(آرشیو نویسنده مجتبی احمدی)

دفتر شعر

ام البنین نه، مادرت امّ الشهید شد

همْ خانه با امام مبین، شاه دین شدی
مادر! تو با حبیب خدا همنشین شدی

در آن سرا که با ملکوت است هم جوار
تکرار نام دخت رسول امین شدی

حتی به چشم خواب و خیالش کسی ندید
آن دشت یاس را که تواَش خوشه چین شدی

گفتی که «من کنیز علی ام» به شور و شوق
تردید مرده بود و سراپا یقین شدی

بستی به روی هر چه جز او هست دیده را
آیینه وار «حیدر کرّار» بین شدی

دیگر تو را به خانه نخواندند« فاطمه»
آری، تو با سکوت علی هم طنین شدی

می خواستی که تا به ابد برکشی ز دل
فریاد «یا حسین» که امّ البنین شدی

گفتی«حسین» و باز دل تشنه، آب شد
نازم تو را که ساقی آن نازنین شدی

عباسِ من! شنیده ام آن روز رستخیز
آکنده از خدا شده بر صدر زین شدی

مَشکی پر از امید به دندان گرفته ای
گفتند بی یسار شدی، بی یمین شدی

مهر و میان بادیه هر چند کم نبود
تنها تو با عمود ستم، مه جبین شدی

ای ماه بی افول! خسوف تو آیتی است
قامت ببند ای که قیامت ترین شدی!

مصراعی از دلیری و مصراعی از ادب
بیتی بلند از غزل «یا» و«سین» شدی

در آسمان به منزلتت غبطه می خورند
دیگر چه جای غصه که نقش زمین شدی

ام البنین نه، مادرت امّ الشهید شد
در پیشگاه فاطمه، رویش سپید شد


17 خرداد 1391 1995 0

اندوه جاری می شود از خیمه هایِ...

اندوه جاری می شود از خیمه هایِ...
آری، تو می آیی به سوی من برایِ...

رعدی گلوی ابرها را می فشارد
این چشم ها دارند انگاری هوایِ...

باران تر از باران کنارم می نشینی
پر می کشد هر واژه، نم نم با صدایِ...

نزدیک می آیی که خُودت را بپوشم
گم می شود دست نوازش لا به لایِ...

می ایستی شیرین تر از آن نخل برنا
می پوشمت حالا کمربند و ردایِ...

تکرارِ خو، تکرارِ رو، تکرارِ بویش
«او» از مدینه آمده تا کربلایِ...

اینک برای چشم هایم می روی راه
محکم قدم بردار، جان من! که جایِ

پای تو خواهد ماند اینجا تا همیشه
در انتهای عاشقی، در ابتدایِ...

حالا برو! تا آسمان راهی نمانده
تا بر زمین افتادنت؛ تا تو فدایِ...

آن سو نوای تیز تیر و تیغ و نیزه
این سو ولی آوایِ داغِ وای وایِ...

از دور می بینم چه نزدیکی، چه زیباست
در آن شلوغی، خلوت تو با خدایِ...

ای سوره ی قربانی من! اکبرِ من!
می خوانمت بر رحل صحرا آیه آیه...


17 خرداد 1391 1487 0

در سیره ی عباس، محابا ننوشته است

در وصف تو کس، روشن و خوانا ننوشته است
ای هر که نویسد ز تو، گویا ننوشته است!

آن ماه بدیعی که کسی بهر بیانت
از معنی آن صورت زیبا ننوشته است

سیرابی یک قافله در جاری چشمت...
کس جز تو چنین صادقه، رویا ننوشته است

غیر از تو به بی خوابیِ آن کودک بی آب
لب تشنه، کسی قصه ی دریا ننوشته است

بی وقف و سکون، آیه ی طوفانی خون را
جز تیغ تو در سوره ی طه ننوشته است

چون علقمه، کس در دل آن حسرت موّاج
با نثر روان از لب سقّا ننوشته است

یا شعر تری خوش تر از آن مشک گوهر بار
با قافیه ی خشکی لب ها ننوشته است

خونی که چکید از قلم دست علمگیر
جز شرح غم و غربت مولا ننوشته است

جز چشم تو چشمی به ورق پاره ی مقتل
با ذکر سند، روضه ی زهرا ننوشته است

در کرب و بلا روح تو تلمیح علی بود
از شیعه کسی آن همه شیوا ننوشته است

دستان تو شد حجت قاطع که خداوند
در سیره ی عباس، محابا ننوشته است

با جوهر خون، نیزه و شمشیرِ که آن روز
بر لوح تنت خط چلیپا ننوشته است؟

زخمت متواتر شد و آن عشقِ موثق
دیدند در آیین تو پروا ننوشته است

می خواند کسی یک به یک آیات علق را...
زآن سجده ی واجب، کسی اما ننوشته است

فریاد زدی «اَدرک» و صد حیف که راوی
یک خط هم از آن شوق تماشا ننوشته است

چون خون خدا-غم زده- با خط شکسته
سر بسته، کسی مرثیه ات را ننوشته است

گویی قلم ای اوج کرامات حسینی!
یک موج ز دریای تو حتی ننوشته است

گفتند چرا کودک لب تشنه ی شعرم
درباره ی موضوع تو انشا ننوشته است

شب بود که بر کاغذ دل، آه نوشتیم
با نظم پریشان خود از ماه نوشتیم



17 خرداد 1391 1518 0

شاعرت خواست زائرت باشد، وقت اذنِ ورود می لرزید

«السلام علیک» گفت اما در گلویش درود می لرزید
شاعرت خواست زائرت باشد، وقت اذن ورود می لرزید

در پی خیمه ی تو گشت آن روز، خط به خط، صفحه صفحه «مقتل» را
هر چه را می شنید، می بارید، هر چه را می سرود، می لرزید

چند خط خواند و شب، شبستان شد، نور پیچیده بود در خیمه...
تا ببینند صبح فردا را، اشک ها در شهود می لرزید

در همین صفحه تا خود خورشید، سطرها از خدا لبالب بود
شب، نشان از قیام فردا داشت، شانه ها در سجود می لرزید

صبح تا عصر خواند مردانی با خدا سرخ گفت و گو کردند
در کمان سیاه اندیشان، تیرهای حسود می لرزید

صفحه ی بعد تشنه تر می شد، مردی از دوردست می آمد
پاره ای از فرات را می برد، مشک می مرد، رود می لرزید

خط بعدی به خاک می افتاد، ناگهان بوی یاس می پیچید
بین آن چند خط ناخوانا...نه، عمو نه! عمود می لرزید

واژه ای از همان نخستین سطر، گاه در بین جمله ها می گشت
چشم شاعر به او که بر می خورد، دست هایش چه زود می لرزید

عصر شد، خون گرفت کاغذ را، ماجرا عاشقانه تر می شد
تیغ می مرد، دشنه می نالید، نیزه می سوخت، خود می لرزید

خط به خط، عشق، زخم بر می داشت، دشت را بوی سیب می آکند
خنجری سوی خنجری می رفت، با تمام وجود می لرزید

آسمان، سطری از زمین می شد، صفحه ی بعد آتشین می شد
چند خط، متن در به در می سوخت، خیمه ها بین دود می لرزید

باز خون، باز خط ناخوانا، باز آن واژه ی غبارآلود
بود اما نبود...اما بود، آه! بود و نبود می لرزید

ناگهان سایه ی زنی در دشت، چند فصلی به قبل بر می گشت
در بهشتی که زیر پایش بود، رد زخمی کبود می لرزید

خواست شاعر که نقطه بگذارد، فصل ها یک به یک ورق می خورد
شعر، گم کرد دست و پایش را، قافیه مثل بید می لرزید

آه! آن زن به ماه می مانست؛ پشت آن سطرهای ناپیدا
او که در اشتیاق دیدارش، جان چندین شهید می لرزید

آفتاب ادامه داری بود؛ از مدینه کشیده شده تا شام
دختر مثل مادرش غرید؛ هفت پشت یزید می لرزید

دیشب اما جوانکی مداح، بر سر خود بلندگو می کوفت
هی به جای «حسین»، «سین» می گفت و به سبکی جدید می لرزید


17 خرداد 1391 1870 0

واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم

دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم
بعد یک عمر که ماندیم...که عادت کردیم

دست هامان همه خالی...نه! پر از شعر و شرر
عشق فرمود: بیایید، اطاعت کردیم

خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم

گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویدیم...ببخشید...جسارت کردیم

ایستادیم دمی پای در «باب الرأس»
شمر را- بعدِ سلامی به تو- لعنت کردیم

سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی
بس که با قبله ی شش گوشه، عبادت کردیم

تشنه بودیم دوبیتی بنویسیم برات
از غزلبازی چشمان تو حیرت کردیم

هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم

همه با قافیه ی عشق، مصیبت دارند*
از تو گفتیم، اگر ذکر مصیبت کردیم

وقت رفتن که حرم ماند و کبوترهایش
بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم

و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم

تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
ما که در سایه ی آن قامت، اقامت کردیم

کاش می شد که بمانیم؛ ضریحت در دست...
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم


*مصراع از شاعر مهربان اهل بم، محمدعلی جوشانی است


17 خرداد 1391 1808 0

تو مادر همه ی قصه های خوب خدایی

تویی تو صبح و مصابیح در نگاه تو پنهان
و مهر و ماه به تصریح در نگاه تو پنهان

که واژه واژه ی تکبیر در سکوت تو پیدا
و دانه دانه ی تسبیح در نگاه تو پنهان

و سوره سوره ی قرآن، میان جای تو جاری
و آیه آیه  به تشریح در نگاه تو پنهان

وعشق، مبهم و در پرده مانده بود اگر تو...
که رو نمودی و توضیح در نگاه تو پنهان

دلت اگرچه نمی دید عشق غیر علی را
سکوت کردی و ترجیح در نگاه تو پنهان

چه غم برای در خانه ی شما که بسوزد
علی در اه است و مفاتیح در نگاه تو پنهان

نشسته بود نمازت کنارت حیدر و...دردی
پیمبرانه به تلویح در نگاه تو پنهان!

تو مادر همه ی قصه های خوب خدایی
بسا اشاره و تلمیح در نگاه تو پنهان

و چند قرن زمین، مشق اشتباه نوشته
تو آسمانی و تصحیح در نگاه تو پنهان

شبی غریب، کفن کرد شاعری غزلش را
و بعد...


17 خرداد 1391 1867 0

در این مغاک، فراموش شد مرام شما

اگر چه راه نبرد آسمان به بام شما
غریب مانده به روی زمین کلام شما

امام ظاهر و باطن! که صبح روز ازل
زده است ملک ابد را خدا به نام شما

ببین که بنده ی دنیا شدیم و بندی خاک
در این مغاک، فراموش شد مرام شما

دمی ز حنجر نهج البلاغه هم نرسید
به گوش خیل کران نعره ی مدام شما

چه خیزد آخر از این جسم های پوشالی
به جز تلفظ بی روح «عین» و«لام» شما؟

امیر ملک دل و جان! دمی نگاهم کن
که مرده زنده شود با نمی ز جام شما

تمام مردم شهرم خداپرست شوند
گر از حوالی ما بگذرد غلام شما

قسم به وعده ی شیرین «من یَمُت یَرنی»*
که ایستاده بمیرم به احترام شما

خبر رسید که از راه می رسد موعود
به دست اوست همان تیغ بی نیام شما


*هرکس بمیرد مرا می بیند.


17 خرداد 1391 1023 0

او رفت و عده ای پس از او خوردند، آدم مگر خوراک نمی خواهد؟

مثل درخت اگرچه زمینی بود، جایی در این مغاک نمی خواهد
این مرد آسمانی خاک آلود، حتی دو متر خاک نمی خواهد

مانند موج رفت که برگردد، دریا دلش دچار تلاطم شد
طوفان و هر چه داشت به دستش بود، گفت: این سفر که ساک نمی خواهد

خورشید از تمام تنش سر زد، نالید رعد، پنجره گریان شد
شب بوی باد بادیه مستش کرد، با او کویر، تاک نمی خواهد

بگذار ساده تر بنویسم،ها... شاعر که اصلاً اهل تعارف نیست
آدم برای گفتن از او حتماً الفاظ هولناک نمی خواهد

او بچه ی محله ی ما بود، آن گمنامِ سرشناس تر از باران
هر چند استخوانی از او مانده، او خانه اش پلاک نمی خواهد

او رفت و عده ای پس از او مردند، خوابی به شکل مرگ...نه! سنگین تر
او رفت و عده ای پس از او خوردند، آدم مگر خوراک نمی خواهد؟

او رفت؟ نه! نرفت، همین جاهاست، در کوچه ها ، کنار خیابان ها
دستی بکش به شیشه، تماشا کن، غیر از دو چشم پاک نمی خواهد

او ماند با تمام غزل هایش، ما را زمان صدا زد و با خود برد
ما لال، مثل عقربه، هی رفتیم، گفتند: تیک تاک نمی خواهد

او «سالنامه» نیست که «یک هفته» چاپش کنیم یا بفروشیمش
یک« لحظه نامه» است؛ بخوانیمش، او حق اشتراک نمی خواهد

من خسته ام از این همه «او» گفتن، او «او» نبود و نیست، تو هستی
اینکه به یک شهید «تو» می گویم، این قدر شرم و باک نمی خواهد

حضار! در ادامه به یک تبلیغ، با گوش هوش، گوش کنید امشب!
من بچه ی محله ی او بودم، اینجا کسی «کراک» نمی خواهد؟


17 خرداد 1391 1157 1

درختان بی تاب

دقیقاً همین طناب را
می بستیم به همین دو درخت...
چون درخت دیگری نبود
می بستیم و
می نشستیم و
در بادها تاب می خوردیم
امروز هم
دقیقاً همان طناب را
حتی دقیق تر از آن روز
می بندیم به همان دو درخت...
چون درخت دیگری نیست
می بندیم و
می ایستیم و
در بادها رخت پهن می کنیم
ما با کودکی هامان هیچ فرقی نداریم
فقط مثل آن دو درخت
بی تابیم


17 خرداد 1391 854 0

گل های مریم زود بو بردند؛ او گر چه شاعر بود، آدم بود

در آسمان، شب می دوید اما، انگار ساعت، کند و مبهم بود
با تو قدم می زد اتاقم را، هر چند قدری نامنظم بود

در بسته بود و باد آواره، دائم سر خود را به در می زد
ما زیر آوار سکوتی که، با سقف، با دیوار، درهم بود

گفتم: بیا بنشین کمی اینجا، این صندلی، این میز، بی تاب اند...
گلدان لبش مانند من سرشار، از نام تو، از بوی مریم بود

تو ایستادی پای آن دیوار، انگار ساعت خسته شد، خوابید
سیگار در دستم عرق می کرد، روی سماور، چای مان دم بود

گفتم: ببین این استکان ها را، با بودنت خالی نمی مانند
بنشین که شادی را به رقص آری...
اما نه، اندامت پر از غم بود

پس دست کم چیزی بگو با من! پشت لبانت واژه، زندانی است
اشکی رها شد گوشه ی چشمت... تنها همین، تنها همین کم بود

دیوارها آوار شد انگار، سیگار جان می کند، می پژمرد
آهم میان دودها گم شد، شب مثل صبح جمعه ی بم بود

