دفتر مجازی شعر

(آرشیو نویسنده علیرضا قزوه)

دفتر شعر

بیا ای آفتاب مطمئن، خورشید پنهانی


نه پلکی می زند عقلم، نه راهی می رود هوشم
چراغ خسته ای در انتهای شهر خاموشم

شبیه گنگ حیرانم، همین اندازه می دانم
نه هشیارم، نه بیدارم، نه سرمستم، نه مدهوشم

به دوشم بار شب هایی و روزانی ست پر حسرت
یکی این کوزه های کهنه را بردارد از دوشم

به چشمم عیش و نوش این جهان فرقی ندارد هیچ
نه عسرت می زند نیشم، نه عشرت می دهد نوشم

سکوتستان فریاد است هر سطر غزل هایم
اشارت های پنهانم، قیامت های خاموشم

نصیحت های واعظ را لبی تر می کنم امشب
به قدر آتش روز قیامت باده می نوشم

به یاران اعتمادی نیست از خاطر اگر رفتم
کجایی ای فراموشی؟ تو هم کردی فراموشم

بیا ای آفتاب مطمئن، خورشید پنهانی
که دست تو گره وا می کند از فکر مغشوشم

 



02 شهریور 1394 553 0

مبارک شمایید و ماییم و آن ها

 

مبارک شمایید و ماییم و آن ها

که دل تازه کردند در بی کران ها

 

مبارک! مبارک! سحر ها مبارک!

مبارک سحرها! مبارک اذان ها!

 

مبارک تر از هر مبارک، شمایید

شما روشنان شب کهکشان ها

 

شما بی گمان آیه های یقینید

مبارک یقین ها! مبارک گمان ها!

 

مبارک بهاری که در برگ برگش

نشانی ست از جلوه ی بی نشان ها

 

بهاری که زیباست چون نسترن ها

بهاری که غوغاست چون ارغوان ها

 

بهاری که روییده از خون، از آتش

بهاری که گل کرده از استخوان ها

 

خدایا! خدایا! جوانه… جوانه…

خدایا! جوان ها… خدایا! جوان ها…



02 شهریور 1394 744 0

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام


کهنه صرّافان دنیا، از تصرف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند

می نویسم: «دوستان! معیار خوبی مرده است»
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند

این که طبع شاعران خشکیده باشد، عیب کیست؟
ناقدان از سفره ی چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا؛ از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند

 



02 شهریور 1394 714 0

پسران و پدران، بی خبر از حال هم اند


عاشقان، از گون دشت عطش طاق ترند
ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند

دوره ی آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچه ی آیینه بداخلاق ترند

واعظا! موعظه بگذار؛ که وعّاظ عزیز
به تقلّای گناه از همه مشتاق ترند

راستی را، اگر از نان و خورش نیست خبر،
این گدایان زِ چه از پادشهان چاق ترند؟

پسران و پدران، بی خبر از حال هم اند
روز محشر، پدران از پسران عاق ترند

بعد از این نام من و گوشه ی گمنامی ها
که غریبان جهان، شهره ی آفاق ترند

 



02 شهریور 1394 419 0

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها


سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی

اگر زاد رهی دارم، همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگان من اشکی، نه بر لب های من آهی»

غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش
تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی

دلم یک بار بویش را زیارت کرد، این یعنی
نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی

نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟

از این سرگشتگی، سمت تو پارو می زنم، مولا!
از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی

به طبع طوطیان هند عادت کرده ام؛ هندو
همه شب «رام رام»ی گفت و من «الله الله»ی

هلال نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای «آل یاسین» خوانده ام با شعر کوتاهی

اگر عصری ست، یا صبحی، تو آن عصری، تو آن صبحی
اگر مهری ست، یا ماهی، تو آن مهری تو آن ماهی

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی



02 شهریور 1394 420 0

تو  سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط


دورشو از خود که بانگ دورها را بشنوی
در نمازت گریه ی انگورها را بشنوی

تارشد شب های تنهایی ت؛ چنگی زن به دل
تا صدای هق هق زنبورها را بشنوی

رکعتی از رنگ بیرون آی، ای هم رنگ نور!
نور شو، تا ربّنای نورها را بشنوی

سعی کن آیینه را هر صبح لب خوانی کنی
سعی کن با یک نظر منظورها را بشنوی

پنبه را از گوش  بیرون آر، ای حلّاج وهم!
تا اَنَاالحَق گفتن منصورها را بشنوی

بی که موسی باشی، از طور تجلّی بگذری
بی که اسرافیل باشی، صورها را بشنوی

تو  سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط
شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی

شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا
محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی

 



02 شهریور 1394 474 0

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم


دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم، در آب و آتش خانه می کردم

چه می شد آه، موسای من! من هم شبان بودم؟
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد، همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد، شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوب تر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ، صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

 



02 شهریور 1394 1216 0

دست مرا گرفت که: «باری چه چیده ای؟»


دست مرا گرفت که: «باری چه چیده ای؟»
گفتم: «دلی به رنگ غزل یا قصیده ای»

گفت: «آنچه دیده ای، همه عکس خیال توست
رنگی به غیر خویش در آیینه دیده ای؟»

با خنده گفت: «اشک کدامین شبانگهی؟»
با گریه گفتم: «آهِ کدامین سپیده ای»

در من نشست نعره ی شیر شکسته ای
در من دوید آهوی از خود رمیده ای

می رفتم از غلاف غم خود رها شوم
فریاد زد که: «خنجرِ دلتنگ دیده ای؟»

هفتاد باغ، در پی بویش غزل شدم
تا دست من رسید به سیب رسیده ای

هر صبح و شام یکسره خون گریه می کند
در شیشه ی دلم، پریِ سربریده ای



02 شهریور 1394 439 0

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست


در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند
شانه ای لرزید؛ باران ها به دنیا آمدند

توی گلدان زمین، انسان، گلی دلتنگ بود
گل تبسم کرد؛ گلدان ها به دنیا آمدند

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد
شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید
بال وا کردیم، توفان ها به دنیا آمدند

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد
حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

دیده وا کردیم، دیدیم آسمان در چشم ماست
چشم را بستیم، مژگان ها به دنیا آمدند

پیش تر از ما و من، اویی به نام عشق بود
این و آن مردند تا «آن» ها به دنیا آمدند

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تپید
با دعای عشق ایمان ها به دنیا آمدند

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد
دور دوری بود؛ دوران ها به دنیا آمدند

خانه ها دلتنگی حوّاست پشت کوچه ها
آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست
از همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند

 



02 شهریور 1394 520 0

در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست


در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست
با خودم می گویم: «امّا حال من بد نیست»

درد، آن دردی که روحم را بسوزد، هست
ابر آن ابری که بر جانم ببارد نیست

زندگی این جا که من هستم، همه درد است
درد، حدی دارد؛ این جا درد را حد نیست

مرگ، در شهری که من هستم، نمی میرد
زندگانی نیز جز مرگ مجدد نیست

آدمی، این جا که من هستم، دلش تنگ است
هیچ جا مانند این جا، غم زبانزد نیست

با وجود این، پر از آرامش است انسان
شادمانم من؛ ولی آرامشم صد نیست

گاه با ایمان خود در شک و تردیدم
گرچه در کفر خود این جا کس مردد نیست

مرده سوزان است این جا آدمی سنگی ست
خاک این خاکسترستان جز زبرجد نیست

آدمی تنها تر از تنهایی خویش است
آدمی این جا بجز روحی مجرّد نیست

با وجود این، دلم، روحم خراسانی ست
هیچ خاکی پیش من چون خاک مشهد نیست

گرچه نام «رام» و «لچمن» نیز نام اوست
در نگاهم هیچ نامی چون «محمّد» نیست

در دلم تا «اشهد ان لا اله» اوست
گوش جانم وام دار زنگ معبد نیست

بین هفادودو ملّت، عقل اگر جنبد
بینِ شان جز عاشقی در رفت و آمد نیست

بین هفاد و دو ملّت، عشق اگر باشد
هیچ انسان کافر و زندیق و مرتد نیست

 



02 شهریور 1394 887 1

خدایا! تلخ می بینم سرانجام جوان ها را

خدایا! تلخ می بینم سرانجام جوان ها را
زمانه سرمه می ساید شکستِ استخوان ها را

چقدر –ای روزگاران!- زخم از تیغ خودی خوردن؟
میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را

خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم
خدایا! شور این آتش فروشان سوخت نان ها را

به نام نامی توفان و دریا بال خواهم زد
کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را!

به ملّاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها
بگو، توفان! بگو؛ پایین نیاور بادبان ها را

دهان موج را باید ببندد تربت مولا
بگو باید تحمّل کرد یک چند این تکان ها را

چرا اهل سیاست، منطق حکمت نمی دانند؟
خدایا! بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را

 



02 شهریور 1394 498 0

شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم!


چه شب هایی که پرپر شد! چه روزانی که شب کردم!
نه عبرت را فرا خواندم، نه غفلت را ادب کردم

برات من شبی آمد که در آیینه لرزیدم
شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم

شب تنهایی دل بود؛ چرخیدم، غزل گفتم
شب افتادن جان بود؛ رقصیدم، طرب کردم

تمام من همین دل بود؛ دل را خون دل دادم
تمام من همین جان بود؛ جان را جان به لب کردم

دعایی بود و تحسینی، درودی بود و آمینی
اگر دستی برآوردم، اگر  چیزی طلب کردم

تو بودی هرچه اوتادم اگر از پیر دل کندم
تو بودی هرچه اسبابم اگر ترک سبب کردم

نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن
اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم

الهی! عشق! در من چلچراغی تازه روشن کن
ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم

 



02 شهریور 1394 874 0

عزا این نیست، غم این نیست، داغ کربلا این نیستا


بهاران بود و مجنون مرد از بی همزبانی ها
به قدر عمر پیران، کم شد از عمر جوانی ها

دریغا پهلوانان و دریغا پهلوی خوانان
دریغا تر فتوّت نامه ی بی پهلوانی ها

شغاد قصّه بازی می کند در نقش رستم هم
چه زخمی می خورد سهراب در این پرده خوانی ها

نمی دانی ندانستن چه طُرفه صرفه ای دارد
که شور هیچ دانان است و دور هیچ دانی ها

عزا این نیست، غم این نیست، داغ کربلا این نیست
به خندیدن شباهت می برد این نوحه خوانی ها

دلم می خواست در عهد عتیق عاشقی باشم
چرا منسوخ شد –موسای من- عهد شبانی ها؟

 



02 شهریور 1394 758 0

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم


به سلام رمضان، بر شده ام باز به بامی
ماه نو! ماه نو! از مات درودی و سلامی

ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه  داری؟
پیش از این، از رمضانم نه مِیی مانده، نه جامی

ماه نو! ماه نو! امشب چه شب واقعه جوشی ست
چه شب واقعه جوشی! چه شب آینه فامی!

ماه نو! ماه نو! امسال مرا نور بیاموز
تو که در مهر، امامی، تو که در سوز، تمامی

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم
روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی

رمضان آمد و در سفره ی افطار و سحر نیست
نه تو را نان حلالی، نه مرا آب حرامی

در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم
آه، آیینه در آیینه! عجب حسن ختامی!

 



02 شهریور 1394 606 0

همه در خانه ی تو خانۀ خود را علم کردند


به جای زاهدان، با جانماز و شانه در مسجد
نشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد

نشستم با همه بدنامی ام نزدیک محرابی
بنا کردم کنار منبری میخانه در مسجد

مؤذّن گفت: «حد باید زدن این رند مرتد را»
مکبّر گفت: «می آید چرا دیوانه در مسجد؟!»

دعاخوان گفت: «کفر است و سزایش نیست کم از قتل
به جای ختم قرآن، خواندن افسانه در مسجد.»

همه در خانه ی تو خانۀ خود را علم کردند
کمک کن ای خدا! من هم بسازم خانه در مسجد

اگر گندم بکارم، نان و حلوا می شود فردا
به وقت اشک باری چون بریزم دانه در مسجد

اگر من آمدم یک شب به این مسجد، از آن رو بود
که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد

دلم می خواست می شد دور از این هوها، هیاهوها
بسازم زیر بال یاکریمی لانه در مسجد

 



02 شهریور 1394 342 0

دیدم که در آن سوی قیامت، چه خبرهاست!


باید بروم؛ راه من از کوه و کمرهاست
هرچند که پایان شبم غرق سحرهاست

ساقی! به خدا دور غریبی ست؛ بگردان
دیری ست که در ساغر ما خون جگرهاست

پیمانه به من دادی و گفتی: «به سلامت!»
می نوشم از این زهر که لبریز شکرهاست

رفتم به تماشای جمال تو در آتش
دیدم که در آن سوی قیامت، چه خبرهاست!

وقت است که از آینه بیرون بزنم باز
آیینه ندانست که در من چه سفرهاست

چشم پدران است به اندوه پدرها
اشک پدران است که در خون پسرهاست

دیروز به دست من و تو آینه دادند
امروز ولی نوبت رقصیدن سرهاست

 



02 شهریور 1394 443 0

این رجب ها در من آغاز طلوع تازه ای ست


باده بالایی ست امشب باده از بالا بریز
آتش تبریز  را در جان مولانا بریز

ای ضیاء الحق! شبم از نور شمس الدّین تهی ست
این دو روز مانده را دردی به جان ما بریز

لای لایِ مادران جز «لا الٰه» درد نیست
شیر «لا» نوشیده ام من، شربت «الّا» بریز

گرچه لبریزیم از زخم کهن، امّا بزن
گرچه تلخ است این شراب خانگی، امّا بریز

ما همه خاکستر توفان و خورشیدیم و موج
مشتی از خاکستر ما بر سر دریا بریز

زیر دلق خود چه داری؟ زاهد دنیا پرست!
از می فردا چه می گویی؟ همین حالا بریز

این رجب ها در من آغاز طلوع تازه ای ست
شور شعبان است در من،  شور عاشورا بریز

ای گلِ مولا! نفَس فرسود دنیایم مخواه
بر سر قبرم چو می آیی گلِ مولا بریز

 



02 شهریور 1394 399 0

راستی روزه مگر چیست؟ همین خانه تکانی

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

لیلةالقدر عزیزی ست بیا دل بتکانیم
راستی روزه مگر چیست؟ همین خانه تکانی

ماه کنعان ندهد سلطنت مصر فریبت
تو چرا مثل پدر نیستی ای یوسف ثانی؟

نیست تقصیر عصا، معجزه ی موسوی ات نیست
کاش می شد که شعیبت بپذیرد به شبانی

بی نشانان زمین، زنده به گوران زمانیم
همه همسایه ی مرگیم، همین است نشانی

 



30 خرداد 1394 1234 0

بر قامت ما پيرهن زخم بدوزيد


آشفته کن اي غم، دل توفاني ما را
انکار کن اي کفر، مسلماني ما را

شوريده سران صف عشقيم، مگر تيغ
مرهم بنهد زخم پريشاني ما را

بر قامت ما پيرهن زخم بدوزيد
تا پاک کند تهمت عرياني ما را

اي زخم شکوفا بگشا در سحر وصل
گلخانه ي در بسته ي پيشاني ما را

زين پيش حرامي صفتي در حرم دوست
نشکست چنين حرمت مهماني ما را

از کرببلا با عطش زخم رسيديم
يا رب بپذير اين همه قرباني ما را



07 اردیبهشت 1394 1464 0

انتخابي سخت، حالم را پريشان کرده بود


مانده بودم غيرت حيدر به فريادم رسيد
در وداعي تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد

طاقتم را خواهش اکبر، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد

انتخابي سخت، حالم را پريشان کرده بود
شور ميدان داري اکبر به فريادم رسيد

تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام ـ اصغر ـ به فريادم رسيد

تا بماند جاودان در خاک، اين فرياد سرخ
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد

نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاري نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد

جبرئيل آمد: بخوان! قرآن بخوان! بي سر بخوان!
منبري از نيزه ديدم، سر به فريادم رسيد



18 فروردین 1394 1464 0
صفحه 3 از 11ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها