(آرشیو نویسنده پانته آ صفایی بروجنی)

دفتر شعر

اگر اين دلهره، اين دل نگراني بگذارد!...

 
مي تواند همه ي عمر تو را دوست بدارد
اگر اين دلهره، اين دل نگراني بگذارد!...
...
زن نگاهش به درختي است که در آخر خرداد
ناگهان روي زمين ريخته هر برگ که دارد
 
نه فرود آمده برفي، نه وزيده است نسيمي
پس چه واداشته او را که چنين زرد ببارد؟
 
زن نگاهش به درخت است و به جنگل که قرار است
هم تبر را و هم اين حادثه را تاب بيارد
 
تو به زن خيره اي و منتظري دست ظريفش
باز دستان تو را گرم و صميمي بفشارد
 
دست هاي تو در اين فکر که کي شاخه گلي را
به سرانگشت نوازشگر اين زن بسپارد
 
زن سرمازده دلواپس اين است آيا
وقت دارد همه ي باغچه را باز بکارد؟
 
و حواسش به درختان که: مبادا نتواند
جاي هر سرو که افتاد نهالي بنشاند
...
مي تواند همه ي عمر تو را دوست بدارد؟
شايد... اما اگر اين دل نگراني بگذارد!...
 


09 خرداد 1393 676 0

پر شد دل هر صخره از آویشن و اندوه

 

باد آمد و پیچید نفس های تو در کوه

پر شد دل هر صخره از آویشن و اندوه

 

دنیا که مرا از تو جدا کرد، جدا کرد

یک شاخه ی خشک از تن یک جنگل انبوه

 

هر چند که یک کشته برای تو مهم نیست

-با این همه جان باخته با این همه مجروح-

 

این زن که نفس در نفست داشته یک عمر

نگذار که توفان تو غرقش کند ای نوح!

 



01 خرداد 1393 1285 0

پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

تو ریختی عسل ناب را به کندوها
به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

 شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد
و روی شانه من ریخت موج گیسوها

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی
و صبح سر زد از لابلای شب بوها

 و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند
و پیش هم که نشستند آلبالوها_

تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید
صدای خندۀ خلخال ها، النگوها

و دست های تو تالاب انزلی شد و ...بعد،
رها شدند در آرامش تنت قوها


شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز
چقدر خاطره دارند از تو جاشوها

 تو نیستی و دلم چکّه چکّه خون شده است
مکیده اند مرا قطره قطره زالوها

 «فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست
«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»

شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای
پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...



27 اردیبهشت 1393 4074 2

خوابیده تاریخ تشیّع در همین تکرار!

دیوار و در، دیوار و در، دیوار و در، دیوار...
خوابیده تاریخ تشیّع در همین تکرار!

این خانۀ وحی است اما بعد پیغمبر(ص)
بسیار خواهد دید از این بی حرمتی، بسیار...

این در نه! قرآن است که می سوزد و پشتش
واژه به واژه جملۀ «الجار ثم الدار»

آیه به آیه سوره های ناب قرآنند
اینها که دنیا می­ شود بر دوششان آوار

اینها که سرهاشان به روی نیزه خواهد رفت
گلخانه خواهد شد ز پیکرهایشان شن زار

اینها که هر یک امتداد لحظه­ ای هستند
که سوخت قرآن خدا بین در و دیوار...

قرآن روی نیزه! قرآن درون تشت!
قرآن قرآن خوان میان کوچه و بازار!

آه ای شفیع روز رستاخیز لبهایت!
ما را به حال خود برای لحظه ­ای مگذار!


19 اسفند 1392 2027 9

سخت است سخت ازلب مردم شنیدنت...

کی می رسم به لذت در خواب دیدنت؟

سخت است سخت ازلب مردم شنیدنت

هرکس که این ستاره ی دنباله دار راـ

یک قــــرن پیش دیده زمان دمیــدنت ـ

از مثل سیــــل آمدنت حرف می زند

از قطره قطره بر دل خـــــارا چکیدنت

پروانه ها به سوختنت فکر می کنند

تک شاخ ها به در دل توفان دویدنت 

من...من ولی به سادگی ات،مهربانی ات

گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت!

آخر انار کوچک هم بازی نسیم! 

دیگر رسیده است زمان رسیدنت

پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده ست

زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

یا زودتر به این زن تنها سری بزن ـ

یا دست کم اجازه بده من به دیدنت...



18 مهر 1392 992 0

شب و روزم شده چشمان سیاهی که تویی...

سر هر جاده منم ، چشم به راهی که تویی
شب و روزم شده چشمان سیاهی که تویی

بنــدبازی وســـط معــــــرکه ام ، وای اگــــر
روی دوشـم بنشیند پر کاهی که تویــی !

زیر پایم پلی از موست ، ولــی زل زده ام
بین چشمان تماشا به نگاهـی که تویــی

کور کرده ست مرا عشــــق و سر راهـم باز
باز کرده ست دهان حلقه ی چاهی که تویی

نیست کم وسوسه ای سیب بهشت ، اما من
دستم آغشتــــه به نارنج گناهی که تویی ...!

 



13 اردیبهشت 1392 4208 0

پرشد دل هـر صخـره از آویشن و اندوه ...

باد آمد و پیچیــد نفس های تــــو در کــــوه
پرشد دل هـــر صخــره از آویشــن و انـدوه

دنیا که مـــرا از تو جــدا کرد، جــدا کـــرد
یک شاخه ی خشک از تن یک جنگل انبوه

هر چند که یک کشته برای تو مهم نیست
ـ با این همه جان باخته، با این همه مجروح ـ

این زن که نفس در نفست داشته یک عمر
نگـــذار که توفان تو غرقش کند ای نــــوح ...

 


07 اردیبهشت 1392 1759 0

ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟

ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟
آيا زني غريبه دراين كوچه ها نبود؟

آن دختري كه چند شب پيش ديده ايد
دمپايي اش -تو را به خدا- تا به تا نبود؟

يك چادر سياه كشي روي سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بي دست وپا نبود؟

يك هفته پيش گم شده آقا! ومن چقدر
گشتم ولي نشاني ازاو هيچ جا نبود

زنبيل داشت، درصف نان ايستاده بود
يك مشت پول خرد...نه آقا! گدا نبود

يك خرده گيج بود ولي...نه! فرار نه!
اصلا به فكر حادثه وماجرا نبود

عكسش؟ درست مثل خودم بود مثل من
هم اسم من ولحظه اي ازمن جدا نبود

يك دختر دهاتي تنها كه لهجه اش
شيرين وساده بود ولي مثل ما نبود

آقا! مرا درست ببين اين نگاه خيس
يا اين قيافه در نظرت آشنا نبود؟

ديشب صداي گريه ی يك زن شبيه من
درپشت درمزاحم خواب شما نبود؟



18 بهمن 1391 3784 3


بیش از این ها...
آه... آری،
بیش از این ها می­ توان خاموش ماند






11 آذر 1391 1738 0

آتش گرفته است جهان در برابرت

آتش گرفته دامن خورشيد پرورت
آتش گرفته است جهان در برابرت

با بوسه ی كبود خدا گر گرفته است
پرهاي نرم زير گلوي كبوترت

شب مي شود سوار به گودال مي رسد
ديگر رمق نمانده به زانوي باورت

از خيمه هاي سوخته فرياد مي كشد
در دست باد موي پريشان دخترت

بانوي آفتاب نشين! تكيه داده است
دنيا به نخل سوخته، اما تناورت

ديگر تو را به سايه ی بالاي سر چه كار ؟
وقتي كه عشق چتر گرفته است بر سرت

اي ظهر داغديده ! زمين آب مي شود
وقتي تو را نفس بكشد صبح آخرت



07 آذر 1391 1902 3

و ابرها چه خیالات درهمی دارند!



