(آرشیو نویسنده علیرضا قزوه)

دفتر شعر

چشمان من شراره ی غیرت مگر نداشت؟

سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت
من ماندم و شبی که هوای سحر نداشت

زین داغ، سنگ سوخت، ولی من نسوختم
چشمان من شراره ی غیرت مگر نداشت؟

می خواستم دل -این دل مجروح- بشکند
تا صبحدم گریستم، اما اثر نداشت

دیشب خیال سوخته چون شمع نیمه جان
تا صبح از مزار شما چشم برنداشت

باور کنید آینه ای سوخت، خاک شد
آیینه ای که جز نفس شعله ور نداشت

یک شب، کدام شب؟ شب مرگ ستاره ها
یک کهکشان سوخته دیدم که سر نداشت

بر دوش باد صبح چو خاکسترش گذشت
گفتم کفن زمانه از این خوب تر نداشت


17 اردیبهشت 1391 1490 0

شما را درد غربت کُشت و ما را داغداری ها

چه تنها مانده امشب در مسیر سوگواری ها
دل پُر درد من با کوله بار شرمساری ها

هلا ای لاله های آشنا، بی پرده می گویم
شما را درد غربت کُشت و ما را داغداری ها

سحرگاهان غنیمت می برم از وادی حسرت
دلی پیچیده در سجاده ی شب زنده داری ها

از این میدان خدایا تکسواران رها رفتند
چه خواهد کرد طفل همتم با نی سواری ها

بهاری ناله دارم در گلو، بیهوده می گویند
گل آوازمان افتاده از چشم قناری ها

اگر چه غرق در سوزم، به امید چنین روزی
دلم را ساختم در کوره ی ناسازگاری ها


17 اردیبهشت 1391 1035 0

شکسته بال ترینم من، شکسته، خسته، همینم من

در این بهار شکوفایی کسی به فکر شکفتن نیست
دل من است که وامانده است ، دل من است که از من نیست
    
شکسته بال ترینم من، شکسته، خسته، همینم من
همین که هیچ در او شوقی به پر کشیدن و رفتن نیست

چه شد که در شب خاموشی ز گردباد فراموشی
میان کوچه ی دل هامان چراغ عاطفه روشن نیست

به وقت چشم فرو بستن به رسم لاله رخان بر من
کفن ز خون گلو آرید که خاک خلعت این تن نیست

تمام نوحه ی من امشب به یادِ رفته عزیزانم
در این شب -این شب بارانی- به جز سکوت و شکستن نیست

دل شماست که بیدار است چو ماه در شب رویایی
دل من است که جامانده است، دل من است که از من نیست


17 اردیبهشت 1391 1513 0

از چارسو راه مرا بستند، از چار سو چاه است و گمراهی

از چارسو راه مرا بستند، از چار سو چاه است و گمراهی
با این همه در بارش خنجر، یک صبح راهی می شوم، راهی

یک شب وداعی می کنم با خویش، یک صبح در خود بال می گیرم
ای کاش روحم را سبک می کرد، ذکر شب و آه سحرگاهی

بار دگر سدّ رهم شد درد، بار دگر فریاد خواهم کرد
من مرده ای در خویش مدفونم، ای مرگ از جانم چه می خواهی؟

آمد به خوابم گردبادی گفت: برگرد سوی وادی موعود
طور تجلی نیست این وادی، این تیهِ گمراهی است، گمراهی

شمشیرها سر خورده اند این جا، مختارمردان مُرده اند این جا
در ما حسینِ عشق را کشتند، کس نیست برخیزد به خونخواهی!

از این همه خواب، این همه تکرار، یک روز خواهم کَند، خواهم رفت
با یک غزل هم می توان برگشت، با یک غزل هم می توان گاهی...


17 اردیبهشت 1391 1437 1

رفته بودم سنگ بردارم، دست هایم دستِ شیطان شد

رفته بودم سنگ بردارم، دست هایم دستِ شیطان شد
ناگهان قلبم ترک برداشت، ناگهان حالم پریشان شد

پیکری سنگی، دلی سنگی، ناگهان از هم فرو پاشید
هفت سنگ از هفت جا برخاست، کم کَمَک دستی نمایان شد

در میان گریه ام ناگاه هر سه شیطان خنده سر دادند
خنده هاشان گریه ام را خورد، خنده ام در گریه پنهان شد

باز شیطان سنگ دیگر زد، باز من بودم که می مردم
چشم هایم سنگ شد، افتاد، دست هایم باز ویران شد

کاش سنگی می شدم تنها، می نشستم در کف دستی
گاه حتی قسمتم این نیست، گاه حتی سنگ نتوان شد


17 اردیبهشت 1391 1395 0

حرف های ما به گوش آسمان نمی رسد؟

داد زد چرا کسی به دادمان نمی رسد؟
دست های عاشقانه تا دهان نمی رسد!

داد زد تمام چیزهای خوب از شماست
نان و عشق و گل چرا به دیگران نمی رسد؟

گفت: ای خدای مهربان به من بگو چرا
حرف های ما به گوش آسمان نمی رسد؟

گفتم  آری آری اعتراض و عشق، حق ماست
حق مردمی که دست شان به نان نمی رسد

منکران عشق را نگاه کن، تمام شان
عاشق اند و عاشقی به فکرشان نمی رسد


17 اردیبهشت 1391 1426 0

از خدا پنهان نمانده است، از شما پنهان مباد

دوستان نا امیدم! دوستان نا امید!
آسمانی تر ببینید، آسمانی تر شوید

از خدا پنهان نمانده است، از شما پنهان مباد
چند روزی رفته بودم پای درس بایزید

گفت: پیرت کیست؟ گفتم: عشق-رضی الله عنه-
گفت: عاشق نیستی-گفتم: به قرآن مجید

گفت: امام اول عقلت؟ نگفتم بوعلی
گفت: امام اول عشقت؟ نگفتم بوسعید

گفت: شرط بندگی؟ گفتم: شهادت-گفت: لا...
گفتم: آخر صبر کن-باخنده حرفم را برید-

گفت: لا گفتم ولی پایانش«الاالله» بود
گفتم: اما آن که می بایست، حرفت را شنید

آن «شهادت» نیز تنها «اشهد ان لا...» نبود
فرق بسیار است بین لفظ «اشهد» با «شهید»


17 اردیبهشت 1391 1029 0

تا چند نشینیم به پشت در بسته

تا چند نشینیم به پشت در بسته
وقتی که غزل نیست شفای دل خسته

ماندیم چه دلگیر و گذشتند چه دلسوز
آن سینه زنان حرمش دسته به دسته

می گریم و می دانم از این کوچه ی بن بست
راهی است به سر منزلِ دل های شکسته

در روز جزا، جرأت برخاستنش نیست
پایی که بر آن زخم عبوری ننشسته

قسمت نشود روی مزارم بگذارند
سنگی که گل لاله بر آن نقش نبسته


17 اردیبهشت 1391 2509 0

زنده ای، ای زنده تر از زندگی! در یادها

دسته گل ها دسته دسته می روند از یادها
گریه کن، ای آسمان! در مرگ طوفان زادها

سخت گمنامید، اما ای شقایق سیرتان!
کیسه می دوزند با نام شما، شیّادها

با شما هستم که فردا کاسه ی سرهایتان
خشت می گردد برای عافیت آبادها

غیر تکرار غریبی، هان، چه معنا می کنید؟
غربت خورشید را در آخرین خردادها

با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار
گفتم: ای باران که می کوبی به طبل بادها!

هان، بکوب اما به آن عاشق ترین عاشق بگو:
زنده ای، ای زنده تر از زندگی! در یادها

مثل دریا ناله سر کن در شب طوفان و موج
هیچ چیز از ما نمی ماند، مگر فریادها


17 اردیبهشت 1391 1898 0

از تَرَک های کفِ دستِ بیابان چه خبر؟

از شب کوچه و از صبح خیابان چه خبر؟
بی خبر نیستم از ایمان، از نان چه خبر؟

دل تان پنجره ی بازترین، رو به خداست
قاصدک! راستی از«رحمت» و «باران» چه خبر؟

آفتابی است هوای دل «قیصر» آیا؟
بچه ها خوب اند؟ از خانه ی «سلمان» چه خبر؟

یادم از شعر «سهیل» آمد و شور «ساعد»
گفتم از این چه خبر داری و از آن چه خبر؟

«بهمنی» باز غزل می خواند؟ می خندد؟
از کتاب دل صد پاره ی «عمران» چه خبر؟

«منزوی» های جوان باز غزل می گویند؟
«آسمان»، «فاضل» از تک تک یاران چه خبر؟
راستی کاستِ «کاکایی» بیرون آمد؟
از ترانه چه خبر داری؟ از «ایمان» چه خبر؟

در خبر خواندم «شوریده» ی شیدا هم رفت
دوستان! راستی از حال «پریشان» چه خبر؟

تا پری گفت کسی، یاد «فرید» افتادم
گفتم از «خسرو» خوبان صفاهان چه خبر؟

«مرتضی» باز که این شب ها بی خوابی تو!
از «شفیعی» چه خبر؟ هان ز خراسان چه خبر؟

چون غم کوه، غم کوه، بزرگ است غمت
از تَرَک های کفِ دستِ بیابان چه خبر؟

دفتر خاطره ات پر شده از صبح و سلام
کس نمی پرسد از گریه ی پنهان چه خبر!

دیدن هند به یک بار می ارزد، ای ماه!
از خراسان چه خبر داری؟ از ایران چه خبر؟


17 اردیبهشت 1391 778 0

آفتابا بگو! خواب گران را چه کنم؟

بی تو ای جان جهان، جان و جهان را چه کنم؟
خود جهان می گذرد، ماندن جان را چه کنم؟

ماه شعبان و رجب، نم نم اشکی شد و رفت
خانه ابری است خدایا! رمضان را چه کنم؟

شانه بر زلف دعا می زنم و می گریم
موسی من! تو بگو روز و شبان را چه کنم؟

صاحب «حیّ علی...» لقمه ی نوری برسان
سحر از راه رسیده است، اذان را چه کنم؟

کاتبان تو مرا خطّ امانی دادند
کشته ی خال توام، خط امان را چه کنم؟

کاشکی جرم عیان بودم و تقوای نهان
پیش تقوای عیان، جرم نهان را چه کنم؟

کاش می شد که سبک تر شوم از سایه ی خویش
آفتابا بگو! خواب گران را چه کنم؟

زخم شمشیر اگر قوت سحرگاه من است
وقت افطار ولی زخم زبان را چه کنم؟

رنجه از طعنه ی پیران پریشان نشدم
با چهل چله ی جنون، پند جوان را چه کنم؟

غرقه ی موج رَجَز، گم شده ی بحر رَمَل
سینه خالی ز معانی است، بیان را چه کنم؟


17 اردیبهشت 1391 1006 0

عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند

هر چه می خندیم برخی چهره در هم می کشند
خنده را هم با مداد دودی غم می کشند

سرخوشان از بیم غم، دنبال شادی می دوند
لولیان از فرط شادی، نشئه ی غم می کشند

تاجران در بیت شان آروغ شرعی می زنند
شاعران در شعرشان آه دمادم می کشند

پشت این بازار ناموزون، ترازو دارها
عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند

آخرت جویان خدایا بیشتر دنیایی اند
آخر از چاه زنخدان، آب زمزم می کشند

نقش اگر باشد عزاگویان حیدر حیدرند
نقشه ای باشد اگر با ابن ملجم می کشند

گول این نقش آفرینان ثناگو را مخور
بیشتر گرسیوزان را شکل رستم می کشند

ای خوشا آنان که نقاشان درد مردم اند
عید را عید و محرم را محرم می کشند


17 اردیبهشت 1391 1251 0

خنده را ترجمه کردم به زبان های دگر

گر چه غم می کشدم سوی جهان های دگر
خنده را ترجمه کردم به زبان های دگر

عید با آینه و سبزه و قرآن آمد
سبزم از خلوت و از جلوت جان های دگر

سی سحر سر شد و از عشق نپرسیدم چیست
فرق این یک رمضان با رمضان های دگر؟

پشت این کوه، پُر از دیو سپید است و سیاه
هفت خوان طی شد و شد نوبت خوان های دگر

دشت لبریزِ سواران فرو افتاده است
شادمانم که سوارند جوان های دگر

عید شد عید، مبادا نگرانم باشید
نگران توام و دل نگران های دگر

در وداع رمضان، چشم و زبان! گریه کنید!
کاش مان چشم دگر بود و زبان های دگر


17 اردیبهشت 1391 823 0

بلبلم اما ز بختِ بد، قفس دزدیده ام

گنج این ویرانه بودم، خار و خس دزدیده ام
شور عنقا داشتم، بال مگس دزدیده ام

از جفای خویش، ما را کی امید رَستنی است
بلبلم اما ز بختِ بد، قفس دزدیده ام

صبحدم در خواب خوش، مشت مرا وا می کنند
کز دلیل کاروان، امشب جرس دزدیده ام

فاش می گویم که امنیت ندارد شهر ما
من چراغ خانه از دست عسس دزدیده ام

عذر بخشایش ندارم، سخت تعزیرم کنید
کز دکان عافیت، عمری نفس دزدیده ام

 عقل پندارد که من از سرزمینی دیگرم
بس که مضمون های دور از دسترس دزدیده ام

تا بدانی دزدی آزاد است در شهر ادب
هفت بند از دفتر هفتاد کس دزدیده ام


17 اردیبهشت 1391 1006 0

گوش کن گوش به لب خوانی ابروها

سلسله ی ماست همین سلسله ی موها
گوش کن گوش به لب خوانی ابروها

هوهو و هی هی و هاها مزن ای عشق
های و هوی است همه هاها- هوهوها

خواب دیدم همه می چرخیم، می چرخند
کعبه می چرخد و می چرخند گیسوها

منِ دلتنگ، منِ خسته، کجایم باز؟
پشت دانایی گل، در شبِ شب بوها!

بال بگشایید با من همه سیمرغان
هدهد این جاست، بگو با بط ها، قوها

همه مرغان به سوی کعبه شدند و من
سر در آورده ام از معبد هندوها!

طوطی قصه ی مولانایم شاید
مُردم و زنده شدم، آه پرستوها

آخر قصه همین است که می بینید
هند من گم شده در آن سوی بی سوها!


17 اردیبهشت 1391 742 0

چه خبر داری از عالم دیگر، قیصر؟

گرچه من می شکنم در خود یک سر، قیصر!
مرگ، حق است، تبسم کن و بگذر، قیصر!

مرگ، پایان کبوتر نیست، وقتی بی بال
تا خدا پل زده ای مثل کبوتر، قیصر!

نام تو شهره تر از قاف شده است ای سیمرغ
باز هم پر بگشا در خود، بی پر، قیصر!

مرگ، مرگ است، ولی مرگ تو مرگی دگر است
داغ، داغ است، ولی داغ برادر...قیصر!

راستی مرگ چه جوری است؟ مرا می بینی؟
چه خبر داری از عالم دیگر، قیصر؟

نقدهایت همه غوغا بود غوغا، سید!
شعرهایت همه محشر بود، محشر، قیصر!

جامه ی خاک به تن کردی و یادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر، قیصر!

شعرهای تو همه معنی قرآن بودند
«آیه» ای داری چون سوره ی کوثر، قیصر!

تیغ می چرخد و من سینه زنان می گریم
در دلم هلهله ی حیدر حیدر، قیصر!

پیش تر از من دلتنگ گذشتی، بگذر
ما همه می گذریم آخر از این در، قیصر!*


*همزمان با مراسم دفن قیصر امین پور، در گتوند و با یادش در دهلی نو سروده شد.


17 اردیبهشت 1391 1028 0

یک بند از ترکیب بند زهرایی


 

شب گريه های غربت مادر تمام شد

زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد


امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال

سلمان به آه گفت: ابوذر! تمام شد


طفلان تشنه، هروله در اشک می کنند

ایام تشنه کامی مادر تمام شد


آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)

چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد


تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد

محراب خون گريست كه منبر تمام شد


زاینده است چشمه ی زهرایی رسول

باور مكن که سوره ی کوثر تمام  شد


باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است

باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد؟


زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود

زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود




06 اردیبهشت 1391 1182 0

با یاد آن که گفت ناگهان چه زود دیر می شود و شد

 

چه زود پیر شدند دوستانم

 

با شلوار خاکی و پیرهنی خاکی تر دیدمش نخستین بار که سنم به بیست نرسیده بود و او جوانی پخته بود در بیست و چهار سالگی اش و سید حسن آن روزها بیست و هفت ساله بود با پیراهن طوسی و قامتی رشید.

سید سه سال بزرگتر بود و سه سال زودتر رفت تا هر دو هم سن شوند در 48 سالگی شان.

سید گفته بود که میوه رسیده بر درخت نمی ماند. این را از قول پیرمردی اورازانی گفته بود در مرگ جلال یا سلمان .

و بعد خودش در سن و سال های جلال رفت و قیصر هم رفت درست وقتی عقربه سالشمار بر روی 48 ایستاد .

نمی دانم جلال 46 ساله بود که رفت یا 48 ساله، اما به قدر حالای سیمین پیر شده بود همان وقت ها حتی.

 سلمان هم ... آه از سلمان که در بیست و هفت سالگی رفت.

عزیزی هم که نمی دانم مانده است یا رفته.

آقاسی هنوز به جمع آن روز ما نیامده بود اما بعدها او هم زود پیر شد و رفت.

احمد زارعی را اولین بار من به قیصر و سید معرفی کردم و تا روزی که رفت دوستی شان عمیق بود

ترنج هم چه با رنج رفت

تیرداد نصری حتی غریب تر

در بیمارستان نیروی دریایی با کبدی پاره پاره باید دنبال یک کبد برای ترنج می گشتیم و من به شوخی می خواستم کبد کاکایی را اهدا کنم تا بخندد و خندید...

بیدل را می خواندم همین چند روز پیش بیتی داشت به این مضمون که  تا کفن نپوشی عریانی.

برای سید و قیصر و احمد و دوستان مانده و رفته زیاد دلتنگ نیستم.

آنها جایشان خوب است.

دو بار احمد را دیدم در خواب و دو بار قیصر را

در خواب می خندیدند و بار آخر قیصر با شهیدی آمده بود و یک بار هم در گوشه پنجره ای

من او را می دیدم و دوستان دیگر نمی دیدند...

سید را دیدم و گفتم لباس های چرک شده اش را بدهد بشویم

به مادرش هم خوابش را گفتم و گویا مادرش هم زیاد نماند و رفت 

روزهایی که سلمان می آمد با پرتقال هایی در یک ساک کوچک آبی، با ریش بلند و موهایی بلندتر یادم هست.

ساعد آواز می خواند و سهیل دم می گرفت و سید نقد می کرد و قیصر شعر می خواند و پرویز و عزیزی شلوغ می کردند و آهی مستفعلن مستفعلن می گفت و من هم هر بار با دوستانی تازه می آمدم. به کاکایی گفته بودم که حوزه پاتوق ما باشد و شده بود.

با قیصر خاطرات زیادی دارم ، یک بار زنگ زد که به جای او برای شعرخوانی و سخنرانی به دانشگاه لندن بروم و رفتم با سه دلار کهنه و بازگشتم با همان سه دلار. با دکتر مقدادی بودیم و با دکتر پورنامداریان.

حالا یادم آمد که یکی دیگر از این پیر شده ها هم بود

شاعر "بر سه شنبه برف می بارد" و بارید

و آخرین بار همین پارسال شاید در شهریور بود و شاید نه همان شهریور بود در عروسی یکی از شاعران جوان که خانواده من و قیصر و ساعد و کاکایی و بیگی هم دعوت بودند و زودتر آمدیم و قیصر هم زودتر از من آمده بود و از من خواست آخرین غزلم را بخوانم که  خواندم

صبح ابروها مبارک شام گیسوها به خیر

ساعد دست من و قیصر را گرفت که برویم در کنار داماد برقصیم و من دیوانه تر از آن بودم که با رقص آنان نرقصم  اما ما نرقصیدیم. تنها ساعد شاباشی داد به داماد و دست زدیم.

ما دنیا را می رقصانیم اما خود خاموشیم.

عزادار درد خویشیم ما شاعران با هم و تنها

کم عمر می کنیم و بسیار بار در خویش می میریم

به قول بیژن جلالی که گاهی در خلوت خانه اش به دیدار او و گربه هایش می رفتیم – با حسین جعفریان-

ما مردیم تا شعر به جای ما زندگی کند

و به قول آرش باران پور - کتابفروش گوشه میدان شهدای اهواز-:

ما همه شهید شعربم. و او هم جوان بود که افتاد.

بماند... حیف که نماند و  نماندند یارانم و نمی ماند کسی جز او....

شاید در فرصتی دیگر غزلی کردم اندوهم را و شاید نگاشتم خاطراتشان را...

در غزلی که سال پیش سرودم گفته بودم که

ما همه می گذریم آخر از این در قیصر!

چه زود پیر شدند دوستانم

و چه زود ناگهان دیر شد به قول آن که پیر شد زود

از دوستان پیر شده آن سال ها یکی هم  خود منم

بخصوص این آخری...

و باز بیدل است که  آمده است به دیدارم با بیتی که انگار برای این روزهای من گفته است:

مُردی به عزای دگران این چه جنون بود

در ماتم خود هیچ گریبان ندریدی...

 

                   



03 اردیبهشت 1391 931 0

کجایی ای فراموشی...

نه پلکی می زند عقلم، نه راهی می رود هوشم

چراغ خسته ای در انتهای شهر خاموشم

شبیه گنگ حیرانم، همین اندازه می دانم

نه هشیارم، نه سرمستم، نه بیدارم، نه مدهوشم

به دوشم بار شبهایی و روزانی ست پر حسرت

یکی این کوزه های کهنه را بردارد از دوشم

به چشمم عیش و نوش این جهان فرقی ندارد هیچ

نه عسرت می زند نیشم، نه عشرت می دهد نوشم

سکوتستان فریاد است هر سطر غزل هایم

اشارت های پنهانم،  قیامت های خاموشم

نصیحت های واعظ را لبی تر می کنم امشب

به قدر آتش روز قیامت باده می نوشم

به یاران اعتمادی نیست از خاطر اگر رفتم

کجایی ای فراموشی تو هم کردی فراموشم

بیا ای آفتاب مطمئن، خورشید پنهانی

که دست تو گره وا می کند از فکر مغشوشم

                    فروردین ماه 1391

 



23 فروردین 1391 3497 0

دو بند از یک ترکیب بند زهرایی

شب را خدا ز شرم نگاه تو آفريد
خورشيد را ز شعله ی آه تو آفريد
شمسي تر از نگاه تو منظومه اي نبود
صد كهكشان ز ابر نگاه تو آفريد
آه اي شهيده اي كه شهادت سپاه توست
جان را خدا شهيد سپاه تو آفريد
هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفريد
اي پشتوانه ی دو جهان، عشق را خدا
با جلوه و جلالت و جاه تو آفريد

تقواي محض، عصمت خالص، گل خدا!
آخر چگونه شعر كنم قصه تو را؟

تو آمدي و زن به جمال خدا رسيد
انسان دردمند به درك دعا رسيد
تو آمدي و مهر و وفا آفريده شد
تو آمدي و نوبت عشق و حيا رسيد
هاجر هر آن چه هروله كرد از پي تو كرد
آخر به حاجت تو به سعي صفا رسيد
احمد(ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسيد به حق با شما رسيد
داغ پدر، سكوت علي(ع)، غربت حسن(ع)
شعري شد و به حنجره ی كربلا رسيد
در تل زينبيه غروبت طلوع كرد
با داغ تو قيامت زينب(س) فرا رسيد
با محتشم به ساحل عمان رسيد اشك
داغ تو بود بار امانت به ما رسيد


تسبيح توست رشته ی تعقيب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلاه



18 فروردین 1391 2087 0
صفحه 10 از 11ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  7  8  9  [10]  11  بعدی   انتها