دفتر مجازی شعر

(آرشیو نویسنده علیرضا قزوه)

دفتر شعر

قصیده ی نفس

در اتاق 213 بیمارستان خاتم الانبیا پنج روزی را درگیر بیماری تنفسی بودم و بعد دانستم که 213 نام مبارک حضرت زهرای مرضیه است و شفای این نفس هم به دست اوست.


نیست پیدا با چه آهی می کشم پنهان نفس
از نفس حیران منم از دست من حیران نفس

کو به سرگردانی من از نفس افتاده ای
مثل سرگردانی من هست سرگردان نفس

بی نفس مُردم خدایا سنبلستانت کجاست
تا بریزد بر سرم یک غنچه ی خندان نفس

عطر باران هر گلی را تازه کرد و بهر من
مانده ام حیران چرا قحط است در باران نفس

کاش جای آب و نان تنها نفس می ریختند
کاش قوت جسم من باشد به جای جان نفس

کاش نبض زندگی در من تپیدن می گرفت
کاش سامانی بگیرد بی سر و سامان نفس

کاشکی مسعود بودم مانده ی زندان نای
نی در این نایی که وامانده ست در زندان نفس

من اگر می شد که خوانسالار باشم روز بزم
می نهادم جای هر قوتی به دسترخوان نفس

مَردم از لقمان ادب جویند و من از اضطرار
خواهم از روی ادب یک لقمه از لقمان نفس

کاش مهمانی بیاید عارف و صاحب جلال
ارمغان با خویش آرد شاید آن مهمان نفس

کاش امشب آخرین شام غریبانم شود
درد بی درمان نفس، ای درد بی درمان نفس
**

از نفس افتادم و هرگز نیفتادم ز پای
ای پریشانی چه کردی با من طوفان نفس

بیم آن دارم که صبحی بی نیایش عاقبت
بشکند در قفل قلبم این کلید جان- نفس

با خودم می گویم آیا کفر نعمت نیست این
می کشد شاید درون سینه ام شیطان نفس

خسته ام از دست این تکرارهای بی فروغ
روز و شب در هرزگی ها می دهد جولان نفس

می رود سرسان و سرگردان در این بازار مکر
می دهد تا کی به پای مشتری تاوان نفس

نرخ جان بالا و پایین شد در این سودای جسم
ازکجا چوب حراجی خورد و شد ارزان نفس

غیرت خود را کجا این روزها گم کرده ایم
باید این شبها گدایی کرد از مردان نفس

از تماشای" نفخت فیه من روحی" بپرس
تا ببینی کیست جاری کرده در انسان نفس

یک دو دم آماده ی دیدار روی مرگ باش
پلک بر هم می زنیم و می شود ویران نفس

قدردان لحظه های گرم و نورانی شوید
مثل بارانی است در شبهای تابستان نفس

بیت هایم یک به یک خالی ست از عطر پَری
می کشم در شعر خود از بس که با دیوان نفس

باد از ما پرسشی در محضر خورشید کرد
گفت با خود هین چه آوردید؟ گفتم: هان، نفس!

نفخه ی روح خدا جاری ست در باد بهار
می دمد در عیدهامان حضرت رحمان نفس

کاش جانم یک گل کوچک ولی سرزنده بود
جای گل می کاشتم روزی در این گلدان نفس

کاشکی تنها نفس می شد کشید از بطن نور
چون ملک کو می کشد از باطن قرآن نفس

دستگیر این نفس هر لحظه یک دست دعاست
با دعا بالا و پایین می رود هر آن نفس

تکسواری خسته ام زین کرده اسب آرزو
لنگ لنگان می رود هر شب از این دالان نفس

ای خدایی که نفس در اختیار دست توست
یا نفس را زیر و رو گردان و یا بستان نفس

عطر یا قدوس و یا صبوح در جانم بریز
زنده کن روح مرا با یک بغل ایمان نفس
**

حضرت زهرا(س) به داد این دل تنها رسید
یک دو روزی می شود دل می کشد آسان نفس

چرخ دیگر می زنم در گردش چرخ و فلک
پهلوانی تازه در من کرده گلریزان نفس

ما به پایان نفس ها بی تماشا می رسیم
کاش آغازی بگیرد باز در پایان نفس
15 اسفند 1391



17 اسفند 1391 1469 0

شهید ظهر تشهّد

 
 كجاست كعبه اگر مسجد الحرام تويي تو

قسم به كرببلا حج من تمام تويى تو

همه نمازى و نيت ، قيام توست قيامت

شهيد ظهر تشهّد تويى ، سلام تويى تو

سر بريده و آيات بينات ؟ چه حالى !

يقين كه ركن يماني تويى ، مقام تويى تو

به سعى سجده به گودال قتلگاه تو رفتم

نه سر برآورم از سجده تا امام تويى تو

تو بيت اوّلى و كربلاست اوّل بيتم

تو بيت آخرى و آخر كلام تويى تو
 


23 آبان 1391 1565 0

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام


عشق به پایان رسید
خون تو پایان نداشت...


23 آبان 1391 1814 0

ابتدای کربلا مدینه نیست ...

 

ابتدای کربلا غدیر بود ...

 



21 آبان 1391 1889 0

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود
ابرهای خونْ فشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود

بعد از آن فتوت همیشه سبز، برکت از حجاز و از عراق رفت
هر چه دانه داشتند سنگ شد، پشت هر بهار، صد کویر بود

بعد مکه و مدینه، دام شد، کوفه صرف عیش و نوش شام شد
آفتابِ سربلندِ سایه سوز، در حصارِ نیزه ها اسیر بود

الامان ز شام، الامان ز شام، الامان ز درد و غربت امام
شام بی مروّت غریب کش، کاش کوفه ی بهانه گیر بود

هان! هبا شدید، هان! هدر شدید، مردم مدینه! بی پدر شدید
این صدای غربت مدینه بود، این صدای زخمی بشیر بود

کربلا به اصل خود رسیدن است، هر چه می روم به خود نمی رسم!
چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خویش آمدم چه دیر بود!


11 آبان 1391 7759 0

به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست

«رفیق جان منا»* دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست

یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست

چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست

همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست

چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست

مجو عدالت از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست

حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست

دل شهید به ابریشم هوس دادید
به چشم مخمل تان هیچ خواب راحت نیست

به دام زلزله افتاده اید در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نیست

میان این همه شب تاب و این همه بی تاب
یکی ز جمع کریمان با کرامت نیست

به جز سکوت و تبسّم چه می توانم گفت
به واعظی که گمان می کند قیامت نیست

هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست

«کجا روم؟ چه کنم؟ چاره از کجا یابم؟»**
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست

طریقت تو همین شاعری است، شعر بگو
که شرح بی غزل و شعر بی شریعت نیست

به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست



*«بهار جان منا» از ابوعبدالله محمدبن عبدالله جنیدی شاعر قرن چهارم
**حافظ



06 آبان 1391 1978 0

یا حسین ابن علی عشق دعای عرفه ست...

کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات

دست ما را برساند به دعای عرفات


موسی من تو به دنبال کدامین خضری؟

گوشه ی چشم تو ابری ست پر از آب حیات


خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز

که دلی دارند بشکسته تر از پیرهرات


دردشان دردی ست از درد ابوالفضل علی

تشنه لب با تن پر زخم لب شط فرات


نیست جز از جگر خونی شان این همه گل

نیست جز از نفس زخمی شان این برکات


یا حسین ابن علی عشق، دعای عرفه ست

عشق آن عشق که بیرون بردم ازظلمات


پشت بر کعبه نکردی که چنان ابراهیم

به منا با سر رفتی پی رمی جمرات


به منا رفتی و قنداقه ی توحید به دست

تا بری باشی از ملعبه ی لات و منات


تو همه اصل و اصولی تو همه فرع و فروع

تو همه حج و جهادی تو همه صوم وصلات


ظاهر و باطن تو نیست بجز جلوه حق

که هم آیین صفاتی و هم آیینه ی ذات

 

مرحبا آجرک الله بزرگا مردا

نیست در دست تو جز نسخه ی حاجات و برات

 

شعر ناقابل من چیست که نذر تو شود

جان ناقابل من چیست که گویم به فدات


تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟

از تو گفتن نتوانند چرا این کلمات؟


جبل الرحمه همین جاست همین جا که تویی

پای این سفره که نور است و سلام و صلوات



                                                روز عرفه سال 1390



04 آبان 1391 2250 0

یک توضیح

امروز شنیدم کتاب "صبح بنارس" که شعرهای پنج سال آخر من در هند بود و توسط نشر سلمان پاک منتشر شده بود جایزه بیست و یکمین دوره کتاب فصل را در بخش شعر به خود اختصاص داده است. ارزش مادی و معنوی این جایزه را تقدیم می کنم به زنده یاد محسن پزشکیان

شاعری که در عین شایستگی هرگز فرصت شناخته شدن نیافت . شاعری از اهل مبارزه و اعتراض که از زندانیان زمان شاه بود و در اوایل انقلاب برای دیدار امام به قم می رفت که در تصادفی با فرزند کوچکش به دیار باقی شتافتند. خدایشان بیامرزاد.



05 مهر 1391 1392 0

" اوّل آ "

اوّل مهر رسید و من در همان " اوّل آ " بودم

مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود

پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه

من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود

نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود

هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: دلتنگ که ای؟ خندید... گریه کردم که پدر... خم شد

آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند

هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: هی هی! تو کجایی؟ تو ... راست می گفت، کجایم من؟

تو نبودی... تو چهل سال است... من... اجازه؟... همه را بودم

تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...

من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟



01 مهر 1391 1453 0

شبانی

به تازگی این شعر مرا به همراه چند شعر دیگر از من و دیگران آوازخوان شهیر تاجیکستان استاد دولتمند خالف با موسیقی تاجیکی و لحن دلنشین تاجیکانه خوانده اند:


دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم




18 شهریور 1391 1184 0

بچه های دسته ی رییس علی...

به رییس علی دلواری قهرمان مبارزه با استعمارگران در جنوب و به مدافعان خلیج فارس


طاقت آوردی خلیج فارس من

این همه سالها تو گرمای جنوب

سفره ی آبی و سبز آسمون

سفره ی مردم تنهای جنوب

**

دشمن از ما چی می خواد؟ خلیج فارس

صدای موجاش گریه هامونه

مرواریداش کابین همسرامون

صدفاش قلک بچه هامونه

**

اون روزا امامقلی خان تو جنوب

پشت پرتغالیا رو خوب شکست

قصه ی دلیری رییس علی

 یاد انگلیسیا همیشه هست

**

بچه های دسته ی رییس علی

یه بار دیگه به میدون می زنن

شب مث ماهی می رن تو دریاها

صبحا مثل موج بیرون می زنن

 

**

پشت این تنگه رو محکم بگیرین

دشمنا رو نذارین پا بگیرن

به امام حسین قسم، یزیدیا

اومدن دریا رو از ما بگیرن

                          مردادماه 1391



04 شهریور 1391 1289 0

عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد ما را ببخش

بعد تو چندین قیامت دیر شد ما را ببخش
مِهر مُرد و ماه در زنجیر شد ما را ببخش

راوی این قصه از یعقوب یادی هم نکرد
یوسف این قصه دیگر پیر شد ما را ببخش

نازنینا عدل ما را کشت، تو دیگر مکش
مهربانا ظلم عالم گیر شد ما را ببخش

از حدیث قدسی چشمت کسی شرحی نخواند
مصحف زلف تو بد تفسیر شد ما را ببخش

ما ندانستیم راز عقل و سرّ عشق چیست
عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد ما را ببخش

تیرمان بر سنگ خورد و خون مان بر خاک ریخت
سهم مان دنیای پر نخجیر شد ما را ببخش

مدتی گر عاشقی از یاد رفت از ما مرنج
اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش



03 شهریور 1391 2951 0

ما را ببر به رویت لبخند عید فطر

ایمان ما دو نیمه شد ونان ما دو نیم

دست من و نگاه تو یا سیّدالکریم


روحم تمام زخمی و جانم تمام درد

یک امشبم ببخش به آرامش نسیم


از شعله های روز قیامت رها شدیم

افتاده ایم باز در این ورطه ی جحیم


چیزی بگو شبیه سخن گفتن شبان

حکمی بده به سادگی حکمت حکیم


ما راهیان کوی چپ و راست نیستیم

ما راست آمدیم سر راه مستقیم


ما عاشقان شهید توهستیم تا ابد

ما سالکان مرید تو بودیم از قدیم


برقی بگو وزان شود از سمت یا لطیف

اشکی بگو فرو چکد از ابر یا کریم


ما را ببر به رویت لبخند عید فطر

ما را بخوان به خلوت یا رب و یا عظیم


                               مردادماه 1391


29 مرداد 1391 1102 0

کاش «حوّل حالنا»یی تر شود احوال ما

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

ماه پیدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه گم
رویت این ماه یعنی نامه ی اعمال ما

خاصه این شب ها که ابر و باد و باران با من است
خاصه این شب ها که تعریفی ندارد حال ما

کاش در تقدیر ما باشد همه شب های قدر
کاش «حوّل حالنا»یی تر شود احوال ما

این سحرها در زلال ربّنا گم می شویم
این سحرها آسمان گم می شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم
ماه با پای خودش آمد به استقبال ما

گوشه ی چشمی به ما بنمای ای ابروهلال
تا همه خورشید گردد روزی امسال ما



27 مرداد 1391 2946 0

فردا...

بهارهای شگفتی
در راه اند
فردا، گلی می شکفد
که بادها را
پرپر می کند!


26 مرداد 1391 1878 0

این از خواص زلزله الارض است...

سه دانگ از صدای عاشیق ها
هنوز در زیر آوار است
و شمس تبریزی
آمده است به فعلگی و معلمی قرآن
جایی در حوالی اهر
و شیخ محمود
دارد از زیر همین آوار
مثنوی و قرآن بیرون می آورد و می خواند:
"همه عالم به نور اوست پیدا ..."
ستارخان هنوز یک پایش در زیر آوار است
فریاد می زند که از سفارتخانه های اجنبی
کمک قبول نباید کرد
حالا با شمس در محله ی سلّه بافان می چرخم
با ناصرخسرو به خانه ی قطران می روم
آن روز هم که زلزله آمد
چهل هزار تن مردند
همیشه خاصیت زلزله همین است
که روح ها را
به هم می ریزد
کمال را از خجند می برد به سرخاب و
باکری را از مجنون می کشاند به آسمان ارومیه
و مرا از این گوشه ی جهان می برد
به کوچه ی دلتنگی آقامحمدحسین بهجت تبریزی...
یکی دست شهریار را بگیرد
که بیرون زده ست این وقت شب
با زیرشلواری و همان کلاه پوستی
در محله ی پدری
دنبال حبیب و رفقایش می گردد...
تاریخ می گوید این زلزله
پس زلزله هایی ست
که پیشتر آمده بود
و این از خواص زلزله الارض است
که گاه تکه ای از بسطام را می برد به بم
و کوه حیدربابا را
این وقت شب
آورده است به رختخواب ابری من
در دهلی نو
و من از او مدام
سراغ ساز "عاشیق عیمران" را می گیرم...


25 مرداد 1391 1164 0

شب قدر است لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

         

 

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان

شب قدر است  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

 

اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو

نمی گریند دل ریشان٬ نمی چرخند درویشان

 

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند

فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

 

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری

نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

 

به مرگ زندگی!...  من مرگ را هم زندگی کردم

جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

 

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من

تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان



21 مرداد 1391 1333 0

قصیده رمضان


ببینید ببینید هلال رمضان را

برون ریزید از دل همه ظن و گمان را

بمویید و برویید ، بجویید و بپویید

بشویید عیان را و ببویید نهان را

چرا درد دل خویش نگفتیم به دلدار

چرا چاره نکردیم پریشانی جان را

برون آورد ای کاش یکی واقعه ناگاه

از این وحشت اوهام جهان نگران را

کدورت بزداییم، تباهی بتکانیم

علاجی بتوانیم مگر زخم زبان را

ببین دربه درانیم رها در شب بی ماه

اگر دست نگیرند من و گمشدگان را

عزیزا به هم آییم که سفیانی دوران

به هم ریخته امروز زمین را و زمان را

دگر نوبت مهدی ست درآییم به میدان

مگو لشکر دجال گرفته ست جهان را

چرا این همه در خویش تنیدیم و دویدیم

چرا دور نکردیم ز خود نام و نشان را

نه شمسیم و نه عطار، نه خواندیم به یک بار

نه حلاج و نه شبلی، نه شیخ خرقان را

ندیدیم و نگفتیم حکایات الهی

نخواندیم یکی قصه ی موسی و شبان را

همه روح شگفت است همه گنج نهان است

بیا پاس بداریم چنین درّ گران را

دکانی بگشودیم به سرمایه ی جادو

اگر معجزتی نیست ببندیم دکان را

مقیمان حرم را مزن با دم شمشیر

مریز آبروی کس، مرنجان همگان را

منم طوطی ناچار مرا با خود مگذار

رها کن ز من این بار من آینه خوان را

منم طوطی و در من هر آیینه دم اوست

سخن های غریبی ست من هیچمدان را

از این ظلمت یکریز جهان را به درآریم

سحر شد نشنیدید مگر بانگ اذان را؟

اگر عاشقی امروز به میدان عمل شو

اگر یوسفی امروز مرنجان اخوان را

مبندیم در نور به روی دل مستور

سحر شد بگشاییم مفاتیح جنان را

عزیزان منا کاش مبارک شود ایام

ببینید ببینید هلال رمضان را


 



30 تیر 1391 1310 0

تیغ "بسم الله" بردارید و در میدان روید

سر به زیر انداختید و ماه تان از یاد رفت

آه از این جادو که بسم الله تان از یاد رفت

از کدامین قبله گاهید ای ز خاطر رفتگان؟

 بس که چرخیدید در خود راه تان از یاد رفت

راه و چاه زندگی تان را فراموشی گرفت

راه تان از یاد رفت و چاه تان از یاد رفت

شنبه های روزمرگی چنگ زد در جان تان

آنقدر تا جمعه ی ناگاه تان از یاد رفت

هر که در این دور شد هم بزم تان بر باد شد

هر که در این راه شد همراه تان از یاد رفت

سوزهاتان حیف و عطر روزهاتان حیف تر

اشک تان پایان گرفت و آه تان از یاد رفت

خانقاه مردگان  است این، نه دل های شما

چشم درها  بسته  شد، درگاه تان از یاد رفت

در سماع نفس چرخیدید  و محو خود شدید

های و هوی ذکر "یا الله" تان از یاد رفت

ناخودآگاهی ضمیر پاک تان را کور کرد

دیده ی بینا، دل آگاه تان از یاد رفت

مرکب نفس خودید، از اصل و اسب افتاده اید

مال تان پاشید از هم،  جاه تان از یاد رفت

تیغ "بسم الله" بردارید و در میدان روید

 خون تان خاموش شد، خونخواه تان از یاد رفت

تیرماه ۱۳۹۱- دهلی نو



22 تیر 1391 1288 0

اتّفاقا قرمز و سبز و سفید...


اتّفاقا قرمز و سبز و سفید، اتّفاقا رنگ های شادتر

بعد از این با رنگ ها شادی کنید، خانه تان آباد، دل آبادتر

پیرهن ها گل گلی، دل، گل گلی، عیب دارد گل گلی بودن مگر؟

بعد از این رنگ خدا بر تن کنید ، بعد از این، آزادتر ، آزادتر

تنگ چشمی نه ، صبوری، همدلی، مهربانی ، عشق ، گاهی یک سلام

بگذریم از عیب های یکدگر، از شمایان کیست بی ایرادتر؟

من که هرگز، هیچ جا، در هیچ شهر، چون شما مردم ندیدم عاشقی 

از شما فرزانه تر، استادتر از شما دل پاک تر، آگاه تر،

بعد از این مجنون تر از مجنون شوید، تا که اوقات شما شیرین شود

تا که لیلی باز لیلایی کند، بعد از این فرهادتر فرهادتر

می گدازید و تبسّم می کنید روز غربت، روز حسرت، روز درد،

روز میدان، روز غیرت، عزم تان، هست از پولاد هم پولادتر

با تو ای ایرانی پاک غیور، می توان  از خوان هشتم هم گذشت 

زنده تر باشید مردم، زنده تر، شادتر باشید مردم، شادتر

تیرماه 1391

                       تیرماه 1391


14 تیر 1391 1273 0
صفحه 5 از 11ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها