(آرشیو نویسنده علی محمد مودب)

دفتر شعر

از لطف تو وضع دل بی حوصله خوب است

از لطف تو وضع دل بی حوصله خوب است
دل شهر غریبی است؛ پر از غائله خوب است

هر قافله در امن و امان، محمل عیش است
این مرتبه غارت شده ی قافله خوب است

عمری است که آبستن درد است وجودم
بسیار نزاییدن این حامله خوب است!

آن خانه که سنگ و گلش از هیچ شد و پوچ
هر وقت تکانش بدهد زلزله؛ خوب است

بر کاغذ دل، مشق کن- ای عشق! جنون را
کاین دفتر صد پاره فقط باطله خوب است

پاسخ مطلب، مدرسه ی عشق همین است
هی مسئله، هی مسئله، هی مسئله خوب است


17 خرداد 1391 1416 0

دارد حسین(ع) می وزد از سوی کربلا

امشب عجیب خوشدلم از بوی کربلا
دارد حسین(ع) می وزد از سوی کربلا

بانگ علی(ع)دوباره مرا زنده کرده است
انگار زینب(س) است سخنگوی کربلا:

زیباست کربلا همه در چشم کاروان
خون می چکد اگر چه ز گیسوی کربلا

آمد و بی توجه ما دل شکسته رفت
شرمنده ایم تا ابد از روی کربلا

غسلی در اشک کن و بیا جای صبر نیست
جاری است بر غبار زمین، جوی کربلا

بیهوده بر مزار زمان، های و هو نکن
جز هو نبود پشت هیاهوی کربلا

دارد حسین(ع) می شود امشب دلم که باز
دارد حسین می وزد از سوی کربلا


17 خرداد 1391 3820 0

اخلاق غزل این است

دلم رازی است بی اندازه رسوا
گفتن اش سخت است
چنان طوفان
که جز در گوش دریا
گفتنش سخت است
نه، از بن بست طبعم نیست
اخلاق غزل این است
تماشایش دل انگیز است اما
گفتنش سخت است


17 خرداد 1391 948 0

گل جامه چاک کرد، چو نام تو را شنید

از بلبلان هماره پیام تو را شنید
گل جامه چاک کرد، چو نام تو را شنید

رونق نداشت گلشن ایران بدون تو
سرسبز شد همین که سلام تو را شنید

این خاک زیر پای تو بستان شیعه شد
وقتی دلیل محکم گام تو را شنید

هر کس که برد توشه ای از بوستان علم
فقه تو را شناخت، کلام تو را شنید

هر جا دلی پرید به شوق نگاه دوست
آواز بال کفتر بام تو را شنید

از شرم، روی گندم ری، سرخ شد دمی
کز تو حدیث قتل امام تو را شنید

مستی پرید از سر میخانه ی فریب
تا قصه ی شکستن جام تو را شنید


17 خرداد 1391 949 0

پس از حسین(ع) به خون، شیعه مشق خواهد کرد

دگر چه باغ و درختی، بهار اگر برود
چه بهره از دل دیوانه، یار اگر برود

حجاز بر قد سرو که تکیه خواهد کرد؟
به سوی دشت طف، آن کوهسار اگر برود

مگر به معجزه، زمزم نخشکد از گریه
مراد این همه چشم انتظار اگر برود

مدینه ماه تمامی به خود نخواهد دید
حسین(ع)، آن یل شب زنده دار اگر برود

چگونه ماه به گرد زمین طواف کند
دلیل گردش لیل و نهار اگر برود

بعید نیست شغالان به شهر، پای نهند
امیر و شیر عرب، زین حصار اگر برود

به زیر تیغ ستم، کار کاهلان زار است
حسین(ع) یکّه به آن کارزار اگر برود

ز غم دو چشم پیمبر به خون شود غرقه
به پای طفلی از این زمره، خار اگر برود

شب جماعت کوفی، سحر نخواهد شد
سرش به نیزه سوی شام تار اگر برود

پس از حسین(ع) به خون، شیعه مشق خواهد کرد
به ظلم سر نسپارد، به دار اگر برود


17 خرداد 1391 1515 0

به خون غلتید جانی تشنه تا جانان ما باشد

به خون غلتید جانی تشنه تا جانان ما باشد
که داغش تا قیامت آتشی در جان ما باشد

سری گردن کشید از مرگ، قدر نیزه ای روزی
که نامش آفتاب جان سرگردان ما باشد

لبش بر نیزه قرآن خواند تا ثقلین جمع آیند
لبش بر نیزه قرآن خواند تا قرآن ما باشد

چراغ چشم هایش زیر نعل اسب ها می سوخت
که مصباح الهدای دیده ی حیران ما باشد

لب و دندان او را چوب زد دست پلید ظلم
که طعم خیزران همواره با دندان ما باشد

کنون ننگ است ما را تا به محشر، مرگ در بستر
حسین(ع)آمد به سوی کوفه تا مهمان ما باشد


17 خرداد 1391 1495 0

قصه ی چشم تو را آهو به آهو می برد

قصه ی چشم تو را آهو به آهو می برد
باد تا می آید از لبخند گل، بو می برد

سرو گردن می کشد گلدسته ی قدّ تو را
سبزه حظّ خویشتن را بی هیاهو می برد

غنچه از روی تو تمرین شکفتن می کند
شب به شور و شیوه، مشق از طرز گیسو می برد

نه کلامت را به تنهایی که زنجیر طلاست
خاک پایت را ترازو از ترازو می برد

بی که محتاج عصا باشد ید بیضای تو
رونق از بازار گرم خیلِ جادو می برد

مستطیع حج تقوی می کند یادت مرا
باد را با خود به دریاها پر قو می برد

در ضریح زرنگاری عشق زندانی شده است
آخر اما بازی تاریخ را او می برد


17 خرداد 1391 3195 0

آیا من خواب آمریکا را دیده ام مادر؟

جزیره ای از آتش دیدم مادر!
مارها در اطرافش شنا می کردند
و اژدها بر کوه هاش نشسته بود
جزیره ای از سنگ دیدم مادر!
که گیاهانش ریشه های آهنین داشتند
و پرندگانش منقارهای آتشین
سنگریزه می خوردند و تخم شان نارنجک بود
جزیره ای از گوشت خوک دیدم مادر!
که آدم هایش برهنه بودند
چشم نداشتند
اما دستان شان دراز بود
آن قدر که می توانستند
از راست کره ی زمین بروند
و از چپ بیایند
و پشت شان را بخارانند
چشم نداشتند اما دهان شان بزرگ بود
آن قدر بزرگ
که می توانستند خورشید را ببلعند
بیابانی دیدم
زخمی خشک شده بر جگر دریا
تمساحی دیدم
خالکوبی شده بر شانه ی زمین
آیا من خواب آمریکا را دیده ام مادر؟
آری، آری فرزندم!
آری جگر گوشه ام!


17 خرداد 1391 1455 0

دشمنانش تفنگ های راستکی دارند

به خدا قیافه ی دراکولا ندارد
چنگال ندارد
شاخ ندارد
دُم ندارد
فقط کمی از من اخموتر است
و کمی از تو لاغرتر
عربی را از مادرش آموخته است
دویدن را از پدرش
و آوارگی را از زمین
به خدا قیافه ی دراکولا ندارد
با همان معصومیتی سنگ می اندازد
که همه ی کودکان
قوطی های حلبی را هدف می گیرند
یکی است مثل من و تو
فقط وقتی تفنگ بازی می کند
دشمنانش
تفنگ های راستکی دارند


17 خرداد 1391 1931 0

بچه ها سنگ ها را می خواهند

واقعاً قباحت دارد
جناب سرهنگ!
شما با هیبت و کمالات
با این ستون های سربازان دوره دیده
و با این همه گلوله و گاز اشک آور
بازی بچه ها را به هم می زنید
و گریه شان را در می آورید
بچه ها دارند بازی شان را می کنند
آن ها سنگ ها را می خواهند
سیب ها را
و پرتقال ها را
حتی بر بلندترین شاخه ها
درخت ها را که نمی شود برید
کودکان را که نمی شود درو کرد
استحضار دارید که
دوباره بر می آیند
جست هایی از کناره های تنه بریده
بچه ها سنگ ها را می خواهند
سیب ها را
و پرتقال ها را
حتی بر بلندترین شاخه ها
عجالتاً یک راه حل هست
البته می بخشید که فضولی می کنم
به جای اینکه
به سربازان تان بیاموزید
چگونه خیلی دقیق بزنید
هدفی به کوچکی پیشانی یک کودک را
امر بفرمایید
سنگ ها را جمع کنند
هر سربازی
یک روز کودک بوده است.


