(آرشیو نویسنده علی محمد مودب)

دفتر شعر

شاعری در حال فرار

شاعری در حال فرار

 نگاهی به مجموعه شعر کهکشان چهره ها، تازه ترین اثر علی محمد مودب

 علی داودی

 

 

عاقبت رسید

عاقبت رسید و من رها شدم

خویش را به خیش‌های مرگ واگذاشتم

زیر و رو که شد تمام هستی‌ام

خویش را دوباره کاشتم

از کجا به ناکجا برآمدم

خوشه‌ خوشه با ستاره‌ها برآمدم

کهکشان چهره‌ها شدم

من چقدر چهره داشتم!

مجموعه شعری تازه از علی محمد مودب منتشر شد. این خبر کوتاه برای من که رویدادهای بازار شعر کمتر می تواند نظرم را به خود جلب کند، جالب توجه بود. علی محمد مودب با بیش از یک دهه شاعری، کتاب‌های «عاشقانه‌های پسر نوح»، «همین قدر می فهمیدم از جنگ»، «مرده‌های حرفه ای»، «الف های غلط»، «عطر هیچ گلی نیست»، «دروغ‌های...»، «روضه در تکیه پروتستان‌ها» و امروز «کهکشان چهره‌ها» را در کارنامه ادبی خویش دارد. کتاب اخیر اما از آنجا که پرداختی کاملا تازه به دنیای شاعر دارد، نقطه عطفی در سیر شاعری وی قلمداد می‌شود.

مودب شاعری است که با عاشقانه شروع کرد و در مسیر عاشقی خود از اجتماع (شعر جنگ و آیینی و مقاومت و سیاسی) گذشت و حالا با نگاهی هستی شناسانه و خردمندانه، با لحنی آرام تر از همیشه به تصویر و توصیف عالم خود پرداخته است، با شعرهایی کوتاه و خلاصه که حاصل نگاهی ظریف و گاه مکث شاعر است بر دنیای پیرامون و گاه درشتناک ترین حرف ها را با طنز و طیبتی ظریفانه و مهربانانه باز می گوید:

دل به ابرهای هرزه خوش مکن

روی با ستارگان ترش مکن!

هیچ، هیچ، هیچ

هیچ غیر حرف آسمان درست نیست

آسمان هر آن‌چه دود را ز یاد می‌برد

پیش‌بینی هوای این و آن درست نیست!

موضع خروسکان بادسنج را

باد می برد!

شعرهای پیچیده و علی‌الظاهر ساده یا به تعبیری دیگر ساده نما که از انقلاب اقیانوس ها  و انفجار کوه ها گذر کرده و صیقل خورده مهارت و توانمندی شاعرند:

از یاد برده ام

از یاد برده ای

از یاد برده است

از یاد برده ایم

       که از یاد رفته ایم!

 

نکته دیگر این که قالب شعرهای این مجموعه نیمایی است که این نیز به نوبه خود جای تامل دارد. اگرچه عموم شاخه های شعر نو با نام نیما شناخته می‌شود اما خود شعر نیمایی و اصل پیشنهاد نیما امروز متاسفانه کم اقبال است، فعالیت شعرای بعد از نیما در شاخه‌های جدا، این تلقی را در ذهن عوام و خواص شهر شعر ایجاد کرد که ظرفیت شعر نیمایی تکمیل شده است و شاید به گمان اینکه با پیدایش تجربه‌های جدید، لزوما باید کار اولیه را کنار گذاشت؛ حال آنکه شعر نیمایی ظرفیت‌های فراوانی دارد که استفاده نشده است. هر چند در نسل اول شاعران انقلاب، اقبالی بدین قالب دیده می‌شد، اما اکنون ما شاعر نیمایی نداریم که البته منظور ، شاعر تأثیرگذار است و مجموعه‌ای همانند «کهکشان چهره‌ها» از این حیث نیز پرکننده یک خلا در شعر معاصر است.

