(آرشیو نویسنده عباس احمدی)

دفتر شعر

در کوچه ی عاشقی توقف نکنیم

در کوچه ی عاشقی توقف نکنیم
تا با دل خسته ای تصادف نکنیم
ما هر دوی مان دچار عشقیم، بیا
این قدر به همدگر تعارف نکنیم


10 اردیبهشت 1391 922 0

این گونه مکن به خود اسیرم ای شعر

این گونه مکن به خود اسیرم ای شعر
من از غزل و قصیده سیرم ای شعر
لطفاً برو دست از سرم بردار...آه
بگذار به درد خود بمیرم ای شعر


10 اردیبهشت 1391 1058 0

تا کی می خواهی اهل منطق باشی

تا کی می خواهی اهل منطق باشی
پیش دل من آینه ی دق باشی
من خسته شدم بس که زدم تیشه به کوه
یک بار نمی شود تو عاشق باشی؟


10 اردیبهشت 1391 922 0

لطفی کن و تکلیف مرا روشن کن

یا جامه ی احساس و وفا بر تن کن
یا از تلفات عشق خود، دیدن کن
امروز دلم به سن تکلیف رسید
لطفی کن و تکلیف مرا روشن کن


10 اردیبهشت 1391 1356 0

می دانم از این خانه رمیدی، برگرد

می دانم از این خانه رمیدی، برگرد
از خاطر ما پای کشیدی برگرد
این بار بیا به خاطر عشق، ای دل
از گوشه ی بامی که پریدی برگرد


10 اردیبهشت 1391 911 0

افسوس که زمانه شب قدر را نخواست

برفِ نشسته بر تنِ دنیا بخار شد
عهد عتیق طی شد و فصل بهار شد

طوفانی از حقیقت «هو» در گرفت و بعد
هفت آسمان درون فضا آشکار شد

امواج سرخ صاعقه برخاست و زمین
با کوه های ساکت و سنگین، مهار شد

اشکِ خدا به آینه خورد و کمانه کرد
دنیا پر از ستاره ی دنباله دار شد

باران عشق آمد و صحرا دلش شکست
بغضی شرابناک و گلویی خمار شد

تا در مدار حسن، جمالش قرار یافت
خورشید از مقام خودش بر کنار شد

معشوق از محبت خود شاعری سرود
شاعر گریست، محو در ابروی یار شد

آنک فرشته ها همه حیران به صف شدند
ابری فرود آمد و شاعر سوار شد

و رفت تا سپیده ی الهام کهکشان
شعری چکید از دل او، آبشار شد

شاعر که خانه زاد خداوندگار بود
مداح بارگاه خداوندگار شد

شاعر که وصله وصله ی پاپوش کهنه اش
شیواترین قصیده ی این روزگار شد

تقوا و علم و عقل شد ابزار کار او
شولای عشق در بر، مشغول کار شد

از بغض چاه تیره مرکب بیاورید!
از نخل ها قلم بتراشید، تار شد

چشمان تیرگی و در این وادی عطش
خود شیوه ی بلاغت او جویبار شد

بر جهل و نیستی خط بطلان کشیده شد
هر واژه ای که عشق نشد تار و مار شد

دیوان به خط کوفی عرفان نوشته شد
خورشید سجده کرد بر آن وَ قرار شد

تا ماه نصف گردد و دو جلد آن شود
شیرازه اش ز نافه و مشک تتار شد

طاووس ها به جنگل تذهیب آمدند
این گونه صفحه صفحه ی آن سرمه زار شد

حتی به عاشقان جهان نامه ها نگاشت
او که ز خطبه اش دل عارف شکار شد

در زیر پلک حکمت خود رازها گشود
چشمش مژه مژه کلمات قصار شد

سبع معلقات و اشعار جاهلی
در پیش این صحیفه چه بی اعتبار شد

ابلیس که به خواری انسان امید داشت
در زیر واژه ی آن سنگسار شد

شاعر در این اثر به سلوکی سپید رفت
هرجا گرسنه دید دلش روزه دار شد

همواره کیسه اش پُر نان و ستاره بود
قلبش به دردهای یتیمان دچار شد

گاهی به قوم شب زده با اسب خشم تاخت
گاهی ز آه پیرزنی داغدار شد

گاهی قلم به جوهر اندرز خلق برد
گاهی قلم تراش غمش، ذوالفقار شد

برتر ز گفت و صحبت مخلوق بود اگر
کمتر ز گفت خالق قرآن نگار شد

افسوس که زمانه شب قدر را نخواست
هنگام کوچ خسرو دلدل سوار شد

دنیا که بهت چنبر آن مار فتنه بود
زهری به طعم فاجعه شد، مرگبار شد

خون شد دل قصیده و فرق غزل شکافت
شاعر شهید عشق شد و رستگار شد

پلک عنایتی تو به شاعر بزن، اگر
بین من و تو رابطه ای برقرار شد


10 اردیبهشت 1391 1336 0

سوار شرقی ما بین سایه ها گم شد

دوباره آتش غم در دلم زبانه گرفت
دوباره زخم دلم طعم تازیانه گرفت

دوباره در سر من طرح عقل مبهم شد
دوباره بید جنون روی شعر من خم شد

دوباره در دل من جا گرفت یاد شبی
که روح از می احساس، تر نکرد لبی

شبی که شیر زمین خورد و بیشه در خون ماند
به روی کتف زمان، داغ این شبیخون ماند

شبی که خیل شغالان به زوزه خندیدند
ز باغ روشن دین چون حصار را چیدند

به عمق تیره مه پشت آسمان خم شد
شبی که سایه ی خورشید از سرش کم شد

نسیم تا به سحر، چشم روی هم نگذاشت
شب از قساوت و اندوه، هیچ کم نگذاشت

خسوف شد رخ تبدار ماه، غائب شد
نماز وحشت بر قوم خفته واجب شد

زمین ضیافت جوش و دمل گرفت آن شب
ستاره زانوی غم در بغل گرفت آن شب

و پلک مخمل جنگل مچاله شد از درد
شبی که تُرشی غم هفت ساله شد از درد

عقاب ها ز افق های دور برگشتند
به سمت شب رژه رفتند، کور برگشتند

به حکم فاجعه تبعید شد دل ققنوس
به یک جزیره کوچک، میان اقیانوس

سوار شرقی ما بین سایه ها گم شد
شبانه قریه ی اشراق، غرق کژدم شد

ز کوه غم فوران کرد و بر لبان کویر
ز هُرم حادثه رویید تاول تقدیر

پُر از رسوب شد این رود و از خودش جا ماند
صدای آب نیامد و دشت تنها ماند

امید سوخت، یقین دود شد در آن تردید
و هر چه زخم، نمک سود شد در آن تردید

خبر رسید ز غم پشت کوه طور شکست
حریم اسب شب و حرمت عبور شکست

خبر رسید از آن سوی دخمه های سیاه
که در تسلسل خفاش، حجم نور شکست

سحر که پشت شب تیره دست و پا می زد
دمید و قفل در بسته را به زور شکست

صدای شیهه ی اسبان بی سوار آمد
سکوت سربی از این صبح سوت و کور شکست

گلوی تیره ی مرداب، موج را بلعید
و بغض سنگی سیاره های دور، شکست

ز خشم صاعقه ها کهکشان ترک برداشت
غرور آبی دریای پُر غرور شکست

و رفت آن که در آن سال های بی باران
قیام کرد به خونخواهی سیاووشان

کسی که لحظه ای از عاشقی عدول نکرد
اگر چه رفت در اندیشه ها افول نکرد

کسی که گفت خریدار چوبه ی دار است
به شوخ چشمی چشمان یار، بیمار است

به غنچه ها و به آیینه ها ارادت داشت
و با تمام افق های باز نسبت داشت

همیشه در حرم لاله ها قدم می زد
و در مجله ی عشق خدا، قلم می زد

تمام عمر دلش با فرشته ها خو کرد
شکوه زندگی اش دست مرگ را رو کرد

غزل بگو به چه دل خوش کند پس از تو امام؟
و از قلم چه تراوش کند پس از تو امام

ببین نهال جوان بی تو پا نمی گیرد
امام! روح تو در خاک جا نمی گیرد

عروج سرخ تو را آه...حدس هم نزدیم
و زیر بار گران، له شدیم و دم نزدیم

پس از تو آیینه ها انگ بی کسی خوردند
شکوفه های جوان ناشکفته پژمردند

پس از تو در همه آفاق، زیستن ننگ است
به هر کجا برویم آسمان همین رنگ است

پس از تو سنج عزا می زنند ثانیه ها
پس از تو خفتن اصحاب کهف نیست روا

پرنده بعد تو عهد سکوت می بندد
و چشم پنجره ها عنکبوت می بندد

در آستانه ی سجاده جای تو خالی است
پس از تو، کُلّ جهان سرزمین اشغالی است

تو رفتی و جگر تشنه ی فلسطین سوخت
رواق مسجدالاقصی و دیر یاسین سوخت

چنارهای جماران سیاه پوشیدند
و نخل های نجف، جام زهر نوشیدند

سیاه زخم در اعماق سینه اردو زد
و روح زخمی ما پیش درد، زانو زد

بهار گفت دگر پیش ما نمی ماند
که قدر گوهر یکدانه جوهری داند

دوباره رشته ی احساس از کفم در رفت
بس است حوصله ی بیت های من سر رفت

خلاصه می کنم ای زخم نامه را دیگر
امام رفت و رسیدم به جمله ی آخر:

کبوتر دل من راه خانه را گم کرد
و دفترم غزلی عارفانه را گم کرد


10 اردیبهشت 1391 1315 0

کسی به غیر علی(ع) زیر خاک یاس نکاشت

دوباره طعم خوش شعر و واژه های نجیب
دوباره کشمکش اشک و بغض های نجیب

دوباره سبز شده شعر سر بریده ی من
جنون چکیده از این مصرع دریده ی من

دوباره از دل تفتیده، سیل جاری شد
شکافت چشم و دعای کمیل جاری شد

منم منم که رجزخوان زخم های شبم
حریف می طلبم، هان حریف می طلبم

بگو نگیرد امشب کسی سراغ مرا
که یاد داغ علی(ع) تازه کرد داغ مرا

ز شور نام علی، جان تازه می گیرم
و پیش از آن که بگویم، اجازه می گیرم

وسیع آبی یک آسمان تصور کن
تمام غربت یک کهکشان، تصور کن

شکوه مشرقی یک کویر در باران
و روح عالیه ای بین خالق و انسان

امیر قافله ی جذر و مدّ اقیانوس
اسیر جذبه ی «یا نور» و شوق «یا قدوس»

به نزد نام علی(ع)حرف و هر عدد صفر است
و هر چه مشرک و عمر بن عبدود صفر است

میان جامعه پیدا و در خدا گم بود
تمام قصه ی او، غصّه های مردم بود

«دچار» بود و دردش دوا نداشت علی
به اعتنای جهان، اعتنا نداشت علی

نخواست کیسه اش از مال خلق، پُر باشد
نخواست صاحب افسار این «شتر» باشد

ز تنگنای جهان گر چه سیر بود، علی
دلش به وسعت روز غدیر بود، علی

ز درد عشق، طبیب این زمان چه می داند؟
که تیغ پای علی هم نماز می خواند

همیشه زندگی اش با خدا رقم می خورد
به جان سبزترین لحظه ها، قسم می خورد

ز خطبه های علی، نوبهار می رویید
و از دلش «کلمات قصار» می رویید

شهاب، جلوه ای از برق تیغ تیزش بود
و کائنات و هر آنچه در آن، کنیزش بود

ستاره ها، همه نان های کیسه ی دوشش
و ماه، تکه ای از وصله های پاپوشش

صعود غیرت مولا، سقوط «خیبر» بود
ستون هستی و در یک کلام «حیدر» بود

نشان سبز ولایت و جانشین رسول
شهید سرخ شب قدر و قدر او مجهول

شریک تشنگی «کربلا» و «علقمه» بود
شریک ماتم زینب(س) و درد فاطمه(س) بود

کسی به غیر علی(ع) زیر خاک یاس نکاشت
و مثل اهل مدینه، جفا و داس نکاشت

فغان که جاده ی تقوا و حلم را بستند
حرامیان که درِ شهر علم را بستند

حرامیانِ زغن پرورِ عسس آلود
کلاغ های کبوتر کُشِ قفس آلود

همیشه موضع اینان تقیّه بود، همه
همیشه صحبتشان شقشقیّه بود، همه

تمام منطق این قوم خیره، بر نیزه است
و دستِ بیعتشان دست نیست، سر نیزه است

همیشه غیرت ایشان «مغیره» آلود است
حدیث بودنشان «بو هریره» آلود است

به شوقِ وعده ی شوم معاویه، رقصان
می آمدند سوی قعرِ هاویه، رقصان

به قصد قربت و از تیرگی خلاص شدن
می آمدند به ناسوتِ «عمروعاص» شدن

هلا! جماعت خونخوار، اُف به قوت شما
تمامِ کوفه هم ارزانیِ سکوتِ شما

میان جاده ی تقدیر، لنگ شد کوفه
شکست کعبه ی دل را کلنگ شد کوفه

دوباره ایلِ مردّد به ننگ راضی شد
دوباره عدل به رنگِ «شُریح قاضی» شد

به دورِ شهر جفا، مارِ فتنه چنبر زد
و لنجِ فاجعه پهلو به زخم بندر زد

غروب با خبری شوم از شریعه گذشت
سراب سرد یتیمی، ز رأس شیعه گذشت

به زهرناکیِ تیغ دودَم شدند سگان
به قتل «شیر خدا» هم قسم شدند سگان

در آن سحر، رمضان ناگهان محرّم شد
نقاب زد به رخ ابلیس و ابن ملجم شد

خدایِ آمرِ گفتارلات و عزّی شد
نماز بسته شد و مشت فتنه اش وا شد

خطوط کوفی محراب، مِه به تن کردند
دقیقه های مردّد، زره به تن کردند

حریم و حرمت شعر، از ازل شکافته شد
قصیده خم شد و فرق غزل، شکافته شد

و ذکر سجده عوض شد در آن هماره ی غم:
«قسم به صاحب کعبه که رستگار شدم»

خبر رسید به «صالح» که ناقه در خون شد
تمام غربتِ «نهج البلاغه» در خون شد

خبر رسید که دیگر سحر نخواهد شد
برای معجزه«شقّ القمر» نخواهد شد

ز فرط حمله ی شب، قلع و قمع شد خورشید
تَکید، کم سو شد، مثل شمع شد خورشید

طلسم نقره ای ماهِ خسته،  باطل شد
سیاه بر تن کرد و خسوف، کامل شد

ضمیرِ دشت، از احساس آب، خالی ماند
و اسب فاجعه هی شد، رکاب خالی ماند

مدار صاعقه ی عشق و عاشقی گم شد
شبانه مسجد و محراب، غرق کژدم شد

سحر که سایه ی ابلیس بر زمین ماسید
سیاه سایه ی آدم شبیه گندم شد

شغال ها به کمین، شیر بیشه را کشتند
و هر چه گرگ، نگهبان جان مردم شد

ز خشکسالی غیرت، اذان ترک برداشت
و قوم شب زده مجبور به تیمم شد

گلوی تیره گرداب، موج را قی کرد
و رود خاطره دریای پر تلاطم شد

به روز فاجعه تقویم را عوض کردند
ده محرم در صبح بیست و چارم شد

دوباره واژه شکست و عقیم شد شعرم
کجاست دست نوازش، یتیم شد شعرم

دوباره تهمت تاریخ، شعر را سوزاند
حدیث تلخ در و میخ، شعر را سوزاند

بدون مولا میدان حق بسی تنگ است
به هر کجا برویم آسمان همین رنگ است

خوشا به دعوت این خاندان، بلی گفتن
برای گفتن هر بیت، یا علی(ع) گفتن

برای گفتن از ایشان زلال باید شد
«کمیت» و «دعبل» و حتّی «بلال» باید شد

سرودن از غم مولا، بهشت ما این است
و انتظارِ فرج، سرنوشتِ ما این است


10 اردیبهشت 1391 1317 1

کار ما پلک زدن، جا زدن و نق زدن است

پا برهنه وسط بیت، صدایت کردیم
توی وزن غلط بیت، صدایت کردیم

پا برهنه همگی در وسط ریل ظهور
دل پر از یأس ولیکن به زبان، میل ظهور

از در بازترین بیت تو وارد نشدیم
و علی رغم حضورت، متقاعد نشدیم

از پس ابر به خورشید ندادیم سلام
مرگ مان باد که یک بار نگفتیم: امام!

واژه را از سر لج، خرج قوافی کردیم
شعر گفتیم و بدین گونه تلافی کردیم

پا برهنه وسط بیت چه حالی دارد
بادها می رسد اما چه خیالی دارد؟

پا برهنه وسط برّ و بیابان ماندیم
اشک ها منتظر یوسف کنعان ماندیم

راستش از همه جا و همه کس بی خبریم
همه مقهور همین اسم حقوق بشریم

وز وز این همه زنبور عسل ما را کشت
بوی گندابه ی منشور ملل ما را کشت

قصد ایمان جوانان تو کرده ابلیس
و قوانین زمین را وتو کرده ابلیس

دوری ات سخت ترین مسئله ی شرعی بود
اتوبان های هوس مزبله ی فرعی بود

منتظر باش که خورشید برآید از شرق
منتظر باش بگیرد همه دنیا را برق

منتظر باش برادر که فیوزت بپرد
خواب تلخِ سر شب از سر روزت بپرد

چهره در هم کش و لبخند نزن، اخمو باش
ای جادوگر اُز! منتظر جادو باش

منتظر باش و از عقربه ها یاد بگیر
کمتر از حوصله ی باغچه ایراد بگیر

منتظر باش که تا جاده ببلعد ما را
منتظر باش که ماهی بخورد دریا را

منتظر باش نهنگ تو به یونس برسد
منتظر باش که وقت گل نرگس برسد

منتظر باش که این جاده به منزل برسد
بارهای کج افتاده به منزل برسد

منتظر باش دل یخ زده تا آب شوی
منتظر باش نه آن سان که چو مُرداب شوی

منتظر بنشین اما نه روی صندلی ات
پشت میزت، پس خوابت، عقب تنبلی ات

منتظر باش که تا چشم زمین نم بکشد
صبر کن بنده، مگر چای خدا دم بکشد

چای را بِهْ که خلیلانه چو زمزم بخوری
چای داغ است، صلاح است که کم کم بخوری

منتظر باش کف بحر، خَزف سبز شود
زیر پای هیجان تو علف سبز نشود

منتظر باش که صهبای چهل روزه شوی
آن قدر صاف شو ای بحر، که در کوزه شوی

تا هر آن روز که از دل نفسی می آید
منتظر باش که فریاد رسی می آید

پابرهنه وسط بیت، تو را می جوییم
خیره در شش جهت بیت، تو را می جوییم

کاش این زاغچه تن، فاخته می شد با تو
می رسیدی، دل ما ساخته می شد با تو

تویی آن نور که از بیت عتیق آمده ای
خسته از معرکه ی دشنه و تیغ آمده ای

خلق گفتند شما دین جدید آوردید
بدعتی در شب این قوم، پدید آوردید

بی تو دنیازدگان خطبه ی دین می خوانند
گورکن ها همه از نظم نوین می خوانند

رسم بوزینگی و عشوه مجاز است این جا
حق کشی مستحب و رشوه مجاز است این جا

ایل ها یک شبه از قحط علف خشکیدند
تانک ها پشت مقامات نجف خشکیدند

باز هم آب بر اولاد علی(ع) می بندند
چکمه پوشان همه بر غیرت ما می خندند

کار ما پلک زدن، جا زدن و نق زدن است
کار ما کار نه، در گوش شقایق زدن است

نسل ما از گل بابونه بدش می آید
مثل ماری است که از پونه بدش می آید

نسل ما سوخته ی دهشت و بیم است هنوز
پدرش رفته سفر، سخت یتیم است هنوز

نسل این قرن اگر پشت به خنجر نکند...
قرن تلخی است، خدا قسمت کافر نکند

نکند پشت در بسته بماند آدم
لَنگِ یک آدم وارسته بماند آدم

کاش ما این همه بر خویش نمی بالیدیم
بر سر فطرت مان شیره نمی مالیدیم

کاش تا خیمه ی سبزت برسد فریادم:
من از آن روز که در بند توام آزادم

مثل آن دشت که در خاطره اش باران نیست
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

آسمان کنج لبش خال...نه! ماهی دارد
خودمانیم، عجب چشم سیاهی دارد


07 اردیبهشت 1391 3226 0

شعرها بی تو پر از فلسفه بافی شده اند

کشتی باورمان نوح ندارد بی تو
زندگی نیز دگر روح ندارد بی تو

لحظه ها در غم هجر تو کفن پوشیدند
همه ی خاطره ها زهر بلا نوشیدند

عرشیان در دل تاریک زمین چال شدند
کوفیان رنگ عوض کرده و دجال شدند

ماه در بند خسوف است پس از غیبت تو
و جهان لانه ی بوف است پس از غیبت تو

باغ می خشکد و نارنج عزا می ترکد
گوش در طنطنه ی سنج عزا می ترکد

تو نبودی و گلستان نبی(ص) پرپر شد
سوخت خورشید به هر خیمه و خاکستر شد

ماه از غصه ترک خورد در آن دشت بلا
طفل معصوم کتک خورد در آن دشت بلا

یک طرف جنتی از آیه ی قرآنی بود
یک طرف دوزخی از لشکر سفیانی بود

عشق در خاک نشست و تن بی سر رویید
بر زمین خون خدا ریخت، کبوتر رویید

باد در دامن آن قافله ساقی نگذاشت
یک گل سرخ در آن باغچه باقی نگذاشت

آسمان تیره شد و پشت زمین تیر کشید
تا خزان خم شد و بر جدّ تو شمشیر کشید

آری این آیت حق مثل علی(ع) مظلوم است
او جگر گوشه ی زهرا(س)است، ولی مظلوم است

او که گهواره اش از شهپر جبراییل است
دایه ی این گل احمد(ص)خود میکاییل است

آن که با شور دعا بر عرفات آتش زد
عطشش بر جگر نهرِ فرات آتش زد

بین تقدیر و عطش هروله می کرد حسین(ع)
رفتنش خون به دل قافله می کرد حسین(ع)

تا زمین پرده غم بر رخ آن ماه انداخت
آسمان دسته ی زنجیر زنی راه انداخت

کربلا عاشق سرمست فراوان دارد
و شهیدانی از این دست فراوان دارد

تو نبودی و گل نورس بستان پژمرد
دختر کوچکی از بی پدری سیلی خورد

باز هم پهلوی تبدار گل یاس شکست
مشک، سوراخ شد و قامت عباس شکست

بهر جانبازی و ایثار هوا عالی بود
همه بودند فقط جای شما خالی بود

دشت، آبستن زخم است خودت می دانی
چهره ی آب، پراخم است، خودت می دانی

روز و شب بی تو ببین شام غریبان شده است
و سری بر سر نی قاری قرآن شده است

نخل ها هم پس از این واقعه شاعر شده اند
ذاکر حرّ و حبیب ابن مظاهر شده اند

داغ هفتاد و دو آلاله بی سر با توست
سیصد و سیزده آیینه ی باور با توست

اشک غم بر دل فرزند علی(ع)نازل کرد
حج او نیمه تمام است ، تواش کامل کن

علم افتاد و علمدار زمین خورد، بیا
چهره ی مادرتان فاطمه(س)چین خورد، بیا

شهر از کینه پر است آه و مسلم تنهاست
بی تو در ظهر عطش حضرت قاسم(ع) تنهاست

ای سیه پوش غم و غربت زهرا(س)، برگرد!
زایر هر شب و هر لحظه ی مولا(ع)، برگرد!

خود ز پیشانی سجاد بیا تب بردار
بار سنگین غم از سینه ی زینب(س)بردار

شعرها بی تو پر از فلسفه بافی شده اند
مثنوی ها همه در بند قوافی شده اند

واژه ها نیز به عشق تو گرفتار شدند
«چشم بیمار تو را دیده و بیمار شدند»

جاده ها چشم به راه اند، بیا، زود بیا!
جان به لب آمده، ای مهدی موعود(عج)، بیا!


07 اردیبهشت 1391 1565 0

در سابقه ی دوست که تردید نداریم

در جاده ی تقدیر، اگر دید نداریم
پیداست به مهتاب هم امید نداریم

شیطان به شبیخون، شب مان کرد برادر
تقصیر خدا نیست که خورشید نداریم

اشکال در این جاست که در مملکت عشق
یک ذره دلِ رفته به تبعید نداریم

از رنگ رخ دوست نپرسید، ندیدیم
ما چشم دل و دیده -نخندید-  نداریم

ما عاشق بد سابقه بودیم، اگر نه
در سابقه ی دوست که تردید نداریم


07 اردیبهشت 1391 803 0

زمان تا اطلاع ثانوی مسکوت می ماند

زمین از ظلم انسان زخمی و مبهوت می ماند
زمان تا اطلاع ثانوی مسکوت می ماند

قطار روح هم از ریل خارج می شود بی تو
اسیر شیب تند عالم ناسوت می ماند

بشر از مرزهای لامکان رد می شود، اما
دلش در عصر سنگ و آتش و ماموت می ماند

و این تنها دلیل زندگی(توی پرانتز عشق)
کماکان در هجوم خنجر و باروت می ماند

زمین از تشنگی می میرد و چون کرم ابریشم
جهان در حسرت یک تک درخت توت می ماند

بدون نغمه ی داوودی ات این چند روز عمر
به زخم چرکی پیشانی جالوت می ماند

و شیطان استکان روح را سر می کشد یک جا
و بر ته مانده ی تن، تهمت تابوت می ماند

خودت آقا قضاوت کن ببین بی التفات تو
غزل در بند مشتی بیت نامربوط می ماند.


07 اردیبهشت 1391 815 0

اگر زمان غزل یا قصیده سر برسد

اگر زمان غزل یا قصیده سر برسد
خدا به داد دل زخمی ام مگر برسد

خبر رسیده که بازار شعر نو گرم است
به گرد پای غزل هایمان اگر برسد

قصیده تهمت تاریخ شد، خدا نکند
به روح سبز غزل، زخم این تبر برسد

نگاه مان به تن خیس جاده می بارد
که مقتدای غزل ها کی از سفر برسد

«به یُمن همّت حافظ امید هست که باز»
به قریه ی غزل آبادمان سحر برسد

خلاصه می کنم، احساس و عشق خواهد مُرد
اگر زمان غزل یا قصیده سر برسد


07 اردیبهشت 1391 2513 0

تو را تا ناکجا آبادِ دل، دنبال خواهم کرد

تو را تا ناکجا آبادِ دل، دنبال خواهم کرد
و عشقت را درون خاطراتم چال خواهم کرد

تو را با سرگذشت تلخ خود آزار خواهم داد
و این آزردگی را سنّت هر سال خواهم کرد

دل سودابه سان و سخت تر از سنگ و سردت را
من از سوگ سیاوش، سخت مالامال خواهم کرد

همین حالا برایت می نویسم نامه ای از زخم
و آن را از طریق واژه ها ارسال خواهم کرد

مرا چنگیز یا تیمور فاتح فرض کن، زیرا
به زودی شهر احساس تو را اشغال خواهم کرد

گمان کردی که با یک پاسخ«نه»، شیرخواهی شد؟
تو را با یک غزل، بی یال و کوپال خواهم کرد


07 اردیبهشت 1391 2023 0

یک بار نشد سرخ و مصیبت زده باشیم

یک بار نشد سرخ و مصیبت زده باشیم
از دامن آلوده به غربت، زده باشیم

یک بار نشد آه که در وصف شهیدان
حرف دل خود را به صراحت زده باشیم

یا حداقل، توی لغت نامه ی ماندن
زیر لغت عشق، علامت زده باشیم

در سیل ملخ ها نکند ما و شما نیز
یک مزرعه ی بی بر آفت زده باشیم

از خویش بپرسیم که رسوایی خود را
تا کی همه جا رنگ جماعت زده باشیم

مفقود الاثر زنده تر از ماست، مبادا
بر خاطره ی گم شده، تهمت زده باشیم

نزدیک بهار است، بترسیم از این که
در پیش گل لاله، خجالت زده باشیم


07 اردیبهشت 1391 1222 0

عشقت لگام می شود، این خط و این نشان

عشقت لگام می شود، این خط و این نشان
آهوی رام می شود، این خط و این نشان

قلبت که خالی از خبر و خاطرات ماست
بازار شام می شود، این خط و این نشان

این زخم ها که بر دل من می زنی مدام
آخر جذام می شود، این خط و این نشان

خونم به گردن تو می افتد و عاقبت
کارت تمام می شود، این خط و این نشان

دیشب ز خواجه فال گرفتم و مژده داد:
عیشم مدام می شود، این خط و این نشان

هشدار می دهم! غزل من برای تو
حُسن ختام می شود، این خط و این نشان


07 اردیبهشت 1391 1427 0

تا صبح روی بسترم کابوس می ریخت

دیشب از پلک خدا فانوس می ریخت
از چشم من اشعار نامأنوس می ریخت

دیشب تمام خواب را بیدار بودم
تا صبح روی بسترم کابوس می ریخت

بی وزنی اندیشه بود و جذبه ی عشق
از جذر و مدّ ماه، اقیانوس می ریخت

تب داشتم، آن قدر که از آتش من
یک آسمان خاکستر ققنوس می ریخت

جای شما خالی عجب بیدل شبی بود
از هند چشمانش پر طاووس می ریخت

از زخم های کهنه ام قندیل قندیل
آوازهای عهد دقیانوس می ریخت

از شب که چاه اشک مولا(ع) بود، آن شب
تا نیمه شب «یا نور یا قدوس» می ریخت

در بیت آخر جمعه شد درد یتیمی
از سایه ی این شعر مأیوس می ریخت


07 اردیبهشت 1391 1646 0

قسم به روح قصیده، قسم به جان غزل

غروب، چایی تقدیر، استکان غزل
و چند شعر بهاری در این خزان غزل

صداقتی که در این شعرهاست، از درد است
قسم به روح قصیده، قسم به جان غزل

و همسفر که نباشی...دوباره جا ماندی
بیا دوباره نیفتی ز نردبان غزل!

نه چار پاره که صد پاره هم کفاف نداد
دل مرا که چهل پاره شد میان غزل

تمام دنیا در این سه حرف بود، افسوس
چهار حرف شدن نیست در زبان غزل

حقیقتی است بگویم؟ دلت نمی آید
مباد بشکند آخر، دلِ جوان غزل

بگو چگونه بگویم که باورش بشود
به سر رسیده زمین دل و زمان غزل

دوباره اشک، مرا بچه کرد واویلا!
دوباره رد شده ام من در امتحان غزل


07 اردیبهشت 1391 1711 0

پوسید دل ما کمی انسان بسرایید

ای قوم به دریا زده طوفان بسُرایید
از عشق از این واژه ی عریان بسرایید

خسته نشدید این همه از ابر سرودید
یک بار هم از آبی باران بسرایید

تا کی سخن از طعم گس گندم و ابلیس
پوسید دل ما کمی انسان بسرایید

نِیْ چاره ی تنهایی بغض آور ما نیست
از چاه بگویید، نیستان بسرایید

بر غربت این جاده مسافر بنویسید
ما چشم به راهیم، پس الان بسرایید

از قاعده و سبک چه چیز عایدتان شد
در پیروی از مذهب رندان بسرایید

امشب همه آلوده به شعریم، بیایید
ما دل بسراییم شما جان بسرایید

خوب است پس از این همه صحبت، غزلی نیز
با قافیه ی سرخ شهیدان بسرایید

حالا که دل آماده ی گریه است، مبادا
این مرثیه را نقطه ی پایان بسرایید


07 اردیبهشت 1391 1010 0

به قدر هر چه زمین، ز آسمان تان دورم

اگرچه شب زده پرواز و تشنه ی نورم
به قدر هر چه زمین، ز آسمان تان دورم

شما که از خود من هم به من شبیه ترید
خودت قضاوت کن، من به عشق مشهورم؟

بگو چگونه من از خویش پشت پا نخورم
که درّه درّه ام و غرق تپّه ماهورم

سفید و ساده دل و نانوشته بودم، حیف
مدادهای مقدّر زدند هاشورم

بهانه ای است سرودن در این هزاره ی گنگ
هر آن چه گفته ام از خود، تو بوده منظورم

رفوگرانِ تمام جهان، رفیق من اند
عجیب نیست پُر از وصله های ناجورم

بیا و از خر شیطان پیاده شو، ای عشق
مکن به کندن این بیستون تو مجبورم

دوباره شب شد و بر زخم من غزل پاشید
و زخم باعث شعر است، بنده معذورم


07 اردیبهشت 1391 871 0
صفحه 4 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  بعدی   انتها