17 خرداد 1391 1561 0

به زخم های تو که می رسم رنگ واژه ها می پرد

به زخم های تو که می رسم
رنگ واژه ها می پرد
و شعر، سپید می شود
این جا تهران است، بیمارستان ساسان!
صدای تو را نمی شنوم
صدای تو را نوارهای قلب
صدای تو را کپسول های اکسیژن
خفه کرده اند
فقط هر از گاهی
سرفه
چنگی می زند و می گریزد
و چون جیب بری
گریبان قنوتت را می آشوبد
این جا تهران است،1380
خبری از غلغله ی چلچله ها و خمپاره ها نیست
اما هنوز ترکش می ریزد
از آواز پرستویی منوّر
که بال هاش
آشفته ی باران اند هنوز
مردی در کربلای تنهایی اش مثله می شود
و زینبی شش ساله بر بالینش خطبه می خواند
«چقدر خوشگلی بابا
چقدر نازی بابا!
لپات چه نازه بابا!»
خون، خشکش می زند
نفس، وا می ماند
خون، سرفه، سرطان
برق آژیر آمبولانس
و چشم های بارانی زینب
و چشم های بارانی زینب
کاروان باران به راه می افتد
مردم چترهایشان را باز می کنند
و برف شادی سرگرم شان می کند
مردم چترهایشان را باز می کنند
و پشت پنجره های بسته ی کوفه
موسیقی «باران عشق»*
گوش کوزه های خالی را از خیال دریا پر می کند
این جا تهران است،1380
خبر خاصی نیست
فقط کودکی هشت ساله
که تیله های روشن چشمانت را برداشته است
هنوز توی پیاده روها سر به سرت می گذارد
گاهی چوب می گذارد لای چرخ صندلی ات
برق آسانسور را قطع می کند
ما بابا شده ایم
ما بابا شده ایم
و هر غلطی می کنیم
تا دیکته «بابا نان داد »کودکان ما
درست از آب در بیاید
ما شاعر شده ایم و نمی نویسیمت
در قافیه ی پاهای بریده ات گیر نمی کنیم
تا از آوانگاردها عقب نمانیم
اصلاً خودت کلاهت را قاضی کن آقا!
دکمه ها که باز می شوند
شاعرانه تر است
یا تاول ها که می ترکند؟!
خوش به حال تو!
خوش به حال تو
که چشم نداری
که چشم نداری
آدم های کوچک را پشت میزهای بزرگ
ببینی
امشب دوباره هوایی شده ای
نه انکار نکن!
رنگ پریده ات سند است
فردا بزرگراه چمران ده دقیقه بغض خواهد کرد
تو به سعادت آباد رسیده ای
قدسیان کل می کشند
تو به سعادت آباد رسیده ای
ما به صندوق ها کمک می کنیم
تا هفتاد بلا را دفع کنند
و غروب عبدالباسط ضجه می زند:
«بایّ ذنب قتلت»



*از موسیقی های مشهور این سال ها


17 خرداد 1391 1472 0

بدین وسیله سپاسگزاری می کنم از باران

بسم الله الرحمن الرحیم
«و من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق»
بدین وسیله سپاسگزاری می کنم از باران
از همه ابرها
از همه ی پرنده های مهاجری
که از راه های نزدیک و دور
به مجلس عزای شهید من آمدند
سپاسگزاری می کنم
از نخل هایی که بر جنازه اش به نماز ایستاده اند
سپاسگزاری می کنم از باد
که خبر شکفتنش را
به باغستان های یوگسلاوی رساند
به سیب های سرخ لبنان
به پرتقال های خون جگر «اقصی»
ممنونم از همه پروانه هایی که هر سال
بر آلاله های دور و برش فاتحه خواندند
ممنونم از پرستوهای «فرانسه»
که به احترامش یک دقیقه سکوت کردند
ممنونم از...
نثار ارواح مطهر همه ی شهدا: صلوات


17 خرداد 1391 1267 0

باباش می شی یا عاشقش؟!

تو رو
که آفرید
خندید
بعد بِم نیگا کرد
و با صدای غمگینش گفت:
باباش می شی یا عاشقش؟!
گفتم: باس ببینم!
دیدمت، عاشقت شدم
اما کاش بابات می شدم
تا با یه سیلی بِت می فهموندم
عاشقا عروسکای تو نیستن!
آدما عروسکای تو نیستن!


17 خرداد 1391 1251 0

می بینی، بعد از تو هیچ اتفاق مهمی نیفتاد

سقراط نیستی
که شوکران نوشیده باشی
در محاصره ی آتنیان معذّب
امیرکبیر نیستی
که دست شسته باشی از زندگی
وقتی می لرزد دستانِ قاتل
با آب خونین حوض فین
و ناصرالدین شاه
سبیلش را می جود در خواب
حلاّج نیستی
که اناالحق گفته باشی بر سرِ دار
نه شمسی، نه عین القضات
تو مثل خودت هستی، محمدعلی!
احتمالاً گلوله ای خورده ای
و ناله ای کشیده ای
ناله هایی
یا در کسری از ثانیه
با چند همسنگرت
خاکستر شده ای
تو مثل خودت هستی، محمدعلی!
چوپانی ساده دل
که همیشه زیر دندان هایت داری
مزّه ی برف کوه های تربت جام را
ولو که کاسه ی سرت
مانده باشد سال ها
روی خاک گرم خوزستان
یکی هستی
از همین استخوان هایی
که هر روز می آورند
که می نامند شهید گمنام
که هیچ کدام شان هم نیستی
تو مثل خدا هستی، محمدعلی!
این را فرزندت خوب می فهمد
تو رفتی
باقرِ بی بی زهرا رفت
حسین عمو رفت
حسنِ عمو رفت
اما هیچ اتفاق مهمی نیفتاد
تنها بعضی از دختران ده
گیسوهایشان را
دور از چشم شویشان
سپید کردند
تنها مادرت
بعضی شب ها
گریه کرد
و حرف زد
با قاب عکس ات
در گوشه ی خانه
که قبری نداشتی
دایی هر شب قرص هایش را خورد
و هذیان هایش را گفت
فقط اگر بودی
تشنه نمی مرد شاید
شاید اگر بودی
یک غروب که بر می گشتی
با بار علف برای گوساله ها
مهمان تهرانی تو می شدم من
که با سادگی روستایی ات
احوال جناح های سیاسی پایتخت را
از من سوال کنی
صغری چای بریزد
تو بگویی
که در تلویزیون دیده ای ام
که شعر می خوانده ام
و مغرورانه به همسرت نگاه کنی
به یاد تو نبودم
 وقتی در پارک های تهران
شعر می خواندم برای دختران
به یاد تو نبودم
وقتی در هتل آزادی
ملخ دریایی می خوردم
با شاعران عرب
و از آرمان قدس حرف می زدند
به یاد تو نبودم
در اتوبوس های جمالزاده-تجریش
وقتی نیازمندی های روزنامه را
مرور می کردند
حتی گاهی
مادرت
از یاد می برد تو را
در صف های شلوغ نانوایی های گلشهر
می بینی
بعد از تو هیچ اتفاق مهمی نیفتاد
داریم همان جور زندگی می کنیم
دارند همین جور می میرند!


17 خرداد 1391 1861 0

شعری از جناب عبدالمطلب به روایت امام رضا علیه السلام




یعیب الناس کلهم زمانا

و ما لزماننا عیب سوانا

نعیب زماننا و العیب فینا

و لو نطق الزمان بنا هجانا


مردم همه بر روزگار عیب می گیرند

و روزگار ما هیچ عیبی جز ما ندارد

بر روزگار عیب می گیریم و عیب در ماست

و اگر روزگار می توانست با ما سخن بگوید هجومان می گفت



به نقل از کتاب امام علی ابن موسی الرضا ع - مرضیه محمدزاده-نشر دلیل ما







14 خرداد 1391 1039 0

چشمانم را از من گرفته اند

چشمانم را از من گرفته اند
لبانم را از من گرفته اند
تنم را
و شادی های حواسم را
از من گرفته اند
روحم را
و بازیگوشی های انسان را
از من گرفته اند
جمعه ی تبسم هایت را
از من گرفته اند
و کودکانی را که می توانستند
دلتنگی هایمان را
با مداد رنگی هایشان گم کنند
تو را
عشقم را
و زندگی ام را
از من گرفته اند
بی آن که حتی مرگم را به من داده باشند


10 خرداد 1391 908 0

شاعران را برای چه آفرید خدا؟!

مردان را برای زنان آفرید
زنان را برای کودکان
و این همه را برای شاعران
شعرها در دفترهایم باد کرده اند
دست ها بر شانه هایم
و نامم را بر پیشخان روزنامه فروشی ها
به حراج گذاشته ام
شکسته پاره های گلدانی را
در کشوی میز مطالعه
قایم کرده ام
همه ی نوشته هایم را باید در صندوقی بگذارم
و قفل کنم
باید اتاق ها را
از اشتیاق زنی که دوستش داشتم
جارو کنم
باید عطرم را عوض کنم
لباس ها را به خشکشویی بدهم
و حق التألیف مقاله ها را به طلافروشی
تا زنی
بیاید
و با تمام وجود
دوستم بدارد
مردان را برای زنان آفرید
زنان را برای کودکان
و این همه را برای شاعران
شاعران را برای چه آفرید
خدا؟!


10 خرداد 1391 902 0

می ترسم از پاهایم می ترسم

می ترسم
از پاهایم می ترسم
وقتی عجله دارند تا دراز شوند
وقتی جمع می شوند
وقتی دراز می شوند
می ترسم
از پاهایم می ترسم
وقتی عجله دارند
که برسانندم به آنجا که باید دراز بکشم!


10 خرداد 1391 910 0

این هم بهار بیست و نهم!

این هم بهار بیست و نهم!
خسته از بیداری چشمانم
دراز کشیده ام در خیابانی بلند
چشم به راه چهل سالگی
چشم به راه یکی که بیاید و بیدارم کند


10 خرداد 1391 929 0

آغوش

دریایم من
سراپا آغوش
خواهی بیا
خواهی برو!


10 خرداد 1391 1013 0
صفحه 5 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  بعدی   انتها