همانگونه که اشاره شد، این کتاب به لحاظ موضوعات، تصویر دنیای شخصی شاعر است و تعامل ذهن شاعرانه اش با مسئله‌ای به نام زندگی. هر چند نشانه‌های این نوع شعر را در همان اولین مجموعه وی نیز شاهدیم اما اینجا وضع به گونه ای دیگرست شاعر در یک معادله عاطفی با جهان و اشیا سخن می‌گوید:

قطعه‌های جورچین حسرتی نجیب را

روی هم سوار می‌کند

جوش‌کار

نرده‌های راه‌پله را

کار می‌کند

ورود عناصر آشنای زندگی که از فرط آشنایی معمولا دیده نمی شوند، را شاید بتوان مهمترین ویژگی همیشگی شعر مودب به حساب آورد. اینکه هیچگاه شعرش از زندگی و حضور انسانها خالی نیست. محوریت وجود و ارزش حضور انسان، مشارکت خواننده را در شعر بر می‌انگیزد:

می‌خواستم

می‌خواستم که از تو بپرسم

معنای نیمه‌راه را

می‌خواستم که از تو بپرسم

همراه تو خاموش شد!

با نگاهی غیرمنصفانه و بی‌رحم، برخی گفته اند که شعر انقلاب با پرداختن به موضوعات مهم و والا و مسائل آرمانی معمولا به انسان اجتماعی و تجربه‌های عینی کمتر پرداخته است، اما مودب به طور انفجاری و غیرمنتظره انسان معاصر و محیط ملموس را در شعر وارد می‌کند، نمونه‌های این برخورد هم در همان شعرهای آغازین مجموعه عاشقانه های پسر نوح مثل شعر معروف"تو شبیه خودت هستی محمدعلی" و یا "محمدحسین می‌گفت دریا را بردار" قابل مشاهده است، این نکته توامان نقطه قوت مودب و شعر انقلاب است که انسانهای آشنا در آن حضور دارند و حالا در مجموعه «کهکشان چهره‌ها» این ویژگی اساس سرودن و بهانه بودن است؛ حضور قدرتمند مصادیق زنده محیط در شعر و اشاره‌های جابه‌جا به آدمهایی از همین محله غیاثی و تهرانپارس از این دست است.همین تعمد شاعر در نوشتن نام محلات تهران در امضای شعرها -آگاهانه یا ناخودآگاه- تاکیدی بر مدعای من است که او آدمها و محیط زنده پیرامونش را خوب می بیند.

***

پیش از این در جایی درباره مرحوم قیصر -و نیز سید و تا حدودی سلمان!- گفته‌ام که آغازگران ناگزیر از فداکاری‌اند چرا که برآنند تا طرحی نو درافکنند و بهای به انجام رسیدن این طرح نو، از خود گذشتن است.آغازگر همه کار می کند از سرودن شعر کودک تا تحقیق و نوشتن درسنامه دانشگاهی، از سرودن اشعار و مثنوی های فخیم تا تصنیف ها و ترانه های باب روز، از نقد و تحلیل ادبیات و سینما تا شعارهای خیابانی و... برای انجام آن "طرح نو".

گذشت به این معناست که آغازگران کاری را آغاز می کنند و به دیگری می سپارند و خود را محدود و مشهور آن نکنند، بلکه به دنبال رفع و رجوع مشکلی دیگر برآیند. از احیای رباعی تا تجربه سپید مذهبی، از احیای غزل تا نیمایی، از رها کردن شعر و متمرکز شدن بر نقد، گونه‌هایی از این گذشت و فداکاری است. به یاد بیاوریم قیصر را، یا سلمان و سیدحسن و علی معلم  و میرشکاک و علیرضا قزوه و... را.

***

 و حالا "تو مثل خودت هستی علی‌محمد!"، وگرنه می‌توانستی یکی مثل همه باشی و مثل همه شعر بگویی، و در میدان های مین روبی شده گام برداری، در روزگار مینی‌مال، که هر کس قانع به یافته کوچک خود است و کمتر تلاشی برای تعمیق و توسعه هنرمندی‌اش می‌کند و سعی دارد که با تکرار همان کشف، خود را اثبات کند، پس از مظان خطر سردی بازار به خاطر نوجویی و  نوآوری و آشنایی زدایی های پیاپی می‌گریزد. می‌توانستی فقط شعر سپید بگویی و غزل را مردود اعلام کنی یا ترانه بسازی و حکم بطلان شعر نیمایی را بدهی اما تو هم غزل گفتی و هم سپید و انصافا که در بسیاری مواقع در سفتی.

می‌گریزم از نگاه کاشفان که کشف نقش کفش من

        به گردة ذلیل راه‌ها

         شاهکارشان حساب می شود!

     ....

چون دلم به این تپیدن مدام

جاودانه بی‌قرار زنده‌ام

با فرار زنده‌ام!

 چنان که در این شعر گفته است، علی محمد مودب شاعری در حال فرار است، در حال فرار از خود و کسانی که می خواهند او را در همان قیافه ای که دوست دارند نگه دارند.  مودب زمانی به این کار می پردازد که با همان مجموعه آغازینش _عاشقانه‌های پسر نوح_ در حافظه شعر روزگار ما مانده است، اما میل به نوجویی و تجربه های تازه  شاعر را از ماندن در خود و تکرار تجربه موفق پیشینش رها می‌کند.یک شعر دیگر هم بخوانیم:

 

چرا مغازه‌دارها

به چشم‌های من نگاه می‌کنند

مگر نگاه من خریدنی است؟

تو باستان‌شناس پیر!

به پیکر عتیقه‌ات بگو

چه چیز این دل شکسته دیدنی است؟

 

«کهکشان چهره‌ها»؛ 65 شعر تازه نیمایی از علی محمد مودب را شامل می شود و توانسته است نگاهی نو به قالب نیمایی داشته باشد و همچنین امکانات جدیدی در به کارگیری از این قالب به مخاطبان عرضه نموده است.

مودب که پیش از این تجربه های موفق و شاخصی در حوزه شعر سپید و کلاسیک در کارنامه خود دارد در این مجموعه توانسته است به خوبی نشان دهد که قالب نیمایی می تواند به شرط خوب به کار گرفته شدن شاعر، ضمن برخورداری از ظرفیت وزن و قافیه به مفاهیم نو و زندگی روز نیز بپردازد.

این کتاب را انتشارات موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب منتشر کرده است.





22 مرداد 1391 1207 0

زندگی ام را از من گرفته اند

چشمانم را از من گرفته اند
لبانم را از من گرفته اند
تنم را
و شادی های حواس را
از من گرفته اند
روحم را
و بازیگوشی های انسان را
از من گرفته اند
جمعه ی تبسم هایت را
از من گرفته اند
و کودکانی را که می توانستند
دلتنگی هایمان را
با مداد رنگی هایشان گم کنند
تو را
عشقم را
و زندگی ام را
از من گرفته اند
بی آن که حتی
مرگم را به من داده باشند
 


15 مرداد 1391 348 0

خورشیدم و به دوزخ تن کرده ام رسوب

امروز منزجر شده ام دیگر از خودم
من داشتم توقع بالاتر از خودم

یادت که هست مسئله ی گنگ روزگار
پرسیده بود مرتبه ی آخر از خودم

دنیا و دختری که دلش مثل آب هاست؟!
دنیا برای مردمش و دختر از خودم!

یک عقده ی غریب به جانم نشست تا
آتش گرفتم از تو و خاکستر از خودم

یعنی سراب بودی و دنیا سراب بود
یعنی که عشق هم غلطی دیگر از خودم!

این روزها به مرتبه ی سگ رسیده ام
عو می کشم برای یکی بدتر از خودم!

مثل کلاه شعبده بازان هوایی ام
حیران این نمایش بهت آور از خودم!

خرگوش و مار، کفتر و گل، دستمال و موش!
حتی درآمده به مراتب خر از خودم!

خورشیدم و به دوزخ تن کرده ام رسوب
یک روز می شود که بیایم بر از خودم



10 مرداد 1391 1524 1

نازنین! جارو بیاور، رنگ ها را جمع کن

در صدایت بهترین آهنگ ها را جمع کن
نغمه ی تنهایی دلتنگ ها را جمع کن

خسته ام از جلوه های رنگ رنگ روزگار
نازنین! جارو بیاور، رنگ ها را جمع کن

رودم، آری می روم، اما تو محض عاشقی
از مسیلم بغض ها و سنگ ها را جمع کن

با تو اقیانوسی آرامم، فقط از ساحلم
دانه دانه لاشه ی خرچنگ ها را جمع کن!



04 مرداد 1391 1943 1

تشنه است سال من؛ برایش ابر بگذار

در ابتدا و انتهایش ابر بگذار
تشنه است سال من؛ برایش ابر بگذار

خشک است دنیایم، کمی دیوانه اش کن!
دور سر دیوانه هایش ابر بگذار

روی سرشان کاسه ای پر از ستاره*
تا نشکنندش؛ لا به لایش ابر بگذار

توی سرم یک غده هست اندازه ی ماه
بردارش از آن تو، به جایش ابر بگذار

حالا دلم دریاست، اهل دل که هستی؟
طوفانی اش کن، در هوایش ابر بگذار

این موج گیسو خوب می گیرد دلم را
قلاب کن، طعمه برایش ابر بگذار

نم نم دلم آرام می گیرد، سه، دو، یک!
خورشید را بردار، جایش ابر بگذار



*به ایراد وزنی در این بیت واقفم



04 مرداد 1391 2095 0

نوح رمضان آمد و من مار به دوشم

 

نوح رمضان آمد و من خاک نشینم

تا در دل توفان تماشا چه ببینم

نوح رمضان آمد و من مار به دوشم

با جفتی از این گونه، به کشتی چه نشینم

اینک چه نصیبم ز عصا، معجز موسی

باری که ز قارون صفتی غرق زمینم

هر بار دمیدند دمی عیسوی افسوس!

گل تر شدم از پیش به عذری که همینم

 

گفتند هلال رمضان است عیان است

گفتندم و  گفتم بگذارید ببینم



28 تیر 1391 1081 0

فرداست که این بادیه بی شیر بماند!

 

 

بیهوده به سودای دل خلق نکوشند

ما را نخریدند مگر تا بفروشند

سگ‌های رمه، هار در افتاده به گلّه

انبار و خیابان، همه پر گربه و موش‌اند

دیوی است سیا، غول چراغ فن و تِخنه

وین زمره به خوش‌رقصی او حلقه به ‌گوش‌اند

از خاک شهیدان همه‌سو ناله بلند است

هر چند که با دیدة پر خاک خموش‌اند

فرداست که این بادیه بی شیر بماند

گوساله‌پرستان اگر این‌گونه بدوشند

 

ای شاخة برخاستة از ریشة کوثر

این فوج نهالان به هوای تو بجوشند

ما را مهل ای پیر به خاموشی این قوم

هر چند همه، شب همه شب، بانگ سروش‌اند!

شلاق تو باید که در این گردنة صعب

پیلان علیل‌اند و ستوران چموش‌اند

از قصة یاران خراسانی خود پرس

کاین طایفه در غربت ری، خانه‌بدوش‌اند



19 تیر 1391 892 0

...








....

 

مردمان دریای اندوه‌اند‌، کوه‌های هول‌ناک یخ

آب خواهد کردشان آخر‌، چشم‌های رو به پایانم










18 تیر 1391 714 0

خاطره صبح ازل

 

چشم وا کن که تماشایی دیدار شوم

دیده بگشا که به هوش آیم و بیدار شوم

 

جلوه کن دخترم ای خاطره صبح ازل

تا من گمشده تر نیز پدیدار شوم

 

گریه ات را غزل شادتری خواهم خواند

اگر از شاعری غصه سبکبار شوم

 

بی شک انگار نبوده است و نبودم به جهان

گر نه در آینه چشم تو تکرار شوم

 

پدر آری پدر! آن واژه که خواهم خندید

سال ها، هر چه به فرمان تو احضار شوم

 

دخترم! پنجره تازه دیدار خدا

چهره بگشا! نکند یکسره دیوار شوم

 

ظهر نهم مهر 1390 - تهرانپارس

 

 



12 تیر 1391 1300 0

چرا عزتی پاک اینطوری می نویسد؟

 

پاسخ به یک سوال و چند نکته از این معنی!

 نگاهی دوباره به آواز بلند، آخرین اثر علی اصغر عزتی پاک

 

چند روز پیش عجولانه چند خطی درباره آواز بلند نوشتم، و امروز دوباره چندخط دیگر و این بار بیشترک می نویسم تا به قول قدما ادای دینی باشد به برادرم علی اصغر عزتی پاک که چند سال بر روی مکتوبی کار کرده است که به ثبت ادبی بخش مهمی از تاریخ انقلاب اسلامی می پردازد. اگر فقط یک صحنه جستجوی مادر بزرگ برای یافتن موج رادیو عراق و یافتن آنجا که اسیرها خودشان را معرفی می کنند در این داستان ماندگار شده باشد، جا دارد که بیشتر از این ها به آن بپردازیم 

۱- چرا گفتگوها در آواز بلند به زبان محاوره و شکسته نوشته نشده اند؟

گفتگوها در آواز بلند سالم نوشته شده اند و شکسته نشده اند، بعضی ها با اولین نگاه به این نحوه نوشتن ایراد می گیرند و این ایراد را اظهار هم می کنند. اما با کمی تامل درباره نویسنده ای که بیشتر از یک دهه است که به طور جدی می نویسد و حتما بلد است شکسته هم بنویسد می توان به پاسخ این پرسش رسید. زمانی نادر ابراهیمی که علی اصغر ما محضر او را به خوبی درک کرده است! مورد سوال قرار گرفته بود که چرا یک مادر روستایی در داستان تو این طور شکیل و سالم حرف می زند و او بی درنگ پاسخ داده بود که به یاد بیاورید بیهقی را و گفته مادر حسنک را که : بزرگا مردا که پسرم بود! عزتی پاک با انتخاب زبان سالم سعی می کند فضای جلیل روابط آدمهای داستانش را در گفتگوهای آن ها نیز نشان بدهد.و  زبان داستان متولی نمایش جلالت و سلامت  آدمهایی است که در آواز بلند حضور دارند. آدمهایی که در پایان داستان با شهادتشان به جلالت قدر خویش شهادت می دهند 

 ۲- چند نکته از این معنی!

"به به جوان مملکت! سلام علیکم"

 این اولین تلنگر دایی مصطفی به عنوان پهلوان داستان به حبیب است که مرد شدن را در سرک کشیدن به دنیای دخترکی و گوش و هوش سپردن به آواز زنکی عرب می جوید! و در این غوغای درونی عقل و عشق و دانشگاه و جبهه، آواز بلند زن عرب را می طلبد تا آواز بلند جنگ را نشنود. مفهوم مرد شدن و مرد بودن یکی از اصلی ترین حرف هایی است که در آواز بلند مطرح است و حبیب داستان که آدم را به یاد بیتی از منظومه عاشورایی با کاروان نیزه علی رضا قزوه می اندازد( مولا نوشته بود بیا ای حبیب ما!/ آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود) در معرض انتخاب است. او سعی دارد با پناه بردن به رویا از واقعیت بگریزد و چنین است که از حقیقت نیز فعلا- یعنی  تا پایان داستان -بی نصیب مانده است! مادربزرگ روی موج رادیو و در میان صداهای عربی  به دنبال نشانی از هادی است و حبیب به دنبال آواز خیال انگیز زنی عرب! و اینطور است که او از یک عاشورا بی نصیب می ماند و آن عاشورا را مثل اشقیای راوی  عاشورا با جزییات کامل روایت می کند اما دل  عزتی پاک نیامده است تا نسخه حبیب را به طور کامل بپیچد و برای همین پایان باز رمان یعنی اینکه می تواند در باغ شهادت باز باز باشد! ذکرش بخیر فرید طهماسبی!

حبیب با چیز سیاه داغ که بار کنایی ظریفی برای نمایش مفهوم تجاوز دارد در نزدیکی مستراح روبرو می شود و با آن به عنوان بک بازیچه و تفنن برخورد می کند، اما همین ترکش کوچک که در آغاز رمان وارد خانه حبیب شده است قاصد واقعه هایی بس عظیم است که در پایان رمان خانه را و همه جهان واقعی و رویایی حبیب را به هم می ریزد. و همین مستراح رفتن موقعیت وجودی راوی - تماشاچی داستان بلند است

جهاد به عنوان یکی از وظایف اصلی انسان مومن و پیوند آن با زندگی عزت مندانه و مقتدرانه و پیوند آن با شکوه مطلوب او یکی دیگر از گفتنی های این رمان است، هادی به عنوان یک مجاهد با عزیز که او نیز مجاهد است در رویا انگور شاهانه می خورند و این  رویا با صحنه گلستان شدن آتش بر آقاجان که ابراهیم است تعبیری حقیقی می یابد  ولی رویاهای حبیب که به تعبیری رویای آدمهای صلح کل و خوش خیال است که به دنبال نفسانیات خود هستند، در واقعیت واهی است و او ناچار است آواز بلند حقیقت را بشنود!

 

 

 

 



03 تیر 1391 1027 0

یا باب الحوائج

 

 

زندان تیره از نفسش روشنا شده

صد یاکریم گاه قنوتش رها شده

تا دیده کنج خلوت زندان، شکسته بال

در سجده آمده همه جانش دعا شده

از فتنه های سلسله تیرگی تنش

هر بند بند واقعه کربلا شده

آزادی است از دو جهان یاد او ولی

زنجیر بس که خورده تنش توتیا شده

این جامه فتاده به  گودال قتلگاه

تصویری از حماسه کرببلا شده

هر گوشه گوشه تربت نوباوگان او

آیینه دار حرمت دین خدا شده

امروز کیمیای جهان سرزمین ماست

این خاک اگر طلا شده هم از رضا شده

معصومه، کوثری است کز امواج حلم و علم

دریای خفته در دل ایران ما شده

دیدند اینکه تا به ثریا توان رسید

مردم به یمن پنجره هایی که وا شده

موسای دیگری ست، کنون نیل دیگری ست

فرعون هاست غرقه دام بلا شده

 

من پابرهنه آمدم از خویشتن برون

ای بشر آن بشارت محزون کجا شده

 

دریابمان که دربه در نفس سفله ایم

ای کز کرامتت فقرا اغنیا شده

یارا دری گشا که تو باب الحوائجی

دل در سیاهچاله دنیا فنا شده

 

 

 



25 خرداد 1391 875 0

با آواز بلند چند جمله بسازید

 

با آواز بلند چند جمله بسازید

 

۱- رمان آواز بلند، آخرین اثر علی اصغر عزتی پاک نویسنده خوب همدانی ساکن قم است ، ناشر شهرستان ادب، زمستان ۱۳۹۰

۲- آواز بلند بسیار زیبا نوشته شده است!

۳- آواز بلند به جای حرف زدن نشان می دهد و عمیق ترین حرف ها را در ریز بافت ظریف ترین صحنه ها پنهان می کند

۴- نهایی شدن آواز بلند چند سال طول کشیده است۱۳۸۶ تا ۱۳۹۰

۵- آواز بلند سومین اثر در سه گانه عزتی پاک درباره جنگ و انسان و همدان! است، پیش از این او زود برمی گردیم را درباره جنگ و کودکی، باغ کیانوش را درباره جنگ و نوجوانی نوشته است و حالا جنگ با جوانی در همدان تصادم می کند!

۶- آواز بلند به زودی و به خوبی شنیده خواهد شد

۷- فیلمسازان محترم و غیر محترم به آواز بلند توجه داشته باشند و توجه داشته باشند که یکی از داوران خانه سینما در کلاس دانشگاه گفته است که ما "در دعوای به همین قرمزی! "به نفع عزتی پاک رای دادیم ولی متعجبم که چرا رای منتشر نشده است!

۸- آواز بلند را حتما بخوانید و بشنوید!

 



23 خرداد 1391 4686 1

گدایان میلِ بینایی ندارند

چو شب زد خیمه بر اردوی شن ها
جهان نیزار خاموشی شد و خفت
به هر سو چلچراغی سبز پژمرد
ز اِلاّ در بیابان نیزه بشکفت

زمین شد صفحه ی تفسیر قرآن
به خطّ سرخ مصباح الهدی ها
نمی خواند کسی خطّ خدا را
به قرآنِ مبینِ کربلاها

به جا ماند از تمام باغ ها داغ
درختان تشنه از جو بازگشتند
به شوق گندم ری، اهل بابل
کدو رفتند و کندو بازگشتند

به طراری غروب از راه آمد
ز خون خوبرویان چهره رنگین
زمان چون خِنگ کوری لنگ می زد
به زیر بار آن نی های سنگین