چه شکل های غم انگیز مبهمی دارند!

و ابرها چه خیالات درهمی دارند!

چقدر ساکت و سنگین و سرد می گذرند!
سیاه و غم زده انگار ماتمی دارند

حیاط خانه پُر از پَر، پُر از زباله شده است
تو نیستی و کلاغان چه عالمی دارند!

تو نیستی...منم و بادهای پاییزی
که دست از سر این خانه برنمی دارند

منم که پنجره را باز می کنم هر روز

و فکر می کنم این کاج ها غمی دارند

تو نیستی...منم و شاخه های خشک انار
و ابرها چه خیالات درهمی دارند





03 شهریور 1391 2726 1

هر روز شریان های عالم در تو می جوشند

زاینده رود و گنگ و دانوب از تو می نوشند
هر روز شریان های عالم در تو می جوشند

گنجشک ها از جای جای نقشه می آیند
از چشمۀ زیر گلویت آب می نوشند

یک سال سرما می خورند آلوچه ها هر وقت
شال و کلاه دست بافت را نمی پوشند

تنها تو می دانی چرا مردان کوه این قدر
از صبح تا شب سر به تو دارند و خاموشند

تنها تو می فهمی حواس دختران پرت است
هر صبح شیر گوسفندان را که می دوشند

شاید تو هم مثل من از ییلاق می آیی
ایل و تبارت سارهای خانه بر دوشند

شاید تو را هم مردهای قریه ات یک شب
پای بدهکاری به یک خان زاده بفروشند

...

فعلا که در شعر من آهوهای چشمانت
در برف ها هم بازی یک جفت خرگوشند...


12 مرداد 1391 2210 0

بيش از تمام لحظه ها وقتي تو باشي را...

بیش از تمام رنگ هايت رنگ کاشي را...
بيش از تمام لحظه ها وقتي تو باشي را...

روزي زني درعهد شاه عباس عاشق کرد
سرپنجه هاي روح يک معمارباشي را

آن وقت شعر ورنگ و موسيقي به هم آميخت
پوشاند اسليمي تن عريان کاشي را

حالا دوباره اصفهان آبستن است اي عشق!
تنديس زيبايي که از من مي‌تراشي را

روح مرا سوهان بکش، چکش بزن، بشکن
بيرون بريز از من هواها را حواشي را

حل کن مرا اي عشق! اي تيزاب افسونگر!
ذرات روحم تشنه هستند اين تلاشي را

از نغمه ها آوازهاي زنده رودت را...
بيش از تمام رنگ هايت رنگ کاشي را...


11 مرداد 1391 2944 0

برای مریم و همه ی دختران سرزمینم که...

در عکس هایت نقشی از لبخندهایت نیست

در برف ها می رقصی اما رد پایت نیست

پا می گذاری بر زمین محتاط و آهسته

مثل مهی انگار روی خاک جایت نیست

آواز می خوانی... یقین دارم که می خوانی!

در شهر اما هیچ حرفی از صدایت نیست

حتی برای من نمی رقصی نمی خوانی!

(درد دل است اینها که می گویم شکایت نیست!)

                                                                 این روزها افسوس هایم را نهایت نیست!...

در گورهای دسته جمعی دفنمان کردند

"گور" است اینها قصه و شعر و حکایت نیست!

اینطور ذره ذره زیر گل فرورفتن

از دختران جاهلیت هم روایت نیست!

*

می رقصی اما پشت پرده... گوشه ی پستو

می خوانی اما توی دالان های تو در تو...

باشد!... بخوان مریم! همین خواندن خودش خوبست

دستی بچرخان دست چرخاندن خودش خوبست

...

شاید که فردا شهر شهر دیگری باشد

یا روزهامان روزهای بهتری باشد...

