(آرشیو نویسنده عباس احمدی)

دفتر شعر

یار شیرین می توان شد، تیشه گر یاری کند

کیست تا از حال ما اعلام بیزاری کند
زخم پنهان مرا با زخمه ای کاری کند

کو زیارتنامه خوانی پیر تا با رقص درد
در قدمگاه خدا اشک مرا جاری کند

نیست آیا میزبانی تا منِ شب نوش را
میهمان قهوه های تلخ قاجاری کند

یا عصایی آتشین از وادی اعجاز تا
چشمه نه! از سینه من اژدها جاری کند

یک مقام رسمی و آگاه در دل نیست، نه
تا که از تندیس عشقت پرده برداری کند

باد نوروزی نمی خواهم بگو خورشید سرد
آسمانم را اجاق ابرآذاری کند

دوره ی اسطوره ها سرآمده، اما هنوز
یارشیرین می توان شد، تیشه گر یاری کند

بوی شب می آید و عشقی که می خواهد مرا
شاعرِ این شعرهای کوچه بازاری کند


07 اردیبهشت 1391 1104 0

سینه را با بغض، عاجز می کنی

می نشینی گوشه ای کز می کنی
سینه را با بغض، عاجز می کنی

بوی زخم کهنه طغیان می کند
خاطراتت را که سنتز می کنی

آرزوهای دراز و دور را
وارد دیوان حافظ می کنی

هر چه شعر تازه داری در دلت
نذر آن چشمان نافذ می کنی

حیفِ آن چشمان آبی نیست که
با حضور اشک، قرمز می کنی؟

تا به کی ای شاعر یک لا قبا
عشق را توی پرانتز می کنی؟

از خدا تا کی برای خودکشی
هی تقاضای مجوّز می کنی؟

عاقبت روزی به آخر می رسی
شعر خود را بس که موجز می کنی


07 اردیبهشت 1391 659 0

گوشی برای ناله ی زینب(س) نداشتند

آن ها که توی صورت خود لب نداشتند
گوشی برای ناله ی زینب(س) نداشتند

این کوه ها هم از غم او پشتشان خمید
از ابتدا که شکل محدّب نداشتند

قومی که قوت غالب شان زخم وعده بود
کاری به کار غیرت و مذهب نداشتند

حتی ببین امام زمانش اشاره کرد
بانوی ما نیاز به مکتب نداشتند

یک قافله به رهبری او می آمدند
افسوس که لباس مرتب نداشتند

با روشنای زخمی خورشید روی نی
این کاروان خسته دگر شب نداشتند

آتش گرفت شعر و عجب نیست شاعران
جز خون حنجر تو مُرکّب نداشتند


07 اردیبهشت 1391 1293 0

آه! ای قلّه ی اسلام به پایین منگر

ای که در سرخرگت سبزی زیتون جاری است
می دمی آتش و از بازدمت خون جاری است

آه! ای قلّه ی اسلام به پایین منگر
به کف درّه که گندابه ی صهیون جاری است

در «جنین» سقط شد افسوس جنین «جولان»
تا که جولان بدهد موش، که طاعون جاری است

اشتران را به لجنزار«جمل» مفرستید
که به ره توشه ی این قافله، افیون جاری است

صبر«صبرا» به سر آمد، شده ساقی، مطلوب
«غم فردای حریف» است که اکنون جاری است

قحط ارض است اگر، وسعت معراج به جاست
سوگ لیلی است اگر، غیرت مجنون جاری است

هر غزل پاره سنگی است به دستت، ای قدس
بس که در غربت چشمان تو مضمون جاری است

خیابان به پایان رسیده است وچیزی
نمانده است تا انفجار خیابان

نه رسم سپیدی، نه اسم شهیدی
دوباره خیابان، دوباره خیابان


07 اردیبهشت 1391 972 0

کسی نیست در انتظار خیابان

نشستیم روی مزار خیابان
نشسته است بر ما غبار خیابان

نشستیم و می شد کنار خیابان
پُر از دختران کنار خیابان

کسی کوچه را آب و جارو نکرده است
کسی نیست در انتظار خیابان

