(آرشیو نویسنده محمدرضا شفیعی کدکنی)

دفتر شعر

وه چه بیگانه گذشتی نه کلامی نه سلامی

وه چه بیگانه گذشتی نه کلامی نه سلامی
نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی

رفتی آن گونه که نشناختم از فرط لطافت
کاین تویی یا که خیال است، از این هر دو کدامی؟

روزگاری شد و گفتم که شد آن مستیِ دیرین
باز دیدم که همان باده ی جامی و مدامی

همه شوری و نشاطی، همه عشقی و امیدی
همه سِحری و فسونی، همه نازی و خرامی

آفتابِ منی افسوس که گرمی دِه غیری!
بامدادِ منی ای وای که روشنگرِ شامی!

خفته بودم که خیالِ تو، به دیدارِ من آمد
کاش آن دولتِ بیدارِ مرا بود دوامی!


07 تیر 1391 12692 1

عمری خدای او بود یک شب خدای ما نیست

اشکیم و حلقه در چشم، کس آشنای ما نیست
در این وطن چه مانیم دیگر که جای ما نیست

چون کاروانِ سایه رفتیم از این بیابان
زان رو درین گذرگاه نقشی ز پای ما نیست

آیینه ی شکسته، بی روشنی نماند
گر دل شکست ما را، نقصِ صفای ما نیست

با آن که همچو مجنون، گشتیم شهره در شهر
غیر از غمت درین شهر کس آشنای ما نیست

عمری خدا تو را خواست، ای گل نصیبِ دشمن
عمری خدای او بود یک شب خدای ما نیست


07 تیر 1391 4899 0

از کنارِ منِ افسرده ی تنها تو مرو

از کنارِ منِ افسرده ی تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو

اشک اگر می چکد از دیده، تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهرِ دریا تو مرو

ای نسیم از برِ این شمع مکش دامنِ ناز
قصه ها مانده منِ سوخته را با تو مرو

ای قرارِ دل ِطوفانی بی ساحلِ من
بهرِ آرامش این خاطرِ شیدا تو مرو

سایه ی بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دلِ خسته خدا را تو مرو

ای بهشت نگه ات مایه ی الهامِ سرشک
از کنارِ من افسرده ی تنها تو مرو


04 تیر 1391 11408 1

تو می روی و دیده ی من مانده به راهت

تو می روی و دیده ی من مانده به راهت
ای ماهِ سفرکرده خدا پشت و پناهت

ای روشنیِ دیده سفر کردی و دارم
از اشکِ روان آینه ای بر سرِ راهت

باز آی که بخشودم اگر چند فزون بود
در بارگهِ سلطنتِ عشق، گناهت

آیینه ی بختِ سیهِ من شد و دیدم
آینده ی خود در نگهِ چشم سیاهت

آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم
بال و پرِ پرواز به خورشیدِ نگاهت

بر خرمنِ این سوخته ی دشتِ محبت
ای برق! کجا شد نگهِ گاه به گاهت؟


04 تیر 1391 7861 0

من می روم ز کوی تو و دل نمی رود

من می روم ز کوی تو و دل نمی رود
این زورق شکسته ز ساحل نمی رود

گویند دل ز عشقِ تو برگیرم ای دریغ
کاری که خود ز دستِ من و دل نمی رود!

گر بی تو سوی کعبه رود کاروانِ ما
پیداست آن که جز رهِ باطل نمی رود

در جست و جوی روی تو هرگز نگاهِ من
بی کاروانِ اشک ز منزل نمی رود

خاموش نیستم که چو طوطی و آینه
آن روی روشنم ز مقابل نمی رود


04 تیر 1391 23446 0

شد مدتی و یادِ تو شد همنشین مرا

شد مدتی و یادِ تو شد همنشین مرا
دارد وفای او همه جا شرمگین مرا

جز داغِ او که گرم گرفته است با دلم
یک تن نداشت پاسِ محبت چنین مرا

فیضِ وصالِ یار به تردامنان رسد
این ماجرا ز شبنم و گل شد یقین مرا

آن خارِ خشکِ سینه ی دشتم که فیضِ ابر
نسترد گردِ حسرت و غم از جبین مرا

کردی به سانِ قامتِ فوّاره ام نگون
ای همت بلند زدی بر زمین مرا


04 تیر 1391 1576 0

در اینجا کس نمی فهمد زبانِ صحبتِ ما را

در اینجا کس نمی فهمد زبانِ صحبتِ ما را
مگر آیینه دریابد حدیثِ حیرتِ ما را

سزد گر اشکِ لرزان و نگاهِ آرزو گویند
به جانان با زبانِ بی زبانی حالتِ ما را

نهانی با خیالت بزمِ ما آیینه بندان بود
به هم زد دودِ آهِ دل صفای خلوتِ ما را

بهاران خود نمی آید به سوی ما مگر روزی
خزان گلچین کند این باغ های حسرتِ ما را

نمی سازند با این تنگنای عالمِ هستی
بلند است آشیان، مرغانِ اوج همت ما را

سری بر زانوی غم داشتم در کنجِ تنهایی
کمینگاه جنون کردی مقام عُزلتِ ما را


04 تیر 1391 7126 0

چوم موج، سر به صخره ی غم کوفتم ز درد

خلوت نشین خاطر دیوانه ی منی
افسونگری و گرمیِ افسانه ی منی

بودیم با تو همسفرِ عشق سال ها
ای آشنا نگاه که بیگانه ی منی

هر چند شمعِ بزمِ کسانی ولی هنوز
آتش فروزِ خرمنِ پروانه ی منی

چون موج، سر به صخره ی غم کوفتم ز درد
دور از تو، ای که گوهر یکدانه ی منی

خالی مباد ساغرِ نازت که جاودان
شورافکنی و ساقیِ میخانه ی منی

آنجا که سرگذشتِ غمِ شاعران بُوَد
نازم تو را که گرمیِ افسانه ی منی


04 تیر 1391 1794 0

صد ناله هست و از لبِ جانان نصیب نیست

آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست
با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست

امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است
چون دستِ او به گردن و دستِ رقیب نیست

اشکم همین صفای تو دارد، ولی چه سود
آیینه ی تمام نمای حبیب نیست

فریادها که چون نی ام از دستِ روزگار
صد ناله هست و از لبِ جانان نصیب نیست

سیلاب، کوه و درّه و هامون یکی کند
در آستانِ عشق، فراز و نشیب نیست

آن برق را که می گذرد سرخوش از افق
پروای آشیانه ی این عندلیب نیست


04 تیر 1391 1224 0

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه
گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم

با پرتوِ ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شب ها
چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهری ات ای گل که درین باغ
چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم

ای چشمِ سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو وگفتن نتوانم


04 تیر 1391 43882 12

وه چه مستی هاست در صهبای تو!

نایِ عشقم، تشنه ی لب های تو
خامشم دور از تو و آوای تو

همچو باران از نشیبِ درّه ها
می گریزم خسته در صحرای تو

موجَکی خُردم به امّیدی بزرگ
می روم تا ساحلِ دریای تو

هوکشان همچون گوزنِ کوهسار
می دوم هر سوی، ره پیمای تو

مست همچون برّه ها و گلّه ها
می چرم با نغمه ی هی های تو

مستم از یک لحظه دیدارت هنوز
وه چه مستی هاست در صهبای تو!

زندگانی چیست؟ لفظ مُهمَلی
گر بماند خالی از معنای تو


04 تیر 1391 7245 0

ای روشنی باغ و بهاران که تو بودی

ای روشنی باغ و بهاران که تو بودی
وی خرّمی خاطرِ یاران که تو بودی

ای سرو! که در پیرهنِ صبح نگنجید
جان تو و ای جانِ بهاران که تو بودی

با پیرهن سبز، برین آبیِ بی ابر
آیینه ی صد نقش و نگاران که تو بودی

در تابش خورشیدِ تموز و تپش خاک
آرامگه و منزل یاران که تو بودی

بی پشت و پناه اند تَذَروان و هزاران
ای باغ تذروان و هزاران که تو بودی

خنیاگه مرغان و تماشاگه خلقان
وآرامگه خیل سواران که تو بودی

در همهمه با غرّشِ طوفان و شب و ابر
در زمزمه با ریزش باران که تو بودی

یاد پدر اندر پدر اندر پدرِ ما
وآیینه ی صد نسل و تباران که تو بودی

سال دگر این دشت بهار از که بجوید؟
ای رایتِ رویان بهاران که تو بودی

ای در غم و اندوه که ماییم پس از تو!
وی شادی اندوه گزاران که تو بودی!


04 تیر 1391 4202 0

در نگاه من، بهارانی هنوز

در نگاه من، بهارانی هنوز
پاک تر از چشمه سارانی هنوز

روشنایی بخشِ چشم آرزو
خنده ی صبح بهارانی هنوز

در مشام جان به دشتِ یادها
بادِ صبح و بوی بارانی هنوز

در تموزِ تشنه کامی های من
برفِ پاکِ کوهسارانی هنوز

در طلوعِ روشنِ صبحِ بهار
عطرِ پاک جوکنارانی هنوز

کشتزار آرزوهای مرا
برقِ سوزانی و بارانی هنوز


04 تیر 1391 7099 1

کاش یکی از آرزوهای تو باشم!

به جان، جوشم که جویای تو باشم
خَسی بر موج دریای تو باشم
تمامِ آرزوهای منی، کاش
یکی از آرزوهای تو باشم!


04 تیر 1391 10412 1
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها