(آرشیو نویسنده علیرضا قزوه)

دفتر شعر

دو کوچه بالاتر از تماشا

دو کوچه بالاتر از تماشا بهار شد بال و پر تکاندم

نماند از این خانه جز غباری و خانه را آن قدر تکاندم

و چشم ها را دوباره شستم و مثل ماهی از آب رستم

و سقف دل را سپید کردم و فرش جان را سحر تکاندم

نفس تکانی نکرده بودم چه بی هیاهو نفس کشیدم

جگر تکانی شنیده بودی؟ صدف شکستم جگر تکاندم

پر از شکوفه ست شانه هایم میان توفان و باد و باران

به دامنم ریخت یک جهان جان چو شانه را بیشتر تکاندم

لباس چرک نگاه خود را ز مردم دیده دور کردم

چه سخت بود این نظرتکانی به چوب مژگان نظر تکاندم

پرم شکستند پر کشیدم دلم شکستند دل سپردم

سرم بریدند خنده کردم سرم بریدند سر تکاندم

نه چپ نوشتم نه راست خواندم نه شرق گفتم نه غرب رفتم

تهی ست از هرچه جز بهاران دلی که از خشک و تر تکاندم

 



29 اسفند 1390 1272 0

شبانی

دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم

 به دريا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

 تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

 

نه از ترس خدا، از ترس اين مردم به محرابم

 اگر مى شد همه محراب را ميخانه مى کردم

 

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقيقت زد

 حقيقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

 

چه مستى ها که هر شب در سر شوريده مى افتاد

 چه بازى ها که هر شب با دل ديوانه مى کردم

 

يقين دارم سرانجام من از اين خوبتر مى شد

 اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

 

سرم را مثل سيبى سرخ صبحى چيده بودم کاش

 دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم



14 اسفند 1390 838 0

حکایت

عاشقان از گوَن دشت عطش تاق­ترند

ماهیانی که اصیل­اند در اعماق ترند

 

دوره ی آینگی سر شده یا آینه نیست؟

مردم کوچه­ی آیینه بداخلاق ترند

 

واعظا موعظه بگذار که وعّاظ عزیز

به تقلاّی گناه از همه مشتاق ترند

 

راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر

این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟

 

پسران و پدران بی­خبر از حال هم­اند

روز محشر پدران از پسران عاق ترند

 

بعد از این نام من و گوشه ی گمنامی­ها

که غریبان جهان شهره ی آفاق ترند

                                اسفند ماه ۱۳۸۷



04 اسفند 1390 751 0

حکایت

نه آدم است اگر آدمی خطا نکند

وفا کنیم  اگر عمرها  وفا نکند

خدا کند که خدای من آن خدا باشد

مباد دل به خدایان دهم... خدا نکند

فریب شعبده بازان خنده را نخورید

کسی به گریه این قوم اعتنا نکند

بگو به صوفی ملحد که شاهدی بس کن

برو به شیخ بگو بعد از این ریا نکند

به پیشگاه خدا گرچه قرب او کم نیست

بگو برای خدا بیش از این دعا نکند

بگو به خانه ما دزد خانگی زده است

دلی که صندوق اسرار اوست وا نکند

بگو که آخرتش را بر آب خواهم ریخت

اگر قیامت این راز بر ملا نکند

دل شکسته ما بی کفن شکفته تر است

سر بریده ی ما فکر خونبها نکند

 شکوه ما همه در بستن لب و نفس است

دل حریر مرا شکوه بوریا نکند

فرشته بودم و آدم شدم، خطا کردم

یقین بدان که خطاپوش ما خطا نکند

بگو به حرمت آن روزه ای که نگرفتیم 

نمازهای  قضا را کسی قضا نکند



26 بهمن 1390 837 0

قصه

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!


16 بهمن 1390 1351 1

کشتند تو را به جرم بی جرمی


به شهید مصطفی احمدی روشن ، شهید شهریاری ، شهید علی محمدی و دیگر شهدای علمی


 


شب رفتنی است و راه ما روشن

آیینه ی مهر و ماه ما روشن


تردید مکن که آفتاب این جاست

عباس و شریعه و عطش با ماست

از حرمله ها مترس

                    آب این جاست

ما روشن و راه آبها روشن



از سنگ هراس نیست گلها را

از خاردلان  و سنگ اندازان

با این همه شمر و ابن سعد

                               اما

نام تو کنار اربعین گل کرد

نام تو کنار کربلا روشن



کشتند تو را به جرم بی جرمی

نام تو چقدر گشت

                   چرخاچرخ

نام تو چو نور در زمان چرخید

چون خورشیدی در آسمان چرخید

تو چرخ زدی

            برون شدی از خویش

بر نیزه سر تو بود  

                     یا خورشید؟

ای مثل تلاوت دعا پر نور

ای مثل تبسّم خدا روشن



از حرمله نمازخوان فریاد

از فتنه گر دروغ باف افسوس

یاران جمل سوار کوته بین

طلحه شده اند در مصاف ...

                   افسوس!

در خانه ی عنکبوتی شیطان

مانند کلافه در کلاف

                   افسوس!

بوزینه ی روزگار بازیگر

میرآخور فتنه اند این خواران

بی پرده شدند و بی نسب  

                            هیهات!

افتاده میان چاه شب

                            هیهات!

ناچار مرید شب شدند اینان

یاران ابولهب شدند اینان

اما پسر بهار بودی تو

چون غیرت ذوالفقار بودی تو

راه تو چو راه مرتضی پر نور


نام تو چو نام مصطفی، روشن!

اول بهمن ماه 1390 




01 بهمن 1390 970 0

زخم های عطشان


یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش

سلام ما برساند به صبح پیرهنش


کسی که بوی هوالعشق می دهد نفسش

کسی که عطر هوالله می دهد دهنش


کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست

کسی که نسبت خونی ست بین عشق و منش


به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید

و گریه های خدا مانده بود و عطر تنش


تمام دشت پر از زخم های عطشان بود

فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش


فرشته گفت ببینید این چه آینه ای ست

چه قدر بوی هوالنور می دهد سخنش


فرشته گفت ببینید ! عرشیان دیدند

سری جدا شده لبخند می زند بدنش


به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد

مدینه مولد او بود و کربلا وطنش


یکی ز گوشه نشینان زخم روشن او

سلام ما برساند به شام پیرهنش...

 



18 دی 1390 781 0

از روز دیگر حسنک

 و عاقبت كارِ آدمي مرگ است ،اگر امروز اجل رسيده است، كس باز نتواند داشت كه بر دار كُشند يا جز دار، كه بزرگتر از حسينِ علي ني ام. اين خواجه كه مرا اين مي گويد مرا شعر گفته است..(تاریخ یبهقی)

 

در کوچه بعد این همه قرن سر می کشد سر حسنک

پیچیده روی دار و درخت نام معطر حسنک

**

انگار کن حکایت من از یک قلندر دگری ست

شعری نبشته ام همه درد از روز دیگر حسنک


انگار کن زمانه ی بد، بد کرده خوب های مرا

انگار کن که خوف و خطر افتاده از سر حسنک


انگار کن که بالش خز، خوابانده شور و حال ورا

سرد است کوچه ی فقرا، گرم است بستر حسنک


انگار کن در آینه ی این روزهای تلخ ترین

شمشیر می زند حسنک، آن هم برابر حسنک


دیگر زمینی اند و زبون، اوضاع شان ز وصف برون

حتی نمی پرد به هوا، باز و کبوتر حسنک


شاید کسی که گفتم از او من باشم و تو باشی و ما

شاید خود خود حسنک... شاید برادر حسنک...


شاید دگر شده حسنک،  پاسوز زر شده حسنک

بیچاره بیهقی که منم،  بیچاره مادر حسنک...

                                                        دی ماه 1390



06 دی 1390 963 0

در مسجد

به جای زاهدان با جانماز و شانه در مسجد

نشستم با شراب و شاهد  و پیمانه در مسجد

نشستم با همه بدنامی ام نزدیک محرابی

بنا کردم کنار منبری میخانه در مسجد

موذن  گفت حد باید زدن این رند مرتد  را

مکبر  گفت می آید چرا دیوانه در مسجد

دعاخوان گفت کفر است و جزایش نیست کم از قتل

به جای ختم قرآن خواندن افسانه در مسجد

همه در خانه ی تو خانه ی خود را علم کردند

 کمک کن ای خدا من هم بسازم  خانه در مسجد

اگر گندم بکارم نان و حلوا می شود فردا

به وقت اشکباری چون بریزم دانه در مسجد

اگر من آمدم یک شب به این مسجد از آن رو بود

که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد

دلم می خواست می شد دور از این هوها ، هیاهوها

بسازم  زیر بال  یاکریمی  لانه در مسجد

 آذرماه ۱۳۹۰

 



23 آذر 1390 1173 0

اذان به وقت گلوی بریده

 

به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویم

اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم

اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شد

غزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم

غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل

ز عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم

هزار مرتبه آتش شدم نشد که غروبی

زخیمه های به آتش کشیده تو بگویم....

به بام برشده ام با عقیق، آینه، سبزه

مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم

به بام بر شده ام تشنه ، با صدای بریده

اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم



16 آذر 1390 1837 1

این کربلای چندم ما بود


این کربلای یک است
و کربلای تازه ی ما از فردا شروع می شود

و خاکریز اول ما همان حیاط باغ سفارت است

جنگ جنوب را

همین سفارت به راه انداخت

و چندی پیش

آن همه درخت را دار زدند

شهید همت بالا پرید از دیوار سفارت

شهید تهرانی مقدم
در صف مقدم این جنگ است

یا کافی المهمات

مهمات کم داریم
تنها امن یجیب بخوان و نترس

زیارت عاشورا بخوان و با او باش
و فکر نکن به بدمست ها
که قی می کنند هر شب

در صفحه های فیس بوک

یا کافی المهمات

این کربلای چندم ما بود؟
و کربلای دیگر ما دیروز بود

در اجتماع فتنه گران در اینترنت

بنا نیست کربلا تمام شود
که در حیاط سفارت هر روز تعزیه ست

دوربین ها و جاسوس ها دیروز آمدند
آنها هر روز با هیأتی تازه از راه می رسند.
گاهی از مغازه ای فرش فروشی در روبروی سفارت

انگار تمام نمی شود این بازی
تو فکر می کنی

اگر سفارت نروژ بسته شود
پس ما چگونه به سرزمین اسکیموها برویم؟

و خرس قطبی شکار کنیم
اگر سفارت ایطالیا بسته شود
پس ما در کجا پیتزای پپرونی بخوریم؟

و برج کج نگاه کنیم
اگر سفارت فنارسه بسته شود
پس ما برای تعطیلات آخر هفته

در کدام شانزه لیزه سرسره بازی کنیم و تیاتر ببینیم؟

ببین چه قشقرقی راه انداخته اند
دو قلوهای به هم چسبیده ی انگلیس و اسرائیل
در سایت هایشان

اما هنوز بازی ما با انگلیس باقی ست
بناست دو کشته ما از سال 59
حساب شود

بناست هزار کشته ما از جنگ های جهانی
دویست شهید بعلاوه ی هشتصد شهید
تا کودتای شعبان بی مخ
همه حساب شود
حتی آروغ های چرچیل
در خیابان زمان شاهی اش در تهران
و ته سیگارهای روشنی را
که انداخت در چاه های نفت

حتی اجازه ای که ندادند به ناصرالدین شاه

برای سفر به جنوب

تمام را حساب خواهیم کرد
و صورتحساب را خواهیم فرستاد

برای روباهی

که با دم بریده از ایران رفت
حتی تیری که خورد به پای ستارخان
از سفارت انگلیس شلیک شد

و پارچه ای که با آن مدرس را کشتند
ملحفه شخصی سفیر انگلیس بود
اینجا همیشه دیگ سفارت می جوشید
و رقاصه ها می رقصیدند

فرقی نمی کند زن یا مرد
آخوند یا کراواتی
پلو می دهند همیشه برای کشتن حسین
حتی گاهی پرچم سیاه هم می زنند
و روضه خوان هم می آورند
همین ابن زیادهای معاصر
ابن زیادهای نو
شمرهای فضانورد
حرمله هایی که در کره ماه
دنبال خون علی اصغر می گردند

و همیشه آنلاین اند
نگاه کن الاغی که پنجه اش شبیه انسان است
سر برده در شیره ی عسل

نگاه کن به حیاط سفارت

دیروز مجلس تعزیه درخت کشان داشتند

آمده اند اکسیژن انسانیت را بمکند
معلوم نیست از زیر درخت ها
به کجا تونل زده اند

به رختخواب جناح سبز

به چاه های نفت بصره
به خانه شیخ خزعل جدید

در خواب لحظه ای
برادرم قیصر را دیدم
از دیوار سفارت بالا می رفت

ایستاده بود و فرمان می داد

و شاعران که سفارت را اشغال کردند

و میرزاده عشقی
و شهریار و بچه های لشکر عاشورای شعر

سفارت را شعر اشغال کرد
وگرنه آنها
با قطعنامه ای تمام درخت ها را قطع می کردند

درخت ها همین انسان هایند
که ریشه کرده اند در وال استریت

و یزید همین مجسمه آزادی ست
همین آدم هایند

که نفس شان بند است به قطعنامه ها

به جای شش

قطعنامه دارند در سینه هایشان
با هر نفس قطعنامه ای سمی صادر می کنند
برای زنده و مرده ما قطعنامه دارند
اینها به هیچ کس رحم نمی کنند
اینها یک درصدند

با دویست و بیست بی بی سی
بی بی سی هایی که رله می شود به الجزیره گاهی

و صدایش شنیده می شود از الریاض همیشه
و با ریاضت اقتصادی و نفت شیخ ها زنده ست
بی بی سی تبر درست می کند و بلوا
بی بی سی هر شب چلوکباب وطنی می دهد

در کافه نادری شاهزاده ها

بی بی سی تا هنوز

ارگان نوکران سفارت خانه ست

ارگان شاه باجی ها

می گویی نه

نگاه کن که هنوز
چیزی نمی نویسد از الان
و از کسانی که به نیابت از ما

به خیابان آمده اند

در تظاهرات بزرگ لندن فریاد می زنند
اینها به هیچ کس رحم نمی کنند
حتی به مردم خودشان

حتی به اعتبار این مجسمه بدبخت آزادی

و بچه ها از خواندن نماز شکر می آیند
می گویند:
شکر خدا

فتنه گران یتیم شدند
!
و کربلا از فردا

شلوغ تر خواهد شد.
                                10 آذرماه 1390



11 آذر 1390 768 0

قصیده انگشتری سوم خاتم


هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های

برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های


پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان

درهای حسینیه ی دل را بگشا، های


طبّال بزن طبل که با گریه درآیند

طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های


زنجیر زنان حرم نور بیایید

ای سلسله‌ها ، سلسله‌ها، سلسله‌ها، های


ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید

ای قوم کفن پوش، کجایید؟ کجا؟ های


شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب

خونخواه حسین اید، درآیید هلا، های



کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من

کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های


این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم

آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های


***

از کوفه خبر می‌رسد از غربت مسلم

از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های

 

عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه

فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های


بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار

عباس علی، حضرت شمع شهدا، های


آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می‌رفت

از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های



 با یاد جوانمردی عباس و غم تو

خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های



خورشید نه این است که می‌چرخد هر روز

خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های


می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، گریان

هفتاد قمر گرد سرِ شمس ضُحی، های


خونین شده انگشتری سوّم خاتم

از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های


از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت

با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های


***

طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد

از خفتنِ فریاد در آن حنجره‌ها، های



بگذار که از اکبر داماد بگویم

با خون سر آن کس که به کف بست حنا، های



تنها چه کند با غم شان زینب کبری

رأس شهدا وای، غریو اسرا، های

 

بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب(س)

از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های


امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است

این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های


این مویه کنان در پی راهی به مدینه‌ست

آن موی کنان در پی جسم شهدا، های

 

این پیرهن پاره، تن کیست؟ خدایا

گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های


در آینه سر می‌کشد این سر، سر خونین

در باد ورق می‌خورد آن زلف رها، های



این حنجر داوودی سرهای بریده ست

ترتیل شگفتی‌ست ز سرهای جدا، های



بگذار هم از گریه چراغی بفروزم

بادا که فروزان بشود شام شما،های...


**************************


من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه

کو آب که سیراب کند زخم مرا، های


آتش شده‌ام آتش نوشان منا، هوی

عنقا شده‌ام، سوخته جانان منا، های


هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر

او حی غزا می‌زد و من «حی علی» های


امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است

شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های


خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید

گل دادن قنداقه ندیدید الا، های

 

با فرق علی(ع) کوفه‌ی دیروز، چها کرد؟

از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های


بر حنجره تشنه چرا تیر سه شعبه؟

کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا؟ های


این کودک معصوم چه می‌خواست؟ چه می‌گفت؟

در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های


**************************


هر راه که رفتید همه خبط و خطا بود

هر کار که کردید هدر بود و هبا، های


این قوم نبودند مگر نامه نبشتند

گفتند که ما منتظرانیم بیا! های

 

گفتند اگر رو به سوی کوفه کنی، نَک

از مقدم تو می‌رسد این سر به سما، های


گفتند به شکرانه‌ی دیدار شما شهر

آذین شده با آینه و نور و صدا، های


آیینه‌تان پر شده از زنگ و دورویی

چشمان شما پر شده از روی و ریا، های


مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار

در کوفه ندیدیم بجز حرمله‌ها، های


این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟

ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های


ای اف به شمایان که سرم بر سر نیزه‌ست

بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!


در جان شما مرده دلان زمزمه‌ای نیست

در شهر شما سنگدلان مرده صدا، های


ای قوم تماشاگر افسونگر بی‌روح!

یک تن ز شمایان بنمانید به جا، های


**************************

یک تن ز شما دم نزد آن روز که می‌رفت

از کوفه سوی شام سر کشته ما، های


یک مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش

یعنی که ببینید، منم خون خدا، های


آن شام که از کوفه گذشتند اسیران

از هلهله، از هی هی و هی های شما، های


دیروز تنی بودم زیر سم اسبان

امروز سری هستم در طشت طلا، های


ما این همه با یاد شماییم و شما حیف

ما این همه دلتنگ شماییم و شما... های


**************************


از کرببلا هروله کردیم سوی شام

از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های


خورشید فراز آمده از عرش به نیزه

جبریل فرود آمده از غار حرا، های


این هیات بی‌سر شدگان قافله کیست؟

شد نوبت تو، قافله سالار منا! های


من قافله سالارم و ما قافله‌ی تو

ای بَرشده بر نیزه، تویی راهنما، های


ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم

ما آمده بودیم به پابوس فنا، های


**************************

یا سید شوریده سران! کوفه چه می خواست؟

آن روز در آن هروله‌ی هول و ولا، های


منظومه‌ی خونین جگران! کوفه چه دارد؟

از کوفه چه مانده‌ست بجز گریه به جا؟ های


خون نامه‌ی بی‌سرشدگان! کوفه نفهمید

سطری ز سفرنامه‌ی دلتنگ تو را، های


پیراهن یوسف نفسان! کوفه چه داند؟

منظومه هفتاد و دو گیسوی رها! های



**************************


در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد

تا از عرفات تو رسیدم به منا، های


با گریه و با نذر کجا را که نگشتیم

حیران تو ای آینه غیب نما، های


در غربت این سینه برافروز چراغی

در خلوت این دیده جمالی بنما، های


آن شاعر شوریده که می‌گفت کجایید

اینجاست بیایید شهیدان بلا! های


من حنجره‌ام نذر شهیدان خدایی ست

من حنجره‌ام وقف تمام شهدا، های


از خویش بپرسیم کجاییم و چه داریم

از خویش برون می‌زنی امشب به کجا؟ های

ماندیم در این خاک و پری باز نکردیم

مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های


های ای عطش آغشته ترینان! عطشم کُشت

آبی برسانید به این تشنه هلا، های


یک بار بپرسید ز حالم که چرا هوی

تا پاسخ‌تان گویم یاران که چرا های ...


**************************


هفتاد و دو دف هر صبح می‌کوبد در من

هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا، های


این جاده همان جاده خون است بپویید

این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های


ای عاشق دل باخته، آهی بکش از جان

ای شاعر دلسوخته، اشکی بسرا، های


حالی چه کنم گر نکنم شکوه و فریاد

در منقبت و مرثیت آل عبا، های...



08 آذر 1390 1277 0

فرصت زیارت

 

چشم ما  به در مانده بی خبر، وعده ی اجابت به ما بده

مسند بزرگی از آن تو ، ذرّه ای کرامت به ما بده

عشق اگر ولایت به ما دهد،  پیر ما و سلطان ماست او

خرقه ی خلافت  که داده ای، خرقه ی لیاقت به ما بده

ما کجا و شرح بیان تو، ای خوشا تماشای جان تو

هیبت و کرامت از آن تو ، جلوه ی جلالت به ما بده

صبح و شام مان سر نمی شود، حال و روز دیگر نمی شود

سهمی از عدالت که داده ای ، سهمی از عبادت به ما بده

درد را به ما تحفه داده ای، اشک را به ما هدیه کرده ای

داغ تازه ای داده ای به دل ، درد بی نهایت به ما بده

یارب این دو روز بقا گذشت، فرصت نماز و دعا گذشت

تاب این جهان را نداشتیم، طاقت قیامت به ما بده

بشکن این طلسم شکسته را باز باز کن قفل بسته را

خنده ی جسارت که داده ای، گریه ی ندامت به ما بده

 ما سیاه پوش غم خودیم ، زخم خورده ی مرهم خودیم

در عزای خود گریه می کنیم ، مرده ایم ، طاقت به ما بده

شب رسید و گیسوی درهمت، گم شدیم در کوچه ی غمت ،

کشتگان زلف خم توایم ، رخصت زیارت به ما بده

                                 آذرماه ۱۳۹۰- دهلی نو



04 آذر 1390 991 0

تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟


کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات

دست ما را برساند به دعای عرفات


موسی من تو به دنبال کدامین خضری؟

گوشه ی چشم تو ابری ست پر از آب حیات


خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز

که دلی دارند بشکسته تر از پیرهرات


دردشان دردی ست از درد ابوالفضل علی

تشنه لب با تن پر زخم لب شط فرات


نیست جز از جگر خونی شان این همه گل

نیست جز از نفس زخمی شان این برکات


یا حسین ابن علی عشق، دعای عرفه ست

عشق آن عشق که بیرون بردم ازظلمات


پشت بر کعبه نکردی که چنان ابراهیم

به منا با سر رفتی پی رمی جمرات


به منا رفتی و قنداقه ی توحید به دست

تا بری باشی از ملعبه ی لات و منات


تو همه اصل و اصولی تو همه فرع و فروع

تو همه حج و جهادی تو همه صوم وصلات


ظاهر و باطن تو نیست بجز جلوه حق

که هم آیین صفاتی و هم آیینه ی ذات


مرحبا آجرک الله بزرگا مردا

نیست در دست تو جز نسخه ی حاجات و برات


شعر ناقابل من چیست که نذر تو شود

جان ناقابل من چیست که گویم به فدات


تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟

از تو گفتن نتوانند چرا این کلمات؟


جبل الرحمه همین جاست همین جا که تویی

پای این سفره که نور است و سلام و صلوات



                                                روز عرفه سال 1390





19 آبان 1390 1131 0

کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان



چرخ زدم  چه ناگاه ، نور شدم  چه آسان

روح من از مدینه ست ، خاك  من ازخراسان


کیست برابر من ؟ آن  سوی  مشعر من

کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان


سنگ بزن كه در من آينه اي برويد

سنگ بزن كه در من شور گرفته  شيطان


نذر دلم كن امشب  سلسله الذهب را

چيست به غير زنجير سلسله هاي عرفان


دف بزنيد امشب ، با دل من بچرخيد

عقل بگو بچرخد ، عشق بگو بچرخان


اين تب ليله القدر يا تب عيد اضحي ست

اين شب عيد فطر است يا شب عيد قربان ؟



16 آبان 1390 2832 0
صفحه 11 از 11ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  7  8  9  10  [11]  بعدی   انتها