(آرشیو نویسنده پانته آ صفایی بروجنی)

دفتر شعر

در انتظار عابرِ دوری که هیچ وقت...

من؛ خاکِ سرزمینِ صبوری که هیچ وقت...
در انتظار عابرِ دوری که هیچ وقت...

تو؛ جاده ای شلوغ که دائم سرت پُر است
از کثرتِ عبور و مروری که هیچ وقت...

در شامِ بی ستاره ی من برق می زند
از دور دست نقطه ی نوری که هیچ وقت؛

نه پیش تر می آید و نه دور می شود
یک شب چراغ، بر سرِ گوری که هیچ وقت...

شاید تویی که خیره ای از دورها به من
با چشم های مستِ غروری که هیچ وقت...

می خواستی که در دلم آتش به پا کنی
حالا نگاه کن به تنوری که هیچ وقت...

من خاکِ سرزمین حجازم، دلم پُر است
از دخترانِ زنده به گوری که هیچ وقت...


31 خرداد 1391 1564 0

کم کم برایم خواب های تازه ای دیدی

وقتی مرا در جعبه پشتِ ویترین دیدی
مثل تمام بچه ها از شوق خندیدی

اسباب بازی های مثل من فراوان بود
اما مرا برداشتی روی زمین چیدی

گاهی قطار و گاه کشتی ساختی از من
گاهی درختی که از او آلوچه می چیدی

با اشک هایت گریه کردم، زندگی کردم
با خنده هایم زندگی کردی و خندیدی

تو قد کشیدی، قد کشیدند آرزوهایت
کم کم مرا در خاطرات کهنه پیچیدی

کم کم دلت سرگرمی جالب تری می خواست
کم کم برایم خواب های تازه ای دیدی

یک روز با یک تخته نردِ کهنه برگشتی
قانون بازی را هم از همسایه پرسیدی

با اشک هایم پاک کردی مهره هایش را
یک جفت تاس از استخوان هایم تراشیدی

آن وقت پر شد خانه ات از دود سیگار و
خونِ مرا در استکان کردی و نوشیدی

آن وقت دنیا شد قماری تلخ و ما در آن
هی باختیم و باختیم...اما نفهمیدی...


31 خرداد 1391 1064 0

باد آمدی و ریختی در هم جهانم را

باران گرفتی خیس کردی گیسوانم را
باد آمدی و ریختی در هم جهانم را

آن قدر مثل آفتاب ظهر تابیدی
تا سوخت گرمای تو مغز استخوانم را

باغ انار کوچکی بودم که با لبخند
از پا در آوردی درختان جوانم را

می دیدم عریان می شود سرشاخه هام اما
هر بار با یک بوسه می بستی دهانم را

حالا چهل روز است دستان تو یخ کرده است
حالا چهل روز است ابری آسمانم را؛

پوشانده و هر روز و هر شب برف می آید
در این هوا من سارهای نیمه جانم را

با قصه های آفتابی گرم خواهم کرد
که روزگاری با نفس هایش جهانم را...


31 خرداد 1391 1486 0

از من گرفتی خانه ام را، خانقاهم را

بازیچه ی خود ساختی موی سیاهم را
بردی به هر جا خواستی با خود نگاهم را

در شهر خود من بایزید کوچکی بودم
از من گرفتی خانه ام را، خانقاهم را

بی آشیانم کردی ای طوفانِ بی هنگام!
انداختی تنها درختِ تکیه گاهم را

حالا در این باران کجا باید بخوابانم
گنجشک های زخمی بی سرپناهم را؟

من مطمئن بودم تو در خورجین خود داری
هر آنچه امکان دارد از دنیا بخواهم را

اما تو هم برداشتی ای بادِ پاییزی!
مثل تمام همسفرهایم، کلاهم را

حالا کجا؟ حالا کجا باید بخوابانم
گنجشک ها...گنجشک های بی گناهم را؟


31 خرداد 1391 1579 0

عشقت به طوفان های بی هنگام می ماند

عشقت به طوفان های بی هنگام می ماند
مغرور و بی پروا به سویم پیش می راند

از هر چه دارم چشم می پوشم اگر دنیا
یک شب مرا زانو به زانوی تو بنشاند

زانو به زانوی تو، ای دریای دور از دست!
و هیچ کس جز جنگل حرّا* نمی داند

که گاه دریا می تواند با نوازش هاش
تا آخرین رگ برگ هایت را بلرزاند

که گاه دریا می تواند گرم باشد گرم
آن قدر که آوندهایت را بسوزاند

آن قدر که آتش بگیرد شاخ و برگت تا
عریانیِ تو موج ها را هم برقصاند

من ریشه ام در آب و موهایم به دست باد
دلفین پیری در دلم آواز می خواند

دریا نمک بر زخم هایم می زند اما...
اما کسی جز جنگل حرّا نمی داند...



*نام درختی که در سواحل جنوبی ایران می روید.


31 خرداد 1391 1887 0

چقدر ساکت و سنگین و سرد می گذرند!

چه شکل های غم انگیز مبهمی دارند!
و ابرها چه خیالات درهمی دارند!

چقدر ساکت و سنگین و سرد می گذرند!
سیاه و غم زده انگار ماتمی دارند

حیاط خانه پُر از پَر، پُر از زباله شده است
تو نیستی و کلاغان چه عالمی دارند!

تو نیستی...منم و بادهای پاییزی
که دست از سر این خانه برنمی دارند

منم که پنجره را باز می کنم هر روز
و فکر می کنم این کاج ها غمی دارند

تو نیستی...منم و شاخه های خشک انار
و ابرها چه خیالات درهمی دارند!


31 خرداد 1391 995 0

قایقت را دست تنها می کشی بر ماسه ها

شب که بر می گردی از دریا به سمت خانه ات
دانه های ریز شن چسبیده روی شانه ات

قایقت را دست تنها می کشی بر ماسه ها
بعد با آن حالتِ محزونِ مغرورانه ات

تورِ خالی را به روی شانه می اندازی و
می شود شب با همین تصویرها دیوانه ات

راه می افتد به دنبال تو ماه و تا سحر
می نشیند منتظر بر پشت بام خانه ات

شب که جنگل مثل موهایت پریشان است و باد
آرزومندانه دستی می کشد بر شانه ات

بعد از پیراهنِ خیسِ تو این دریاست که
قطره قطره می چکد بر فرش های خانه ات


31 خرداد 1391 1099 0

افتاده از سقفِ جهان یک کاشی آبی!

تا پرده را پس می زند انگشتِ بی خوابی
رد می شوند از آسمان شش هفت مرغابی

یاد تو می افتم که می گفتی چهل سال است
شب ها کنار یک درختِ کاج می خوابی

«شب ها هوا زیر درخت کاج سنگین است!
من رختخوابم را همین جا توی مهتابی...»

یاد تو می افتم... ( چقدر این خانه تاریک است!)
یاد تو می افتم... تو و آواز سیما بی-

نا و صدای قل قل و قلیان و عطر چای...
شب های تابستان وآن... آن فرش عنّابی...

بعد از تو دنیا جایِ امنی نیست، می بینی؟
افتاده از سقفِ جهان یک کاشی آبی!


31 خرداد 1391 2184 0

من استکانم شد به لب تر کردنی خالی

چون واگنی فرسوده در راه آهنی خالی
از من چه باقی مانده جز پیراهنی خالی؟

دارد فرو می ریزد اجزای تنم در من
آن طور که دیواره های معدنی خالی

چون آخرین سربازِ شهری سوخته یک عمر
جنگیده ام در مرزهای میهنی خالی

حالا که سر چرخانده ام در باد می بینم
پشت سرم شهری است از هر روشنی خالی

گنجایش این جام ها اندازه ی هم نیست
من استکانم شد به لب تر کردنی خالی

آن باغبانم که پس از یک عمر جان کندن
از باغ بیرون آمدم با دامنی خالی


31 خرداد 1391 779 0

در اندوه رفتن استاد حسن کسایی

 

از روزی که صدایت پشت تلفن می گفت:

" این درخت خشکیده است"، هر روز آرزوی دیدنت در دلم سبزتر

شد...

امروز را برای نیلوفرهای کدام برکه نی می زنی؟ استاد!...


 

هشتاد سال آه تو در نیزارها پیچید

اما تو را ای مرد! غیر از نی کسی نشنید

 

هشتاد سال آزگار آوازهایت را

دنیای من لای گلیم طعنه ها پیچید

 

اما تو باران بودی و هر قطره از نامت

بر یک گیاه تشنه در این سرزمین بارید

 

تو آفتاب تازه ای بودی که لبخندت

در یک زمان بر هر دو قطب منجمد تابید*

 

مانند هندوها که روی شعله می رقصند

هشتاد سال انگشت هایت روی نی رقصید

 

رقصیدی و دنیا پر از نت های رنگی شد

چرخیدی و مهتاب در پیراهنت چرخید

 

نی از لبت شیرین و تلخ روزگارت را

چون شربتی از شوکران و شهد می نوشید

 

حالا جهان یک کاسۀ آب است می بینی

عکس تو افتاده است در این کاسه، ای خورشید!

 -------------------------------------

*پس آفتاب سرانجام در یک زمان واحد بر هر دو قطب ناامید نتابید.

" فروغ فرخزاد"



26 خرداد 1391 1418 0

به بهانۀ آزادی خرمشهر ...


تقدیم به جانبازان هشت سال دفاع مقدّس:



جنگ چیز نفرت انگیزیست وقتی مادرت

هی سراغت را بگیرد از من هم سنگرت

 

جنگ چیز نفرت انگیزیست وقتی هشت سال

هفت سینش را بیارد جبهه، تنها خواهرت

 

نفرت انگیز است وقتی که تو بعد از  سال ها

می­ گذاری لحظه ای خود را به جای همسرت:

 

" دخترت دندان که در می­ آورد تو نیستی

نیستی وقتی که تاتی می­ کند نیلوفرت

 

می­رود مدرسه اما نیستی، کِش می­ رود

جمله سازی هاش را از نامه های آخرت

 

دخترت قد می­ کشد، می­ آیی اما خسته ای

سوخته در آتش دیروزها بال و پرت

 

سوخته بال و پرت، سرمای ترکش های جنگ

مانده مثل کوه یخ در جای جای پیکرت"

 

جنگ چیز نفرت انگیزیست از مادر بپرس

که می آید(میاید) هفته ای شش روز بالای سرت

...

 

 

 



04 خرداد 1391 1700 0

می­ چرخی و می­ پیچند با عطر تو ریحان­ ها



می­ رقصی و می ­رقصند شن ­های بیابان­ ها*

دف می­ زند امشب، دف، خنیاگر طوفان­ ها

 

می ­­لرزی و می­ ریزند از دوش تو شب بوها

می­ چرخی و می­ پیچند با عطر تو ریحان­ ها

 

ماران بیابان را در چنبره خشکانده است

این نرمش بازوها، این شعبدۀ ران­ ها

 

شهریور عریانم! تهدید کدام آذر

پوشانده تنت را در شولای زمستان­ ها؟

 

بیرون بزن امشب از پیراهن ابریشم

عریان شو و پروانه، پروانه و عریان­، ها

 

ای نام سمرقند از آوازۀ لب­ هایت!

آوارۀ چشمانت تبعیدی یمگان­ ها!



............................................................................................

* وقتی دل شیدایی می رفت به بستان ها

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها

"سعدی"

 

 

و نقد آقای بهرامی بر این غزل را در اینجا بخوانید.

 

 



13 اردیبهشت 1391 3237 0

این دختران تا کمر در آب...



برخیز تا پروانه ها از خواب برخیزند

نیلوفران از بستر مرداب برخیزند

 

امواج دریا را بشوران تا بیاشوبند

گرداب در گرداب در گرداب برخیزند

 

با خنده هایت باز جادو کن پری ها را

تا چون زنی دیوانه در مهتاب برخیزند

 

موهایشان را دست باد صبح بسپارند

آهسته از زیر پتوی خواب برخیزند

 

خم کن سرت را تا به شوق بوسه هایت باز

این دختران تا کمر در آب برخیزند

 

قدیسه های معبد شب با تماشایت

از زهد برگردند و از مهراب برخیزند

 

 ازابرها بیرون بیا تا بچه ماهی ها

با دیدن عکس تو در تالاب برخیزند





01 اسفند 1390 1410 0



نگاهت طعم باران های بادآورده را دارد

که بعد از سالها بر سرزمینی خشک می بارد

 

شبیه دارویی که روی زخمی کهنه بگذارند

اگرچه حرف هایت گاه روحم را می آزارد

 

ولی من باز هم مثل کویر تشنه ای هستم

که بی تاب است تا خود را به بارانِ تو بسپارد

 

ترک های دهان واکرده در این خاک بسیارند

تویی، تا لطف خاصت دست بر زخم که بگذارد...!

 

تو هر ساعت به سمتی می روی، ای ابر! بیخود نیست

دلم می لرزد و دست چپم اینقدر می خارد*

 

انار نوبری! هر میهمانی می رسد از راه

تو را می خواهد از ظرف بزرگ میوه بردارد


---------------------------------------------------------------------------------

* می گویند خارش کف دست چپ، نشانۀ از دست دادن چیزی گران­بها در آیندۀ نزدیک است.



30 دی 1390 1056 0

یک غزل از "روزهای آخر آبان"


اما قبل از آن، از همۀ دوستانی که برای پست قبلی وقت گذاشتند و مرا از نظرات خود بهره مند ساختند، تشکر می کنم.



تا پرده را پس می­ زند انگشت بی خوابی

رد می­ شوند از آسمان شش هفت مرغابی

 

یاد تو می­ ا فتم که می گفتی چهل سال است

شب ها کنار یک درخت کاج می خوابی

 

-" شب ها هوا زیر درخت کاج سنگین است!

من رختخوابم را همین جا توی مهتابی..."

 

یاد تو می افتم... ( چقدر این خانه تاریک است!)

یاد تو می افتم... تو و آواز سیما بی-

 

نا و صدای قل قل و قلیان و عطر چای...

شب های تابستان وآن... آن فرش عنّابی...

 

 

بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟

افتاده از سقف جهان یک کاشی آبی!

 

 



06 دی 1390 1275 0

به بهانهَ محرم


 

هنوز اين آسمان آلودۀ پرهاي كركس‌هاست

و از خون تو تر، دامان خشكي ها و اطلس‌هاست

 

جهان تشنه است، ماه آسمان تشنه است، اما آب

هنوز آن سوي دست بيعت خشكه‌مقدس‌هاست

 

چنان پاشيده از هم نقشهاي روزگار انگار

زمين يك كاشیِ افتاده از طاق مقرنس‌هاست

 

در آن سو گربه‌رقصاني شامي‌هاست و اين سو

شتر‌ها پاي مي‌كوبند و ميدان دست ناكث‌هاست

 

كجايي اي سمند كوه‌ها در زير پايت پست!؟

پس از تو هر غزالي طعمۀ منقار كركس‌هاست

 

به دنيا برنگرد اي ذوالجناح تشنه! در اين عصر

اگر آن روزگار شمر بود اين عصر اشعث‌هاست

 



20 آذر 1390 1080 0

يك غزل از "روزهاي آخر آبان"



درخت‌ها همه عريان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نيامدي و نچيدي انار سرخي را

كه ماند بر سر اين شاخه تا زمستان شد

نيامدي و ترك خورد سینۀ من و ... آه!

چقدر يك‌شبه ياقوت سرخ ارزان شد!

چقدر باغ پر از جعبه‌هاي ميوه شد و

چقدر جعبۀ پر راهي خيابان شد!

چقدر چشم ‌به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برايت آسان شد!

چطور قصه‌ام اينقدر تلخ پايان يافت؟

چطور آنچه نمي‌خواستم شود، آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشك شد، افتاد

و گوش باغ پر از خندۀ كلاغان شد...




28 آبان 1390 1695 0

نامزدهاي دريافت جايزه "كتاب سال شعر جوان" اعلام شدند.

مجموعه " از ماه تا ماهي" هم در بخش كلاسيك جزو نامزدهاي دريافت جايزه است.

جلسهً نقد و بررسي اين مجموعه، روز دوشنبه 23 آبان، ساعت 4 بعد از ظهر در دفتر شعر جوان، واقع در خيابان شهيد كلاهدوز (دولت سابق)، نبش خيابان شهيد نعمتي، برگزار مي‌شود.

ديگر نامزدهاي دريافت اين جايزه عبارتند از:

"گوشه‌اي در اصفهان" سرودهً جواد زهتاب

"بر يادگار قمري همخون" سرودهً علي عباس‌نژاد

"بي‌حواس‌ترين زن دنيا" سرودهً منيره حسيني

"عكاس دوره‌گرد" سرودهً حامد رحمتي

"مردن به زبان مادري" سرودهً روجا چمنكار

"مشتي سنگ ميان سطرها" سرودهً هاجر فرهادي

و

.

.

.

بلأخره مجموعهً شعر "روزهاي آخر آبان" به بازار آمد!

با سپاس از سرعت عمل و خوش‌قولي انتشارات سوره مهر، منتظر دريافت نظرات دوستان دربارهً اين مجموعه هستم.



22 آبان 1390 871 0
صفحه 4 از 4ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  بعدی   انتها