دفتر مجازی شعر

(آرشیو نویسنده علیرضا قزوه)

دفتر شعر

زمین را در پاکتی می گذارم و برایت پست می کنم

شمع های مرده را برایت پست می کنم
خنجر نقره ای یهودا
و زخم شانه های مسیحا را...
زمین را در پاکتی می گذارم و
برایت پست می کنم
نامه رسان!
اندوهم را بتکان و ببر!
خرماهای امسال اشک بودند
خنده ام را بچین و ببر
زیتون های امسال خون بودند...
ایوبیان مصر صبورند
در «حطین» میدانی نیست
شمشیر صلاح الدّین بر صلیب مانده است
و عقربه های ساعت
در میدان اصلی شهر
خوابیده اند!


20 اردیبهشت 1391 1204 0

فردا زمین را جور دیگر می توان دید

روزی درختان پرچمی خواهند شد بر شانه ی باد
روزی زمین پر می گشاید
مثل کبوتر می شود دریا
کبوتر می شود ماه
فردا زمین را
غرق کبوتر می توان دید
فردا زمین را جور دیگر می توان دید...


20 اردیبهشت 1391 839 0

چه تابوت سردی!

سرانجام یک روز بوی سکوتم
خبر می برد مرد همسایه ام را
چه تابوت سردی!
چه مردی!
و شب بی صدا می خورد
سایه ام را...


20 اردیبهشت 1391 939 0

آفتاب، خار و خس مزرعه ی چشم تو

صبح، دو مرغ رها
بی صدا
صحن دو چشمان تو را ترک کرد
شب، دو صف از یاکریم
بال به بال نسیم
از لب دیوار دلت
پرکشید
آفتاب
خار و خس مزرعه ی چشم تو
آبشار
موج فروخفته ای از خشم تو
می شود از باغ نگاهت، هنوز
یک سبد از میوه ی خورشید چید!


20 اردیبهشت 1391 3383 0

می شد محمد حنفیه، سفیر سازمان ملل باشد

خلیفه نیستی
سلطان هم
فقط امام اول مظلومانی
و جای پنج سال
می شد که پنجاه سال حاکم باشی
می شد که شامات را
چون دندانی کند و پراکند
که سهم بچه های ابوسفیان باشد
و در امارت کوفه
کاری هم به ابن ملجم و قطام داد
می شد هر سال
به هند و پارس
به چین  و ماچین دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپاکند
چیزی شبیه همین ضیافت های شام
در تالارهای آینه و مرمر
پشت درهای بسته
می شد حسین(ع) و حسن(ع) را با خود همراه کرد
یکی مشاور اعظم
یک وزیر خزانه داری کل
می شد کاری کرد
که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده دار باشد
یا کاره ای که زهر نریزد
یا نه
حکومت ایران هم می شد که سهم حسن(ع) باشد
حکومت عراق، سهم حسین(ع)
حتی عقیل را می شد سه چهار سالی
با حقوق ارزی آن روز
به اندلس فرستاد
می شد محمد حنفیه
سفیر سازمان ملل باشد
مانند این پسرخاله ها که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!
می شد کنار رود فرات
کاخی سبز ساخت
برای تابستان ها
سری به بغداد زد
بر بالای کوه ابوقبیس
کاخی سپید داشت
چیزی شبیه کاخ سعد آباد
شبیه کاخ ملک فهد
کاخی بلندتر از خانه ی خدا
می شد که بعد خود
به فکر پادشاهی فرزندان بود
مثل همین ملک حسین و ملک حسن
مثل همین حیدر علی اف
و اف بر این دنیا...
می شد امام علی(ع) بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همین امام علی رحمانف
می شد با خانم رایس دست داد
می شد انبان خویش را پر کرد
از شیر مرغ و جان آدمیزاد
از وعده و وعید
و افطاری داد از بیت المال
جامه های اطلس و ابریشم پوشید
با میمون و سگ بازی کرد
رقاصه های روم را دعوت کرد
با چشم بندی و آتش بازی
شب را به صبح رساند
در برج های دوبی سهمی داشت
در بازار بورس دستی...
نشست بالای تختی و
کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت
یا دست کم
هر روز یک اسب پیش کش قبول کرد
یک شمشیر مرصع
که نام تو بر آن حک شده باشد
این تحفه ها از هند است
آن جامه ها از روم
این فرش های ابریشمین از ایران...
جشنی بگیر
بگو که شاعران قصیده بخوانند
شب را زود بخواب
که کاترینا و سونامی در راه است
برای کندن چاه
به بردگان سیاه فرمان بده
به شرکت های چند ملیتی
برای بردن نان فرصت نیست
این را به سازمان غله و نان بسپار!
این وقت شب
نشسته ای و به من لبخند می زنی
می دانم
این گونه شعرها خوب نیستند
اما مولای من!
آن کفش های وصله دار هم
مناسب پای حضرت حاکم نیستند!


20 اردیبهشت 1391 1298 0

عطر زهرا(س) باز پیچیده است در جان همه

کیستی ای هر چه در هستی طفیل هست تو
ای کلید آسمان ها و زمین در دست تو

مادر گل های مریم! مادر یاس سپید!
مادر هر چه عدالت، مادر هر چه شهید

خود علی(ع) گل بود، تو دادی به این گل رنگ و بو
سوره ی کوثر تو بودی، سوره ی الشمس او

عطر زهرا(س) باز پیچیده است در جان همه
مثل عطر یا محمد(ص)، یا علی(ع)، یا فاطمه(س)

ای نبی را همچو مادر، ای علی را همچو یار
خطبه ای دیگر بخوان تا پر بگیرد ذوالفقار

خطبه ای تا حیدر از آن شقشقیه سر کند
هر زمان یاد از تو و اندوه پیغمبر کند

خطبه ای دیگر که زینب(س) شام را محشر کند
تا حسین بی سرت بر نیزه قرآن سر کند

ای عطش نوشان بزم ظهر عاشورا، سلام!
بچه های انتقام سیلی زهرا، سلام!

با شمایم، باده نوشانی که ربانی شدید
در سماعی سوختید و در خدا فانی شدید

این زمان در جمع ما آیینه گردانی کنید
با چراغ خون، شب ما را چراغانی کنید

عطر زهرا باز پیچیده است در جان همه
مثل عطر یا محمد(ص)، یا علی(ع)، یا فاطمه(س)


20 اردیبهشت 1391 1779 0

تو ایرانی و عشق، مهمان توست

بنداول
شبی تار و دلگیر و سرد و سیاه
سیاووش و رستم، گرفتار چاه

همه پهلوانان ایران به بند
دلیران تفتان، یلان سهند

همه پهلوانان البرزکوه
ز دیوان و اهریمنان در ستوه

ندیدیم نخلی به جز دارها
نخفتیم از وحشت مارها

نیامد به امداد ما رستمی
خدایا بر این زخم ها مرهمی

به خونخواهی مردم دردمند
یکی بانگ زد با صدای بلند

رسولی رسید از سوی بامداد
به دستان ما رایت نور داد

درخشید بیرق چو در دست مان
خجل شد از آن بیرق کاویان

خدا تا گل افشان کند خاک را
شکستیم تندیس ضحاک را

شب تار و دلگیرمان، روز شد
سحر خنده زد، عشق، پیروز شد


بند دوم
وطن! ماهتابی، وطن! آفتاب
بخند و بسوز و ببار و بتاب

تو ای مهبط صبح و نور و دعا
در آمیخت خاک تو با کربلا

تو ایرانی و عشق، مهمان توست
علی ابن موسی الرضا(ع)، جان توست

تنت زخمی از تیغ جلادهاست
دلت خسته از ظلم شدّاد هاست

ابوجهل ها پیش ما سد شدند
همه دشمن آل احمد شدند

به حیلت گری، آتش افروختند
در آتش خود اما همه سوختند

وطن را هراسی از آتش نبود
وطن جز خلیل و سیاووش نبود

تو ای شهر خرّم، بهشت یقین!
به بیت المقدس شکفتی چنین

وطن ابر شد، رعد شد، رود گشت
در آیینه ی صبح «والفجر هشت»

وطن، صبح شد، نور شد، روز شد
چو «فتح المبین» داشت، پیروز شد


بند سوم
شبی آتش افتاد در جان ما
سفر کرد، خورشید تابان ما

دلی شمع کردیم و افروختیم
همه در مصلای غم، سوختیم

همه گریه کردیم مانند میغ
فغان از جدایی، دریغا دریغ

کجا می برندت؟ کجا می برند؟
تو را تا خدا، تا خدا می برند

شب آن شب، اگر رنگ تردید داشت
سحر آمد و بوی خورشید داشت

سحر، گلشنی از بهار علی(ع)
سحر، برقی از ذوالفقار علی

سرت سبز بادا، دلت تابناک
تو را دوست داریم، ای روح پاک

هلا رهبر پاک آزاده مرد
همه اهل سوزی، همه اهل درد

وجودت پر از غیرت کربلا
بود سیرتت، سیرت مرتضا

تو را دوست داریم ای روح و تن
وطن! ای وطن، ای وطن، ای وطن

به امر ولایت، به امر ولی
بگو یا علی(ع)، یاعلی، یا علی


بند چهارم
شمایید از ایل مردان مرد
دلیران عاشق، یلان نبرد

شما موج، دریا، شما رود، کوه
سراپا غرور و سراپا شکوه

همه دوستانید و دشمن شناس
ز دشمن مبادا شما را هراس

شما از دماوند استوارتر
ز صبح و ز خورشید، بیدارتر

شما جلوه ی آبشارید و گل
شما اهل بیت بهارید و گل

بکوشید در راه سازندگی
مبادا شما را پراکندگی

شمایید باران عشق و امید
بکوبید، عید است ، عید است، عید

بکوبید بر طبل و سنج و دهل
در این بارش نور و باران و گل

وطن گرچه شادان، شهیدی، وطن!
سراسر امیدی ، امیدی، وطن!

جهان، فتنه زاری است، بیدار باش!
وطن! دیده بگشا و هشیار باش


بند پنجم
وطن! قبله ی می پرستان، تویی
می وساقی و جام مستان تویی

زمینت پر از نخل و سرو است و بید
اگر آسمانت پر است از شهید

وطن، روز در کار و شب در نماز
وطن، بید مجنون، ولی سرافراز

شکوهت نمک گیر عدل علی(ع) است
به دست تو شمشیر عدل علی(ع) است

تو نوری، تو آبی، تو آیینه ای
پر از مژده ی صبح آدینه ای

وطن، چشم در راه صبحی شگفت
دلت شد پر از ابر و باران گرفت

وطن! گریه ات، گریه ی شادی است
که این گریه، لبخند آزادی است

تو قلب جهانی، تو جان جهان
وطن! جاودانی، وطن، جاودان

وطن! پرچم نور در دست توست
تو مست خدایی، جهان مست توست

تو ای دین و ایمان، تو ای جان و تن
وطن! ای وطن، ای وطن، ای وطن

نظر کن به ما تشنگان الست
تو ای نور، ای صبح پرچم به دست...


20 اردیبهشت 1391 1813 0

کجایند مردان بی ادعا؟

شب است و سکوت است و ماه است و من
فغان و غم و اشک و آه است و من

شب و خلوت و بغض نشکفته ام
شب و مثنوی های ناگفته ام

شب و ناله های نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر می کنم درد را
که آتش زند این دل سرد را

بگو بشکفد بغض پنهان من
که گل سرزند از گریبان من

مرا کشت خاموشی ناله ها
دریغ از فراموشی لاله ها

کجا رفت تأثیر سوز و دعا؟
کجایند مردان بی ادعا؟

کجایند شورآفرینان عشق؟
علمدار مردان میدان عشق

کجایند مستان جام الست؟
دلیران عاشق، شهیدان مست

همانان که از وادی دیگرند
همانان که گمنام و نام آورند

هلا، پیر هشیار دردآشنا!
بریز از می صبر، در جام ما

من از شرمساران روی توام
ز دُردی کشان سبوی توام

غرورم نمی خواست این سان مرا
پریشان و سر در گریبان مرا

غرورم نمی دید این روز را
چنان ناله های جگر سوز را

غرورم برای خدا بود و عشق
پل محکمی بین ما بود و عشق

نه، این دل سزاوار ماندن نبود
سزاوار ماندن، دل من نبود

من از انتهای جنون آمدم
من از زیر باران خون آمدم

از آنجا که پرواز یعنی خدا
سرانجام و آغاز یعنی خدا

هلا، دین فروشان دنیاپرست!
سکوت شما پشت ما را شکست

چرا ره نبستید بر دشنه ها؟
ندادید آبی به لب تشنه ها

نرفتید گامی به فرمان عشق
نبردید راهی به میدان عشق

اگر داغ دین بر جبین می زنید
چرا دشنه بر پشت دین می زنید؟

خموشید و آتش به جان می زنید
زبونید و زخم زبان می زنید

کنون صبر باید بر این داغ ها
که پُر گُل شود کوچه ها، باغ ها

شب است و سکوت است و ماه است و من...


20 اردیبهشت 1391 12699 2

چراغی مرده ام، دل کن دلم را

هوالعشق و هوالحیّ و هوالهو
خوشا هوهو زدن با حضرت او

به نام او که دل را چاره ساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است

چراغی مرده ام، دل کن دلم را
به بسم الله، بسمل کن دلم را

بگیر این دل، دل ناقابلم را
به امیدی که بگدازی دلم را

بده حالی که حالی تازه باشد
که هر فصلش وصالی تازه باشد

مدد کن لحظه ای از خود گریزم
که تاریک است صبح رستخیزم

تمام فصل من شد برگ ریزان
بده داد منِ از خود گریزان

الهی سینه ای داریم پُر سوز
تبسم کن در این آیینه یک روز

تبسم کن، تبسم کن، الهی
مرا در عطر خود گم کن، الهی

من از کوه و درختی کم نبودم
شبی با من تکلم کن، الهی

همه حیران، چون موساییم در طور
تجلی کن، شبی، یا نور، یا نور!

تجلی کن که ما گم کرده راهیم
ببخشامان که لبریز از گناهیم

الهی سر به زیران تو هستیم
اسیرانیم، اسیران تو هستیم

اسیرانی سراسر دل پریشیم
الهی، ما گرفتاران خویشیم

الهی الامان از نَفْس بدکیش
اسیر تو گریزان است از خویش

دلم سرگرمِ کارِ هیچ کاری
امان از این پریشان روزگاری

نه گفتارم به کار آمد، نه رفتار
گرفتارم، گرفتارم، گرفتار

دلا برخیز، از این بیهوده برخیز
به چشمانم چراغ گریه آویز

از آن ترسم که در روز قیامت
نیاید دل به کار سوختن نیز

الهی ما نیازیم و تو نازی
غم ما را تو تنها چاره سازی

الهی درد این دل را دوا کن
همین امشب مرا از من جدا کن

دعا کن یک سحر در خود برویم
بگویم آن چه را باید بگویم

دلم را شعله ی آه سحر کن
مرا در یک دوبیتی مختصر کن

«الهی درد عشقم بیش تر کن
دل ریشم از این غم، ریش تر کن

از این غم گر دمی فارغ نشینم
به جانم صدهزاران نیشتر کن»*

بده ساقی! سبویی حال گردان
مرا از اهل بیت می بگردان

خداوندی که می را خضرِ من کرد
به نام عشق، آغاز سخن کرد

می یی خواهم که باشد نغمه ی او
هوالعشق و هوالحیّ و هوالهو

می یی تا زیر و رو سازد دلم را
به شطّ آتش اندازد دلم را

می یی تا در دلم باران بگیرد
صدایی مرده امشب جان بگیرد

می یی تا بگذرم از هر چه هستی
برقصم در نماز شور و مستی

دعا کن آتش می در بگیرد
جنون، جان مرا در بر بگیرد

مرا زندان تن کرده است دلریش
جنون کو؟ تا رهایم سازد از خویش

کجایی ای جنونم، ای جنونم؟
شکست افتاده در سقف و ستونم

کجایی ای منِ از من رهیده؟
بچرخانم چو تیغ آب دیده

رهی دارم که پایانش عدم نیست
اگر عالم شود شمشیر، غم نیست

مبین آیینه ی رازم شکسته است
صدایم مرده و سازم شکسته است

دلم را تکه ای عرش برین کن
مرا سرشار از نور یقین کن

الهی باده ام بی آب و رنگ است
بنوشانم که دیگر وقت، تنگ است

به حقّ سوره ی می، سوره ی خم
به روی ما تبسم کن، تبسم

مدارا کن، مدارا با اسیری
بده ساقی«می روشن ضمیری»

ببر ما را به کوی می فروشان
بنوشان باده از جامی خروشان

بگردان و بگردان و بگردان
بنوشان و بنوشان و بنوشان

«چو مستم کرده ای مستور منشین
چو نوشم داده ای زهرم منوشان»**

وصیت می کنم صبحی که مُردم
مرا در خلعتی از می بپوشان

دلم وقف شما ای می پرستان
سرم نذر شما ای باده نوشان

شب قدر آمد ای ساقی دوباره
ببر ما را به کوی می فروشان

بده جامی که جانم جان شود باز
برآید از خم و خمخانه، آواز

بده ساقی، میِ زاینده هوشی
شرابِ عرشیِ خورشید جوشی

می محرابی تهلیل گویی
می «اسرایی»«معراج» پویی

می یی خواهم که رحمانی است حالش
می من چارده قرن است، سالش

می یی خواهم که حالم را بداند
برایم تا سحر «حافظ» بخواند

شفابخش دل بیمار باشد
«الهی نامه» ی عطار باشد

می یی کز هر رگش «الله» جوشد
خط جورش خطایم را بپوشد

می یی خواهم که تا خویشم برد راه
می لبریز «حمد» و «قل هو الله»

می یی که «قل هوالله احد» گوست
می یی که قلقلش فریاد هوهوست

می من پنج نوبت در سپاس است
به رنگ، آتش، به بو، لبخند یاس است

می یی خواهم نماز شب بخواند
دعای ندبه زیر لب بخواند

می من هر سحر گرم اذان است
کمیل ابن زیادِ ندبه خوان است

شب قدر است تا دل پر بگیرد
می یی خواهم که قرآن سر بگیرد

شب قدر است و صبح سرنوشت است
می یی خواهم که تاکش از بهشت است

می یی که روز و شب در ذکر هوهوست
می یی که هر سحر «حیّ علی...» گوست

شما باران هوهو دیده بودید؟
میِ «حیّ علی...» گو دیده بودید؟

می یی خواهم می یی از خمّ لبیک
می« لبّیک اللهم لبیک»

می یی خواهم برقصاند فلک را
می «یا لیتی کنّا معک» را

می یی خواهم که یا مولا بگوید
حسینم وا، حسینم وا بگوید

جهان مست و زمین مست و زمان مست
بیا ساقی که ما رفتیم از دست

خرابم کن که آبادم کنی باز
فنایم کن که ایجادم کنی باز

دخیلی بسته ام بر دسته ی جام
دلم را جامی از می کن سرانجام

شب است و غیر تب، تابی ندارم
ز دست مثنوی خوابی ندارم

رها کن بازیِ قول و غزل را
ستایش کن کریم لم یزل را

شدم دل خسته از نازک خیالی
به فریادم رس ای آشفته حالی

خوشا شعری که یک سر شور باشد
اناالحق گفتن منصور باشد

چراغی از قدح روشن کن ای دل
لباسی از غزل بر تن کن ای دل

من از اول غمم ضرب المثل بود
شروع مثنوی هایم، غزل بود

غمی دارد دل غربت سرشتم
در این دوزخ چرا گم شد بهشتم؟

خطوط دست من از جنس داغ است
من از روز ازل حسرت سرشتم

ز تار و پود باران و دوبیتی است
غزل هایی که در غربت نوشتم

گلی بودم بهشتی، اینک اما
چو خاری پشت دیوار بهشتم

اگر سی روزِ ماهم روزه داری است
شب قدری ندارد سرنوشتم

ز خشتم بعد از این خمخانه سازید
که اول نیز از خُم بود خشتم

مرا دوشینه شام دیگری بود
به روی شانه ام بال و پری بود

اذان گفتند، آهم آتشین شد
دلم با جبرئیلی همنشین شد

اذان گفتند سر بردیم در چاه
ستاره بود و من، من بودم و ماه

چنان سر در دل خُم کرده بودم
که نام خویش را گم کرده بودم

همین امروز حالی داشت حالم
ولی امشب چه سنگین است بالم

چه شد آن شادی دوشینه ی من؟
چرا غم خیمه زد در سینه ی من؟

چه شد آن حالِ دیگرگون کجا رفت؟
بگو آن شادیِ محزون کجا رفت؟

چه شد ساقی میِ از خود گریزم؟
شرابِ شب نشینِ صبح خیزم؟

چه شد ساقی! سحر شد می نیامد؟
تب من بیش تر شد، می نیامد

کسی کو تا به هوشم آورد باز؟
به کوی می فروشم آورد باز

به جانم باده پی در پی بریزد
به جام من دو رکعت می بریزد

خوشا دردی که با شادی عجین است
خوشا اشکی که شادی آفرین است

خوشا با بیدلان رقصی از این دست
«خمستان در سر و پیمانه در دست»***

من امشب می پرستی می فروشم
به خواب صحو رفته عقل و هوشم

یکی شد سُکر و صحوم، عقل و دینم
هوای گریه دارد آستینم

چه سُکر و صحو شادی آفرینی
«مقام» شادی و «حال» حزینی

دگر «حلاج» روحم «بوسعیدی» است
دلم امشب «جنید بایزدی» است

همه اعضای من امشب زبان اند
همه رگ های من، آواز خوان اند

چنان سرمست از شُرب طهورم
که می سر می زند فردا ز گورم

