(آرشیو نویسنده علی محمد مودب)

دفتر شعر

شماره عوضی نبود

شماره عوضی نبود
صدا عوضی نبود
چیزی اما عوض شده بود
جمله ها کوتاه تر شده بودند


10 خرداد 1391 1416 0

منتقدانم، بعضی هایشان، چیزی از شعر سرشان نمی شود

منتقدانم می گویند
دایره ی واژگانی محدودی دارم
مثلاً این که مدام از «تلفن» استفاده می کنم
منتقدانم
بعضی هایشان
چیزی از شعر سرشان نمی شود
هیچ وقت در جایگاه شاعر قرار نداشته اند
هیچ وقت پشت تلفن، شعر نخوانده اند
هیچ وقت پشت تلفن گریه نکرده اند
هیچ وقت صدای نفس های تو را
از پشت گوشی تلفن ننوشیده اند


10 خرداد 1391 1251 0

اینترنت هر روز به من ایمیل می زند

چگونه بنوازمت؟
اگر نی ام جایی را گم کرده
گلویم جایی را
چگونه بنویسمت
اگر قلمم را کسی برداشته
قلبم را کسی
تازه مگر قلم می داند
نوشتن قلبی را
که خودم آخرین بار هفته ی پیش دیده امش
که در کیف دستی تو هنوز زنده بود
طوری که مثلاً یک گربه در چنین حالتی می جنبد
وقتی من نمی دانستم
دارم می بازم همه ی زندگی ام را
و راننده ی تاکسی تو را می خندید و می برد
جلسه های شعر حالم را به هم می زنند
خیابان ها و خانه ها دوستم ندارند
در مجله ای می نویسم
در مجله ای ویراستارم
شاگردانم دوستم دارند
نقطه ها دوستم دارند
علامت ها و کامپیوترها دوستم دارند
اینترنت هر روز به من ایمیل می زند
هنوز برای همکارانم عادی نشده ام
اما به زودی خواهم شد
مالک همه ی کلمه های جهان هم اگر باشم
همین ویراستار غمگینم
که حروف چین ها می توانند سکوتم را بچینند
هنوز تازه یک هفته است
به زودی همه ی شگفتی صدای شاعر را
نمی بینند
همکاران من مهربان ترین کارمندان جهان اند
اما حتی شگفت انگیزترین جمله هم
هیچ گاه از دیدن علامت تعجب، تعجب نمی کند
غم های من هر چه باشند
شادی های من هر چه باشند
از گیسوی دختربچه ها سمج تر نیستند
حتی خود من هم دارم یاد می گیرم
چگونه از خیابان کودکان بگذرم
و چگونه از دندان گرد جواهرفروشان بدلی نهراسم
گرچه هنوز گریه را
از خانه، بیرون نتوانسته ام
و هر شب، سینه ام را پنجه می کشد
حالا حالم بهتر است
اما همین جا
در همین اداره ی مهربان هم
کسی نباید بفهمد
که من همه ی جمله ها را
همه ی دستورها را اشتباه می دانم
و فکر می کنم در همه ی کتاب ها و مجله ها
به جای همه ی کلمه ها
باید نام نوشته شود.


10 خرداد 1391 1101 0

من اما تنها با تو، به آن باغ رفته ام

نمی دانم تو با چند نفر
به آن باغ رفته بودی
یا با چند نفر به آنجا خواهی رفت
من اما تنها با تو
به آن باغ رفته ام
و دیگر هم هرگز آن جا را نمی خواهم دید
همانطوری که مثلا امیرکبیر را
دیگر هرگز کسی در باغ فین نخواهد دید


10 خرداد 1391 1193 0

پرندگان و رویاهای مان را می کشند

می دانستم این قوم آن گونه عادل نیستند
آن گونه مهربان نیستند
که ما را بکشند
پرندگان و رویاهای مان را می کشند
اما نمی دانستم
تو نیز از این طایفه ای!


10 خرداد 1391 733 0

تو همه شهرهایی و من همه ی انسان ها

سلام اصفهان من!
در چه حال است «زاینده رود» تو
مهربان
با ماهیان و مرغانش
وقتی مرا به یاد می آوری
و جنازه های بادکرده بر آب ظاهر می شوند
در چه حال است چهار باغ تو؟
چه می کنند مسافران آسیایی و اروپایی تو؟
در چه حال اند مسافران بوشهری تو؟
که چنان داغ از میدان گازی عسلویه سخن می گویند
که اگر بخواهی سیگاری تعارف شان کنی
آتش می گیرند
در چه حال است روح شاه عباس؟
آیا هنوز پاهاش آویزان از فراز «سی و سه پل»
تماشا می کند سبیلش را در آب
در چه حالم من در نمازخانه ی «ترمینال صفه»
عشق در سینه ی من هنوز همان است
که مرا به شهر دلدارم برد.
راننده ی اتوبوس آیا همان طور سر دماغ مانده؟
راستی مسافرانش بیدار شدند؟
در چه حالی اصفهان؟
در چه حالی ای زن بی تا
که قلبم را شکستی
تو را اصفهان می نامم
که اصفهان نزدیک ترین نام به توست
می گویند اصفهان نیمی از جهان است
و تو همه ی دنیای من هستی
تو مشهدی و من زائر سرطانی
تو عسلویه ای و من کارگر چهارمحالی
تو همدانی  و من عین القضات
تو کاشانی و من امیرکبیر
تو همه شهرهایی و من همه ی انسان ها
شیرازی تو و من حافظ
شهری هستی تو
که در تو من به دنیا آمدم
در تو شاعر شدم
و در تو دفن خواهم شد


10 خرداد 1391 1046 0

راستی من بدون چشمان تو چه کار کنم؟

چشمانت را دوست داشتم
نه برای آن که چونان الهه ها و عفریته ها
با آن ها می توانستی
رودخانه ها را بخشکانی
آدمیان را سنگ کنی
و آتش از دماغ کوه ها برآوری
چشمانت را دوست داشتم
چون با آن ها می توانستی ببینی
راستی تو
بدون چشمانت چه کار می کنی؟
راستی من
بدون چشمان تو چه کار کنم؟


10 خرداد 1391 1132 0

هر شب کنار باجه های تلفن قدم می زنم

هر شب کنار باجه های تلفن قدم می زنم
هر که دستش به دهانش می رسد
به تو تلفن می زند
همه این جا دارند با تو صحبت می کنند
بعضی می خندند
بعضی غمگین اند
و بعضی عصبانی
نمی دانم تو چطور می توانی
همزمان با این همه عشق
صحبت کنی
و همه را هم راضی برگردانی
قبلاً که من هم به تو زنگ می زدم
متوجه نبودم
اما حالا کم کم
می فهمم
تو چه کارهای عجیب و غریبی
بلد بوده ای!


10 خرداد 1391 2362 0

با زلزله ی بعدی به خانه ی من بیا

نمی توانی انکار کنی
نمی توانی
تو به دنبال عشق بودی
در همان زمان که دزدان
در خرابه های «بم»
به دنبال طلا می گشتند
کمی صبرکن!
کمی صبرکن!
با زلزله ی بعدی به خانه ی من بیا
از خاک ها چاقویی بخواه
و سینه ام را بدر
شاید بتوانی عاشق شوی


10 خرداد 1391 1012 0

تو از هفتم فروردین شروع شدی!

تو از هفتم فروردین شروع شدی!
نمی دانم چرا بهار
از اول فروردین آغاز می شود
بهار را نمی دانم
اما قیامت
حتماً
از هفتم فروردین آغاز خواهد شد!


10 خرداد 1391 884 0

نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسه

نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسه
زبون و ساکت و پر اضطراب در قفسه

 یکی بزرگ‌تر از دیگران؛ قدیمی‌تر
ملقب‌اند به عالیجناب در قفسه

مراقبش دو سه گردن کلفت دور و برش
که تا تکان نخورد آب از آب در قفسه

 خزانه‌دار عددهای دولتش شده‌اند
کتاب‌های درشت حساب در قفسه

 کتاب‌های مقدس، کتاب‌های ملول
خزیده‌اند به کنج ثواب در قفسه

کتاب‌های اصول و فروع بیداری
نشسته‌اند همه گیج و خواب در قفسه

نشسته‌اند دو زانو کتاب‌های دعا
هزار وعده‌ی نامستجاب در قفسه

کتاب فلسفه با ژست عاقلانه‌ی پوچ
نشسته محکم و حاضر جواب در قفسه

کتاب شعر دهن بسته است و توی دلش
نخوانده مانده غزل‌های ناب در قفسه

 کتابخانه‌ی تاریک و پرده‌های عبوس
هوای مرده‌ی بی‌آفتاب در قفسه

کبوتر دل دفترچه‌های خاطره، خون
شکسته بال و غریب و خراب در قفسه

 کپک‌زده رد دندان به نان خشک خیال
کپک دمیده به بطری آب در قفسه

غروب، سکته و سیگار روشن شاعر
و رقص شعله و دود کباب در قفسه!


13 اردیبهشت 1391 1357 0

ای جانِ جانِ جانِ جهان‌های مختلف

ای جانِ جانِ جانِ جهان‌های مختلف!
ایمان عاشقانه‌ی جان‌های مختلف!

روحِ سلام در تنِ هستی که زنده‌ای
همواره در نُسوج زبان‌های مختلف

رؤیای دلنواز صدف‌های ساحلی،
دریای مهربانِ کران‌های مختلف

تنها به آبروی تو آرام مانده است
آتش‌فشانی فوران‌های مختلف

ما مانده‌ایم چون رمه‌هایی رها شده
در گرگ و میشِ ذهنِ شبان‌های مختلف

دارد یقینِ چوبی‌مان تیغ می‌خورد
در آتش هجومِ گمان‌های مختلف

آقا! در‌آ به عرصه‌ی هَیجای ‌روزگار
ما را بگیر از هیجان‌های مختلف


13 اردیبهشت 1391 1247 0

برگ برنده

بازنده نیستم
که عشق باخته ام
همین نام تو که برده ام
فردا
برگ برنده من است


13 اردیبهشت 1391 1335 0

بارها با بهارها گفتم





بارها با بهارها گفتم

دوست دارم گل همیشه‌بهار

ولی افسوس کوه یخ ماندم

ماند یک عمر پشت شیشه بهار

            

قاصدک‌ها مرا فرا خواندند

بارها صبح و شب به تازه شدن

من ولی چون درختی افتاده

کیف می‌کردم از جنازه شدن

 

روزی انگشت‌های جوباری

قلقلک داد ریشه‌هایم را

حیف اما نشد که هضم کند

حجم سنگین دست و پایم را

 

چون فسیل پرنده‌ای ویران

بال‌هایم به ناکجا وا بود

گفته بودم که می‌پرم اما

پشت هر جمله‌ام صد اما بود

 

نوبهارا! به آذرخش بگو

دستگیر درخت پیر شود

بر من و موریانه‌های هراس

بزند پیش از آن‌که دیر شود!








02 فروردین 1391 1199 0





حرف خاموشی او نیست

سایه تصویر فراموشی ماست








16 اسفند 1390 1374 0

بعد سالها رفتم قبرستان روستامان فاتحه خواندم


بعد سالها رفتم قبرستان روستامان فاتحه خواندم



قبر من کدام تویی؟ قبرها سلام! سلام!

کی به گریه می شود این طنز ناتمام تمام؟


راستی که غربت من از خودم بزرگ تری!

من چقدر شکل توام! من، تو، هان! کدام کدام؟


خودکشی است هر نفسی، بس که شوکران غم است

هر چه می کنم نفسم، دم به دم، حرام ،حرام!


تو چقدر روشن و من سردچار حیرت خویش

آفتابی تو شدم، صبر کن برام، برآم!


بی نهایت آینه ام، پیش روی آینه گی ت

قبر من ببین که چقدر بین قبرهام رهام!


من جواب پرسش تو، لقمه دهان توام

من دلیل تازه که هست پشت هر کلام کلام


نیمه شب بیست و پنجم بهمن نود/تهران-حکیمیه






26 بهمن 1390 944 0

افسوس


افسوس


 

در خیل تو خواستم سواری باشم

در لشگر تو طلایه داری باشم

افسوس که هیچ بودم آنقدر که باد

نگذاشت در این هوا غباری باشم





13 بهمن 1390 1205 0

سوگوارم چون درختی‌، ریشه‌های خویش را


 

 

سوگوارم چون درختی‌، ریشه‌های خویش را

کز چه کژ برداشتم آن روز پای خویش را

 

سرفه کردم‌، کوه لرزید و امانت باز ماند

جراتی کو تا بلرزانم صدای خویش را

 

رنج‌ها می‌بیند از من، هر که بر گِرد من است

بس که دارم گردباد آسا هوای خویش را

 

عرضه کردم از چه رو بر دلّه‌گان کوی عشق

راست همچون استخوان، مهر و وفای خویش را

 

من که پابوس در شاه غریبانم چرا

در غریبی‌ها بجویم آشنای خویش را

 

در حریم امن عترت، احترامی داشتم

در به در کردم دل بی‌ماجرای خویش را

 

من که مدحت‌گوی اصحاب کِسایم در سخن

از چه بر هر ناکس افکندم ردای خویش را

 

بر نی تن ماندم و پوسیدم و مختار‌وار

با سر نی وانهادم مقتدای خویش را

 

دلو‌گون افکندمت در چاه هر چشم سفید

چشم من آوخ! ندانستم بهای خویش را

 

چشم من آوخ! ندانستم که یوسف خود منم

باختم یک‌سر همه سرمایه‌های خویش را





02 بهمن 1390 843 0

چند خط به احترام خون شهید مصطفی احمدی روشن

چند خط به احترام خون شهید مصطفی احمدی روشن

 

 به خون خفته چشمان او خیره مانده

به فردا به آینده روشن ما

(محمدحسین نعمتی)

 

2-

 

اگر چه غرقه در خون شد تن تو

نخواهد رست هرگز دشمن تو

 

تو افتادی به خاک اما دل ما

پر است از آفتاب روشن تو

 

به یمن خون تو جوشیده هر سو

هزاران گل به باغ میهن تو

 

تو فهمیدی حسینی زیستن را

جهان وا مانده در فهمیدن تو

 

مبارک باد می گوید به هستی

شهیدی تازه در پیراهن تو

 

(علی محمد مودب)

 

3-

 

نوری که بر آفاق جهان تابیدی

چون قله رفیع و خالی از تردیدی

از واقعه عروج تو روشن شد

طراح جهانی شدن خورشیدی

(یعقوب کریمی)

 

۴-

با نام خدا که نیت رفتن کرد

پیراهن مشکی عزا را تن کرد

این است ببین معجزه خون شهید

یک اسم فضای شعر را روشن کرد

علی محمد مودب

 

(صفحه ویژه شعر برای شهدای علم در سایت شهرستان ادب)






22 دی 1390 870 0

وظیفه دشوار نقد (به بهانه برخی بازتابهای پست قبلی)


وظیفه دشوار نقد (به بهانه برخی بازتابهای پست قبلی)



1- محمد حسین نعمتی دوست خوبم جمله طنزی ماندگار دارد که: اگر قرار است دولتی باشم، من انگلیس را انتخاب می کنم!

ما اما چنانکه برادر بزرگم بیژن ارژن گفت افتخار می کنیم که به حکومتی منتسب می شویم که آرزوی تاریخ شلاق خورده تشیع است، هر چند بسیار هم به آن نقد داشته باشیم.


2- یکی از بزرگترین گرفتاری های امروز ما این است که به جای این که منتقد داشته باشیم دشمن داریم، و همین باعث شده که مدام دچار خودسانسوری بشویم و نتوانیم همدیگر را نقد کنیم. چرا که کسانی هستند که ما را مدام زیر نظر دارند و از پستها یا کامنتهای وبلاگ من شاعر حکومتی اجاره نشین نیز در سایتها و ماهواره هایشان استفاده می کنند!  از آن طرف ترک نقد و انتقاد درست اندک اندک باعث رواج سنتهای نادرست می شود و ما را دچار مشکلات می کند. 

دشمن در آنسوی آبها نشسته است و با خرجهای گزاف سست عنصرها و بی هویتها و بی ادبها و خودشیفته ها و کم عقل ها و آنارشیستهای ما را می خرد و با تشکل و تجهیز آنها در جهت فروپاشی ملت ما می کوشد. در این سوی آبها هم ما با اشتباهات کوچک و بزرگمان سرمایه اعتماد ملت را هدر می دهیم. دشمن دشمنخویی و نفرتش را از طریق رسانه های جدید به درون اجتماع ما تزریق می کند و در گفتار و رفتار ما بهانه هایی می جوید تا ما را با هم گلاویز کند و خود از این آب گل آلود ماهی بگیرد.

در این میان دشواری وظیفه نقد بیش از هر زمان دیگر است اما نمی شود به هر بهانه ای منفعل شد و سخن نگفت منتها باید چنان بود و زیست که لاشخورها حتی از نعش ما نیز ناامید شوند، من یک تار موی محمدرضا عبدالملکیان یا آن دبیر خبر فارس را با تمام سایتها و ماهواره ها و نشریات خارج از کشور عوض نمی کنم هر چند به این دو بزرگوار یا تشکیلاتشان نقد داشته باشم یا حتی با آنان دعوا داشته باشم.







19 دی 1390 758 0
صفحه 6 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  بعدی   انتها