(آرشیو نویسنده علیرضا قزوه)

دفتر شعر

تمام کربلا و کوفه، غرق ابن ملجم بود

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت، آدم بود
شروع عشق و آغاز غزل، شاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ، در تاریخ
که پشت عرش را خم کرد، یک ظهر محرّم بود

فتاد از پا کنار رود، در آن ظهر دردآلود
کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود

دلش می خواست می شد آب شد از شرم، اما حیف...
دلش می خواست صد جان داشت... اما باز هم کم بود

مدینه نه، که حتی مکه دیگر جای امنی نیست
تمام کربلا و کوفه، غرق ابن ملجم بود

اگر در کربلا طوفان نمی شد، کس نمی فهمید
چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی، خم بود!


20 اردیبهشت 1391 1544 0

می زنند آینه ها سنگ تو را بر سینه

ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه
تو کدام آینه ای؟ صلّ علی آیینه

تو کدام آینه ای، ای شرف الشّمس غریب
که زد از دوری دیدار تو چشمم پینه

از همه آینه ها چشم رها کرده تری
می زنند آینه ها سنگ تو را بر سینه

لوح محفوظ خدا! آینه گی کن یک صبح
که جهان پر شده از آتش و کفر و کینه

در همه آینه ها نام تو را کاشته ایم
ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه


20 اردیبهشت 1391 1811 0

کو سلیمان که نگین گیرد از این هیچ کسان

پر طاووس فتاده است به دست مگسان
کو سلیمان که نگین گیرد از این هیچ کسان

دیوها دعوی اعجاز سلیمان دارند
مرغ پیغامبر ما شده اند این مگسان

روزگاری است که نان می برم از سنگدلان
دیرگاهی است که گل می خرم از خار و خسان

کعبه دور است و دل تشنه ام اسماعیل است
زمزمی، زمزمه ای، سوختم ای همْ نفسان

آفتابا شب ظلمانی ما را بشکن!
مهربانا مه خورشیدی ما را برسان!


20 اردیبهشت 1391 1772 0

به فکر مرگ باشید آی مردم، دست کم یک روز

زمین را می کشند از زیر پامان مثل بم، یک روز
نمی بینیم در آیینه خود را صبحدم، یک روز

قیامت می شود صد بار از بم بیشتر، یک صبح
بساط هفت گردون باز می ریزد به هم، یک روز

حدوثی ناگهان خواب جهان را بر می آشوبد
حیاتی تازه خواهد یافت آدم از عدم، یک روز

دوباره ساعت صبح قیامت زنگ خواهد زد
سواری می رسد ناگاه از سمت حرم، یک روز

به قدر پلک بر هم خوردنی، آخر به خود آیید
به فکر مرگ باشید آی مردم، دست کم یک روز


20 اردیبهشت 1391 964 0

ز فرط گریه باران می چکد از دستم این شب ها

ز فرط گریه باران می چکد از دستم این شب ها
یکی دستم بگیرد، مست مست مستم این شب ها

غزل می خوانم و سجاده ام پر می کشد با من
نمی خوابند یک شب عرشیان از دستم این شب ها

خدا را شکر، سوزی هست، آهی هست، اشکی هست
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شب ها

به جای خون به رگ هایم کبوتر می پرد تا صبح
تشهد نامه می بندد به بال دستم این شب ها

دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود
به پابوس قیامت بار خود را بستم این شب ها


20 اردیبهشت 1391 2094 0

یک شهر خریدار شماییم ندیده

ای آینه ی هر چه غزل، هر چه قصیده
دلبازترین پنجره ی رو به سپیده!

ای در نفست قونیه در قونیه اشراق
از دست خدا باده ی الهام چشیده

ای گندم بی معصیت، ای عصمت معصوم
دستان تو باغی است پر از سیب رسیده

هم جان تو از مستی و اخلاص، لبالب
هم شعر تو آمیزه ای از عشق و عقیده

فیروزه ی بازار سخن، یوسف نایاب!
یک شهر خریدار شماییم ندیده

عطار زمان! تیغ زبان تیز کن امشب
خواب مغولان دیدم و سرهای بریده!


20 اردیبهشت 1391 1456 0

کودک شش ماهه ام -اصغر- به فریادم رسید

مانده بودم، غیرت حیدر به فریادم رسید
در وداعی تلخ، پیغمبر به فریادم رسید

طاقتم را خواهش اکبر، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فریادم رسید

انتخابی سخت، حالم را پریشان کرده بود
شور میدانْ داری اکبر به فریادم رسید

تا بکوبم پرچم فریاد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام -اصغر- به فریادم رسید

تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
خیمه آتش گشت و خاکستر به فریادم رسید

نیزه ها و تیرها و تیغ ها کاری نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فریادم رسید

جبرئیل آمد: بخوان! قرآن بخوان، بی سر بخوان!
منبری از نیزه دیدم، سر به فریادم رسید


20 اردیبهشت 1391 1209 0

کوفه شود شام تان، کوفه مرامان شام!

شور به پا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا، در خود، هر صبح و شام

باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیرغلام تو کیست؟ عشق علیه السلام!

در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده ی خون در نیام

ساقی، بی دست شد، خاک ز می، مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شام تان، کوفه مرامان شام!

از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده ی حرّ توام، اذن بده یا امام!

عشق به پایان رسید، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام...


20 اردیبهشت 1391 1115 0

فدای عطر «حول حالنا»ی سال تحویلش

نمازی خوانده ام در بارش یکریز ترتیلش
فدای عطر «حول حالنا»ی سال تحویلش

کلید آسمان در دست، مردی می رسد از راه
پر است از معنی آیات ابراهیم، تنزیلش

زمین هر روز فرعونی دگر در آستین دارد
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نیلش

زمان اسب سپید مهدی موعود(عج) را ماند
به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با فیلش

زمین یک روز در پیش خدا قد راست خواهد کرد
به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجیلش


17 اردیبهشت 1391 1517 0

یک چند بگریانم بگذار قلم را

دل خون شد و خندید، ببینید کَرَم را
ما گریه نکردیم مگر غربت هم را

دنیا همه آیینه ی شرمندگی ماست
در حشر نبینیم مگر صورت هم را

خون شد دلم از غصه ی مگر حسنک ها
یک چند بگریانم بگذار قلم را

ای عشق، همه کشته ی شمشیر تو هستیم
حکم تو قصاص است ولی صاحب دم را

در حلقه  چشمت به خدا خطّ طوافی است    
کم مانده که زلفت شکند حدّ حرم را

مانند حبیب عجمی دل عربی کن
در عشق نپرسند عرب را و عجم را

عمری دویدیم هوس بود و عبث بود
با پای توکّل برویم این دو قدم را


17 اردیبهشت 1391 877 0

گر نمازم را شکستم، یاد پهلوی تو کردم

مثل شب بوهای عاشق، گریه در بوی تو کردم
هر چه معراج است با یک جذبه ی روی تو کردم

سی شب از شب تا سحر در حلقه ی زلفت نشستم
سی سحر را ختم با سی جزء گیسوی تو کردم

گر چه پیشانی تو مُهر نمازم بود، اما
باز تسبیح قیام اللیل را موی تو کردم

روزم آن روزی که من در سایه ی چشمت نشستم
شب نشینی ها که در طاق دو ابروی تو کردم

یک نفس هفت آسمان را در سماعی سرخ رفتم
های و هو را سر بریدم، مشق هوهوی تو کردم

با خیال تو سفر کردم، نمازم را شکستم
گر نمازم را شکستم، یاد پهلوی تو کردم


17 اردیبهشت 1391 1099 0

گفت: چهل سال فقط سوره ی انگور بخوان

صبح نماز سحری با دف و تنبور بخوان
ملک حجاز است دلت، نی بزن و شور بخوان

آتش اگر تیز شود، نای تو نی ریز شود
نی بزن و نافله در ناف نشابور بخوان

پیر مرا گفت: چهل سال فقط چله نشین
گفت: چهل سال فقط سوره ی انگور بخوان

نار شدم، نور شدم، سوره ی انگور شدم
گفت هوالعشق بگو، گفت هوالنور بخوان

ای که سراپا عدمی، پیش تر از مرگ دمی
یک دو نفس ناله شود و یک دو نفس صور بخوان

پاک اناالحق شده ام، شعله ی مطلق شده ام
با من آتش نفس از قصه ی منصور بخوان


17 اردیبهشت 1391 1496 0

غزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم

به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویم
اذان به وقت گلوی بُریده ی تو بگویم

اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شد
غزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم

غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل
از عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم

هزار مرتبه آتش شدم، نشد که غروبی
ز خیمه های به آتش کشیده ی تو بگویم

خوشا هماره نمازی که حمد، مدح تو باشد
به جای سوره ی صفات حمیده ی تو بگویم

به بام بر شده ام با عقیق، آینه، سبزه
مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم

به بام بر شده ام تشنه- باصدای بریده
اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم


17 اردیبهشت 1391 1483 0

شبی تب داشتم، رفتی و قرص ماه آوردی

شبی تب داشتم، رفتی و قرص ماه آوردی
برایم شیشه ای از عطر بسم الله آوردی

من از صد بار اسماعیل و هاجر، تشنه تر بودم
تو این زمزم ترین را از کدامین راه آوردی؟

من از بی قبلگانم، کافری از من نمی پرسد
مسلمان کافرا! کی رو بدین درگاه آوردی؟

عزیز مصر بود این دل که دادم بر تواش روزی
امان از گرگ یوسف خورده ای کز چاه آوردی

دوباره شنبه ام تعطیل شد، یک شنبه ام تعطیل
دوباره یادم از آن جمعه ی ناگاه آوردی


17 اردیبهشت 1391 5278 1

چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می چرخد

خراسان در خراسان نور در جان تو می چرخد
مگر خورشید در چاک گریبان تو می چرخد؟

خراسان مُهر دریا می شود با گام های تو
به دستِ ابرها تسبیح باران تو می چرخد

اگر شوق وصالت نیست در آیینه ها، درها
چرا آیینه در آیینه، ایوان تو می چرخد

طواف عاشقان هم بر مدار چشم های توست
سماع صوفیان هم گرد عرفان تو می چرخد

به سقاخانه ات زیباست رقص کاسه های نور
در این پیمانه، آن پیمانه، پیمان تو می چرخد

بیابان در بیابان گرگ شد، هر کوه، صیادی
چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می چرخد

در این آدینه ی لبریز از آغاز گل، شاعر!
شروع تازه ای در بیت پایان تو می چرخد


17 اردیبهشت 1391 1137 0

ترس از قیامتم نیست، دنیا حساب دارد

لیلی گذشت و مجنون حالی خراب دارد
گفتم نگریم اما دیدم ثواب دارد

مجنون منم که ماندم، این خاک، خاک لیلی است
ای کاروان بیایید، این چاه، آب دارد

چرخی زنیم در خود، بی خود ز خود، بچرخیم
دنیا پر است از چرخ، دنیا شتاب دارد

سر می گذارم امشب بر بالش قیامت
مژگان سر به زیرم، عمری است خواب دارد

از وحشت قیامت، زاهد مرا مترسان
ترس از قیامتم نیست، دنیا حساب دارد


17 اردیبهشت 1391 1172 0

شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

لیلة القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم
راستی روزه مگر چیست؟ همین خانه تکانی!

ماه کنعان ندهد سلطنت مصر فریبت
تو چرا مثل پدر نیستی ای یوسف ثانی؟

نیست تقصیر عصا، معجزه موسوی ات نیست
کاش می شد که شعیبت بپذیرد به شبانی

بی نشانان زمین، زنده به گوران زمانیم
همه همسایه ی مرگیم، همین است نشانی!


17 اردیبهشت 1391 1580 0

ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم

با آن که آبدیده ی دریای طاقتیم
آتش گرفته ایم که غرق خجالتیم

امروز اگر به سایه ی راحت نشسته ایم
مرهون استقامت آن سبزقامتیم

این دست ها ادامه ی دست وفای اوست
امروز اگر بزرگ تر از بی نهایتیم

ما بی تو چیستیم؟ چه می دانم ای عزیز
ما هیچ نیستیم، سراپا حقارتیم

تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر
ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم


17 اردیبهشت 1391 1526 0

کو قلم ْدان صداقت؟ کو مُرکّبْ دان درد؟

قحط باران بود و روز مرگ اقیانوس ها
شب نخفتیم از صدای گریه ی فانوس ها

آه دنیا باز در مرگ شقایق صبر کرد
آه لعنت بر زبان بسته ی ناقوس ها

کهکشان در کهکشان اسطوره در خاک آرمید
برتر از اسطوره های عهد دقیانوس ها

کو قلم ْدان صداقت؟ کو مُرکّبْ دان درد؟
حُسن خود را می نمایانند این طاووس ها

کاروان صبحگاهی با شهیدان رفته است
تا به کی سر می نهی بر بالش کابوس ها؟

چهره ی آیینه هامان سخت پنهان مانده است
پرده بردارید از خوش رقصیِ سالوس ها


17 اردیبهشت 1391 1893 0

برادران همه برگشتند چرا به خانه نمی آیی؟

فدای نرگس مستت باد هزار زنبق صحرایی
هزار سر همه سودایی، هزار دل، همه دریایی

میان کوچه ی بیداران، هنوز در گذر طوفان
به یاد چشم تو می سوزد، چراغ این شب یلدایی

کنار من بنشین امشب که تا سپیده سخن گویم
تو از طلوع اهورایی، من از غروب تماشایی

هزار شب همه شب بی تو، زبان زمزمه ام این بود
بخواب تا بدمد بختت، بخواب ای سر سودایی

چه مانده است ز ما یاران! دلی شکسته تر از باران
دلی شکسته که خود کرده است به درد و داغ و شکیبایی

تو نیستی و دلت اینجاست، کنار آینه و قرآن
برادران همه برگشتند چرا به خانه نمی آیی؟


17 اردیبهشت 1391 1164 0
صفحه 9 از 11ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  7  8  [9]  10  11  بعدی   انتها