تو سرفه کردی، آسمان غرید، راه گلویش باز شد شاید
باد سمج در پشت در این بار، همراه با باران نم نم بود

تو سرفه کردی باز، چندین بار...رفتم برایت چای آوردم
گفتم: هوای تازه می خواهی؟
...آنجا کتاب شاملو هم بود

رفتی که در را...
گفتم: اما من...
در باز شد، باد از نفس افتاد
رفتی بدون «من» که می خندید، هر چند پشت خنده اش خم بود

تا صبح روی میز شاعر ماند؛ سیگار نیمه، چای یخ کرده
گل های مریم زود بو بردند؛ او گر چه شاعر بود، آدم بود

بر روی سنگ قبر او کندند: انگار گاهی اشک رازی نیست
لبخند اما تا ابد راز است، لبخند آن شب، اشک عشقم بود

از دور مردی گُل به دست آمد، انداخت روی قبر سرد او
مردی که دست دیگرش آن روز
در دست های گرم مریم بود


17 خرداد 1391 1543 0

خوشم که هم نفسم با تو هر چه فردا را

بیا و دست بگیر این فتاده از پا را
قسم به عشق که بیچاره کرده ای ما را

از آن شبی که گذشتی ز کوچه باغ دلم
گرفته بوی بهاران تمام دنیا را

من از فروغ دو چشمت شنیده ام غزلی
که برده از دل من شاملو و نیما را

بپرس راز پریشانی مرا از باد
که او به موی تو پیچید این معما را

هر آنکه آمده سوی دلم، بگو برود
تویی که در دل تنگم گرفته ای جا را

اگر چه اهل زمینم ولی خیالی نیست
که در نگاه تو می بینم آسمان ها را

دگر از آن همه دیروزهای بی تو چه غم؟
خوشم که هم نفسم با تو هر چه فردا را

و قول می دهم آدم شوم که می گویند
گرفته پیرهنت رنگ و بوی حوا را


17 خرداد 1391 2110 0

گفتی: «و قاف، آخر ِ ...» نه! قیصری که نیست

گشتم در آشیانه ی خاکستری که نیست
دنبال بال و پر که...نه! بال و پری که نیست

سرکوفتم به شانه ی دیوارهای شهر
ما را سری است با...چه بگویم، سری که نیست!

آری اگر نباشی می آفرینمت
در شعر ناسروده ی آن دفتری که نیست

گفتم: «چنان که درد، کتابش همیشه هست؟»
گفتی: «قسم به مصحف پیغمبری که نیست!»

گفتی: «غزل ببار!» نوشتم: «دوباره مرگ»
با چشم تر به تربت شعر تری که نیست

گفتم: «و میم، اولِ...»گفتی: «نه، زندگی!»
گفتی: «و قاف، آخرِ...» نه! قیصری که نیست


17 خرداد 1391 802 0

حالا از آب و کوچه بیزار است، قرآن مجید را نمی فهمد

بگذار که با عزات خوش باشد! او بی تو که عید را نمی فهمد
یا رمز سیاه پوشی اش این است، یا رنگ سفید را نمی فهمد

یک درد اگر چه تازه؛ تکراری، یک مرد میان چاردیواری
در بوده ولی نبوده انگاری، قفل است؛ کلید را نمی فهمد

ای بی خبر از دلی که لرزیده! چشمی که تو را چکیده مدت ها
ای باد که هی وزیده مدت ها؛ انگار که بید را نمی فهمد

آن روز که آن نگاه را دیده، پایان شب سیاه را دیده
امشب هر چند ماه را دیده، معنای امید را نمی فهمد

بالای سرت گرفت تا رفتی، پشت سر تو به خاک ها پاشید
حالا از آب و کوچه بیزار است، قرآن مجید را نمی فهمد

از آتش، بادِ بد خبر آورد؛ ای داد! چقدر این خبر، داغ است!
ای یاد تو نیم روز تابستان! او برف شدید را نمی فهمد!

حالا در این هوای باران، اینجا شعری نوشته، می خوانی؟
نه...سنگ سیاه قبر تو هرگز، این شعر سپید را نمی فهمد:

دست هاش
مهربان بود
باران بود
حتی حالا که نیست...
اما حالا که نیست...


17 خرداد 1391 805 0

این باغ با یکی دو سه نم، سبز می شود

نام تو می برم، دهنم سبز می شود
تا می نویسم از تو، قلم سبز می شود

از هر زبان که می شنوم نامکرّر است
این شعرها شبیه به هم سبز می شود

با ابر بی رمق، حرجی بر کویر نیست
ها...! جای ردّ پای تو غم سبز می شود

حتماً قرار نیست که باران شوی، بیا!
این باغ با یکی دو سه نم، سبز می شود

دل می زند به آبیِ دریای چشم هات
هی چشم های خیس بلم، سبز می شود

هر اتفاق تازه در این باغ، ممکن است
گُل هم به احترام تو، خم سبز می شود

گفتی: «بگو به جان من»آری، به جان تو!
سوگند می خورم که قسم سبز می شود

حالا لبان قرمز خود را تکان بده!
بختم، اگر که زرد شوم، سبز می شود؟

این بوی آتش است، ببین؛ یا نمی رسی
یا چوب خشک مزرعه هم سبز می شود

گفتم دلت بسوزد و لبخند بشکفی
گُل از شکاف سنگ، چه کم سبز می شود!

باشد! نیا، نبار، نیاور! ولی بدان
بُغضی میان صحن حرم سبز می شود

باد شمال، بوی تو را تا جنوب برد
خرمای نخل خسته ی بم سبز می شود


17 خرداد 1391 1039 0

با تو دلِ سفالی من، بند می خورد

بنشین که بر به سرو برومند می خورد
با تو دلِ سفالی من، بند می خورد

بی چشم هات آن همه شب اشک و... چشم هام
امروز از لبان تو لبخند می خورد

هی اخم می کنی تو و هی حرف می زنی
هی چای می خورد دل و هی قند می خورد

این گونه، لب که واکنی...این گونه، گونه هات...
بی شک، انار و خرما پیوند می خورد

من فکر می کنم که به رغم مفسران
قرآن به ماهِ روی تو سوگند می خورد

از عاشق تو پرت و پلا هم بعید نیست
با نام عشق، هرچه بگویند می خورد!

راننده، گیج مزّه ی چُرتی که پاره شد
آژیر، بوق، همهمه...
دربند می خورد؟


17 خرداد 1391 1669 0

دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» در مرحله‌ي نهايي داوري

دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» به مرحله‌ي نهايي داوري رسيد.

به گزارش سايت خبري كرنا، آثار رسيده به دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» پس از بررسي مقدماتي و انجام داوري اوليه، آماده‌ي تحويل به داوران مرحله‌ي نهايي است.

بر اساس اين گزارش، نزديك به 200 اثر از شاعران استان كرمان به دبيرخانه‌ي اين جشنواره رسيد كه پس از ثبت آثار، بررسي مقدماتي صورت گرفت. هم‌چنين جهت انجام مراحل داوري، آثار رسيده پس از حذف نام شاعر، كُدگذاري شد و آثار كدگذاري‌شده در مراحل ارزيابي و داوري تخصصي قرار گرفت.

بنا بر گزارش يادشده، داوري مرحله‌ي نهايي دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» توسط سه شاعر و كارشناس برجسته برگزار خواهد شد و هيات داوران، تركيبي از شاعران بومي و غيربومي خواهد بود.

هم‌چنين آيين اختتاميه‌ي اين جشنواره 17 اسفندماه سال جاري در تالار خانه‌ي شهر كرمان با حضور شاعران برتر استان و كشور برگزار خواهد شد.

گفتني است؛ دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» با موضوع ويژه‌ي «كرمان» به همت معاونت فرهنگي‌اجتماعي شهرداري كرمان و فرهنگ‌سراي كوثر برگزار مي‌شود.

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/72516470428086137982.jpg



01 اسفند 1390 1451 0

شعر طنز

 

ایمان بدون نون  با شعر طنز به روز است.



14 بهمن 1390 1839 0

شگفتی در پنج پرده

هزار پرسش بی‌پاسخ است هر زخمت

 

یک.

زمین به وسعت هفت‌آسمان، شگفت‌آور

زمان درست شبیه مکان، شگفت‌آور

هنوز می‌رود این راه، سوی کرب و بلا

و باز می‌رسد آن کاروان، شگفت‌آور

غبار دشمنی دشمنان، ملال‌انگیز

نسیم دوستی دوستان، شگفت‌آور

چه قصه‌ای‌ست؛ زنان کوه، مردها دریا

چه ساحتی‌ست که پیر و جوان، شگفت‌آور

چه منظری‌ست که هر سمت آن پُر از عشق است

چه منبری‌ست که شرح و بیان، شگفت‌آور

چه روضه‌ای‌‌ست که آید از آب‌ها شیون

چه نوحه‌ای‌ست که آه و فغان، شگفت‌آور

(چه مستی است ندانم، که رو به ما آورد)

سلام ساقی ما! مهربان! شگفت‌آور!

ندیده ماهی از این دست، پیش از این خورشید

پس از تو نیست چنین آسمان، شگفت‌آور...

(هر آن‌که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه‌حال از بلا نگه دارد)

دو.

و ایستاد امام آن‌چنان که پیغمبر

و گفته‌اند که گفت آن‌چنان شگفت‌آور

که ترس، همهمه‌ی صنف دین‌فروشان شد

- چه خطبه‌ای است که هر حرف آن، شگفت‌آور؟

بگو به طبل؛ بکوبد به سر، که می‌گویند

علی‌ست این‌که گشوده زبان، شگفت‌آور

و خیمه‌خیمه‌ی این کاروان «علی» دارد

همان بزرگ، همان حق، همان شگفت‌آور

(غلام نرگس مست تو تاج‌دارانند

خراب باده‌ی لعل تو هوشیارانند)

سه.

سلام ای نفست نور! آبروی زمین!

سلام ای شده با تو جهان، شگفت‌آور

تو کیستی که چه تن‌ها فروتنانه، دلیر

سپرده‌اند به پای تو جان، شگفت‌آور

هزار پرسش بی‌پاسخ است هر زخمت

بپرس تا شود این امتحان، شگفت‌آور

نه موج بود و نه طوفان؛ صدا صدای تو بود

که از گلوت چنین شد روان، شگفت‌آور:

بگو به آب؛ دو رکعت به خاک می‌افتیم

بگو به باد؛ بگوید اذان، شگفت‌آور

بگو به تیر؛ ببارد، بهار خواهد شد

بگو روان شود از هر کمان، شگفت‌آور

بگو به نیزه؛ مهیای آن سفر باشد

کنار هم‌سفری بی‌گمان شگفت‌آور

بگو به خیمه؛ گلستان شود، که سر زده‌اند

شکوفه‌های من از هر کران، شگفت‌آور

بگو به شمر؛ بیاید، که سخت دل‌تنگم

سنان بیاورد اينك سنان، شگفت‌آور

(چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش)

چهار.

غروب، سفره‌ی سور شکم‌پرستان شد

که خون پاک تو گسترد خوان، شگفت‌آور

هزار چشم به دنبال پیکرت می‌گشت

به نیزه رفت سرت ناگهان، شگفت‌آور

نه باد بود و نه باران، صدا صدای تو بود

همان صدای رسا، جاودان، شگفت‌آور

خوشا تلاوت و تفسیرِ توأمان بر نی

سر و زبان تو شد هم‌زمان شگفت‌آور

به روی نیزه سرت آیتی است ای قرآن!

اگرچه سنگ ببارد؛ بخوان شگفت‌آور

(سر ارادت ما وآستان حضرت دوست

که هرچه بر سرِ ما می‌رود ارادت اوست)

پنج.