غریبانیم در بازار شامی
که زنگی، روی رومی خوش ندارد
متاع جان پاکان را بها نیست
سند هر چند با خون می نگارد

ز یوسف، پیرهن دزدند مردم
که چشمانی زلیخایی ندارند
گوهر ریز است خاک کوی دلدار
گدایان میلِ بینایی ندارند

گدایان پاره ی نان دوست دارند
نمی بینند آن سر در تنور است
سبو بر سنگ ساحل می زند مست
نمی داند که دریا آب شور است

جهان مست است از خوابی گران سنگ
نمی داند که خواب ارزان فروشی است
در انبارند خیل مرده جانان
جهان بازار گرم جان فروشی است

بکوش ای جان و جانی دست و پا کن
که جانان مشتری را دوست دارد
هر آن کاو نیم جانی دارد ای دوست
چنین سوداگری را دوست دارد

مبادا در قمار جان ببازی
مبادا جان که دادی، تن بمانی
عزیز است این دو روز غم، مبادا
ز یوسف، بند پیراهن بمانی


17 خرداد 1391 1612 0

جهان، چون عصر عاشوراست

سبو افتاد، او افتاد، ما ماندیم و واماندیم
روان شد خون او بر ریگ صحرا؛ رفت؛ جا ماندیم

فرو رفتیم تا گردن به سودای سرابی دور
به بوی گندم ری، در تنور کربلا ماندیم

رها بر نیزه ی تن هایمان، بیهوده پوسیدیم
به مرگی این چنین از کاروان نیزه ها ماندیم

سبو او بود، سقّا بود، دستی شعله ور بر موج
گلی ناپخته و بی دست و پا ما، زیر پا ماندیم

گلویش را بریدند و بیابان محشر از ما بود
که خارانی سمج در دیدگان مرتضی ماندیم

جهان، چون عصر عاشوراست، او پربسته، ما هستیم
دریغا دیده ای روشن که وابیند کجا ماندیم


17 خرداد 1391 1468 0

میان غصه ی هر روزه ی دو تا نان؛ بوق!

میان غصه ی هر روزه ی دو تا نان؛ بوق!
و ترس و رد شدن از خطوط با آن بوق!

دوباره فکر و خیالات جورواجورش
دوباره گیج شدن در شب خیابان، بوق!

چه کار می کنی آخر؟! تو-یک زن تنها-
و این جماعت آدم نمای انسان! بوق!

دوباره تب که کند کودک تو می بینی
هزار جور دعا، بی دوا و درمان؛ بوق!

و باز آخر ماه و اجاره خانه و فحش
و هر چه هم که بگویی که رحم، وجدان، بوق!

و خانواده ی چه؟ شوهری که تزریقی است
پدر که مُرده و مادر که رفته زندان، بوق!

کشید روسری اش را عقب، جلوتر رفت
و فکر کرد به روز عذاب و ایمان، بوق!

و بعد برّه شد و رام شد و قربانی
به برق خنده ی یک گرگ پشت فرمان، بوق!


17 خرداد 1391 1728 0

چیزی بگو، نشان بده خوب است فال باد

برخیز گیسوان عروسیت مال باد
گلبرگ های تُرد لبانت حلال باد

برخیز جان مادرکت! گریه خوب نیست
«اشکاته بِگذا پاک کُنه دستمالِ باد»

می بالی آهوانه و تکثیر می شوی
باز است چون که شُکر خدا دست و بال باد

دیوان حافظ است لبان نباتی ات
چیزی بگو، نشان بده خوب است فال باد

پس باد می کشانَدت و می بَرد به ماه
تو زورقی سپید سوار زلال باد

حالا تو می روی؛ پدرت می کشد تو را
در گوشه های دلکش فکر و خیال باد

حالا تو می روی؛ پدرت می رود به باد
بر باد رفته ما همه از دستِ سال باد

تریاک می شود دو چشم سیاه تو
تریاک می شود تنِ تو، خوش به حال باد!


17 خرداد 1391 2363 0

ای جانِ جانِ جانِ جهان های مختلف!

ای جانِ جانِ جانِ جهان های مختلف!
ایمانِ عاشقانه ی جان های مختلف!

روحِ سلام در تنِ هستی که زنده ای
همواره در نسوجِ زبان های مختلف

رویای دلنواز صدف های ساحلی
دریای مهربانِ کران های مختلف

تنها به آبروی تو آرام مانده است
آتش فشانی فوران های مختلف

ما مانده ایم چون رمه هایی رها شده
در گرگ و میشِ ذهنِ شبان های مختلف

دارد یقینِ چوبی مان تیغ می خورد
در آتشِ هجومِ گمان های مختلف

آقا! درآ به عرصه ی هیجای روزگار
ما را بگیر از هنجان های مختلف


17 خرداد 1391 1691 0

نشسته اند هزاران کتاب در قفسه

نشسته اند هزاران کتاب در قفسه
زبون و ساکت و پر اضطراب، در قفسه

یکی بزرگ تر از دیگران؛ قدیمی تر
ملقّب اند به عالی جناب، در قفسه

مراقبش دو سه گردن کلفت، دور و برش
که تا تکان نخورد آب از آب در قفسه

خزانه دار عددهای دولتش شده اند
کتاب های درشتِ حساب در قفسه

کتاب های مقدّس؛ کتاب های ملول
خزیده اند به کنج ثواب در قفسه

کتاب های اصول و فروع بیداری
نشسته اند همه گیجِ خواب در قفسه

نشسته اند دو زانو کتاب های دعا
هزار وعده ی نامستجاب در قفسه

کتاب فلسفه با ژستِ عاقلانه ی پوچ
نشسته محکم و حاضر جواب در قفسه

کتاب شعر دهن بسته است و توی دلش
نخوانده مانده غزل های ناب در قفسه

کتابخانه ی تاریک و پرده های عبوس
هوای مرده ی بی آفتاب در قفسه

کبوتر دل دفترچه های خاطره، خون
شکسته بال و غریب و خراب در قفسه

کپک زده رد دندان به نان خشک خیال
کپک دمیده به بطری آب در قفسه

غروب، سکته و سیگار روشن شاعر
و رقص شعله و دود کباب در قفسه!


17 خرداد 1391 1588 0

از کودکی مدام بد آورده مرده شور

شسته هزار و نهصد و دو مُرده، مرده شور
نان حلال زحمت خود خورده مرده شور

یک زخم زشت، گوشه ی چشمش نشسته است
از کودکی مدام بد آورده مرده شور

هر روز چند مرده، جوانمرگ، دیده است
در حسرت جوانی اش افسرده مرده شور

گاهی نبوده مرده و بر روی تخت غسل
خواش به فکر زندگی اش برده مرده شور

یک روز گُل گرفته برای زنی عزیز
و بعد گُر گرفته و پژمرده مرده شور

این بار جالب است؛ دویی سه نمی شود
افسانه نیست، سه نشده، مُرده مرده شور


17 خرداد 1391 1557 0

غزل چو خاطر گل های زعفران خسته است

چقدر می گذرد کاین چنین زمان خسته است
که از مرور و تبدّل، جهان و جان خسته است

کجا گریزد از این سنگبارش نفرت؟
پرنده کز قفس تنگ آسمان خسته است

چگونه شعر بگویم که طبع عاصی من
از ایستادن در انتظار نان خسته است

پس از هجوم سپید تو بهمن هیجان!
غزل چو خاطر گل های زعفران خسته است

نمی خرند به جز خود ز من، شکستنی ام
ز بی نهایت آیینه ها دکان خسته است

سر گلایه ندارم، ولی تو هیچ مگوی!
که روح عاشقم از حرف این و آن خسته است

جواب زردی ما را چرا خزان بدهد؟!*
از این تقلب ما روز امتحان خسته است

وفا نکردی اگر، مثل مرد خائن باشد!
که از زنانگی و حیله، داستان خسته است

چه روزها و چه شب ها گذشته، خنجرکم!
هنوز قلب من از راه اصفهان خسته است

تو از برای خدا با دلم مدارا کن!
کز این مرافعه، تاریخ عاشقان خسته است



*حالا جواب زردی ما را که می دهد(عباس چشامی)


17 خرداد 1391 4849 0
صفحه 4 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  بعدی   انتها