من از دلدادگان کوی اویم
مرید خانقاه روی اویم

کی ام؟ از جرعه نوشان جلالش
مقیم آستانِ بی زوالش

بگو مستان به خاکم می فشانند
 بزن نی تا صراحی ها بخوانند

الهی، سُکر این می را فزون کن
به حقّ می مرا از من برون کن

خوشا آنان که دل را چاک کردند
اگر سر بود، نذر تاک کردند

من امشب سوزِ دل از نی گرفتم
شفای تازه ای از می گرفتم

چه شکّرها ز نی می ریزد امشب
سر ما نُقل و مِی می ریزد امشب

بیا ای عشق، ما را زیر و رو کن
به جای باده آتش در سبو کن

بیا ای عشق، خون جام ما باش
نماز صبح و ظهر و شام ما باش

بگو مستان ربّانی بیایند
یلان در خدا فانی بیایند

همان هایی که اهل سوز و سازند
همان هایی که دائم در نمازند

همان هایی که خاطرخواه شانم
مرید« مشرب الارواح» شانم

همان هایی که دریای یقین اند
گهرهای «صفات العاشقین» اند

همان هایی که ماه آسمان اند
دعاهای «مفاتیح الجنان» اند

همه افکنده بر خورشید، سایه
خدا مردانِ «مصباح الهدایه»

همه عارف دلِ «شرح تَعَرُّف»
همه در عشق، ابراهیم و یوسف

همان هایی که در طیّ طریق اند
چو ابراهیم در بیتِ عتیق اند

زمین را صد دهان تهلیل دیدند
زمان را صور اسرافیل دیدند

همه مستان بزمِ قاب قوسین
همه نورالقلوب و قره العین

همان هایی که با او می نشینند
خراب از سُکر «کنزالعارفین» اند

میان خون خود گرم سجودند
بلانوشانِ «اسرارالشّهود»ند

خوشا نام آوران کوی اعجاز
شقایق سیرتان «گلشن راز»

خوشا آن دل که با روحش، بحل کرد
بدا دنیا که ما را خون به دل کرد

 خوشا مستی که دل را نذر «می» کرد
دو عالم راه را یک لحظه طی کرد

خوشا آنان که پیش از مرگ، مُردند
به راز عشق پی بردند و بردند

«خوشا آنان که جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند»****



*باباطاهر
**حافظ
***خمستان در سر و پیمانه در دست است مست من(بیدل دهلوی)
**** از دوبیتی های علیرضا قزوه


20 اردیبهشت 1391 3441 3

دل، سدّ راهِ من شده، من، سدّ راهِ دل

زین روزگار، خون جگرم، سخت خون جگر
من شِکوه دارم از همه، وز خویش، بیشتر

ای دل، شفیعِ آخرتِ مایی، الغیاث
دنیا کرشمه های زلیخاست، الحذر!

پیراهنی ز گریه به تن کن، دلِ عزیز!
هم بویی از مشاهده سوی پدر، ببَر

کی می شود که دیده ی یعقوب وا شود؟
کی می رسد که یوسفِ دل، آید از سفر؟

آه و دریغ و درد که دنیای کوچکم
تکرارِ دردِ دل شد و تکرارِ دردِ سر

با خستگی، هزار شبِ خسته ام گذشت
وایِ من از هزار شبِ خسته ی دگر

آخر کجای این شبِ محتوم، زندگی است؟
هر روزمان هَبا شد و هر شام مان هدر

در دل، مرا چقدر نماز است بی حضور
در کف، مرا چقدر قنوت است بی اثر

ای دل، چقدر دور شدی، دور از خودت
تو بی خبر ز مرگی و مرگ از تو بی خبر

یک شب درآ به خانه ام ای مرگِ مهربان
یک شب مرا به خلوتِ جادویی ات ببر

باید قضا کنم همه عمر خویش را
من از قضا هنوز گرفتارم آن قَدَر

کز هیچ کس امیدِ رهایی ز کار نیست
جز مالک قضا و به جز صاحبِ قَدَر

سنگی به سنگ خورد و سراپا شراره شد
دل، شعله ور نگشت زِ بوسیدنِ «حجر»

سی شب به گِردِ «حجر» نشستم به التماس
سی شب تمام، دیده ی دل، باز تا سحر

اما دریغ از آن که بلورین شود دلم
سنگین تر از همیشه، دلِ گنگ و کور و کر

پای برهنه، باز، دل از دست می دهم
وقتی هوای کعبه مرا اوفتد به سر

شاید هنوز نیمه دلی دارم از جنون
شاید هنوز نیمه غمی دارم از پدر

آه ای ستاره ای که نمی مانی از درخش
آه ای پرنده ای که نمی مانی از سفر

زان پیشتر که قافله ی حاجیان رسند
یک شب مرا به خلوتِ «امّ القری» ببر

هر کس برآن سر است که سوغاتی آورد
سوغات، سوی کعبه کسی می برد مگر؟

آری، به کعبه باید سوغاتی ای برم
دل می برم به کعبه و در دست او تبر

باید تَهَمتنانه گذشت از هزار خوان
هر خوانش، اژدهای سیاهِ هزار سر

یا رب به حقّ سید و سالار انبیا
یا رب به حقّ هر چه نبی تا ابوالبشر

یا رب به حقّ آیه ی «والشّمس و الضّحی»
یا رب به حقّ سوره «النجم» و «القمر»

دل، سدّ راهِ من شده، من، سدّ راهِ دل
من را دگر، دگر کن و دل را دگر، دگر!


20 اردیبهشت 1391 1404 0

مگر به روز قیامت رود به منبر، دست!

محرم آمده از شهر غم، علم در دست
برای سینه زدن، تکیه شد سراسر، دست

محرم آمد و خمخانه ی ازل، وا شد
وضو ز باده گرفتم، زدم به ساغر، دست

حسین(ع) آمده با ذوالفقار گریانش
که: هان حسینم و تنهاترین علم بر دست

حسین آمده تا شرح شقشقیه کند
حسین آمده با خطبه ی پدر در دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار، مگر برده است حیدر، دست؟

چو ذوالفقار علی (ع) چرخ می زند، بی تاب
چه حال داده خدایا مگر به اکبر، دست؟!

ز خیمه گاه می آید چو گردباد عطش
حسین(ع) را بنگر پاره ی جگر در دست!

چه روز بود که دیدیم ما به کرب و بلا!
چه حال بود به ما داد روز محشر، دست!

بدو شکایت اهل مدینه خواهم برد
به خواب گر دهدم دیدن پیمبر، دست

نشسته ام به تماشای زیر و رو شدنم
به لحظه ای که بَرَد شمر، سوی خنجر، دست

به خویش می نگرم با دو چشم خون آلود
نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست

به رود علقمه بنگر که می زند بر سر
به دستگیری مان موج شد سراسر، دست!

نمی توانم بر روی عشق، بندم چشم
نمی توانم بر دارم از برادر، دست

تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش!
ز هر دو دست، برادر! بشوی دیگر، دست

به پای دست تو سر می دهند، سرداران
به احترام تو با چشم شد برابر، دست!

به یاد دست تو ای روشنای چشم حسین(ع)!
چقدر شام غریبان زدیم بر سر، دست

تو را فروتنی از اسب بر زمین انداخت
نمی رسید و گرنه به آن صنوبر، دست

قنوت، پر زدن دست های مشتاق است
به احترام ابوالفضل می کشد، پر ، دست!

مگر تو دست بگیری که دستگیر، تویی
به آستان شفاعت نیم رسد هر دست!

اگر چه پیش قدت شد قصیده ام کوتاه
به اشتیاق تو شد، سطر سطر دفتر، دست

حدیث دست تو را هیچ کس نخواهد گفت
مگر به روز قیامت رود به منبر، دست!


20 اردیبهشت 1391 1708 0

خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

نمی دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله های بی صدا دیدم

تو مانند ترنّم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسّل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهی کردی و باران یکریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع ها، قندیل ها، در عود، در اسپند
دلم را پر زنان در حلقه ی پروانه ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه های سبز رنگ ربّنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می چرخید گردت خانه ی کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه ی تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، مصباح الهدی دیدم

در اوج کبر و در اوج ریای شام -ای کعبه-
تو را هم شانه و هم شأن کوی کبریا دیدم

دمی که اسب ها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را ای بی کفن، در غربت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه ی زهرا(س)!
تو را محکم ترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربّنا، در «آتنا» دیدم

تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همْ صدا دیدم

همان شب که سرت بر نیزه ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر، همْ نوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاووش جلوه می بخشد گل خونت
تو را ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی تاب در بی تابی تشت طلا دیدم

شکستم در قصیده، در غزل، ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی های این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دستِ مشتی بی حیا دیدم

چنان فوّاره زد خون تو تا منظومه ی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم


20 اردیبهشت 1391 1489 0

غریب آمده ام پیش تو سلام، امام!

سلام بر تو اماما، تو را سلام، امام!
شکسته ایم ز داغی بزرگ امام، امام!

غریب را ننوازد، مگر امام غریب
غریب آمده ام پیش تو سلام، امام!

غلام حلقه به گوش تو، ماه و خورشیدند
متاب روی از این کمترین غلام، امام!

قصیده دارم و چشم انتظار اذن توام
اجازتی که بخوانم تو را به نام، امام!

به جز مقام «رضا» از رضا طلب نکنم
فقیر حالم و مستغنی از مقام، امام!

مرا دلی است که پیدا نمی کنم آن را
دلی که گم شده در موج ازدحام، امام!

غم غریبی و اندوه کودکان، تب مرگ
گلایه از که کنم؟ شکوه از کدام؟ امام!

اگرچه شب، شب شادی است، دل، عزادار است
بگو که خنده حلال است یا حرام؟ امام!

تویی که زهر جفا خورده ای، ببین ما را
زمانه زهر جفا می کند به جام، امام!

تویی جواز نماز دل شکسته ی من
تویی رکوع و تویی سجده و قیام، امام!

تویی که واسطة العقدِ آل یاسینی
تویی حلاوت ذکر علی الدّوام، امام!

تو شرط عشقی و بر کوه های نیشابور
خدا نوشته به فیروزه این پیام، امام!

در این مصیبت عظمی، چه جای مولودی
شکست پشت من و قامت کلام، امام!

شکسته پشت مدینه، شکسته پشت بقیع
شکسته است دل مسجدالحرام، امام!

در این سپیده که میلاد آفتابی توست
بخوان شکسته دلان را به بارعام، امام!

به حاجیان بگو از راه کعبه برگردند
به خاک بوسی این خیمه و خیام، امام!

گرسنه اند یتیمان، مگر ز سفره ی تو
تبرکی ببرم پاره ای طعام، امام!

کبوتران پریشان چه می کنند آنجا؟
پریده اند به روی کدام بام؟ امام!

گذشت هفته ای از غم، امام هشتم عشق
تمام کن غم و اندوه را، تمام، امام!

به خانه های شکسته بگو که برخیزند
به احترام تو، آری، به احترام امام

نشد درست بگویم تمامت غم را
نشد تمام شود شعر ناتمام، امام!

هماره پرتو ماه تو باد بر سرمان
هماره سایه ی مهر تو مستدام، امام!

وداع با تو سلامی دوباره است، سلام!
سلام بر تو اماما، تو را سلام، امام!


20 اردیبهشت 1391 1131 0

خاکم کن تا مُهر نمازی باشم

یا رب بگذار در گدازی باشم
سوزی به دلم بخش که سازی باشم
سازی که بسوزدم، شوم مشتی خاک
خاکم کن تا مُهر نمازی باشم


20 اردیبهشت 1391 1018 1

یا رب برسان تبی که تابم ببرد

یا رب برسان تبی که تابم ببرد
ابری که به شهر آفتابم ببرد
بر پلک دل شکسته ام دست بکش
یا رب خوابی رسان که خوابم ببرد


20 اردیبهشت 1391 1039 1

هنگام وداع شد، سلامی بفرست

یا رب، یا رب، حال و مقامی بفرست
از شُرب مُدام خویش، جامی بفرست
یک عمر تشهد و سلامت دادم
هنگام وداع شد، سلامی بفرست


20 اردیبهشت 1391 1008 1

چه کردی با علی(ع) ای بی مروّت؟

شب تاریک و نخلستون و غربت
دو کیسه نون و یه کاسه محبت
سحر محراب با شمشیر می گفت
چه کردی با علی(ع) ای بی مروّت؟


20 اردیبهشت 1391 1618 0

تو مثل کوی بن بستی، دل من!

تو مثل کوی بن بستی، دل من!
تهی دستی، تهی دستی، دل من!
اگر یک ذره بو می بردی از عشق
به دنیا دل نمی بستی، دلِ من!


20 اردیبهشت 1391 1172 0

شهیدان را شهیدان می شناسند

خوشا آنان که جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند


20 اردیبهشت 1391 12470 1

چه می شد لاله ای بودم در این باغ

چرا چون خار فرسودم در این باغ
چرا بی داغ، آسودم در این باغ
گلستان در گلستان لاله رویید
چه می شد لاله ای بودم در این باغ


20 اردیبهشت 1391 2035 0
صفحه 8 از 11ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  بعدی   انتها