(آرشیو نویسنده علیرضا قزوه)

دفتر شعر

زندگي، اين فرصت کوتاه را هم دوست دارم


عاشق آن صخره هايم، ماه را هم دوست دارم
«کفش هايم کو؟» که من اين راه را هم دوست دارم

اشک با من مهربان است و تبسّم مهربان تر
شور و لبخند و دريغ و آه را هم دوست دارم

گرچه خارم، گاه گاهي راه دارم در گلستان
گرچه خاکم، خاک آن درگاه را هم دوست دارم

عاشقم بر ذکر «يا رحمان» و «يا حنّان» و «يا هو»
ذکر «يا منّان» و «يا اللّه» را هم دوست دارم

عاشق شمسم ولي حلّاج را هم مي پسندم
سوز و حال خواجه عبداللّه را هم دوست دارم

يوسفي گم کرده ام چون روزهاي عمر و هر شب
سر فرو بردن درون چاه را هم دوست دارم

با غريبان زمين هر لحظه در خود مي گدازم
راستش اين غربت جانکاه را هم دوست دارم

شنبه ها تا جمعه ها را داغدار انتظارم
حسرت آن جمعه ي ناگاه را هم دوست دارم

گرچه مرگ ـ اين خلوت ناياب ـ را هم مي ستايم
زندگي، اين فرصت کوتاه را هم دوست دارم



25 دی 1393 1367 0

عشق يعني واژه هاي رمز قرآن کريم


ما شهيدان جنون بوديم از عهد قديم
سنگ قبر ماست دريا، نقش قبر ما نسيم

شهر ما آن سوي آبي هاست، دور از دسترس
شهر ابراهيم ادهم، شهر لقمان حکيم

اندکي بالاتر از آبادي تسليم محض
صاف مي آيي سر کوي «صراط المستقيم»

خاک آن عرشي ست، گل هايش زيارت نامه خوان
سنگ فرش آسمانش، بال هاي ياکريم

شهر ما آبادي عشق است، امّا راز عشق
عشق يعني واژه هاي رمز قرآن کريم

عشق يعني قاف و لام«قل هو اللّه احد»
عشق يعني باي «بسم اللّه الرحمن الرحيم»



30 آبان 1393 1417 0

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

 

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

 

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

محشر الله الله است می دانی چرا؟

 

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

 

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

 

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

 

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

 

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

 



04 آبان 1393 2320 0

فرات پيرهنش بود و آسمان کفنش


يکي ز خيل شهيدان گوشه ي چمنش
سلام ما برساند به صبح پيرهنش

کسي که بوي هو العشق مي دهد نفسش
کسي که عطر هواللّه مي دهد دهنش

کسي که بين من و عشق هيچ حايل نيست
کسي که نسبت خوني ست بين عشق و منش

به غير زخم کسي در رکاب او ندويد
و گريه هاي خدا مانده بود و عطر تنش

تمام دشت پر از زخم ها ي عطشان بود
فرات پيرهنش بود و آسمان کفنش

فرشته گفت ببينيد! اين چه آينه اي ست
چه قدر بوي هو النور مي دهد سخنش

فرشته گفت ببينيد! عرشيان ديدند
سري جدا شده لبخند مي زند بدنش

به زير تيغ ، تنش تکّه تکّه قرآن شد
مدينه مولد او بود و کربلا وطنش

يکي ز گوشه نشينان زخم روشن او
سلام ما برساند به شام پيرهنش



30 مهر 1393 1495 1

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند

اوّل مهر رسید و من در همان " اوّل آ " بودم

مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود

پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه

من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود

نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود

هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: دلتنگ که ای؟ خندید... گریه کردم که پدر... خم شد

آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند

هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: هی هی! تو کجایی؟ تو ... راست می گفت، کجایم من؟

تو نبودی... تو چهل سال است... من... اجازه؟... همه را بودم

تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...

