(آرشیو نویسنده عباس احمدی)

دفتر شعر

افطارِ گریه

باز افطارِ گریه در رمضان
جزو اعمال واجبم شده است
لب به چیزی نمی‌زنم جز اشك
خون دل، قوت غالبم شده است

رؤیت گونه‌ای فرورفته
سهم چشمان ما از استهلال
نمی‌افتد نوای استرجاع
ازلبم «بالغدوّ و الاصال»

میوه‌ی استوایی صهیون
مثل زهر است تلخ و بدمزه است
شمر نام قدیمی تین سین
آراكان نام دیگر غزه است

رو به باران موسمی باز است
چشم معصوم كودكی مرده
چند بودای چند صد متری
داخل غار خوابشان برده

طبق معمول سرد و خاموشند
موج‌های مبلّغ پوچی
باز مات نمایش نوبل است
بانوی صلح، آنگ سان سوچی

گرجه سست است لانه‌اش، مگذار
در دلت عنكبوت خانه كند
خاور دور را به تار بلا
بدل از خاور میانه كند

در میانمار یا منامه هلا!
محو بازی نمی‌شویم امروز
عاشقیم و حسابمان پاك است
پاكسازی نمی‌شویم امروز

راه تا شرق عاشقی باز است
سمت پیوند ترمه و ارسی
به خدا مستمان نخواهد كرد
بوی شوم شراب اندلسی

زود باشد سپاه ابرهه نیز
بچشد طعم سیلی سجّیل
هان بگویید با بنی‌هاشم
كه قریب است برق «عام‌الفیل»

آسیاب سقوط خفاشان
چند وقتی ست نوبتی شده است
دشمن از ما به وحشت افتاده
قلب‌مان بمب ساعتی شده است

می‌شویم ای روهینگیا، آوار
بر سرِ شرك مثل سونامی
با تو حَلوای كفر را بخوریم
ای مسلمان چشم‌بادامی


15 مرداد 1391 2135 0

عشق یعنی کشک! یعنی سنگ پا

باز هم این مثنوی تأخیر شد
شاعرش از غصه و غم پیر شد

ای حسام الدین کچل فرزند من
تو بپا شاعر نشی مانند من

در هنر یا شعر اصلاً مایه نیست
غیر سجع و صنعت و آرایه نیست

چند ماهی چهره بی لبخند بود
و سرم با تست و نکته بند بود

مثنوی شرّش ز سرها کم نشد
سال، نو شد شاعرش آدم نشد

آدمیت واقعاً سخت است ها؟
بنده هم همدرد هستم با شما!

گرچه در ظاهر دو پا داریم ما
توی اصلِ چار جا داریم ما!

گر چه من با این اراجیف خودم
آبروی مثنوی را برده ام

مثنوی مادّی احمدی
شر و ور باشد به جز چن درصدی!

کرده ام با این زبان حلقوی
پای خود را توی کفش مولوی

بار سنگینی است روی دوش من
گر دروغ است این، بزن تو گوش من

هر چه باشد نمره اش ده یا که بیست
شاعر این مثنوی بی کار نیست

من زدم از وقت و تعطیلات عید
دست شستم من ز دید و بازدید

بهر این وقتی که بنمودم تلف
بی گمان در ذهن خود دارم هدف

سالها با زخم آمیزیده ام
با درون خود گلاویزیده ام

مغز برگیر و رها کن پوست را
تا بیابی راه کوی دوست را...

بگذریم آقا، کجا بودیم ما؟
هیچ جا! علاّف و لنگ اندر هوا

عشق که بحث قشنگ بعدی است
باب پنج گلستان سعدی است

من هنوز آواره و حیران بُدم
توی دانشگاه سرگردان بدم

بنده می جستم در این سیر و سلوک
عشق را در بین مشتی کله پوک!

تا بپرسم راز عشق و ازدواج
تا نمانم این قدر من هاج و واج

قاطر احساس من با عربده
رفت سوی بوفه ی دانشکده

مرکز اشراق گر باشد دمشق
بوفه ی ما هست پایتخت عشق

ما همه سیر از غذای بوفه ایم
در حقیقت ما هم اهل کوفه ایم

ساندویچ عشق و پیتزای هوس
ای خدای دل! به فریادم برس!

الغرض! آنجا جوانمردی سوسول
را بدیدم، هیکلش چون نره غول

پالتویی مانند پالان بر تنش
چون هاپو، قلاده ای در گردنش

تیپ هوی و متالیکا زده
موی خود را روغن و ریکا زده

می رسید از پک و پوز آن نگار
بوی روح افزای عطر تار و مار!

گفتم: «ای آن که هوس را بَرده ای
مثل صابون دائماً کف کرده ای

دیکته ی جان مرا تصحیح کن
عشق را بهر دلم تشریح کن»

شازده بعد از آن که خیلی ناز کرد
آروغی زد و چنین آغاز کرد:

داش من! خوب این که خیلی راحته
عشق کار این حقیر هف خطه

بنده هم سیگاری ام، هم پیپی ام
بچه ی اطرافی می سی سی پی ام

عشق یعنی موی خود را ژل زدن
یک لگد بر سر، یکی بر دل زدن

عشق یعنی کاکل رنگین شده
عشق یعنی صورت آذین شده

عشق یعنی طعم شیرین عسل
آن دماغ گنده را کردن عمل

عشق یعنی گونه ها را کاشتن
ابروان خویش را برداشتن

عشق جورابی است نوعش رنگ پا
عشق یعنی کشک! یعنی سنگ پا

عشق یعنی کوله و شلوار جین
زیر چشمی هیکل ما را ببین

عشق آمد ناخن ما لاک خورد
دل تکانی خورد و مانتو چاک خورد!

عشق یعنی بوی عطر و ادکلن
تیپ زدن چون راکی و آلن دلون

گرمی عشق از سشوار است و بس
این متُد در جذب دلدار است و بس

عشق یعنی زیر چشمی در کلاس
یک نگاه از یک جوان بی کلاس

عشق یعنی جزوه تان را می دهید؟
در ردیف خود به ما جا می دهید؟

عشق یعنی حرف های مسخره:
«پارتی پس فردا شب یادت نره

بنده محرابم بوَد ابروی تو
جانمازم روسری موی تو

مست و منگ عطر جوراب توام
عاشق آن چشمک ناب توام

پاشنه ی کفش تو تق تق می کند
این سگ کوی تو وق وق می کند!

آنچه مال من بوَد، مال تو باد!
چشم من همواره دنبال تو باد

عاشقان ساده و شوت توایم
پاس کن ما را که مشروط توایم!

کاش می شد اندکی درکم کنی
چند ماهی باشی و ترکم کنی!»

این چنین هر کس نشد عاشق، خل است
هر که دوس دختر ندارد اُمّل است!

با محبت، عشق راحت می شود
عشق، راحت با محبت می شود!

«از محبت خارها گل می شود»
بی محبت شخص امّل می شود

از محبت گاو، آدم می شود
از محبت موز شلغم می شود

از محبت نوش نیشی می شود
از محبت موش پیشی می شود

از محبت بربری گردد لواش
جون تو، پس چی خیال کردی داداش؟

از محبت یونجه شیرین می شود
خوابگا، دارالمجانین می شود

از محبت چشم ها نم می کشد
چای عشق و عاشقی دم می کشد

عشق در دل نقش آهو می کشد
سرمه بر چشمان یابو می کشد!

با موبایلی می شوی ناز و ملس
بی محبت، نیستی در دسترس!

از محبت می شود استاد نرم
می دهد نمره ز روی حجب و شرم

از محبت پاس می گردد دروس
مرغ می گردد مقدم بر خروس!

با تقلب عدل اجرا می شود!
نمره ها پایین و بالا می شود!

دارد اما این محبت ای عزیز
دردسرهای درشت و خرد و ریز

از محبت شخص پُررو می شود
بچه ی لای پر قو می شود...

چون شنیدم این همه نقض و غرض
جوش آوردم، بگفتم کـ«ای مرض!

بس کن آقا، هر چه قر دادی بس است
خویشتن را هر چه جر دادی بس است!

تو که احساس جوانی می کنی
پس چرا جفتک پرانی می کنی؟

تو نفهمیدی عزیزم عشق چیست
آنکه من دنبال او بودم تو نیست!

این اراجیفت برامان نان نشد
بهر آتوسای ما تنبان نشد»

با شمایم ای جوانان سوسول!
بر حذر باشید از نفس فضول

از حیا و عشق می نالد هوس
کله ها را گول می مالد هوس



04 مرداد 1391 5957 0

خوب... کجا بودیم؟ هان در خوابگاه

اول اشعار با نام خدا
با سلامی خدمت اهل صفا

باز هم این مثنوی تأخیر شد
شاعرش از غصه و غم پیر شد

نه تعصب دارم و یک دنده ام
از گل روی شما شرمنده ام

خوب...کجا بودیم؟ هان در خوابگاه
با همان اوضاع خیط و افتضاح!

من تعهدنامه را ضامن شدم
در اتاقی فسقلی ساکن شدم

ظهر و شب اصلاً رها می شد نماز
صبح ها هم که قضا می شد نماز

تا سحر شب زنده داری باب بود
بدتر از آن، روزه خواری باب بود

می زدند این بچه های شیک و پیک
حرف هایی زشت و مستهجن، رکیک

پیش خود گفتم: «وظیفه دیگر است
امر به معروف و نهی از منکر است

رنج بردن از بقیه تا به کی؟
سوختم، آخر تقیّه تا به کی؟»

گفتم: «ای نامردهای نره غول!
ای رفیقان مشنگ شاسکول!

زین عمل آیا پشیمان نیستید
کافرید آیا؟ مسلمان نیستید؟»

پاسخ ایشان به من این بود: «هو!
گر شما ناراحتی، پا شو برو

خود به کار خویش آگاهیم ما
واعظ و مُلا نمی خواهیم ما

واسه چی با اعصاب ما ور می روی؟
بی خودی بالای منبر می روی

مثل ما دل پاک باش و سر به زیر
این قدر تو پاچه ی ما را نگیر

شاد باش این عمر پن-شش روزه را
جمع کن آقا تو کاسه کوزه را»

الغرض بر چهره ها چین می زدند
حرف «لا اکراه فی الدّین» می زدند

چون چنین دیدم، بگفتم بی گمان
دست باید شستن از این دوستان

می شوم آسوده از شرک جلی
می روم سمت مسلمانی، ولی

یک رفیق کار دُرس نایاب بود
دوستی هم بود اگر، ناباب بود

بنده هم خوب از قضای آسمان
دوست گشتم با یکی زین دوستان

بود خوش تیپ تر ز دی.کاپریو
چهره پژمرده، قیافه تابلو

بنده را او برد همراه خودش
تا بیفتم زود در چاه خودش

در اتاقی تیره و مملوّ دود
هیچ چیزی توی آن واضح نبود

کم کمک تا چشم من عادت نمود
چند خرس گنده را رویت نمود

چشم هاشان از می عرفان خمار
جملگی حلقه زده بر گرد یار

 یار ایشان معدنی از نور بود
رُک بگویم: منقل و وافور بود!

دور هم سن ایچ و باسلق می زدند
دوغ می خوردند و آروغ می زدند

زان میانه آدمی گردن کلفت
رو به من کرد و به پند این گونه گفت:

«گر تو خواهی اسب شادی هی کنی
باید اینجا بی خیالی طی کنی

ما هم از اول که اینجا آمدیم
با امید و صد تمنا آمدیم

درس هامان طرح آماری نداشت
رشته مان آینده ی کاری نداشت

حبس در این چاردیواری شدیم
مدتی بگذشت و سیگاری شدیم

کم کمک مأیوس گشتیم از تلاش
عشق و عرفان پیشه کردیم؛ آره داش!

بود غیبت کار ما در هر سِری
دیگری می زد به جامان حاضری

امتحان از بهر ما عشق و صفاست
نیست غم چون که مراقب هم ز ماست

تا تقلب هست، ما را بیم نیست
مردتر از ما در این اقلیم نیست

ما کجا حلّ ریاضی می کنیم
در شب آن، «حکم» بازی می کنیم

پس تو هم این حال را احساس کن
چند واحد بی خیالی پاس کن»

حرفشان اما به کام من نبود
این کژی ها در مرام من نبود

گفتم:« ای شیره کشان! اف بر شما!
ای مفنگی ها! بسی تف بر شما»

پشت پا بر مستی و افیون زدم
زان اتاق شب زده، بیرون زدم

پیش خود گفتم: «بپرسم راز جان
از یکی از بچه های درس خوان»

با دل بشکسته و پای چلاق
در زدم، وارد شدم در یک اتاق

دیدم آنجا چهره ای چون آفتاب
گشته پنهان پشت کوهی از کتاب

فارغ از هر هفت تا عالم شده
روز و شب در پشت میزش خم شده

لاغر و زار و دو چشمش عینکی
چهره ی او زرد و مویش پشمکی

گفتمش: «هان ای انیشتین زمان!
ای نثارت جزوه های بیکران!

لطف کن بر من، منِ بی آبرو
راه اقبال و سعادت را بگو»

گفت: «ای آقا! سوال اصلاً مپرس
من خودم بیچاره ام از من مپرس

من به خرخوانی چو عادت کرده ام
زین سبب ترک جماعت کرده ام

فکر می کردم که درس ارث من است
کار نیکوکردن از پر کردن است

شیشه ی عمرم شده غرق غبار
مونسم شد جزوه های بی بخار

حال این سان خسته و پژمرده ام
گر دماغم را بگیری مرده ام

لیک ما را نیست چاره الغرض
ترکُ العادت موجباتٌ للمَرض»

چون بدیدم با خودم گفتم: «زکی!
بود این بیچاره تر از اون یکی!»

چون که بیرون آمدم از کوی او
باز هم رفتم به قصد جستجو

بعد کلی جر و بحث و قیل و قال
با مدیر خوابگاه بی خیال

گفت: «دارم یک اتاق اما بدان
نیست کس را جرأت رفتن به آن

یا ز جان خویشتن باید تو سیر
گشته یا بازی کنی با دمب شیر»

گفتمش: «ما را از آنجا باک نیست
هر چه باشد، مملو از تریاک نیست

من خودم اصل خلافم غیرتی
ما همه شیریم، اما پاکتی!»

گفتم این را و به سوی خوابگاه
با دلی خوش رفتم اما دیدم آه...

روی در بنوشته با خط سفید
«ایست! باید با وضو وارد شوید!»

بنده اما نه وضویی داشتم
نه به چهره رنگ و رویی داشتم

کپ نمودم لاجرم با ترس و لرز
در زدم، وارد شدم در پشت مرز!

چه اتاقی، شکل زندان اوین
گرم و دم کرده چنان حمام فین

چند آدم با لباس ورزشی
آخر تیپ موجه، ارزشی

زان میانه شخص نیکو جامه ای
داد دستم فرم و پرسش نامه ای:

«خواهی اینجا تو اگر ساکن شوی
باید این اعمال را ضامن شوی

قید کن اول تو شغل و نام را
بعد هم پاسخ ده این احکام را

کار و بار هفت جدت را بگو
بازگو احوال خود را مو به مو

در سیاست راستی یا که چپی
فاش کن، هوی متالی یا رپی؟

از کجا معلوم که موذی نیستی
یا منافق یا نفوذی نیستی؟»

گفتم: «آخر من جوانی آس و پاس
شاعری گمنام و خنگ و ناشناس

من نمی دانم خودم هم کیستم
اهل تهرانم ولی رپ نیستم

هان شما آیا مفتش نیستید؟
یا که مأمور گزینش نیستید؟»

زان میانه یک تن از آن چند مرد
حرف من را با تغیّر قطع کرد:

«چیست شعرت ای جوان لرزشی!
عاشقانه گفته ای یا ارزشی؟

از چه رو باز است نیش تو، بگو
از چه کوتاه است ریش تو بگو؟»

گفتم: «آخر این چه فکر است ای پسر!
هر که ریشش بیش، دینش بیشتر؟

من شما را صاف و صادق یافتم
با اصول دین موافق یافتم

لیک این افکار نارس خوب نیست
آدم خشکه مقدس خوب نیست

چهره ی دین را نسازید این چنین
ترسناک ای بچه های نازنین

اقتدا بر شیوه ی ملاعمر
می کند افکار انسان را دَمَر

با چماق اندیشه ها قُر می شود
عقل، تسلیم تحجّر می شود

حیف با این اعتقادات قوی
گشته اید این گونه دور و منزوی»

گفتم این را و زدم زان جا به چاک
با دلی تنگ و نژند و دردناک

گشت تیره بار دیگر روزمان
بار دیگر خورد، آری، پوزمان

مدتی آواره ماندم در وطن
باغ بوتانیک* شد مأوای من

روی شاخ یک درخت توسکا
جا گرفتم من سر و پا در هوا

جنگلی غرق پلنگ و خرس و فیل
قوت من انجیر و توت و نارگیل

داشتم کم کم چو طوطی می شد
مثل مرد عنکبوتی می شدم

مدتی این گونه مثل تارزان
زندگی کردیم در حد توان




* باغ بوتانيک( Botanic Garden) به مکاني گفته مي شود که گياهان مختلف در آن جمع آوري و به طور طبيعي نگهداري مي شود.



04 مرداد 1391 2594 2

درد دانشجو روایت می کنم

اول اشعار با نام خدا
با سلامی خدمت اهل صفا

«نسل بعد از نسل بعد از من!»* سلام
نسل شوت و نخبه و لمپن! سلام

بشنو از من چون حکایت می کنم
درد دانشجو روایت می کنم

در هوایی سرد شعری گفته ام
بشنوید، از درد شعری گفته ام

«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق»
تا بگویم فرق خر را با الاغ!

«هر کسی از ظنّ خود شد یار من»
کرد کاه و یونجه اش را بار من

«سرّ من از ناله ی من دور نیست»
گر چه اصلاً سور و ساتم جور نیست

شعر من معجونی از زخم دل است
تحفه ای آورده ام، ناقابل است

زخم را با طنز قاطی می کنم
ادعای گنده لاتی می کنم

شعر من درد من و زخم شماست
کار آن وا کردن اخم شماست

میل داری کشف راز خویش را؟
تیز کن گوش دراز خویش را

من جوانی خنگ و پیزوری شدم
یک دو سالی پشت کنکوری شدم

بر جوانیّ خودم آذر زدم
خر زدم، هی خر زدم، هی خر زدم

چون نتایج آمد اشکم شد روان
فحش دادم بر زمین و بر زمان

دیدم از بخت بد و عقل فلج
گشته ام دانشجوی شهر کرج

لیک دیدم من که شکر حق سزاست
حکماً این هم قسمت و تقدیر ماست

می روم آنجا و با لطف خدا
می خورم هر چی کلاس و درس را

حیف، آمد طعنه از هر سمت و سو
گاومان زایید، آن هم شش قلو

هر کسی در وسع خود در آن زمان
فحش و لیچاری نمودی بارمان

مادرم می گفت: «آخر حیف نان
شد کشاورزی هم آخر رشته؟ هان!»

حرف ها را پشت گوش انداختم
ساک خود را روی دوش انداختم

زود من رفتم به سوی ترمینال
دل پر از اندیشه، کلّه پر سوال

خوابگاهی بهتر از باغ بهشت
گفتم از شادی خوشا بر سرنوشت

بوفه و سلف و زمین ورزشی
چهره ها پاک و موجه، ارزشی!

گفتم اینجا عشق و حالم کامل است
زود فهمیدم خیالی باطل است

هست دانشگاه تهران بی قیاس
دارد از بهر خودش کلی کلاس

هست اینجا شعبه ای از کمبریج
البته با مردمانی گیج و ویج

درس می خوانم، مهندس می شوم
در همین واحد مدرّس می شوم

رشته هایی غرق شغل و غرق پول
بهر استخدام ما دولت عجول

می نمایم در همین جا ازدواج
گیرم از دانشجویان خود خراج

صبح با سرویس دولت می رسم
با کلاس و با ابهت می رسم

خانه های سازمانی: آخ جان!
پول های آنچنانی: آخ جان!

مدتی بگذشت، شیرم موش شد
ذوق و شوق اندر دلم خاموش شد

چون همه ساز جدایی می زدند
حرف رفتن، جا به جایی می زدند

دیدم اینجا فکر عهد ماضی اند
بچه ها از رشته شان ناراضی اند

حرف از تغییر رشته می زدند
هر چه می گفتیم: «زشته»، می زدند

معتقد بودند کوشش کافی است
سرنوشت ما همه علاّفی است

کم کمک ما هم پشیمان می شدیم
آنچه آنان می شدند آن می شدیم

با نفیر خنده سر می شد کلاس
ساده می گویم، دو در می شد کلاس

نیم ساعت رفته، آید زمزمه
جمله ی «خسته نباشید» از همه

خیل استادان همه غرق تلاش
لیک این دانشجویان آش و لاش

قدر استادان نمی دانند هیچ
می دهند افسوس، هی گیر سه پیچ

می نخوانند این دروس شیک را
جزوه های عهد ژوراسیک را

نمره را اینجا نه راحت می دهند
کی به سعی و استقامت می دهند

بر پسرها خشکه است و رشوه است
ما بقی! را چشمک است و عشوه است

عده ای چشمک چرانی می کنند
عده ای تیکه پرانی می کنند

عده ای هم نعره هایی بس قوی
می کشند و خب به قول مولوی:

«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»

وقت ارزشمند ما چون باد بود
بدتر از دانشجویان، استاد بود

بود فکرم: هر چه دانشگاهی است
اسوه ی دین داری و آگاهی است

فکر می کردم که اینجا سنگر است
دیدم اینجا از جهنم بدتر است

عرف و ارزش ها همه از یاد رفت
آرزوهایم همه بر باد رفت

بگذرم ای بچه ی ناز و خفن
بشنو ذکر هم اتاقی های من

چون تعهدنامه را ضامن شدم
در اتاقی فسقلی ساکن شدم

بر در و دیوار عکس مبتذل
زوج ها همدیگه رو کرده بغل...

آن طرف یک پوستر از گلزار بود
این طرف هم خانم افشار بود

گوشه ای یک نوجوان ایکبیری
دور گوشش گوشیِ «ام. پی. تیری»

گوش ها پر گشته  از صوت غنا
آه از این خواننده های ناقلا!

یک طرف سیگار غم در زرورق
یک طرف بُر خورده ایمان با ورق




*از خلیل عمرانی است



04 مرداد 1391 2842 0

افطار گریه

با یاد دوست. رمضان امسال با بهت کشتار مسلمانان میانمار شروع شد. فاجعه ای در میان سکوت دولت ها و رسانه ها غربی و حتی اسلامی! چارپاره زیر به این دلیل بر قلم جاری شد:

افطار گریه

 

باز افطار گریه در رمضان

جزو اعمال واجبم شده است

لب به چیزی نمی زنم جز اشک

خون دل قوت غالبم شده است

 

میوه استوایی صهیون

مثل زهر است تلخ و بد مزه است

شِمر نام قدیمی تین سین

آراکان نام دیگر غزّه است

 

رو به باران موسمی باز است

چشم معصوم کودکی مرده

چند بودای چند صد متری

داخل غار خوابشان برده

 

طبق معمول سرد و خاموشند

موج های مبلّغ پوچی

باز مات نمایش نوبل است

بانوی صلح، آنگ سان سوچی

 

گرچه سست است لانه اش، مگذار

در دلت عنکبوت خانه کند

خاور دور را به تار بلا

بدل از خاور میانه کند

 

این تبرها ولی نمی دانند

ریشه دار است تا ابد اسلام

یارمان تا رسول پاکی هاست

پاکسازی نمی شود اسلام

 

دیر نبوَد سپاه ابرهه هم

بچشد طعم سیلی سجّیل

هان بگویید با بنی هاشم

که قریب است برق "عام الفیل"

 

 

آسیاب سقوط خفاشان

چند وقتی است نوبتی شده است

دشمن از ما به وحشت افتاده

قلب مان بمب ساعتی شده است

 

می شویم ای روهینگیا، آوار

بر سرِ شرک مثل سونامی

با تو خرمای کفر را بخوریم

ای مسلمان چشم بادامی



01 مرداد 1391 1206 2

نمایشگاه کتاب

با یاد دوست

باز هم عذر خواهی از تأخیر زیاد و شرمندگی دوستان. در نمایشگاه کتاب امسال با کتاب های زیر حضور داشته ام که البته یکی از آنها جدیداست:

1. مثنوی دانشجویی 1390 (نشر سپیده باوران راهروی 19 غرفه 43)

2. جمله معترضه 1387 (چاپ دوم): نشر تکا

3. پایین پای دریا 1388 (نشر آرام دل راهروی 1)

4. چای چوپان 1388 (انتشارات سوره مهر)

و اجازه می خواهم یک شعر تکراری به مناسبت نمایشگاه کتاب در اینجا درج کنم با یاد استاد عباس یمینی شریف (بالاخره هم اسم هم هستیم!):

 

یار مهربان

 

من یار مهربانم، اما کمی گرانم

چون جنس باد کرده در دست ناشرانم

درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم

من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم

مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم

گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!

اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم

یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم

 گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یک سال می دوانم

در تو عقایدم را با زور می چپانم

گفتم نمی توانی گفتا که می توانم

گفتم کنم شکایت گفتا که بر فلانم

از حرف های او سوخت تا مغز استخوانم

من یک کتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه  عامل خلافم نی در پی مکانم!

محبوب اهل فکرم منفور طالبانم

خواننده گر کوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم

هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم

شاگرد فابریکِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم

 .... از بس که شعر گفتم کف کرد این دهانم

حسن ختام بیتی است کآمد نوک زبانم

از خطه بیابان  گفته سعید جانم:

" من شاعری جوانم منهای گیسوانم"!

 



19 اردیبهشت 1391 1417 0

شعرم چقدر پیام دارد

آن کس که به دست وام دارد
در بورس دو صد سهام دارد

اوقات فراغتش زیاد است
ده دیش به پشت بام دارد

همواره سری درون سایتِ
سه نقطه و دات کام دارد

بر دیدنِ فیلم های سیما
البته هم التزام دارد

گه محو جوانیِ زلیخاست
گه کف به لب از قطام دارد

ویلای فراخ در لواسان
که مرغ و خروس و دام دارد

کابینت «ام . دی. اف» ندارد
اما سندِ به نام دارد

آنجا همه روزه با نگارَش
دیم دام دارادام دارام دارد

ده مدرک دکترا و ارشد
از کالج داش غلام دارد

از بس که لیاقتش زیاد است
چندین پُست و مقام دارد

حاجت به بیان نباشد البت
کاین پست، علی الدوام دارد

خسته شده بس که رفته عُمره
عزم سفر سیام دارد

خود از اثرات اسکناس است
گر حرمت و احترام دارد

نه لَنگِ عواید حلال است
نه وحشتی از حرام دارد

این شخصِ شخیص اگرچه طشتی
افتاده ز روی بام دارد

با این همه باز اعتباری
در قاطبه ی نظام دارد

از«خیل خواص بودن »ش را
از صدقه سر عوام دارد

از لطف خدا به اهل فقر است
این ملک اگر قوام دارد

خواننده ی خوب! حال کردی؟
شعرم چقدر پیام دارد


10 اردیبهشت 1391 2453 0

من به ریش خویش بیگودی زدم!

اول اشعار با نام خدا
با سلامی خدمت اهل صفا

«سرّ من از ناله ی من دور نیست»
گرچه اصلاً سور و ساتم جور نیست

«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق»
تا بگویم فرق خر را با الاغ!

«هر کسی از ظن خود شد یار من»
کرد کاه و یونجه اش را بار من

دوش قبل از گفتن این مثنوی
نامه آمد از جناب مولوی:

احمدی جان! هر چه می دانی مگو
شعرهای بند تنبانی مگو

اشک را از دیده ها جاری مساز
بیت های کوچه بازاری مساز

مشکل ما حرف و گفت و ذکر نیست
درد ما این است: این جا فکر نیست

هر کجا هستی به بی فکری بساز
جاده ی اندیشه را دیدی بگاز

بر رخ لوح فشرده، خش مباش
فکر کن جانم، بز اخفش مباش

از من و حافظ که کمتر نیستی!
شاعری، برگ چغندر نیستی

ای که ویزویز می کنی پس کو عسل
ادعا بسیار داری، کو عمل؟

خُب، کجا بودیم ای خواننده ها؟
پیش آن سوسول دانشجو نما

داد تعریفی سراسر غلّ و غش
که فقط خوردی به درد عمه اش!

چون بدیدم این همه هوچی گری
لاجرم رفتم سراغ دیگری

در میان باغ آن دانشکده
یک جوان، اوراق و خارج از رده

را بدیدم کهنه جامه در برش
بینوا قیفی نهاده بر سرش

توی دستش بیسکویت بربری
بر زبان می راند این سان دروری:

این منم، بیمار درمانگاه عشق
فارغ التحصیل دانشگاه عشق

من به جای قرص، شبنم می خورم
جای دارو برگ شلغم می خورم

واله و دلخسته و نالان منم
اوست باباطاهر و عریان منم!

می چرم در بایزیدستان من
کشک می دوشند از پستان من!

من از اول عاشق دیزی شدم
تا مرید شمس تبریزی شدم

کارها من همه best است و بس
چون پزشکم دکتر ارنست است و بس!

یونجه ها خوردیم با سالاد جو
ما پلو خوردیم با مارکوپلو

من که بودم ناظر و حیرت زده
قطع کردم حرف او با عربده

ای پسر این شِرّ و ور گویی چراست؟
بازگو حرف دل خود، رُکّ و راست

گفت: می دانی چرا یابو شدم؟
عاشق یک دخت دانشجو شدم

آن اوایل تا تجلی می نمود
هی به بنده بی محلی می نمود

وقتی آن مَه از دلم رو می گرفت
زود جوراب دلم بو می گرفت!

از وجود عقل، خالی می شدم
روز و شب حالی به حالی می شدم

بهر آن لیلی که بُد بی مهر و سرد
کارها کردم که مجنون هم نکرد

من به ریش خویش بیگودی زدم!
نیمه ی شب عینک دودی زدم

تا ببینم بنده روی ماه او
دوست گشتم با سگ خوابگاه او!

بود اما آن نگار خوش ادا
آخر بی مهری و end جفا

بی مروّت با دلم صحبت نکرد
دیسکت هجر مرا فرمت نکرد!

عاقبت ما جانب آن نازنین
نامه ای دادیم مضمونش چنین:

تو کجایی تا شوم من قاطرت!
بربری گردی و من هم شاطرت

یک نظر کن تا که جان پرپر کنیم
رخصتی فرمای تا عرعر کنیم

من سگ کوی توام، قلاده کو؟
استخوان حاضر و آماده کو؟

آه و واویلا از آن بدبینی ات
من فدای انحراف بینی ات!

ناز و نوز جنس ماده، بهر چیست؟
این همه فیس و افاده بهر چیست؟

خوش تر آن باشد که سرّ دلبران
گفته اید از زبان دختران!

می کنم در جاده ی دل، هروله
تا که شاید بشنوم از تو بله

می کنم بر لوح دل، ترسیم تان
این گل خرزهره هم تقدم تان

زت زیاد خیلی ارادتمندتیم
بی تعارف ما همه گوسفندتیم!

الغرض، بعد از بسی منّت کشی
یک نظر کرد آن مه رخ کشمشی

من ز شادی پیش او زانو زدم
توی ابرا پشتک و وارو زدم

با خرید دسته گل از گردنه
خواستگاریش برفتم با ننه

حیف افتادم کمی در مخمصه
دیدم انگاری هوار خیلی پسه

هیکل باباش چون ماموت بود
مادرش یک بشکه باروت بود!

باب تفتیش عقاید باز شد
برق توی کلّه ام صد فاز شد

ابتدا باباش آن سیبیل کلفت
کرد راهی سوی من این حرف مفت:

گر تو خواهی دخترم را ای جوان
بگذری باید تو از این هفت خوان:

خوان اول، مردک لیسانس توست
رو کن این ها را که تنها شانس توست

خوان دوم کارت پایان خدمت است
زود اجرا کن که این یک سنّت است

خوان سوم در ره آمال تو
هست یک ماشین و ترجیحاً پژو

خوان چارم ای جوان تابدار
کار و باری چرب و نان و آبدار

خوان پنجم در وصال این عروس
خانه و ویلایی اندر کندلوس

ای جوانک خوان شیشم مهریه است
مهریه در حکم خون و ارثیه است!

خوان هفتم هم که اصل زندگی است
سر به زیری و اطاعت –بندگی- است

دیدم آن هایی که گفت آن بد زبان
رستم دستان نیارد تاب آن

در گلویم بسته شد راه نفس
تار شد چشمان و غش کردم سپس

چون گشودم چشم بنده مثل ماست
داد کردم: من کی ام؟ این جا کجاست

تخت آمالم ولی بر باد بود
رُک بگم، آنجا امین آباد بود!

ای برادر این چنین من خل شدم
عشق از کف رفت و من منگل شدم

رنگ غم را از دل پرخون بپرس
معنی عشق از من مجنون بپرس

عشق یعنی مونس و همدم شویم
ما دو نامحرم، به هم محرم شویم

بی محلی ها و بی میلی چرا
این همه مجنون بی میلی چرا

ما اگر کمبود دختر داشتیم
دست از این افکار خود برداشتیم

تو ببین دانشکده غوغا شده
خود دبیرستان دخترها شده

پس بگو این داد و قال و قیل چیست
این همه ناز و قر و قمبیل چیست؟

بی گمان در راستای این هدف
هم منِ خر، راضی ام هم آن طرف!

لیکن این بابای مثل هندویچ
می دهد بر عشق ما گیر سه پیچ

این همه مانع به راه ازدواج
می زند بر عقل و دین چوب حراج

من که دیوانه شدم اما بدان
هست در این ملک، چل میلیون جوان

زین همه محدودیت ها و فشار
الفرار و الفرار و الفرار!

چون شنیدم از زبانش حرف راست
گفتم انصافاً بله، حق با شماست

این که می گویند آنها بدعت است
این نه در دین است و نه در سنت است

حاصل این تنگناها بر جوان
نیست جز تخریب اعصاب و روان

شاعرا حرف دل ما را زدی
دیر شد بس کن تو دیگر احمدی!

شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا بعد ای جیگر!...


10 اردیبهشت 1391 9188 0

هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

وصلت ما از ازل یک وصلت ناجور بود
من که خود راضی به این وصلت نبودم، زور بود

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو و این دستور بود

چندباری خواستگاری رفته بودم، بد نبود
میوه می خوردیم و کلاً سور و ساتم جور بود

این یکی گیسو کمند و آن یکی بینی بلند!
این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود

سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود

خانواده گرچه یک اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش مرده شور بود

کیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

با خودم گفتم که کی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!

این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس
شاهدم ناصر سه کلّه با کرم وافور بود...

زن اَخ است و مایه ی درد و بلا با این وجود
می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود


10 اردیبهشت 1391 6483 0

سکّه درمان من است از ربع و از نیمش چه باک

کودکان بی مایه ام خوانند و پیران تاجرم
کار و بار ثابتی بنده ندارم لاجرم؛

شعر می سازم به این و آن سواری می دهم
من نفهمیدم خرم، اسبم، الاغم، قاطرم؟

در حضور داوران حوزه، خیلی مخلصم
در مقام نوچه ی ارشاد، خیلی چاکرم

سکه و سیگار امّا رو به راهم می کند
چیز دیگر هم اگر باشد به قدر یک گرم...

روشن است ای دوستان این جا چراغ رابطه
من هنرمندم لذا در مخ زنی هم ماهرم

گاه مثبت، هیئتی، گاهی سوسول و غربتی
هشت فرسخ راه دارد باطنم تا ظاهرم

هیچ خنگی جز خود بنده نچاپد شعر من
هم خریدارم خودم، هم شاعرم، هم ناشرم

سکّه درمان من است از ربع و از نیمش چه باک
ربع باشد، می پذیرم، نیم باشد شاکرم

خلق می گویند فرد مُنگل و بیکاره ای است
احتمالاً راست می گویند، شاید شاعرم


10 اردیبهشت 1391 2457 0

ننه م توان خرج قلم چی و تست گاج نداشت!

نه این که فکر کنی مایه احتیاج نداشت
که دختر از اول قصد ازدواج نداشت

یکی نبود بگوید عزیز پاسخ نه
نیاز به زدن کفش بر ملاج نداشت

دل صنوبری ام را چو بید می لرزاند
همان که خانه شان جز درخت کاج نداشت

نبود خانه مرا، لیک بود ماشینی
بدک نبود فقط دنده و کلاج نداشت!

تفاوت من و اصحاب فیل در این است
که کرّه فیل من از ابتداش عاج نداشت

تو خواستی ملوان زبل شوم، نشدم
برای این که غذا طعم اسفناج نداشت

به جای درس اگر سمت پول می رفتم
عزب نمانده و اعضام اعوجاج نداشت

نشد که رشته ی بهتر بخوانم آخه ننه م
توان خرج قلم چی و تست گاج نداشت!

به بنده مرهم فاسد فروختند، افسوس...
بگو که زخم دل من چرا علاج نداشت!


10 اردیبهشت 1391 2679 0

معذرت خواهی ز حافظ می کنیم

شاعریم و از پی الهام ها
می رویم و گوشه ای کز می کنیم

ما برای گفتن یک شعر طنز
هی عبور از خط قرمز می کنیم

مثل آن خواننده ی غیرمجاز
کی تقاضای مجوّز می کنیم

لاجرم چون اکثر ایرانیان
همدگر را خوب سنتز می کنیم

ابتدا داروی مسهل می خوریم
بعد از آن خواهش ز قابض می کنیم

ما به ظاهر مومنیم و کار زشت
پشت پرده –مثل واعظ- می کنیم

اتفاقی، زیر چشمی یک نظر
بر جینیفر خان! لوپز می کنیم

در سیاست دکترین داریم ما
پول ها ما صرف این تز می کنیم

چای می نوشیم با شیخ عرب
دعوی هَل مِن مبارز می کنیم

گر خلیج فارس را نامد عرب
نفت در حلق معارض می کنیم!

پاچه خواری می کنیم از کاسترو
چند ماچ از هوگو چاوز می کنیم

با پوتین عهد اخوت بسته ایم
باج دادن هست جایز، می کنیم

مشکلات مملکت خالی سرِ
این قلم بر دست مغرض می کنیم

هر کسی گوید به زشتی هجو ما
ما درونش چند پونز می کنیم!

بعد از انشای چنین شعری قبیح
معذرت خواهی ز حافظ می کنیم



10 اردیبهشت 1391 10302 0

این اواخر منّت داماد می باید کشید

از جفای روزگاران داد می باید کشید
نعره می باید زد و فریاد می باید کشید

پیشترها ناز می کردند دخترها ولی
این اواخر منّت داماد می باید کشید

کرده شیرین شوهر و فرهاد فکر خودکشی است
تیشه را از دست این فرهاد می باید کشید

بر عراق و ملک افغان، بذل و بخشش حال داد
نقشه بهر زنگبار و چاد می باید کشید

بیدلانه عاشقان در حیرت آباد عدم
چند بستی نشئه ایجاد می باید کشید

در سمیناهار بردارید از ته دیگ، دست
بعد از اتمام غذا سالاد می باید کشید

وقت تعطیلات در ایران به شدت اندک است
عید را تا اول خرداد می باید کشید!

این همه از دست حوزه می کشیدم بس نبود
حال از بنیاد و از ارشاد می باید کشید

بچه ی فامیل دیشب فرش ما را خیس کرد
پوشک از پاهای آن نوزاد می باید کشید

درس خواندن در پیام زور از بس کشککی است
منت از دانشگه آزاد می باید کشید

پنجِ ما را داد ده استاد و درسم پاس شد
دستمال این چنین استاد می باید کشید


10 اردیبهشت 1391 4858 0

خدمت خلق کی کنم، با تو به سر نمی شود

با همگان به سر شود، با تو به سر نمی شود
باعث درد سر شود، با تو به سر نمی شود

با تو اگر به سر شدی، کی شکم این قدر شدی
کی همه خلق، خر شدی، با تو به سر نمی شود

آفت باغ من تویی، درد چماق من تویی
موی دماغ من تویی، با تو به سر نمی شود

هان تو مبین که ساده ام، رشوه زیاد داده ام
سرور و آقا زاده ام، با تو به سر نمی شود

بی تو جزایری شوم، تاجر ماهری شوم
مومن ظاهری شوم، با تو به سر نمی شود

پارتی و نفت و چاه پَر، قاضی دادگاه پر
از سرتان کلاه پر، با تو به سر نمی شود

گاه هوای ری کنم، گه هوس دبی کنم
خدمت خلق کی کنم، با تو به سر نمی شود

با تو نه مفخوری خوش است با تو نه کرکری خوش است
با تو همین طوری خوش است، با تو به سر نمی شود

معترض رانت مشو، مانع پورسانت مشو
فلسفه ی کانت مشو، با تو به سر نمی شود

دست گرفته ای، تا بکنی مرا عدم
پای تو را کنم قلم، با تو به سر نمی شود


10 اردیبهشت 1391 3649 0

حبّذا دانه درشتان همه ول می گردند

«شعله انفس و آتش زنه ی آفاق است
غم قرار دل سودا زده ی عشاق است»فاضل نظری

گاز شش شعله و آتش زنه ی چخماق است
این پدر سوخته خوب است و دماغش چاق است

بینی اش چاه قنات است و ته اش پیدا نیست
بس که انگشت اشاراتش در اعماق است

گر چه در پشت رونیز است، بسی ناچیز است
بویش از صد قدمی قابل استنشاق است

بعد یک عمر ترانزیت دگر آموخته است
مایه، گنجی است که افزونی اش از قاچاق است

جامِ می، نزدِ من آورد و بدان لب نزدم
چون که مستوجب هشتاد عدد شلاق است

مشکلی در همه این ملک علی القاعده نیست
مشکلی نیز اگر هست علی الاطلاق است

حبّذا دانه درشتان همه ول می گردند
آن که زندان برود سارق یک قالپاق است

خارجم از رده کن، بلکه به تو وام دهند
مثل یک خودروی فرسوده دلم اوراق است

اخوی رانت بخور، رشوه بده، حال بکن
آن که البته به جایی برسد قالتاق است!


10 اردیبهشت 1391 2925 0

نظر سنجی ها نشان می دهند99 درصد دنیا از صهیونیسم متنفرند

جمعه شان را فروخته اند
شنبه هایشان را نیز
یک شنبه هایشان را هم
و خواهند فروخت تمام هفته شان را
و درخت سدر پرچم لبنان را
که چوب مرغوبی دارد
جوانان لبنانی در «مارون الراس» جان بازی می کنند
جوانان عرب در«الشباب» دبی ، فوتبال
آهای
شما! که غیرت تان به «بحر المیت» می ریزد
سرِ بوش را بیاورید برای کنفرانس سران
سران شبه قاره تمر هندی بمکند
و اندونزی روی خط استوا لم بدهد
کرزی! آسوده بخواب
ژنرال مشرّف، مشرِف به اوضاع است
نظر سنجی ها نشان می دهند
99درصد دنیا از صهیونیسم متنفرند
98 درصد از بوش و بلر
اما100درصد جان شان را دوست دارند
و پیتزا را
و شنا در ساحل صور را
به صلاحِ صلاح الدّین نیست
که بیاید به میدان
حتی اگر
صبر ایوب تمام شده باشد
شاید دست به دامان رابین هود شوند
یا ناتو
یا امیر عبدالله
که تقبّل کرده پولMRI کودکان زیر آوار قانا را
یا مبارک -رامسِس چهل و هشتم-
که حساب کرده کرایه ی بولدوزرها را
و لبنان خواهد ماند
چرا که پرچمش سرخ است
و سدر
درختی همیشه سبز
کودکان مان چشمانی درشت خواهند داشت
تا زودتر به تاریکی عادت کنند
و هر شام
با افسانه ی سید حسن نصرالله
به خواب خواهند رفت.


10 اردیبهشت 1391 1495 0

زدم عینک، برای دیدن تو

همان گونه که قبلاً عرض کردم
خودم را عاشق تو فرض کردم
زدم عینک، برای دیدن تو
دو تا چشم دگر هم قرض کرد


10 اردیبهشت 1391 3017 0

اگر دنبال عشقی، من ندارم

اگر دنبال عشقی، من ندارم
که من جز قلبی از آهن ندارم
برو دست از سرم بردار، ای عشق
که حال بیستون کندن ندارم


10 اردیبهشت 1391 1447 0

مگر ماها رگ گردن نداریم؟

به جز از نفس خود دشمن نداریم
و حتی حال جان کندن نداریم
چرا این قدر از تو دور هستیم؟
مگر ماها رگ گردن نداریم؟


10 اردیبهشت 1391 1324 0

خداوندا مگر ما دل نداریم؟

چرا ما عشق آب و گل نداریم
دو قطره اشک ناقابل نداریم
نمی سوزیم از داغ شهیدان
خداوندا مگر ما دل نداریم؟


10 اردیبهشت 1391 1324 0
صفحه 2 از 7ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  بعدی   انتها