شکم های راضی، خطوط موازی
همین است دار و ندار خیابان

کلاغان صاحبقران و سواره
ندارند کاری به کارِ خیابان

گروهی به فکر فروش تراکم
گروهی پی احتکار خیابان


07 اردیبهشت 1391 1443 0

اگر که زخم مرا نشنوید می میرم

اگر که زخم مرا نشنوید می میرم
قسم به آن که مرا آفرید، می میرم

من از تبار دلم از دو حال خارج نیست
بدون غسل و کفن یا شهید می میرم

نشان قبر مرا از کسی مپرس که من
غریب آمده ام ناپدید می میرم

به جای حجله ی من، فکر هفت سین باشید
چون احتمالاً در روز عید می میرم

اگر چه زیسته ام روسیاه در همه عمر
دلم خوش است ولی، رو سفید می میرم

نشسته اسلحه ی عشق او به گردن من
همین که ماشه ی آن را کشید می میرم

تمام هستی من در حیات، این غزل است
به محض این که به پایان رسید، می میرم...


07 اردیبهشت 1391 681 0

با دوست حرف زد به زبان گلوله ها

مهمان آشنا و جوانِ گلوله ها
مأوا گرفت در هیجان گلوله ها

گمنام بود و از همه ی نام ها فقط
بر سینه داشت نام و نشان گلوله ها

او زنده بود اگر چه در آن موسم جنون
با مرگ شد گشوده دهان گلوله ها

از بس که سینه را سپر زخم کرده بود
دیگر بریده بود امان گلوله ها

مفهوم عشق چیست؟ بهشت خدا کجاست؟
لبخند زد و گفت: میان گلوله ها

حس کرد با تمام تنش لذتی که داشت
رقص و سماع در فوران گلوله ها

مهتاب طرح تازه ای از خون به جا گذاشت
بر جاده های گرم جهان گلوله ها

با لهجه ی صمیمی اش ایثار را سرود
با دوست حرف زد به زبان گلوله ها

آن شب قلم به دست شهادت سپرد و گفت:
بنویس جان لاله و جان گلوله ها


07 اردیبهشت 1391 1296 0

شاعر درون واژه ی «خود» گیر کرده است

شاعر درون واژه ی «خود» گیر کرده است
مثل کتش که توی کمد گیر کرده است

با واژه ها که بوی غنیمت گرفته اند
در های و هوی جنگ اُحد، گیر کرده است

شاعر دلش به آخرِ سیگار می کشد
در بند تیپ و سبک و متُد گیر کرده است

شاعر کپک زده قلمش و زبان او
تیغی که در نیام نخود گیر کرده است

جای قصیده و غزل او فیلم گفته است
اما در اولین اپیزود گیر کرده است

هِی شعر گفته ایم و هی از شعر گفته ایم
با این ردیف، این که نشد: گیر کرده است!


07 اردیبهشت 1391 723 0

در متن باش و حاشیه ها را قلم بزن

تا شو نه! مثل کاغذ کاهی مچاله شو
اصلاً بمیر و وارد سطل زباله شو

با خاطرات آهکی ات واکنش بده
برگرد از هویت خود، استحاله شو

کم کم پیاز داغ غمت را زیاد کن
چایی نخورده، آش پر از کشک خاله شو

این تحفه را به صورت درویشی ات بپاش
این برگ سبز را بچلان و تفاله شو

در متن باش و حاشیه ها را قلم بزن
در روزنامه دفن شو و سرمقاله شو

از جرم مرتکب نشده، معذرت بخواه
با کاسه لیس های جنون، هم پیاله شو

یک سال کم کن از هذیان یتیمی ات
یعنی دوباره کودک بیست و سه ساله شو


07 اردیبهشت 1391 902 0

با عشق، قفل هر چه درِ بسته را گشود

عاشق شد و برای خودش یک کفن سرود
شاعر که تا سه ثانیه ی پیش، زنده بود

شاعر، که تا سه ثانیه ی قبل، مثل ما
شاعر که تا سه ثانیه ی بعد مثل رود...