من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟



02 مهر 1393 964 0

دل نور محمّد، عطر صلوات است


دل شيخ نشابور، دل پير هرات است
دل نور محمّد، عطر صلوات است

دل گفتم و اين دل سجّاده ي مکّه ست
تسبيح مدينه ست، مُهر عتبات است

در بارش خنجر، دل تازه کن و روح
لب تشنه تر از دل، چشمان فرات است

هوهو زدن دل، عشق است و جنون است
حق حق زدن روح، صوم است و صلات است

شعر از سر من دست برداشته امّا
بالاي سرم باز ابر کلمات است

پايان من و دل، آغاز شگفتي ست
مي ميرم و مرگم در قيد حيات است

 



25 شهریور 1393 951 0

منت خدای را که به ما صبر و درد داد

 

حسن تو لایزال و جمال تو لم یزل

چابک ترین غزالی و نازک ترین غزل

 
قسمت نمی شود که شهید غمت شویم

ما کشتگان خنجر احلی من العسل
 

صفینی آن که در صف مژگان دوست نیست    

با کشته جمال چه می گویی از جمل؟

 
چشم از جمال جلوه گری برنداشتند

کورند این جماعت آیینه در بغل

 
بگذار با غم تو بسوزیم روز و شب

بگذار با تب تو بمیریم لااقل

 
منت خدای را که به ما صبر و درد داد

منت خدای را که اعزّ است و هم اجلّ

 



14 شهریور 1393 1857 0

مجنون! مجنون! کجايي؟ ليلا! ليلا! به گوشم


امشب ليلاي من کو؟ امشب بي عقل و هوشم
ليلا! ليلا! کجايي؟ مجنون! مجنون! به گوشم!

ليلا يادت مي آيد يک شب پرسيدي از من
از درد، از زخم، از اشکم، گفتم نمي فروشم!

ليلا جسمم شکسته ست با خود امّا کشاندم
البرزي را به دستم، الوندي را به دوشم

ليلا! ليلا! کجايي؟ امشب در من چه غوغاست
طوفان طوفان هياهو، دريا دريا خروشم

ليلا! ليلا! کجايي؟ تا دستم را بگيري
چون کوهي آتش افشان، داغم امّا خموشم

ليلا! ليلا! کجايي؟ مجنون بر خاک افتاد
مجنون! مجنون! کجايي؟ ليلا! ليلا! به گوشم



08 مرداد 1393 1290 1

آه - آیینه در آیینه - عجب حسن ختامی!

به سلام رمضان بر شده‌ام باز به بامی
ماه نو! ماه نو! از مات درودی و سلامی
ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه داری
پیش از این از رمضانم نه می‌ای مانده نه جامی
ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم
روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی
در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم
آه - آیینه در آیینه - عجب حسن ختامی!



24 تیر 1393 724 0

اين سحرها آسمان گم مي شود در بال ما


السلام اي ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو مي گرديم و تو دنبال ما

ماه پيدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه گم
رؤيت اين ماه يعني نامه ي اعمال ما

خاصه اين شب ها که ابر و باد و باران با من است
خاصه اين شب ها که تعريفي ندارد حال ما

کاش در تقدير ما باشد همه شب هاي قدر
کاش «حوّل حالنا»يي تر شود احوال ما

اين سحرها در زلال ربّنا گم مي شويم
اين سحرها آسمان گم مي شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خويش تا بيرون زديم
ماه با پاي خودش آمد به استقبال ما

گوشه ي چشمي به ما بنماي اي ابرو هلال
تا همه خورشيد گردد روزي امسال ما



16 تیر 1393 1491 1

به پاس رؤيت رويت رکوع کرده هلال


بهار سفره ي سبزي ست از سيادت تو
شب تولّد هستي ست يا ولادت تو؟

تو سرّ مخفي لولاکي و جهان گم بود
اگر نبود گل افشاني ولادت تو

شهود شمّه اي از ربّناي شعله ورت
حضور گوشه اي از خلوت عبادت تو

تو نور نور علي نوري، اي تمامت نور
کدام ذرّه ندارد سر ارادت تو

به پاس رؤيت رويت رکوع کرده هلال
و يا شکسته قدش در شب شهادت تو؟

پناه گريه ي تنهايي علي (ع) بودي
قسم به خطبه ي مولايي رشادت تو

پر از جمال و جلال جمادي و رجبيم
شب ولادت مولاست يا ولادت تو؟!



15 تیر 1393 949 0

زندگی، این فرصت کوتاه را هم دوست دارم

عاشق آن صخره هایم، ماه را هم دوست دارم
«کفش هایم کو؟» که من این راه را هم دوست دارم

اشک با من مهربان است و تبسّم مهربان تر
شور و لبخند و دریغ و آه را هم دوست دارم

گر چه خارم، گاه گاهی راه دارم در گلستان
گرچه خاکم، خاک آن درگاه را هم دوست دارم

عاشقم بر ذکر «یا رحمان» و «یا حنان» و «یاهو»
ذکر «یا منّان» و «یاالله» را هم دوست دارم

عاشق شمسم، ولی حلاّج را هم می پسندم
سوز و حال خواجه عبدالله را هم دوست دارم

یوسفی گم کرده ام چون روزهای عمر و هر شب
سر فروبردن درون چاه را هم دوست دارم

با غریبان زمین هر لحظه در خود می گدازم
راستش این غربت جانکاه را هم دوست دارم

شنبه ها تا جمعه ها را داغدار انتظارم
حسرت آن جمعه ی ناگاه را هم دوست دارم

گرچه مرگ-این خلوت نایاب- را هم می ستایم
زندگی، این فرصت کوتاه را هم دوست دارم



05 اسفند 1392 1636 2

ناگهان رسيدم اينجا، صبحتان به‌خير مردم


با دل شكسته رفتم رو به مشرق تبسم

ناگهان رسيدم اينجا، صبحتان به‌خير مردم

ديشب از شما چه پنهان،‌ سر زدم به كوي مستان

گفتم السلام يا مي! گفتم السلام يا خُم!

ساقي قدح به دستان،‌ خنده زد به روي مستان

يعني اجر مي‌پرستان پيش ما نمي‌شود گم

عاشق و درازدستي، ‌مستي و سياه‌مستي

آدم و دوباره عصيان، آدم و دوباره گندم؟

عقل هيزم است هيزم،‌ عشق آتش است آتش

آتش آوريد آتش، هيزم آوريد هيزم!


25 بهمن 1392 1065 0

شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی
عکس های من و دلتنگی یاران صمیمی

روزهایی همه محبوس در انباری خانه
خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی

رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا
با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من
گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی

تازه همسایه ی باران و خیابان شده بودیم
کاشی چاردهم، رو به روی کوی نسیمی

عشق را تجربه می کردم در ساعت انشاء
شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

نام هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل
ساعت جبر شد و غُرغُر استاد عظیمی

اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون
رقص موسای عرب، خنده ی مسعود کریمی

این یکی هست ولی از همه ی شهر بریده
آن یکی را سرطان کشت، سلامی...نه، سلیمی

این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه
آن یکی قصّه نویسی شد در حدّ حکیمی

آن یکی پنجره ای واکرد از غربت فکّه
این یکی ماند، گرفتندش در خانه ی تیمی

این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران
این یکی باز منم در چمدان های قدیمی
 



15 دی 1392 3759 5

کو عشق که ما را برساند به رسیدن

بختت نه سپید است و نصيبت نه سیاهی

محکوم به مرگي چه بخواهی چه نخواهی

کو عشق که ما را برساند به رسیدن

کو تیغ که ما را برهاند ز تباهی

آبی به شهیدان عطشناک نداديم

مردند لب شط فرات آن همه ماهی

ای کشته ترحّم کن و ای تشنه تبسّم

ای ناله شهادت شو و ای گریه گواهی

سنگم بزن ای دوست، دلم میکده اوست

ما را بشکن آینه ي ماست الهی

آن سوتر از این غمکده دریای وصالی ست

عاشق شو و فارغ شو و سالک شو و راهی

درویشی ما سلطنت ماست، اگرچه!

دنیاست گدایی که رسیده ست به شاهی


10 مهر 1392 1372 0

ما را ببر به رؤیت لبخند عید فطر

ایمان ما دو نیمه شد و نان ما دو نیم
دست من و نگاه تو یا سیّدالکریم
 
روحم تمام زخمی و جانم تمام درد
یک امشبم ببخش به آرامش نسیم
 
از شعله‌های روز قیامت رها شدیم
افتاده‌ایم باز در این ورطه جحیم
 
چیزی بگو شبیه سخن گفتن شبان
حکمی بده به سادگی حکمت حکیم
 
ما راهیان کوی چپ و راست نیستیم
ما راست آمدیم سر راه مستقیم
 
ما عاشقان شهید تو هستیم تا ابد
ما سالکان مرید تو بودیم از قدیم
 
برقی بگو وزان شود از سمت یا لطیف
اشکی بگو فرو چکد از ابر یا کریم
 
ما را ببر به رؤیت لبخند عید فطر
ما را بخوان به خلوت یا رب و یا عظیم


18 مرداد 1392 1153 0

رمضانیه...

بی تو ای جان جهان، جان و جهان را چه کنم؟
خود جهان می گذرد، ماندن جان را چه کنم؟

ماه شعبان و رجب، نم نم اشکی شد و رفت
خانه ابری ست خدایا! رمضان را چه کنم؟

شانه بر زلف دعا می زنم و می گریم
موسی من! تو بگو روز و شبان را چه کنم؟

صاحب "حیّ علی ... "!  لقمه ی نوری برسان
سحر از راه رسیده ست، اذان را چه کنم؟

کاتبان تو مــــرا خطّ امانـــــی دادند ...
کشته ی خال توام، خط امان را چه کنم؟

کاشکی جرم عیان بودم و تقوای نهان
پیش تقوای عیان، جرم نهان را چه کنم؟

 کاش می شد که سبک تر شوم از سایه ی خویش
آفتابا تو بگو! خواب گران را چه کنم؟

 زخم شمشیر اگر قوت سحرگاه من است
وقت افطار ولی زخم زبان را چه کنم؟

رنجه از طعنه ی پیران پریشان نشدم
با چهل چله جنون پند جوان را چه کنم؟

غرقه ی موج رجز، گم شده ی بحر رمل
سینه خالی ز معانی ست، بیان را چه کنم؟

 



20 تیر 1392 934 0

قصه ی گیسو ...

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ تر، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلند آوازه تر شد، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و، دیدم نبود -
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر

 



02 اردیبهشت 1392 2219 0

بهاریه

گل آمده با سبزه به همراهی نوروز
دل پر شده از عطر هواللهی نوروز

گر منتقم خون بهارید بیایید
گل جامه دریده ست به خونخواهی نوروز

همراه تو هر روز به نوروز رسیدم
هم راهی امروزم و هم راهی نوروز

مشق شب من نیست مگر سبز شدن ها
گل کرده ام از درس سحرگاهی نوروز

فرصت شمریم این دو نفس تازه شدن را
پیراهن عمر است به کوتاهی نوروز

سبز است دلم سبزتر از سبزه ی این دشت
سرخ است دلم سرخ تر از ماهی نوروز

فروردین 1392



17 فروردین 1392 1569 0

قصیده ی نفس

در اتاق 213 بیمارستان خاتم الانبیا پنج روزی را درگیر بیماری تنفسی بودم و بعد دانستم که 213 نام مبارک حضرت زهرای مرضیه است و شفای این نفس هم به دست اوست.


