(آرشیو نویسنده زهرا بشری موحد)

دفتر شعر

هر بار مشهد می آیم انگار بار نخست است

بر شانه های ضریحت تا می گذارم سرم را
انگار می گیری از من غوغای دور و برم را

حرفی ندارم به جز اشک، نه حاجتی نه دعایی
دست شما می سپارم این چشم های ترم را

عطر هوای رواقت، آهنگ هر چلچراغت
نگذاشت باقی بماند بغضی که می آورم را

حتی اگر دانه ای هم گندم برایم نریزی
جایی ندارم بریزم جز صحن هایت پرم را

هر بار مشهد می آیم، انگار بار نخست است
هی ذوق دارم ببینم گلدسته های حرم را


25 شهریور 1392 4424 10

به شام جاهلیت نور آورد

اگرچه بغض ها جان بر لبش کرد

نفس ها را فدای مذهبش کرد

به شام جاهلیت نور آورد

همان کاری که عمه زینبش کرد



10 شهریور 1392 2027 1

از حجم کم قفس نبايد گله کرد

صد قفل به دروازه پرواز من است
خاک است که در بازه پرواز من است
از حجم کم قفس نبايد گله کرد
وقتي که به اندازه پرواز من است


18 مرداد 1392 1570 2

عجل وفاتي

 با درد خوشم که التيامم زهراست

تسبيح ِ نماز ِ صبح و شامم زهراست

عمري است که شرمنده ام از عمر بلند

اي مرگ بيا بيا که نامم زهراست



19 فروردین 1392 1445 0

بهار منتظر هيچ کس نمي ماند

در چايي زندگي بيا قند بريز
روي لب پسته ها تو لبخند بريز

با آمدنت بهار هم مي آيد
در منقل عيد، مشتي اسفند بريز

 پيشاپيش سال نو مبارک
گل تقديم شما


23 اسفند 1391 1972 2

از مشق هاي سه شنبه

"لبريزم از پژمردگي از زرد چون پاييز
از حيرت از آشفتگي از درد چون پاييز"

مي سوزم از داغ فراق مرگ ، کاري کن
اي زندگي اي موسم خونسرد چون پاييز

جوجه کلاغان هراسان مرا ، دنيا
در دامن نارنجي اش پرورد چون پاييز

دلتنگ شب هاي بلندت مي شوم اي غم
هرجا که رفتي شب به شب برگرد چون پاييز

عمري به دل گفتم چرا غمگين ؟ چرا خونين ؟
آرام نجوا کرد نجوا کرد چون پاييز...


پ.ن : بيت اول سرمشق استاد سيد مهدي حسيني است



17 بهمن 1391 1908 3

سه بار بگو الشام ...

اشک راه خودش را پیدا می کند ...



29 آذر 1391 2072 0

اي روز ارديبهشتي !

باد



جارو زده  و



باران



آب



کوچه آماده ي ديدار شماست ...



29 آذر 1391 1401 1

يا باب الحوائج

دلم رفت و دلم را با خودش برد


علمدارم علم را با خودش برد


نپرسيد از عمو چيزي ، که دريا


اباالفضل ِ حرم را با خودش برد


قدح چون دور ما باشد به هوشیاران مجلس ده

مـرا بگـذار تا حیـران بمـاند چشـم در ساقی

- سعدی -

 

 



04 آذر 1391 1406 1

اي حرّ ِ دلم ! سريع تصميم بگير

از دور تو را ديده ، پسنديده امير
ساعات ِ خطيري شده ساعات اخير
دل دل نکن اينقدر ، زمان کوتاه است
اي حرّ ِ دلم ! سريع تصميم بگير






29 آبان 1391 2514 3

صفا آورده اي حر ! چه ها آورده اي حر !

از دور تو را ديده ، پسنديده امير


ساعات ِ خطیری شده ساعات اخیر


دل دل نکن اينقدر ، زمان کوتاه است


اي حرّ  ِ دلم ! سريع تصميم بگير


 


 


 


عنوان پست از استاد غلامرضا سازگار



28 آبان 1391 1215 0

صفا آورده اي حر ! چه ها آورده اي حر !

از دور تو را ديده ، پسنديده امير


ساعات ِ خطيري شده ساعات اخير


دل دل نکن اينقدر ، زمان کوتاه است


اي حرّ  ِ دلم ! سريع تصميم بگير


 


 


 


عنوان پست از استاد غلامرضا سازگار



28 آبان 1391 1180 0

وقتی که لشگر می رود ، گردان می آید/ برای شهید زین الدین


این عطر خون توست با آبان می آید
ازجاده های سرخ کردستان می آید
بعد از شهادت زنده تر خواهی شد ای عشق
عاشق که بی جان می شود ، با جان می آید
مجنون جزیره نیست ، مجنون سینه ی توست
چون از جماران جنون فرمان می آید
فرمانده می داند که خیبر سوز دارد
وقتی که لشگر می رود ، گردان می آید
...
یک شهر می گرید در آغوش مزارت
یکریز در گلزار قم ، باران می آید



27 آبان 1391 1677 0

يا مقلب القلوب ...


 اندوه تو در عالم و آدم پيداست


 شاديم که در چهره ي ما غم پيداست


چشم است ولي ابر بهاري شده است


سالي که نکوست از محرم  پيداست




27 آبان 1391 1816 0

...


آه ای بی سری که سر داری !
تو فقط از دلم خبر داری ...


23 آبان 1391 1997 0

مسلم ! به داد مسلماني ام برس

 

 

گرفتار زن و فرزند و مال اند

همیشه کوفیان زیر ِ سوال اند

بیا ای طوعه مردی کن ! که امروز

تمام شهر ، اشباح الرجال اند 

 


و

 

بازهم نامه و مسئولان و ...

نکند کوفه همین تهران و ...

 


04 آبان 1391 1124 5

خيلي دور ، خيلي نزديک

هر بار مشهد مي آيم انگار بار نخست است
هي ذوق دارم ببينم گلدسته هاي حرم را ...



07 مهر 1391 1269 0

يک بيت ناقابل


بگير از من جهانم را ولي بانو ! حرم را نه

  تمام جاده ها  آري ، خيابان ارم را نه



27 شهریور 1391 2012 4

دنيا براي بار ششم بي امام شد

ندارد قبر تو صحن و مناره
جگرها در فراقت پاره پاره
بگو با من حدیثی از غمت را
عطایم کن دلی مثل زراره

...

چه سوز ِ غربتی دارد صدایت
چه کرده زهر ِ غم با چشم هایت
بیا امشب برای آخرین بار
روایت کن روایت کن روایت

...

اگرچه بغض ها جان بر لبش کرد
نفس ها را فدای مذهبش کرد
به شام  ِ جاهلیت ، نور آورد
همان کاری که عمه زینبش کرد
( سلام الله علیها )



22 شهریور 1391 1082 1

هفتاد و دو

دلتنگ محرمي اگر اي دل من !
در خلوت ِ تنهايي خود سينه بزن
هفتاد و دو روز مانده تا برگردند
هفتاد و دو سر بدون هفتاد و دو تن



15 شهریور 1391 1079 0
صفحه 2 از 4ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  بعدی   انتها