 



05 مرداد 1391 2070 0

به خود اجازه ندادم به دیدن تو بیایم

اگر نسیم به آسانی از تو کرد جدایم
هنوز خاطره هایت نمی کنند رهایم

هنوز خواب و خوراکم شبیه آن شب اول
هنوز مثل همان روزهاست حال و هوایم

مرا که قاصدکی توی دست های تو بودم
به باد دادی و دیگر مهم نبود برایم

که بادهای سرآسیمه ی گرسنه چه هنگام
کجای وحشت این خاک می کنند رهایم

مرا شکست، مرا سوخت حسرت تو ولی باز
به خود اجازه ندادم به دیدن تو بیایم

گرفته ام جگرپاره را میان دو دندان
مرا ببخش اگر باز هم گرفته صدایم!

تو بادبادک خود را به باد دادی و رفتی
منم که بسته هنوز این نخ بلند به پایم...


31 خرداد 1391 1844 1

چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد؟

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه!
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد!

چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و
چقدر جعبه ی پُر راهی خیابان شد!

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد!

چطور قصه ام این قدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد؟

انارِ سرخِ سرِ شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد


31 خرداد 1391 1446 0

تو رفته ای و بگو بی تو من چرا باشم؟

اگر یکی... یکی از آن پرنده ها باشم
که در هوای تو، در آسمان رها باشم

نه آب و دانه و نه آشیانه می خواهم
نه اینکه مثل فلان مرغ خوش صدا باشم

برای من که تنم یخ زده است این کافی است
که با نوازش خورشید آشنا باشم

که دست های تو را آفتاب گرم! ولی
تو رفته ای و بگو بی تو من چرا باشم؟

چگونه بی تو بمانم در این هوا و چطور
به بی خیالی دیگر پرنده ها باشم؟


31 خرداد 1391 2662 0

آمدی، رفتی و هی چرخ زدی، شاخه شکستی

شاخه ی یاس مرا هم که بریدی، که شکستی
دیگر ای باد! در این باغچه دنبال چه هستی؟

دست بر شانه ی هر گل که زدی روی زمین ریخت
سوخت، بر دامن هر بوته ی سبزی که نشستی

با تو یک برگ نرقصید در این باغچه، یک بار
نکشیدی سرِ یک غنچه ی پرپرشده دستی

تو که در باغ به پروانه پر و بال ندادی
در چرا روی کلاغان هوس باز نبستی؟

آمدی باغ مرا زیر و زبر کردی و رفتی
آمدی، رفتی و هی چرخ زدی، شاخه شکستی

آخرین شاخه همان یاس جوان بود که افتاد
دیگر ای باد! در این باغچه دنبال چه هستی؟


31 خرداد 1391 1869 0

دوباره دل به کدامین خیالِ خام ببندم؟

بگو کجا بروم؟ سر به شانه ی که بمیرم؟
پس از تو دستِ تمنا به دامنِ که بگیرم؟

دوباره دل به کدامین خیالِ خام ببندم؟
دروغ های فریبنده ی که را بپذیرم؟

چگونه پَر بکشم از شکارگاه تو وقتی
نگاه های تو این طور بسته اند به تیرم؟

مرا رها کن و بگذر شکارچی! که شکاری
همیشه در تله افتاده ام، همیشه اسیرم

تو چون جرقه به دامانِ من نشستی و دیگر
قرار نیست که بعد از تو من قرار بگیرم


31 خرداد 1391 1291 1

چشم های روشنت از کهربا گیراترند

هر چقدر این روزها دستان من تنهاترند
چشم هایت شب به شب زیباتر و زیباترند

رازداری های من بیهوده است، این چشم ها
از تمام تابلوهای جهان گویاترند

این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو
هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟

من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی
چشم های روشنت از کهربا گیراترند

یک قدم بردار و از طوفان آذر پس بگیر
برگ هایی را که از شلاّق باران ها ترند

باد می آید، درخت نارون خم می شود
شاخه های لُخت از دستانِ من تنهاترند


31 خرداد 1391 3131 0
صفحه 3 از 4ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  بعدی   انتها