(آرشیو نویسنده عباس احمدی)

دفتر شعر

شهری است خرّم شهر بر هامون نهاده

شهری است خرّم شهر بر هامون نهاده
داغی که بر دلتای دل، کارون نهاده

تقدیر آبادان و خرّم شهر این است:
دستی که موسی در کف هارون نهاده

این نخل های سوخته مانند خارند
در چشم های دشمن ملعون نهاده

ترسم ببارد عشق و لیلی کم بیاید
در هر قبیله بس که او «مجنون» نهاده

بر سینه ی دیوارهای تیر خورده
نقش و نگار پنجه ی گلگون نهاده

نیزارهای آن بهشت شاعران است
بر روی مین، مینایی از مضمون نهاده

این دشت، ما را عاشقی آموخت زین روی
بر خویش ما را تا ابد مدیون نهاده


07 اردیبهشت 1391 1507 0

نذر نکردند و شفا یافتند

کاش از آغاز نمی تافتند
تافته ای را که جدا بافتند

بوالهوسانی که به جادوی پول
نذر نکردند و شفا یافتند

جنگ که آمد همه بگریختند
سوی غنایم یله بشتافتند

پلّه شان شانه ی مستضعفان
اول چیزی است که دریافتند

چشم به آن دهکده بردوختند
روی از این جامعه برتافتند

گرده ی ما بود که خنجر زدند
سینه ی ما بود که بشکافتند


07 اردیبهشت 1391 1629 0

بعدِ مولا زندگی زندان و اردوگاه شد

آسمانی اتفاق افتاد و مردی ماه شد
ماه نقصان یافت تا از زخم یاس آگاه شد

بوی یعقوب آمد و انگشت پیراهن برید
یوسفی مدهوش نخلستان و بغضی چاه شد

ظرف شیری شد یتیم از غربت شیر خدا
دست سرد کودکی از دامنی کوتاه شد

ظرف یک روز اتفاقات عجیبی روی داد
جبه ای پیراهن عثمان و کوهی کاه شد

نسلی از هول هوس افتاد در دیگ هوا
شهری از ترس عدالت، خانه ی ارواح شد

خط کوفی شد جدا از خط و خال کوفیان
شیر رفت و اکثریت باز با روباه شد

بی علی(ع) هر بی سر و پایی سری بالا گرفت
هر گدای دین فروشی ناصرالدین شاه شد

بعد مولا، دل فراوان بود اما عشق... نه!
بعد مولا زندگی زندان و اردوگاه شد

ابر می تابید و شعری قطره قطره می چکید
شاعری ممدوح خود را دید و خاطر خواه شد


07 اردیبهشت 1391 1274 0

گاز زد تاریخ را دندانِ کال کوفیان

خطّ کوفی شد جدا از خطّ و خال کوفیان
خوش به حال شامیان و خوش به حال کوفیان

خط کوفی سبک اسلیمی ترین پرواز بود
 گم نشد آواز او در قیل و قال کوفیان

کوفه نه یک شهر، یک دنیا فریب است و ریا
گاز زد تاریخ را دندانِ کال کوفیان

ریسمان و چاه و بغض نیمه شب، سهم علی
نور تلخ شمع بیت المال، مالِ کوفیان

آیه نازل شد: بریده باد دست بولهب
کوچ باطل شد: بریده باد بال کوفیان

خط نستعلیق چشمان تو مولا! ماندنی است
زود شد منسوخ رسم الخط و خال کوفیان


07 اردیبهشت 1391 2231 0

برای ماه محرم، قرینه پیدا شد

شفق، غلیظ تر از بغض و کینه پیدا شد
برای ماه محرم، قرینه پیدا شد

سر برهنه ی خورشید، قطع شد آن گاه
شبی شتک زده در پس زمینه پیدا شد

و زیر نور غریب ستاره های یتیم
دو دست گرم پر از وصل پینه پیدا شد

کفن ز شرم و حیا آب شد و پهلویی
به رنگ روی کبود سکینه پیدا شد

هزار توی جهان در غم علی گم شد
به محض اینکه کمی زخم سینه پیدا شد

سواری از دل مشرق ظهور کرد و گریست
مزار گمشده ای در مدینه پیدا شد


07 اردیبهشت 1391 1707 0

همیشه دست دعاشان برای غیر، بلند

گلی که جنّتی از یاس و شاپرک دارد
چه احتیاج به آبادی فدک دارد

فدک نشانه ی حقی است گرم و بغض آلود
بگو ز چاه بپرسد هر آنکه شک دارد

چگونه می شود از عشق خاندانی گفت
که نخل عصمتشان ریشه در فلک دارد

اگر چه سوخته درهای خانه ی دل شان
اگر چه گوشه ی دیوارشان ترک دارد

همیشه دست دعاشان برای غیر، بلند
همیشه سفره ی احسانشان نمک دارد

بگو چگونه سراید بشر ز بانویی
که با خدای خودش راز مشترک دارد

به باغبانی چشمت همیشه محتاجیم
که بی عنایت تان سیب شعر، لک دارد


07 اردیبهشت 1391 1435 0

دل های ملائک غل و زنجیر شد آن شب

شب، شعله ور از شعله و شمشیر شد آن شب
شمشیر هم از زندگی اش سیر شد آن شب

تا صبح سپاه غم و عصیان فوران کرد
از قلعه ی تقدیر که تسخیر شد آن شب

خورشید در اندوه سحر سرد شد آن روز
ماه از غم همزاد خودش پیر شد آن شب

و دجله به بهبودی زخم سرِ دریا
در خویش زد و کاسه ای از شیر شد آن شب

ماه رمضان بود، ولی جای شیاطین
دل های ملائک غل و زنجیر شد آن شب

کوچید از آن بتکده و غیرت آن شهر
در کوره ی چشمانش تبخیر شد آن شب

در بارش خنجر، پر پرواز گره خورد
سیمرغ، زمین خورد و زمین گیر شد آن شب

کوچید ولی یازده آیینه ی دیگر
در باور آن آینه تکثیر شد آن شب


07 اردیبهشت 1391 1109 0

از کسوفِ واژگانم عذرخواهی می کنم

بی تو مولا سخت احساس تباهی می کنم
می نشینم گوشه ای افکار واهی می کنم

گرچه من پول هواپیما ندارم، در خیال
با کبوترها دلم را زود راهی می کنم

می خرم محصول گندمزارهای طوس را
هر چه دارم نذر کفترهای چاهی می کنم

گوشه ی صحنی، رواقی، روضه ای، حسرت به دل
خادمان افتخاری را نگاهی می کنم

می سرایم در زیارت آیه ی تطهیر را
در حریمت ادعای بی گناهی می کنم

آسمانم ساکت و ابری است، یا شمس الشموس
از کسوفِ واژگانم عذرخواهی می کنم

تو غزالی که تمام دشت ها مجنون او
من، نهنگی که شنا در تُنگ ماهی می کنم

من به حقانیت چشمت شهادت می دهم
تو به دیدار پس از مرگم گواهی...


07 اردیبهشت 1391 1086 0

جذبه ی ذی القعده آتش می زند تقویم را

در دلم انداخته حال رجا و بیم را
جذبه ی ذی القعده آتش می زند تقویم را

دارد امشب از شمال شرق، احسان می وزد
می شناسد این گدا، سلطان آن اقلیم را

می شود آقا بدان زائرسرا راهم دهد؟
می نشینم تا محقق سازد این تصمیم را

یا رضا! اذن دخول ماست، نام مادرت
مرحمت کن رخصت پابوسی و تعظیم را

دوری از ایوان طلایت، نقره داغم کرده بود
خوب شد کندم ز دل این غده ی بدخیم را

پای سقاخانه ات مخلوط کردم در سبو
زمزم تکریم را و چشمه ی تسنیم را

گوشه ی دارالشفای پنجره فولاد تو
خوب می شد نذر می کردم همه هستیم را

باید اسماعیل را در طوس قربانی کند
تا خدا مقبول سازد حج ابراهیم را

بیرق سبز رضا قصد هلاکم داشت، حیف
کاش بالا برده بودم پرچم تسلیم را !


07 اردیبهشت 1391 1038 0

بنویس برای دل من نسخه و دارو

ای نام تو خوشبوتر از آلاله و شب بو
یک عالمه گل کاشته ای در خم ابرو

خورشید هم از شرق نگاه تو می آید
هر صبح که در بند کنی حلقه ی گیسو

از دانه ی اشک دل زوّار تو رویید
بر گرد ضریح تو چنین حلقه ی بازو

مشغول طواف حرمت هر چه کبوتر
مهمان صفای قدمت هر چه پرستو

تصویر فلک یکسره در صحن تو پیداست
از بس که بدان بال ملائک زده جارو

تا صید کند یک نظر از گوشه ی چشمت
صیاد زده ناله که: «یا ضامن آهو»

پیش تو دراز است مرا دست گدایی
با کاسه ی دل، کاسه ی سر، کاسه ی زانو

ای ناب ترین مایه ی الهام غزلها
با تو چه نیازی است به معشوق و لب جو؟

بیمار توام آقا، نذرت دل تنگم
بنویس برای دل من نسخه و دارو


07 اردیبهشت 1391 2543 0

از ابتدا درست نبود انتصاب تان

پنهان نبوده سابقه های خراب تان
از ابتدا درست نبود انتصاب تان

پیداست از سبیل شما که نبوده است
یک روز هم بدون غذا اعتصاب تان

با گرگ های کوفه یقین مو نمی زنید
روزی اگر ز چهره بیفتد نقاب تان

با انقلاب زخمی این پابرهنه ها
فرسنگ هاست فاصله انقلاب تان

خواهیم دید سدّ تساهل چو بشکند
ریزد به دره های خیانت پساب تان

چرخیده است قبله نمای نیازتان
از خانه ی خدا به سوی تختخواب تان
 
از اسب و اصل هر دو می افتند عاقبت
این چاکرانِ قاطر پا در رکاب تان

دیگر به حرف و پند، شما را چه حاجت است
وقتی که معجزات نکرده مجاب تان

گر چه جنازه اید ولی این حساب نیست
باری هنوز مانده حساب و کتاب تان


07 اردیبهشت 1391 1635 0

کاغذ کفن شد و دل شاعر شهید شد

سیلی وزید و کوچ عشایر، شهید شد
شمشاد روستای مجاور، شهید شد

پوشید دوش دشت، سیا چادر عزا
گیسوی رودهای مهاجر، شهید شد

لبخند زد به قطره ی خون ملافه‌اش
آن‌قدر عاشقانه که ویلچر شهید شد

جا ماند از قطار فشنگش در ایستگاه
تا جاده تیر خورد، مسافر شهید شد

ناگفته طی شدند احادیث معتبر
تا این روایت متواتر شهید شد

مادر به چشم‌های پر از غم دخیل بست
گفتند: امامزاده طاهر شهید شد

تانکی هدف گرفت غزل‌های سرخ را
کاغذ کفن شد و دل شاعر شهید شد


07 اردیبهشت 1391 1459 0

يك عده نشستند كه گمنام بمانيد

از كوچه چرا ضجّه ی اسفند نيامد
پيغام تو با چفيه و سربند نيامد

اين پاكت كم حوصله را باز كه كردم
عطر خوش آيات خداوند نيامد...

اي قله از آن روز كه شد برف تنت آب
لبخند به لب هاي دماوند نيامد

دلشوره ی شيرين من، اي شور لبالب
يادي مگرت از زن و فرزند نيامد

سرْ اين طرف آب، بدنْ آن طرف فاو
كارون به هواخواهي اروند نيامد؟

پاي تو پدر! بيست بهار است نشسته است
مادر، (خبر از جسم تو هر چند نيامد)

سیمرغ منی گرچه پر و بال تو بیرون
از آتشِ سنگین پدافند نیامد

يك عده نشستند كه گمنام بمانيد
ماندند... ولي خون شما بند نيامد


07 اردیبهشت 1391 1243 0

زود رفتی به حاشیه،‌ ای متن! زود حرف اضافه‌ات كردند

خواب دیدی شبی كه جلّادان، فرش‌ دار الخلافه‌ات كردند
گردنت را زدند با ساتور، به شهیدان اضافه‌ات كردند

می‌خروشیدی: اینكه می‌بینید شیمیایی است، مومیایی نیست
نه! ابو الهول ها نفهمیدند، متهم به خرافه‌ات كردند

چارده سال می‌شود ... یا نه! چارده قرن، سخت می‌گذرد
بی‌قراری مكن، خبر دارم، سرفه‌ها هم كلافه‌ات كردند

زخم ها ماسک های اكسیژن، چه می‌آید به صورتت مؤمن!
تو بدانی اگر كه تاول ها چقدر خوش‌قیافه‌ات كردند

شهرها برج مست می‌سازند، بُرج ها بُت‌پرست می‌سازند
شرق ما حیف، غرب وحشی شد، محو در دودِ كافه‌ات كردند

(فكر بال تو را نمی‌كردند)، روح ترخیص می‌شد از بدنت
و تو بالای تخت می‌دیدی، كفنت را ملافه‌ات كردند

جا ندارند در هبوط خزه، سروها - جمله‌های معترضه-
زود رفتی به حاشیه،‌ای متن! زود حرف اضافه‌ات كردند


07 اردیبهشت 1391 1626 0

بر كشتی اش چه خوب خدا، ناخداگذاشت!

بمبي كه سوز عشق تو در جان ما گذاشت
چندين هزار كشته و زخمي به جا گذاشت

چشمان عاشقت كه مرا تا خدا كشاند
قانون سخت جاذبه را زير پا گذاشت

پل زد كمان ابروي تو بر پل صراط
درياي عفو در عطش كربلا گذاشت

دريا كه دست تو، ملوانان كه مست تو
بر كشتی اش چه خوب خدا، ناخدا گذاشت!

آتش كجا اثر به جمال خليل داشت؟
داغ توشعله روي دل خيمه‌ها گذاشت

اي كاش درغلاف، دو پايش شكسته بود
تيغي كه دست بر رگ خون خدا گذاشت

دستان بي‌حياي شب ازآسمان به زور
خورشيد را گرفت وسر ِنيزه‌ها گذاشت

گريه امان نداد؛ و ابهام شعر من
سرپوش روي عاقبت ماجرا گذاشت


07 اردیبهشت 1391 1102 0

دیگر او را کشان کشان مبرید، ایهاالناس! آبرو دارد

ماه می آید از خم کوچه، چهره ای دائم الوضوء دارد
 پینه بر دست هاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است، کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادی اش اگر خالی است، باده ی غم سبوسبو دارد

ضربان صدای او جاری ست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقسیم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاهگل های کوچه مرطوبند، اشکِ دیوار را درآورده ست؛
ناله ی خانم جوانی که هرچه دارد علی از او دارد

-از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید، ایهاالناس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگ های مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است، شور «حتی تُقاتِلوا» دارد

حب او از نتایج سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد
...
چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند، اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد


07 اردیبهشت 1391 1804 0

راندم ز جبین جلوه ی دنیای دنی را

راندم ز جبین جلوه ی دنیای دنی را
تا درک کنم آرزویی ناشدنی را

سرخ آمدم از وادی بطحا که ببینم
سودا زده آن گنبد سبز چمنی را

این عطر کدامین گل خوشبوست که کرده است
دیوانه ی دیوانه اویس قرنی را

آن چیست در این شمع که خوش کرده به هر جمع
عدل علوی را و سخای حسنی را

دفن است در این شهر چه رازی که بقیعش
خون کرده دل سنگ عقیق یمنی را

چشمان تو دریاست، بگو تا به چه ترتیب
معنی کنم این سوره مکّی، مدنی را

از جذبه ی معراج تو ای خواجه ی لولاک
موسی نکند دعوی " ربّ ارنی " را

تأثیر نسیم خوش انفاس شما بود
عیّاض رها کرد اگر راهزنی را

در اوج گدایی غنی از عشق تو هستیم
رحمت کن و دریاب فقیران غنی را


07 اردیبهشت 1391 1010 0

بابا چه شد که حج شما نیمه کاره بود؟

می سوخت خاک و آب فقط استعاره بود
در آسمانِ مَشک که غرق ستاره بود

اشکی نمانده بود که نذر عطش کند
وَرنه فرات منتظر یک اشاره بود

تا کشتی نجات به چشمش قدم نهد
«با اینکه بادبانِ لبش پاره پاره بود»

در بُخلِ کوفه گندمِ ری سبز کرده بود
نسلی که مرده بود، فقط سنگواره بود

گوشی برای ناله ی طفلان نداشتند
آن قوم که غنیمتشان گوشواره بود

- بابا! چرا نمازِ تو را تیر پاره کرد؟
بابا چه شد که حج شما نیمه کاره بود؟

بابا چه شد که عمه که طوفان صبر بود
از پا فتاد مثل عمو که سواره... بود

بابا کجاست لشکر تو؟ - عشق اشاره کرد-
سمت سری که بر سرِ دار الاماره بود

تنها علیِ اکبر او بود و اصغرش
که شیر بود و دشمن او شیرخواره بود

می خواستش اجازه میدان دهد، ولی
چشمش هنوز در صدد استخاره بود

با واژه که نمی شود از عشق حرف زد
بایست در تدارک یک سوگواره بود

آورده اند جسم شهیدان کفن نداشت
من مانده ام که ماه پس آنجا چکاره بود؟


07 اردیبهشت 1391 1535 0

مثنوی دانشجویی

با یاد دوست

 

حلول ماه ربیع را به دوستان تبریک می گویم و آرزوی قبولی طاعاتشان در دو ماه عزا را دارم. بالاخره پس از مدتها انتظارات به سر رسید !! و کتاب مثنوی دانشجویی اینجانب به چاپ. البته این خبر مربوط به 3 هفته پیش است که به حرمت ماه صفر و نیز درگذشت عموی بزرگوارم با تأخیر به اطلاع دوستان می رسد.

کتاب مثنوی دانشجویی مجموعه شعر طنز ی است که در قالب مثنوی بلند به سبک مثنوی مولانا سروده شده در 64 صفحه به قیمت 1200 تومان (کمتر از 1 دلار!) توسط انتشارات سپیده باوران به چاپ رسیده است. در این کتاب مسائل و مشکلات فرهنگی، صنفی و اجتماعی دانشجویان به زبان طنز بیان شده است. بخش اعظم این کتاب در دوران دانشجویی خودم تحریر شده است.

مراکز پخش در تهران: پخش گسترش تلفن: 88662908

قم: انجمن ادبی قم، بلوار شهید شیخ صدوقی جنب خ مالک اشتر (تلفن: 2931719 ) و کافه کتاب سایه روشن واقع در بلوار جمهوری نبش کوچه 22 و نیز کتابفروشی سوره مهر در خ صفاییه.

مشهد: چهار راه شهدا، پاساژ رحیم پور، کتاب آفتاب  تلفن: 05112238613

 

دوستانی که موفق به دریافت از این مراکز نشدند به خود بنده ایمیل بفرستند و یا نظر خصوصی بگذارند: abahmadi@gmail.com  عباس احمدی

 

بخشی تلخیص شده از این کتاب را با هم می خوانیم:

باب چهارم: باز هم در عشق و حکایت آن جوان عذب کی به خواستگاری

 کنیزک...ببخشید دختری دانشجو رفت و ندادندش و الخ

باز هم با عشق با نام خدا

با سلام ای دوستان آشنا

....در میان باغ آن دانشکده

یک جوان، اوراق و خارج از رده

را بدیدم کهنه جامه در برش

بینوا قیفی نهاده بر سرش

توی دستش بیسکویت بربری

بر زبان می راند اینسان دروری:

این منم، بیمار درمانگاه عشق

فارغ التحصیل دانشگاه عشق

 من به جای قرص، شبنم می خورم

جای دارو برگ شلغم می خورم

کارهای من همه best است و بس 

چون پزشکم دکتر ارنست است و بس!

من که بودم ناظر و حیرتزده

قطع کردم حرف او با عربده

پیش او رفتم من و بی قال و قیل

گفتمش هان ای جوان سگ سبیل!

درد دل کن عقده هایت وا شود

همنشین خوب کم پیدا شود

کی تو پیدا می نمایی گوش مفت

گفت حق داری، نگاهی کرد و گفت:

مادرم با صد امید و آرزو

کرد من را راهی این سمت و سو

ابتداء با شوق گفتم یا علی (ع)

درس می خواندم به شدت من ولی

کم کمک غوغای دل آغاز شد

چشم و گوش بستۀ من باز شد

دیدم آنجا چهره های خواهران

گشته زیر کوه آرایش نهان                                                                                 

محو زلف و ابرو و کاکل شدم

در حریم درس خواندن شل شدم

حال فهمیدم که عمرم شد تلف

چون جواب نه شنیدم از طرف!

این بگفت و اشک از چشمش روان                               

همچو دریا...نه! غلو شد، ناودان!

گفت: می دانی چرا یابو شدم؟
عاشق یک دخت دانشجو شدم

آن اوایل تا تجلی می نمود

هی به بنده بی محلی می نمود

وقتی آن مَه از دلم رو می گرفت

زود جوراب دلم بو می گرفت!

بهر آن لیلی که بد بی مهر و سرد

کارها کردم که مجنون هم نکرد

من به ریش خویش بیگودی زدم!

نیمه ی شب عینک دودی زدم

تا ببینم بنده روی ماه او

دوست گشتم با سگ خوابگاه او!

بود اما آن نگار خوش ادا

آخر بی مهری و end جفا

بی مروت با دلم صحبت نکرد

دیسکت هجر مرا فرمت نکرد!

عاقبت ما جانب آن نازنین

نامه ای دادیم مضمونش چنین:

تو کجایی تا شوم من قاطرت!

بربری گردی و من هم شاطرت

یک نظر کن تا که جان پرپر کنم

رخصتی فرمای تا عرعر کنم

من سگ کوی توام قلاده کو؟

استخوان حاضر و آماده کو؟

آه و واویلا از آن بدبینی‌ات

من فدای انحراف بینی‌ات!

ناز و نوز جنس ماده، بهر چیست

این همه فیس و افاده بهر چیست؟

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران

گفته آید از زبان دختران!

می کنم بر لوح دل، ترسیمتان

این گل خرزهره هم تقدیمتان

زت زیاد خیلی ارادتمندتیم

بی تعارف ما همه گوسفندتیم!

الغرض، بعد از بسی منت کشی

یک نظر کرد آن مه رخ کشمشی

من ز شادی پیش او زانو زدم

توی ابرا پشتک و وارو زدم

با خرید دسته گل از گردنه

خواستگاریش برفتم با ننه

حیف افتادم کمی در مخمصه

دیدم انگاری هوا خیلی پسه

هیکل باباش چون ماموت بود

مادرش یک بشکه باروت بود!

.... بیش از این اوقات زیبای شما

را نمی‌گیرم، عزیزان بلا

«هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند»!!

" شرح این هجران و این خون جگر"

این زمان بگذار تا بعد ای جیگر!

دام دارام دیم دیم دارام دیم دام دارام

بیش از این عرضی ندارم، والسلام



08 بهمن 1390 2780 1

سفر اشک

با یاد دوست و با سلام خدمت دوستان همراه

1. هفته گذشته برای اولین بار در عمر نه چندان پربارم به عتبات عالیات در عراق مشرف شدم. سفری که باید خیلی زودتر از اینها می رفتم ولی خوب قسمتم نشده بود و با همه بی لیاقتی اینبار مرا طلبیدند و نائب الزیاره همه دوستان بودم. در آینده نزدیک ان شاءالله نکاتی را از این سفر روحانی در این وبلاگ درج خواهم نمود.

 

2. غزل زیر را به استقبال از غزل معروف مرحومه نجمه زارع – که به حق یکی از برترین استعدادهای غزل امروز خاصه بین بانوان شاعر بود- سرودم که در دهه اول محرم توسط مادحین محترم اهل بیت علیهم السلام خوانده شد. قبل از آن از همسر سابق ایشان آقای عباس محمدی اجازه گرفتم و صواب آن را تقدیم می کنم به روح آن مرحومه:

 

رفتن تو...

رفتن تو می زند آذر به خیلی چیزها

زل زده از روی تل خواهر به خیلی چیزها

گفتی ابن الحیدرم آخر نمی دانی مگر

می شود حبّ علی منجر به خیلی چیزها

دیده جای خالی ات را آن سوار و دوخته

چشم بر گهواره بر معجر به خیلی چیزها

روی پیشانی ز جای مهر خون جاری شده

سنگ دارد می زند لشگر به خیلی چیزها

تیر را جای جلو از پشت در می آوری

گیر کرده ظاهرا از پر به خیلی چیزها

آنطر ف از دور دیدم سارقی را در کمین

چشم دارد او به انگشتر به خیلی چیزها

جا گرفته روی سینه آن سگ هار از قفا

می زند هی ضربه بر حنجر به خیلی چیزها

کاش تنها آن حرامی با گلویت کار داشت

می خورد این تیزی خنجر به خیلی چیزها

با قد خم مادرت آمد عیادت، کرده ای

یاد پهلو یاد میخ در به خیلی چیزها

داخل گودال حالش را رعایت می کنی

چونکه حساس است یک مادر به خیلی چیزها



13 دی 1390 2504 0
صفحه 6 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  بعدی   انتها