(آرشیو نویسنده پانته آ صفایی بروجنی)

دفتر شعر

ترک های دهان وا کرده در این خاک بسیارند

 

نگاهت طعم باران های بادآورده را دارد
که بعد از سال ها بر سرزمینی خشک می بارد
 
شبیه دارویی که روی زخمی کهنه بگذارند
اگر چه حرف هایت گاه روحم را می آزارد
 
ولی من باز هم مثل کویرِ تشنه ای هستم
که بی تاب است تا خود را به بارانِ تو بسپارد
 
ترک های دهان وا کرده در این خاک بسیارند
تویی، تا لطف خاصت دست بر زخم که بگذارد...!
 
تو هر ساعت به سمتی می روی، ای ابر! بیخود نیست
دلم می لرزد و دست چپم این قدر می خارد
 
انار نوبری! هر میهمانی می رسد از راه
تو را می خواهد از ظرفِ بزرگِ میوه بردارد!


30 مرداد 1393 1517 0

حياط خانه ها کم کم پر از گنجشک خواهد شد

 
به دنبال تو مي گردم که با فانوس باران ها
به دنبال تو مي گردند اين شب ها خيابان ها
 
به دنبال تو مي گردم، همان طوري که مي گردند
پي يک قطره باران چشم هاي باز گلدان ها
 
چقدر اين روزها جاي تو در هر کوچه اي سبز است!
چقدر اين روزها سبزند در اين شهر ميدان ها!
 
تمام جوجه ها از تخم هاشان سر درآوردند
ترک خورده است در اين روستا ديوار زندان ها
 
حياط خانه ها کم کم پر از گنجشک خواهد شد
پرستو خانه خواهد ساخت زير سقف ايوان ها
 
يخ درياچه هر شب تردتر، هر روز تازک تر...
بزودي باز مي گردند قوها و پليکان ها!
 


15 مرداد 1393 1557 0

شاخه ها دارند برگ تازه درمي آورند

 
بادها هر ابر را از آسمانم مي برند
پشتِ پايش ابر پر باران تري مي آورند
 
جنگلي خالي پس از يک ماه آتش سوزي ام
خاطرات سبز من حالا فقط خاکسترند
 
بي تو مثل بره اي در باتلاق افتاده ام
هر چه سعيم بيشتر، اميدهايم کمترند
 
تو کجا؟ رام کدام آهوي صحرايي شدي؟
ببرِ مغرورِ من! آيا زخم هايت بهترند؟
 
من کسي ديگر سراغم را نمي گيرد، مگر
قاصدک ها گاه گاه از آسمانم بگذرند
 
قاصدک هايي که از اين دور و بر رد مي شوند
گاه گاهي هم خبرهاي تو را مي آورند
 
کاش روزي هم تو از «بابا خبر»* ها بشنوي
شاخه ها دارند برگ تازه درمي آورند
 
بعد برگردي، ببيني باز هم سنجاب ها
لابلاي شاخه ها اين جا و آن جا مي پرند
 
 
 
*در برخي مناطق ايران قاصدک را گويند


11 مرداد 1393 1273 1

در من زنان دیگری را کشف خواهی کرد

 

در سر خیال عشق های دیگری را هم...
حتی اگر گاهی زن زیباتری را هم...
 
آن قدر نزدیکی به من، آن قدر نزدیکی
که می پذیرم اینکه از من بگذری را هم
 
حتی تحمل می کنم بی اعتنایی ها،
سنگین سری ها، خنده های سرسری را هم
 
زن بودنم را برده ام از یاد و خواهد برد
از یاد چشمانم نگاهت دلبری را هم
 
وا می کنم از سر، به روی شانه می ریزم
دلتنگی موهای زیر روسری را هم
 
در من زنان دیگری را کشف خواهی کرد
با هر یک اما رنج های دیگری را هم...


12 تیر 1393 1056 0

هر بار با یک بوسه می بستی دهانم را

باران گرفتی خیس کردی گیسوانم را

باد آمدی و ریختی در هم جهانم را
 
آن قدر مثل آفتاب ظهر تابیدی
تا سوخت گرمای تو مغز استخوانم را
 
باغ انار کوچکی بودم که با لبخند
از پا درآوردی درختان جوانم را
 
می دیدم عریان می شود سرشاخه هام اما
هر بار با یک بوسه می بستی دهانم را
 
حالا چهل روز است دستان تو یخ کرده ست
حالا چهل روز است ابری آسمانم را-
 
پوشانده و هر روز و هر شب برف می آید
در این هوا من سارهای نیمه جانم را-
 
با قصه های آفتابی گرم خواهم کرد
که روزگاری با نفس هایش جهانم را...


11 تیر 1393 505 0

من استکانم شد به لب تر کردني خالي

چون واگني فرسوده در راه آهني خالي

از من چه باقي مانده جز پيراهني خالي؟
 
دارد فرو مي ريزد اجزاي تنم در من
آن طور که ديواره هاي معدني خالي
 
چون آخرين سربازِ شهري سوخته يک عمر
جنگيده ام در مرزهاي ميهني خالي
 
حالا که سر چرخانده ام در باد مي بينم
پشت سرم شهري ست از هر روشني خالي
 
گنجايشِ اين جام ها اندازه ي هم نيست
من استکانم شد به لب تر کردني خالي
 
آن باغبانم که پس از يک عمر جان کندن
از باغ بيرون آمدم با دامني خالي


11 تیر 1393 370 0

با من چه کردي عشق؟ اي بيماري مزمن!

 
با چشم هاي ماتشان ديوانه ها حتي...
يا بچه ها از پشت بامِ خانه ها حتي...
 
طوري به من زل مي زنند انگار بيمارم
همسايه هايم بدتر از بيگانه ها حتي!
 
يک روز با من اهل اين ده مهربان بودند
حتي سگان پيرشان در لانه ها، حتي...
 
حالا اگر روزي به گل ها آب هم دادم
از لابلاي برگ ها پروانه ها حتي...
 
با من چه کردي عشق؟ اي بيماري مزمن!
مردم مرا يک روز روي شانه ها حتي...
 
حالا ولي طاقت نمي آرند يک ساعت
در سايه ي ديوار، در ويرانه ها حتي...
 


11 تیر 1393 1355 0

دستم آغشته به نارنج گناهي که تويي!

 
سر هرجاده منم، چشم به راهي که تويي
شب و روزم شده چشمان سياهي که تويي
 
بندبازي وسط معرکه ام، واي اگر
روي دوشم بنشيند پر کاهي که تويي!
 
زير پايم پلي از موست، ولي زل زده ام
بين چشمان تماشا به نگاهي که تويي
 
کور کرده ست مرا عشق و سر راهم باز
باز کرده ست دهان حلقه ي چاهي که تويي
...
نيست کم وسوسه اي سيب بهشت، اما من
دستم آغشته به نارنج گناهي که تويي!
 


03 تیر 1393 1756 0

صبحانه را گنجشک ها هستند مهمانت

 
شب ها کبوترخانه ي شهر است دامانت
صبحانه را گنجشک ها هستند مهمانت
 
نظم جهاني را به هم مي ريزد آن ماهي
که صبح ها بيرون مي آيد از گريبانت
 
فرقي ميان «کوهرنگ1» و شانه هايت نيست
فرقي ميان «چشمه زاغي2» ها و چشمانت
 
هرقدر تابستان ململ بر تنت زيباست
زيباست بالاپوشِ پائيز و زمستانت
 
تو مادر بابونه ها و پونه ها هستي
عطرِ بهارِ کوه را دارند دستانت
 
من دختر آويشن و ريواس و ريحانم
دلتنگِ دشت و چشمه و کوه و بيابانت
 
دلتنگ تابستان فرورديني ات هستم
ديوانه ام حتي براي برف و بورانت
 
حقش چکيدن در گلوي گاو خوني نيست
رودي که نوشيده است قطره قطره از جانت
 
اي زردکوه مهربان! بگذار برگردد
زاينده رودِ کوچکت روزي به دامانت
 
 
 
1.کوهي در استان چهارمحال و بختياري
 
2.چشمه اي در نزديکي شهر بروجن
 


26 خرداد 1393 1576 0

هاجر! آن روز چه مي کردي اگر اسماعيل...

 
اين که دوربين تو هي دور و برش مي گردد
ميکروفن خم شده و دور سرش مي گردد ـ
 
باغباني است که با قامت خم در پي يک
گل مفقود الأثر، يا اثرش مي گرد
 
هر که اين جاست به دنبال نشاني کسي است
او به دنبال پلاک پسرش مي گردد
 
...
در پي روشني چشم ترش آمده است
او به دنبال پلاک پسرش آمده است
 
هاجر! آن روز چه مي کردي اگر اسماعيل
ديده بودي که خودش رفته، سرش آمده است؟
 
تو به دوربين خبر شرح بده اي مادر
چه بلايي!... چه بلايي به سرش آمده است!
 
اين که چون کفتر پر ريخته چندين سال است
پسرش رفته و حالا خبرش آمده است
 
هاجر! آن روز چه مي کردي اگر ابراهيم
ديده بودي که سرش زير پرش آمده است؟
 
به جرايد تو بگو اين زن در عرض دو شب
جسد شوهر و نعش پسرش آمده است!
 
تو بگو آتش عالم به سرش مي گردد
اين که دوربين شما دور و برش مي گردد!
 
 


18 خرداد 1393 1633 1

لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند

از چراگاه هاي اصلان کوه اسب هاي اصيل را بردند
گرگ ها نيمه شب به قريه زدند ماه بانوي ايل را بردند
 
زيرِ ميناي سرخ موهايش اشک ريزان دو چشم زيبايش
لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند
 
خشک شد قريه خشک سالي شد روستا از درخت خالي شد
گويي از کوچه باغ هاي بهشت چشمه ي سلسبيل را بردند
 
هيچ کس عاشق کسي نشده ست بعد از آن روز گويي از اين کوه
همه ی دختران زيبا و پسرانِ «نجيب» را برند
::
اسمي از ماه بانوي ده نيست... مردم اما به ياد مي آرند
که سوارانِ خان به قريه زدند اسب هاي اصيل را بردند
 


17 خرداد 1393 510 0

هر تکه از دنياي من، از ماه تا ماهي...

 
هر تکه از دنياي من، از ماه تا ماهي...
هر قدر، هر جا، هر زمان، هر طور مي خواهي!...
 
حتي اگر مثل زليخا آبرويم را...
از من نخواهي ديد در اين عشق کوتاهي!
 
حتي اگر بي رحم باشي مثل ابراهيم
نفرين؟... زبانم لال!... حتي اخم يا آهي!...
 
من آخرين نسل از زنان عاشقي هستم
که اسمشان را راويانِ قصه ها گاهي...
 
من آخرين مرغ جهانم، آخرين گنجشک
که در پيِ افسانه ي سيمرغ شد راهي...
 
حالا بگو در ظلمت جنگل چه خواهد کرد
شاهينِ چشمانِ تو با اين کفترِ چاهي؟
 


17 خرداد 1393 512 0

شايد تو هم مثل من از ييلاق مي آيي

زاينده رود و گنگ و دانوب از تو مي نوشند
هر روز شريان هاي عالم در تو مي جوشند
 
گنجشک ها از جاي جاي نقشه مي آيند
از چشمه ي زير گلويت آب مي نوشند
 
يک سال سرما مي خورند آلوچه ها، هروقت
شال و کلاهِ دست بافت را نمي پوشند
 
تنها تو مي داني چرا مردان کوه اين قدر
از صبح تا شب سر به تو دارند و خاموشند
 
تنها تو مي فهمي حواس دختران پرت است
هر صبح شير گوسفندان را که مي دوشند
 
شايد تو هم مثل من از ييلاق مي آيي
ايل و تبارت سارهاي خانه بر دوشند
 
شايد تو را هم مردهاي قريه ات يک شب
پاي بدهکاري به يک خان زاده بفروشند
::
فعلاً که در شعر من آهوهاي چشمانت
در برف ها هم بازي يک جفت خرگوشند
 


17 خرداد 1393 583 0

تو نيستي و استکان ها نيز خاموشند

لب تشنه خوابيدند پاي حوض گلدان ها
شايد تو برگشتي و برگشتند باران ها
 
شايد تو برگشتي و شهريور خنک تر شد
دنيا کمي آرام شد، خوابيد توفان ها
 
شايد تو برگشتي و مثل صبح روز عيد
پر کرد ذهنِ خانه را تبريکِ مهمان ها
 
آن وقت دورِ سفره مي گويند و مي خندند
بشقاب ها، چنگال و قاشق ها، نمکدان ها
 
آن وقت عطر چاي لاهيجان و ليمو ترش...
آن وقت رفت و آمدِ شيرينِ قندان ها...
::
تو نيستي و استکان ها نيز خاموشند
اي کاش بودي تا تمام روز فنجان ها...
 


17 خرداد 1393 310 0

مادر کنار باغچه سرگرمِ ريحان ها

 
بنشين برايم ني بزن طوري که چوپان ها
هرشب براي بره هاشان در بيابان ها...
 
تو ني بزن، من شعر مي خوانم، و مادر... آه!
مادر کنار باغچه سرگرمِ ريحان ها
 
اي مهربان شانه هايت زير پيراهن
چون کوه هاي زادگاهم در زمستان ها!
 
لبخند هايت نسخه اي از خط نستعليق
تنهاييت معمار ايوان ها، شبستان ها
 
وقتي تو لذت مي بري از عطر گل هاشان
با خود مي انديشم چه خوشبختند گلدان ها!
 
اي کاش دنيا دشتي از گلهاي وحشي بود
با هق و هقِ مشکها و دودِ قليان ها
 
يا کاش مثل خواب بعد از ظهر صحرا بود
با رقص دامن هاي پر چين دور قزغان ها*
 
دنيا ولي مثل غروب کوه دلگير است
بنشين، برايم ني بزن، طوري که چوپان ها...
 
 
*ديگ بزرگ مسي
 


17 خرداد 1393 517 0

اسبِ سفيدي آمد و مِیناي سرخي رفت

با هر نسيمي برگ برگ اندام گل مي سوخت
از ريشه تا پرچم سراپايش به کل مي سوخت
 
فيروزه هاي سبزِ نيشابورِ چشمانش
در آتشِ دستان چنگيز مغول مي سوخت
 
اسبِ سفيدي آمد و مِيناي1 سرخي رفت
جاده به خود از خشم مي پيچيد و پل مي سوخت
 
در دست مادر منقلِ اسفند يخ مي کرد
زيرِ لبانش إن يکاد و چارقل مي سوخت
::
در رقصِ چوب مردهاي روستا آن شب
سُرنا گريبان پاره مي کرد و دهل مي سوخت
 
 
 
1. روسري حرير بزرگي که زنان بختياري به سر مي کنند. «ميناي سرخ را عروس هاي بختياري در شب عروسي به سر مي کنند»
 


17 خرداد 1393 367 0

بيش از تمامِ لحظه ها وقتي تو باشي را...

بيش از تمام رنگ هايت رنگ کاشي را...
بيش از تمامِ لحظه ها وقتي تو باشي را...
 
روزي زني در عهد شاه عباس عاشق کرد
سرپنجه هاي روحِ يک معمارباشي را
 
آن وقت شعر و رنگ و موسيقي به هم آميخت
پوشاند اسليمي تنِ عريانِ کاشي را
 
حالا دوباره اصفهان آبستن است اي عشق!
تنديسِ زيبايي که از من مي تراشي را
 
روح مرا سوهان بکش چکش بزن بشکن
بيرون بريز از من هواها را حواشي را
 
حل کن مرا اي عشق! اي تيزابِ افسونگر!
ذراتِ جانم تشنه هستند اين تلاشي را
::
از نغمه ها آوازهاي زنده رودت را...
بيش از تمام رنگ هايت رنگِ کاشي را...
 


17 خرداد 1393 682 0

نگاه هاي تو هر لحظه آفتاب ترند

نگاه هاي تو هر لحظه آفتاب ترند
و برف هاي جهان در هوايت آب تردند
 
پس از بلوغ تو هي خاک تشنه تر شده است
و برکه ها همگي دورتر، سراب ترند
 
و هي هواي زمين گرم و گرم تر شده است
و باغ ها همگي خشک تر، خراب ترند
...
جهان شبيه علامت سؤال مشتعلي است
و ابرهاي نگاه تو از جواب، ترند
 


17 خرداد 1393 379 0

روزهايت را به جوهاي خيابان باختي

مثل اسب سرکشي در باد و باران تاختي
قد علم کردي و مغرورانه يال افراختي
 
ايستادي روبروي سيلي رگبارها
خانه ات را در مسير سيل و توفان ساختي
 
بيش از اين ها بود سهمت از زمين و آسمان
قدر خود را ـ حيف اي نخل جوان! ـ نشناختي
 
زود باليدي و خيلي زود بر دادي ولي
ميوه ات را پيش پاي عابران انداختي
 
برگهايت را به باد و شاخه هايت را به برق
روزهايت را به جوهاي خيابان باختي
 


10 خرداد 1393 328 0

تا صبح چشمم را به سقف خانه مي دوزم

با اين که چون ماري درون آستين بودند
زيباترين شب هاي من روي زمين بودند
 
چشمانت، آن الماس هاي قهوه اي يک عمر
با چشم هاي خواب و بيدارم عجين بودند
 
هر چند آخر زهر خود را ريختند اما
تا لحظه ي آخر برايم بهترين بودند
 
هرقدر نزديک آمدم کمتر مرا ديدي
بعداً شنيدم چشم هايت دوربين بودند
 
خواجو تو را هر روز با يک زن تماشا کرد
پل ها و زن ها بين ما ديوار چین بودند
...
تا صبح چشمم را به سقف خانه مي دوزم
شب هاي زيبايي که مي گفتي همين بودند؟
 


09 خرداد 1393 587 0
صفحه 2 از 4ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  بعدی   انتها