چشمان او سفید شد و جاده ها سفید
دستان او کبود شد و آسمان، کبود

رختی نداشت تا که ببندد از این جهان
کفشی نداشت بگذرد از عالم وجود

چیزی نداشت، جز چمدانی پر از کلید
با عشق، قفل هر چه درِ بسته را گشود

کوچید در سپیده دم آخرین سفر
با آخرین قطار بدون صدا و دود

شاعر شبیه شعر خودش شد، ولی چه دیر
جان داد پای این غزل خود، ولی چه زود

این شعر را که می شنوید او سروده است
شاعر، که تا سه ثانیه ی پیش زنده بود


07 اردیبهشت 1391 2026 0

به ما غمی به بلندای آسمان می داد

به ما غمی به بلندای آسمان می داد
فرشته ای که مزار تو را نشان می داد

هنوز در غم پهلوی زخم خورده ی توست
دری که رایحه ی یاس و ارغوان می داد

کبود روی تو ای روح پاک و سبز بهار
نشان ز سیلی غارتگر خزان می داد

کجاست مشعله ی پر فروغ ماه رخت
که روشنا به تمام ستارگان می داد

زلال یاد تو ای کوثر مقدس عشق
به دشت های عطشناک و مرده جان می داد

پس از تو قافله ی عشق بر تمام جهان
پیام تسلیت از صاحب الزمان می داد.


07 اردیبهشت 1391 1531 0

مرا آزاد کن بانو! به اعجاز گلوبندت

کبود روی ماهت محو شد در سبز لبخندت
بهشتی زیر پا داری و عالم گشته پابندت

غریبم، تشنه ام، سر در گمم، در بند عصیانم
مرا آزاد کن بانو! به اعجاز گلوبندت

مزار بی نشانت هستی و نام و نشان ماست
شکست ار بغض تو، پهلوی تو، نشکست سوگندت

عدالت پشت مظلومیت شوی تو پنهان ماند
و سر زد بار دیگر از گلوی سرخ فرزندت

تمام عرش، سرمست شمیم عطر نامت بود
دریغا، یاس پیغمبر! چه زود از باغ چیدندت

جهان مهر تو بوده است از ازل، ای سوره ی عفّت
و تا باقی است این دنیا نخواهد یافت مانندت

به تن پیوستی آخر پاره ی تن، عشق کامل شد
گوارا باد دیدارت، مبارک باد پیوندت


07 اردیبهشت 1391 1689 0

روزی قطار عاشقی از روی من گذشت

روزی قطار عاشقی از روی من گذشت
مُردم و روز بعد به غسل و کفن گذشت

این ماجرای تلخ از آنجا شروع شد
که شاعری به سادگی از اسم زن گذشت

روحم سوار شد و قطارِ دو سطرِ پیش
با سرعت از دو راهیِ عاشق شدن گذشت

چِک چک چکید چَهچهه ی چرب چلچله
از کوپه ام که از هیجانِ ترن گذشت

دو مصرع موازی این بیت، ریل شد
و دختری شبیه گل نسترن گذشت

شیرین پیاده شد و در آن ایستگاه مُرد
رد شد قطار از تونلِ کوهکن، گذشت...

تا صبح روز بعد که تشییع می شدم
«زن» از گناه شاعرِ بی پیرهن گذشت

این بیت، گور شاعری از نسل حافظ است
مردی که از شکوهِ زبان کهن گذشت


07 اردیبهشت 1391 1565 0

و عازم سفرم، چای تازه دم نکنید

و عازم سفرم، چای تازه دم نکنید
نمی رسد خبرم، حجله ای علَم نکنید

تمام عمر، قفس بوده قسمتم، لطفاً
لقب به من ندهید و کبوترم نکنید    

برای روز مبادا نگاه شان دارید
بس است اشک، بگو: «چشم ها ورم نکنید»

گذشته ام ز خودم، نه! نمی رسم به شما
دلم اگر به شما گفت، باورم نکنید

من از کفن، خجلم شرمسار تابوتم
به زیر این تن تبدار، شانه خم نکنید

جنازه ای که زمین زاد رنج بوده و درد
دوباره وارد این خاک محترم نکنید

ز عشق هر که بمیرد شهید خواهد بود
ولی به نام من از سهم عشق کم نکنید

صدای ضجه ارواح شاعران آمد
آهای! مصرع و ابیات شعر، رم نکنید


07 اردیبهشت 1391 1141 0

این جا خدایا کعبه ی آمال من نیست

این ها که می خوانید شرح حال من نیست
این حرف های گنده گنده مال من نیست

آن قدر ابرم من که حتی یک ستاره
در آسمان تیره ی اقبال من نیست

یک روز دیدم آخر تنهایی ام را
دیدم که حتی سایه ام دنبال من نیست

سردار مغلوب خیال و سرنوشتم
 کوره ای هم آه... در اشغال من نیست

جا مانده ی همواره ی آن کاروانم
یا کفش هایم گم شده، یا بال من نیست

این جا نگاهم داشتی تا که بپوسم؟
این جا خدایا کعبه ی آمال من نیست

توی کف دستم چه دیدی؟ هان؟ سعادت؟
نه کولی آواره! این اقبال من نیست

یک بار دیگر غربت این بیت آخر
و شاعری که شعرهایش مال من نیست


*سهیل محمودی، غزلی با این وزن و قافیه دارد


07 اردیبهشت 1391 1186 1

راه رسیدن به شما دور بود

راه رسیدن به شما دور بود
جاده پُر از تپه و ماهور بود

پای دلم، پای دلم می شکست
چشم زمین، چشم زمین شور بود

حیف که بر قامت موزون عشق
این دل من وصله ی ناجور بود

گر چه عسل بود نگاهت ولی
چشم شما لانه ی زنبور بود

هر بیتم طعم شب و سایه داشت
هر غزلم قرص سیانور بود

حیف جلوی دل ما را گرفت
این همه مأمور که معذور بود

راه رسیدن به شما دور بود
مبدأمان، مقصدمان، گور بود


07 اردیبهشت 1391 692 1

فریاد از بلندی دیوار باغ تان!

پیچیده بود شایعه ی چشم زاغ تان
لعنت به آسمانِ سیاه از کلاغ تان

تقصیر من نبود، دلم گوش که نکرد
دیگر قرار بود نیاید سراغ تان

نامهربان! ببین که دل من شکسته است
فریاد از بلندی دیوار باغ تان!

از باغ آمدم که فراموش تان شود
طعم گَسی که داشته ام در مذاق تان

صد بادیه مسافر تقدیر جاده ات
صد کاروان مجاورِ نور چراغ تان

رفتم ولی بدان که حلالت نمی کند
زخم دلم که تازه شد از درد و داغ تان


07 اردیبهشت 1391 844 0

آری خدای مُبدع سبکی جدید شد

شب، پشتِ بغض سرخ افق ناپدید شد
دنیا دچار شعر شد و روز عید شد

باران عشق آمد و از خاک دل دمید
صحرا مطابق نظر بایزید شد

از واژه های سوخته، انسان سروده شد
آری خدای مُبدع سبکی جدید شد

این خاک تیره لایق انسان شدن نبود
اما همین که عشق میانش دمید، شد

دریا چکید از قلم شاعران و بعد
هر بیت تازه باد شد...اما نه! بید شد

هر چه پرنده بود ز چشمان آسمان
پر زد به سمت باغ و عکس شهید شد

دفتر دوباره سرد شد و روی این غزل
برفی نشست کم کم و شعر سپید شد


07 اردیبهشت 1391 903 0

و آن شب درد من را واژه ی بسیار هم کم بود

و آن شب درد من را واژه ی بسیار هم کم بود
بر این زخم مکرر تهمت تکرار هم کم بود

خدا می داند آن شب نِیْ نشد جای دل تنگم
برای ماتم چوپانی ام نیزار هم کم بود

سپردم بر چلیپا زخم های مرده را اما
برای کشتن منصور دردم، دار هم کم بود

بیان غصه های این دل آیینه زادم را
تمام قصه های مخزن الاسرار هم کم بود

اگر محرومم از این عشق، تقصیر دل من نیست
وصالت سخت بود و فرصت دیدار هم کم بود

حقیقت را بگویم واژه ها هم سوختند اما
دل صد پاره ام را سوز این اشعار هم کم بود


07 اردیبهشت 1391 993 0

گمنام ماند تا نکند تیتر یک شود

محکم فشرد توی دو دستش کلاش را
نشنیده بود نعره ی آماده باش را؟

نشنیده بود یا که نمی خواست بشنود
هشدارهای هرزه ی عقل معاش را

پلکی نزد مباد که سدّی بنا شود
تندآب رودخانه ی خونِ خراش را

وردی نخواند تا که گلستان کند او
این آتش شرر زده بر هر دو پاش را

با موج انفجار به دریا زد و چشید
در سکر زخم، نشئه ی این ارتعاش را

گمنام ماند تا نکند تیتر یک شود
پس زد صدای شاتر و برق فلاش را

می خواست تا نماند و می خواست ننگرد
اسراف و حیف و میل و بریز و بپاش را

آمد به خواب مادرش و با گلایه گفت:
این سنگ قبر مرمری خوش تراش را...


07 اردیبهشت 1391 1501 0
صفحه 5 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  بعدی   انتها