نیست پیدا با چه آهی می کشم پنهان نفس
از نفس حیران منم از دست من حیران نفس

کو به سرگردانی من از نفس افتاده ای
مثل سرگردانی من هست سرگردان نفس

بی نفس مُردم خدایا سنبلستانت کجاست
تا بریزد بر سرم یک غنچه ی خندان نفس

عطر باران هر گلی را تازه کرد و بهر من
مانده ام حیران چرا قحط است در باران نفس

کاش جای آب و نان تنها نفس می ریختند
کاش قوت جسم من باشد به جای جان نفس

کاش نبض زندگی در من تپیدن می گرفت
کاش سامانی بگیرد بی سر و سامان نفس

کاشکی مسعود بودم مانده ی زندان نای
نی در این نایی که وامانده ست در زندان نفس

من اگر می شد که خوانسالار باشم روز بزم
می نهادم جای هر قوتی به دسترخوان نفس

مَردم از لقمان ادب جویند و من از اضطرار
خواهم از روی ادب یک لقمه از لقمان نفس

کاش مهمانی بیاید عارف و صاحب جلال
ارمغان با خویش آرد شاید آن مهمان نفس

کاش امشب آخرین شام غریبانم شود
درد بی درمان نفس، ای درد بی درمان نفس
**

از نفس افتادم و هرگز نیفتادم ز پای
ای پریشانی چه کردی با من طوفان نفس

بیم آن دارم که صبحی بی نیایش عاقبت
بشکند در قفل قلبم این کلید جان- نفس

با خودم می گویم آیا کفر نعمت نیست این
می کشد شاید درون سینه ام شیطان نفس

خسته ام از دست این تکرارهای بی فروغ
روز و شب در هرزگی ها می دهد جولان نفس

می رود سرسان و سرگردان در این بازار مکر
می دهد تا کی به پای مشتری تاوان نفس

نرخ جان بالا و پایین شد در این سودای جسم
ازکجا چوب حراجی خورد و شد ارزان نفس

غیرت خود را کجا این روزها گم کرده ایم
باید این شبها گدایی کرد از مردان نفس

از تماشای" نفخت فیه من روحی" بپرس
تا ببینی کیست جاری کرده در انسان نفس

یک دو دم آماده ی دیدار روی مرگ باش
پلک بر هم می زنیم و می شود ویران نفس

قدردان لحظه های گرم و نورانی شوید
مثل بارانی است در شبهای تابستان نفس

بیت هایم یک به یک خالی ست از عطر پَری
می کشم در شعر خود از بس که با دیوان نفس

باد از ما پرسشی در محضر خورشید کرد
گفت با خود هین چه آوردید؟ گفتم: هان، نفس!

نفخه ی روح خدا جاری ست در باد بهار
می دمد در عیدهامان حضرت رحمان نفس

کاش جانم یک گل کوچک ولی سرزنده بود
جای گل می کاشتم روزی در این گلدان نفس

کاشکی تنها نفس می شد کشید از بطن نور
چون ملک کو می کشد از باطن قرآن نفس

دستگیر این نفس هر لحظه یک دست دعاست
با دعا بالا و پایین می رود هر آن نفس

تکسواری خسته ام زین کرده اسب آرزو
لنگ لنگان می رود هر شب از این دالان نفس

ای خدایی که نفس در اختیار دست توست
یا نفس را زیر و رو گردان و یا بستان نفس

عطر یا قدوس و یا صبوح در جانم بریز
زنده کن روح مرا با یک بغل ایمان نفس
**

حضرت زهرا(س) به داد این دل تنها رسید
یک دو روزی می شود دل می کشد آسان نفس

چرخ دیگر می زنم در گردش چرخ و فلک
پهلوانی تازه در من کرده گلریزان نفس

ما به پایان نفس ها بی تماشا می رسیم
کاش آغازی بگیرد باز در پایان نفس
15 اسفند 1391



17 اسفند 1391 1414 0
صفحه 4 از 11ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها