باز هم تخم کینه می پاشند؟

عمه ها، خاله ها همه خوب اند؟
گاو و گوساله ها همه خوب اند؟

راستی، حال دردسر دارید؟
از سیاست شما خبر دارید؟

از شب و شعر و شاعری چه خبر؟
راستی، از «جزایری» چه خبر؟

نان سر سفره ها فرستادند؟
راستی، پول نفت را دادند؟

کسی آنجا نیوز می خواند؟
«افتخاری» هنوز می خواند؟

«خادم»این بار کُشتی اش را برد؟
حسنی ، «کوله پشتی »اش را برد؟

رفته آیا به سمت بهبودی
حرکات «سهیل محمودی»؟

درج این نکته هست قابل ذکر
نیستم بنده هیچ روشنفکر

گرچه من چارقل نمی خوانم
«شاملو» هم به کل نمی خوانم

شعر اهل قبور هم ایضاً
بوف بینا و کور هم ایضاً

من مجلات زرد می خوانم
من سگ ول نگرد می خوانم

کار کی با «براهنی» داریم
ما که «نسرین ثامنی» داریم؟

«خاتمی، ماتمی» مرا سننه
یا «کیارستمی» مرا سننه

گاه و بیگاه، سینما بد نیست
اندکی حاتمی کیا بد نیست

سینمای یه قل دو قل خوب است
«ایرج قادری» به کل خوب است

رشته ی من ز بیخ و بن الکی است
عشق من سینمای« ده نمکی» است

جان من، حرف مفت را ول کن
فکر ما باش و فکر این دل کن

چقدر صاف و ساده اید هنوز؟
شوهرش که نداده اید هنوز؟

پس پریشب باهاش چت کردم
جان قربان علی، غلط کردم

به خدا وب نداشتیم اصلاً
عربی می نگاشتیم اصلاً

انت فی قلبی، ایها الگلنار
فقنا ربنا عذاب النار

حُبّک فی عروق در جریان
همه حتی الورید و الشریان

انت فی چادری، شبیه هلن
فتشابه بسوفیای لورن

عشق ما هست سمعی و بصری
به خدا عین حوزه ی هنری

من هم اینجا به کار مشغولم
در پی جمع کردن پولم

رانت خواری نمی کنم اصلاً
خرده کاری نمی کنم اصلاً

گر چه این سرزمین پُر از کفر است
به خدا آک مانده ام در بست

یادتان هست در شلوغی ها
با زنان دست داد آن آقا؟

همه جا داشت بلبشو می شد
مملکت داشت زیر و رو می شد

گر چه آن زن عزیز شد دستش
ولی آن مرد جیز شد دستش

نامه، اینجا به بعد شطرنجی است
به گمانم که قافیه گنجی است

بگذریم، از دهات می گفتیم
از خر مش برات می گفتیم

راستی، جان علی خرش زایید؟
کل حسن زن برادرش زایید؟

چه خبر از صفای گندمزار؟
نه ولش کن، دوباره از گلنار

بنویسیم و حال و حول کنیم
وقت آن است ما قبول کنیم

مملکت زوج خوب می خواهد
زن و مردی بکوب می خواهد

دست در دست هم نهند زیاد
میهن خویش را کنند آباد

هی به همدیگر اعتماد کنند
جمعیت را فقط زیاد کنند

غرض از این بیاض طولانی
دو کلام است و نیک می دانی:

مادرم می رسد به خدمت تان
هم سلامی و هم زیارت تان

گفته ام حلقه ای بیارد او
سنگ بر بافه ای گذارد او

تا غلام از فرنگ برگردد
مهر گلنار بیشتر گردد

چند خطی برای من کافی است
حاج قربان! زیاده عرضی نیست

پاسخ نامه

اول نامه ام، به نام خدا
هست قربان علی غلام خدا

جانم! اینجا که نامش ایران است
کارگردان شدن که آسان است

ای جوانِ جعلّقِ بی عار!
رفته ای در دیار استکبار؟

با تو ام، ای جوان دخترباز!
پسر صادقِ سماورساز!

از همان ابتدا شناختمت
تو بگو از کجا شناختمت

نامه ات چون نداشت بسم الله
گفتم:« این هست کافری گمراه»

تو اگر« شاملو» نمی خوانی
اسم او را چطور می دانی؟

توی ایران ادیب خیلی هست
مثلاً «مهدی سهیلی» هست

آن همه شعرهای بامفهوم
نور بارد به قبر آن مرحوم

تو در آن سوی تنبلی کردی
انقلابات مخملی کردی

با تو ام، ای جوان مسئله دار!
دست از روستای ما بردار

درس پر زرق و برق می خوانی
رفته ای غرب و شرق می خوانی؟

راستی، دختر چو دسته گُلم
ترگل و ورگل و تپل مپلم

فکر یک آب و نان بهتر کرد
رفت از این روستا و شوهر کرد!


10 اردیبهشت 1391 4410 0

کتاب های من در نمایشگاه امسال :

کتاب های جدید :

نامه های کوفی - (شعر -سوره مهر)

هی شعر تر انگیزد ( شعر طنز- سپیده باوران )

تجدید چاپ:

سنگچین - (علم)

باغ دوردست -(تکا)

تن پوش بی آستین -امیر کبیر 

سجده بر محراب - امیر کبیر 

غزل 86 - سوره مهر 

پرواز اصفهان مشهد-فرهنگ مردم

 



08 اردیبهشت 1391 672 0

کتاب های من در نمایشگاه امسال :

کتاب های جدید :

نامه های کوفی - (شعر -سوره مهر)

هی شعر تر انگیزد ( شعر طنز- سپیده باوران )

تجدید چاپ:

سنگچین - (علم)

باغ دوردست -(تکا)

تن پوش بی آستین -امیر کبیر 

سجده بر محراب - امیر کبیر 

غزل 86 - سوره مهر 

پرواز اصفهان مشهد-فرهنگ مردم

 



08 اردیبهشت 1391 649 0

کتاب های من

کتا ب های من در نمایشگاه امسال :

نامه های کوفی - (شعر -سوره مهر)

هی شعر تر انگیزد ( شعر طنز- سپیده باوران )

سنگچین - (علم)

باغ دوردست -(تکا)

تن پوش بی آستین امیر کبیر 

سجده بر محراب - امیر کبیر 

غزل 86 - سوره مهر 

پرواز اصفهان مشهد-فرهنگ مردم



07 اردیبهشت 1391 1828 1

بادبادک


هزار بار گفتم

با این باد های هرزه نپر

به انها نخ نده

حالا

بالای آن دکل

با سیم های لخت فشار قوی

دست و پنجه نرم کن

- باد بادک جوان-




24 فروردین 1391 777 0

بادبادک


هزار بار گفتم

با این باد های هرزه نپر

به انها نخ نده

حالا

بالای آن دکل

با سیم های لخت فشار قوی

دست و پنجه نرم کن

- باد بادک جوان-




24 فروردین 1391 930 0

بادبادک


هزار بار گفتم

با این باد های هرزه نپر

به انها نخ نده

حالا

بالای آن دکل

با سیم های لخت فشار قوی

دست و پنجه نرم کن

- باد بادک تازه کا ر-



24 فروردین 1391 1240 0

اسکار ایرانی !

این شعر را یک هفته قبل از این که اصغر فرهادی اسکار ببرد در فیس بوک منتشر کرده بودم ... دوبیت آن بعد از اسکار اضافه شده ... تقدیم به اصغر فرهادی و دوستانی که در خواست انتشار آن را در وبلاگ داشتند.

ای اصغر فرهادی، ای اسکار برده!
اسکار را از دست استکبار برده

انواع حیوانات را از دم ربوده
خرس و پلنگ و مرغ ماهیخوار برده

در نوع خود پرپشت و شیک و بی‌نظیر است
ریش تو گوی سبقت از «ستار» برده

کار تو روی پرده از خیل مریدان
دل برده و سر برده و دستار برده

هم اعتبار و آبرو، هم عرض و هم رو
از کارگردان‌های بی‌مقدار برده

ای آن‌که با بازیگران ناشناست
حیثیت از «افشار» و از «گلزار» برده

همشهریان من هنرمندند کلاً
یک خرس هم انگار «آتشکار» برده!

در شهر می‌گفتند: «اصغر؟ نه نبرده...»
اما ولی... اعلام کرد اخبار برده!

این بود صبحی متن پیغام " سلحشور"
بیدار شو " مسعود " لاکردار برده !

راه تو می‌فهمیم خیلی سخت بوده
کار تو می‌دانیم کلی کار برده

" سیمین " تو دیگر خر نشو برگرد خانه
حالا که اصغر نصف شب اسکار برده

برگرد تهران، خاک و خل ما را گرفته
آیینه دیدار را زنگار برده...




29 اسفند 1390 1657 1

آوار

 

زمین

دهان باز کرده و چاک چاک می خندد

نخل ها می رقصند

بسطامی می خواند

چیزی نمانده این خانه هم

بزند زیر آوار....



23 بهمن 1390 1185 0

حکایت شعر ... دعوت از دوستان عزیز

 

ویژه برنامه حکایت شعر

بررسی کارنامه ادبی سعید بیابانکی

سخنرانان: دکتر سید علی موسوی گرمارودی - دکتر بهروز یاسمی

دوشنبه ۱۷ بهمن ماه ساعت ۱۶

خیابان حافظ-نبش سمیه - حوزه هنری - تالار اندیشه ۲

همراه با رونمایی از ویزه نامه حکایت شعر و نامه های کوفی

 

 



15 بهمن 1390 1681 0

نامه های کوفی منتشر شد

 

در باره " نامه های کوفی "

1- کتاب در سه فصل خیزرانی – سیاه و سفید و نامه های کوفی تدوین شده است .
2- خیزرانی شامل 7 شعر مذهبی است . سیاه و سفید شامل 27 غزل و چارپاره عاشقانه و اجتماعی و نامه های کوفی 25 نامه ی کوفی !
3- کتاب در تیراژ 2500 نسخه و قیمت 2500 تومان در 113 صفحه منتشر شده است و به زودی در سراسر کشور توسط سوره مهر توزیع خواهد شد .



10 بهمن 1390 1250 0

شیشه ی عطر

 

بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش برگ و برش گم شده باشد

جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد

باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد

بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد

چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد

آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....

 

 



18 دی 1390 4177 1

یک غزل جدید


یک غزل جدید و به قول محمود دولت آبادی یشکش به عاشقان

 

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...



04 آذر 1390 1687 0

خبر دروغ نبود ....

 

هفته ی پیش اصفهان بودم ...33 پل مثل پیرمردی سالخورده خم شده بود روی زاینده رود ... زاینده رود که خشک بود و غم انگیز ... همه جا شایع شده بود 33 پل ترک برداشته ... این غزل همان شب متولد شد :

شکست آینه و شمعدان ترک برداشت
خبر چه بود که نصف جهان ترک برداشت

خبر رسید به تالار کاخ هشت بهشت
غرور آینه ها ناگهان ترک برداشت

خبر شبانه به بازار قیصریه رسید
شکوه و هیبت نقش جهان ترک برداشت

خبررسید هراسان به گوش مسجد شاه
صلات ظهر صدای اذان ترک برداشت

خبر چه بود که بغض غلیظ قلیان ها
شکست و خنده ی شاه جوان ترک برداشت

خبر دروغ نبود و درست بود و درشت
چنان که آینه ی آسمان ترک برداشت :

سی و سه پل وسط خاک ها و آجرها
به یاد تشنگی اصفهان ترک برداشت ....



30 شهریور 1390 1739 0

تحت تعقیب ...

 

یک روز  از بهشتت

دزدیده ایم یک سیب

عمری است در زمین ات

هستیم تحت تعقیب

 

خوردیم در زمین ات

این خاک تازه تاسیس

از پشت سر به شیطان

از روبرو به ابلیس

 

از سکر نامت ای دوست

با آن که مست بودیم

مارا ببخش یک عمر

شیطان پرست بودیم

 

حالا در این جهنم

این سرزمین مرده

تاوان آن گناه و

آن سیب کرم خورده

 

باید میان این خاک

در کوه و دشت و جنگل

عمری ثواب کرد و

برگشت جای اول ...!



13 مرداد 1390 1458 0

آفتاب می شود ....

 

فاجعه ی خمینی شهر ،احساسات همه ی ایرانیان و به خصوص مردم مظلوم و شریف این شهر را جریحه دار کرده است ... این شعر کوتاه را برای مردم شهرم که این روزها بسیار مظلوم واقع شده اند نوشته ام ....

 

شهر من !

که چند لکه ابر تیره روز بی حیا

آسمان آبی تو را

لکه دار کرده اند

شهر من !

که باغ های سیب و سبری و گلابی تو را

عده ای تبر به دست

سوگوار کرده اند

*

گرچه دورم از تو دور

شک ندارم این که مردم نجیب تو

از تو دل نمی کنند

شک ندارم این که باغ های سیب تو

نام روشن تو را

در جهان دوباره می پراکنند

*

 شک ندارم این که کوه ها دوباره هیبت تورا

شکوهمند می کنند

شک ندارم این که مردهای مرد

باز هم تو را

 سربلند می کنند

*

کوه سرد سر به زیری ات

قطره قطره آب می شود

شهر من بخند وباز هم بخند

شک ندارم این که :

آفتاب می شود ....



30 خرداد 1390 920 0

یه قل دو قل -طنز مشترک با جواد زهتاب(7)

 

                                                                     با اجازه از عطار نیشابوری ....

هان ای جهان که نصف جهان از تو بی خبر

رشت از تو غافل و همدان از تو بی خبر

مضمون تازه ای و کمی هم پسا مدرن

افسوس شاعران جوان از تو بی خبر

با آن که لقمه ای شده ای چرب و نرم و گرم

این شاعران چرب زبان از تو بی خبر

همراه باش با من و در دسترس بمان

زنگی بزن که مشترکان از تو بی خبر

آه ای هلوی چرخ زنان در مسیر رود

بازار میوه های گران از تو بی خبر

ای ماه یک هلال خودت را نشان بده

شوال  غاقل و رمضان از تو بی خبر

مردان تمام با خبرند از تو گل پسر

در حیرتم چگونه زنان از تو بی خبر

در خانه ام نیامده برگشت خورده ای

ای نامه ای که نامه رسان از تو بی خبر

شیرین تر از علف به دهان بزی تویی

اما دریغ این حَیَوان از تو بی خبر

هرروز بی مزاحمت از کوچه می روی

گویی جمیع بوالهوسان از تو بی خبر

 از چاک جامه ات دو قدم مانده تا به صبح

بینندگان یکان به یکان از تو بی خبر...!



07 خرداد 1390 1509 0

استاد ! لطفا یک کتاب با امضا

 


از صبح شنبه کلی پیامک و رایانامه و یادداشتک که به ترتیب ایرانیزه شده ی اس ام اس ، ایمیل و کامنت هستند از دوستان شاعر و نویسنده دریافت کرده ام که خبر چاپ  کتاب جدیدشان را با کلی خوشحالی داده اند و نشانی غرفه و سالن هم نوشته اند با ذکر قیمت پشت جلد و این به آن معناست که ما برویم و کتابشان را بخریم و منتظر نباشیم شاعر و نویسنده ی محترم با امضای خودش کتاب را به ما تقدیم کند و خواهش کند که کتابش را بخوانیم. و حق هم همین است . من نمی دانم این سنت غیر حسنه ی اهدای کتاب توسط شاعر و نویسنده را اولین بار چه کسی بنایش را گذاشته که تقریبا همان حکایت گذاشتن خشت کج است . بیشتر شاعران و نویسندگان جوان و حتی پیش کسوت که هنوز نامی برای خود دست و پا نکرده اند باید خودشان برای انتشار کتابشان سرمایه گذاری کنند . ناشران محترم هم معمولا فقط  اخذ مجوز و چاپ کتاب را تضمین کرده و خودشان را از پخش و فروش کتاب خلاص می کنند و فروش کتاب را می اندازند گردن شاعر و نویسنده .تازه همه ی فامیل و آشنایان و دوستان هم به استناد همان خشت کجی که شرحش رفت انتظار دارند کتاب را رایگان از مولف ، تازه با امضای خودش دریافت کنند . واقعا حکایت جالبی است . در این میان دو نفر سود می کنند . ناشر از نوع کلان و خواننده  از نوع خرد . و ظاهرا همه ی ضرر و زیان به گردن مولف است . به این می گویند چرخه ی اقتصاد نشر !
شاید شما هم سهم مولف ، ناشر، پخش کننده  و فروشنده ی کتاب را از قیمت پشت جلد ندانید.سهم مولف معمولا 10 درصد پخش کننده 20 درصد فروشنده 30 درصد و ناشر 40 درصد . که البته این درصد ها  ممکن است کمی بالا و پایین شوند ولی نکته ی جالب اینجاست که سهم مولف  در هر شرایطی کمتراز بقیه  است . جالب است نه ؟ مولف ، یعنی خالق اثر  یعنی کسی که اگر نباشد ناشر و پخش کننده و فروشنده محلی از اعراب ندارند سهمش از اثری که آفریده از همه کمتر است و ما یعنی خوانندگان اثر او از او انتظار داریم که او کتابش را دودستی با امضای خودش تقدیم ما کند ! جداً آیا تا به حال شده شما از یک ناشر یا فروشنده خواسته باشید کتاب به شما تقدیم کند ؟  چرا این در خواست مضحک به نظر می رسد ولی در خواست از خالق اثر منطقی ؟ یکی از دوستان اتفاقا همین امروز تعریف می کرد که در یک کشور خارجی فرهنگی از دیر باز شکل گرفته و آن این است که خلق الله کتابی که  از کتابفروشی می خرند  را به نشانی مولف کتاب می فرستند و از او خواهش می کنند کتاب را برایشان امضا کند و بسته به کَرَمشان یک اسکناس 10 یا 100 دلاری هم لای کتاب می گذارند و برای او می فرستند!  شما این فرهنگ را با فرهنگی که در کشور ما از دیرباز حاکم بوده مقایسه کنید .بیایید از امروز تصمیم بگیریم کتاب نزدیکترین دوست یا فامیلمان را هم برویم و بخریم  و فقط او به ما افتخار بدهد و برایمان امضا کند .شاید با این کار لااقل بخشی از  سرمایه ی اولیه ای که او برای چاپ کتاب هزینه کرده را به او برگردانیم .

 



15 اردیبهشت 1390 1082 0

یک غزل تازه

 

سلام : خوشه ی تاک به هم فشرده ی من
شراب کهنه ی مهر حرام خورده ی من

مرا به یاد بیاور من آن سپیدارم
که سروها همه بودند کشته مرده ی من

همان درخت تناور همان که مورچه ها
شب و سحر رژه رفتند روی گرده ی من

تبر به دوش کزو زخم مشترک داریم
چه کرد با رفقای سیاه چرده ی من ....

ببین به ریش من دل شکسته می خندند
مترسکان سیه روز دل سپرده ی من

اگر چه پیر و زمینگیری ای رفیق ! بیا
به دستگیری جالیز آب برده ی من

به پای بوسی آتش تو نیز خواهی رفت
غمت مباد رفیق تبر نخورده ی من !



19 فروردین 1390 1014 0
صفحه 8 از 9ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  بعدی   انتها