...


(امسال هم براي چندمين سال، توفيق رفيق شد كه به شيراز بروم و در «شب شعر عاشورا» شعر بخوانم. اين شعر را هفته‌ي گذشته در بيست و ششمين شب شعر عاشورا خواندم؛ برنامه‌اي كه به گمان من با همه‌ي برنامه‌هاي ادبي كشور فرق مي‌كند...

اين «غزل پراکنده»  را در آستانه‌ي «اربعين حسيني» اين‌جا گذاشته‌ام.)



18 دی 1390 1283 0

سه غزل به هم پیوسته

احساس می‌کنی که زمین، آسمان شده است

به: شهدای نماز ظهر عاشورا

آن باد داغ‌دیده دوباره وزان شده است

این خاک زخم‌خورده، پریشان از آن شده است

آتش به عمر معرکه‌گیران ماتمت!

انگار باز مرثیه‌ی آب، نان شده است

نامت چه کرده - مولا!- با بغض واژه‌ها؟

کاین‌گونه خون ز دیده‌ی شعرم روان شده است...

مبدا: مدینه

مقصد: کوفه

مگر دلی

نامه نوشته، با دل تو هم‌زبان شده است؟

از: کوفیان

به: پور رسول خدا، حسین

- مولا بیا!

نه! کوفه مگر مهربان شده است؟!

مولا میا! به غربت آیینه‌ها قسم!

آه از غمی که شادی آهنگران شده است!

حرکت... ادامه... کرب و بلا... چند آه بعد

احساس می‌کنی که زمین، آسمان شده است

ای نقطه! حرف! واژه! قلم! دل!... وضو بگیر!

روز دهم...

- امام شهیدان! اذان شده است

قد قامتت بلند که: اینک نماز ظهر!

جمعی نگاه‌دار تو ای راز سر به مهر!

...

آنک قیام خون خدا میر ماست این

- الله اکبر!

آری، تکبیر ماست این

چشمان او تلاوت آیات مکی‌اند

- الحمدُ...

شکر! - کرب و بلا !- میر ماست این

اکبر... رکوع... هان! به کمان‌دارها بگو

ای داغ بر جبین شما! تیر ماست این

بوی قیام می‌دهد این سجده، گوش کن...

- سبحان ربّی...

اشک نه! شمشیر ماست این

برخیز اگرچه تشنه...

- بحول ِ...

خدای من!

دریا شده فرات؟...

نه! تصویر ماست این

عباس را ببین چه قنوتی گرفته است...!

شمشیرشان کجاست؟ علم‌گیر ماست این

تیر سه‌شعبه نیست که از خیمه می‌رسد

شور دعای کودک بی شیر ماست این

ای نعل‌های نو! همه تن در تشهّدیم

سر...

- السلامُ...

نیزه!...

تقدیر ماست این

بعد از نماز ظهر تو، «تعقیب» دیدنی است

هنگام عصر، بوی خوش سیب دیدنی است

...

روشن‌ترین دمی که خدا آفرید بود

روزی که شب دوباره شبیهش ندید بود

لب تشنه بود قبله؛ عدو، دائم‌الوضو

جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود...

بعد از نماز ظهر وَ پیش از امام عصر

جانی که میهمان خدا شد «سعید» بود

جسمی پر از نشانه‌ی ایمان و کفر داشت

رویش اگرچه سرخ، در آن دم سپید بود

بر دل - دلیر- آن‌که از این دست، پا گذاشت

بر تن - فروتن- آن‌که چنین خط کشید بود

«عَمرو بن قرظه» نیز در آشوب اشقیا

با عشق ایستاد... که او هم سعید بود

دلدار در تشهد و دل در شهادتین...

این واپسین ترنّم چندین شهید بود

راوی به کوری همه‌ی تیرها نوشت:

چشم امام ، بدرقه‌شان کرد تا بهشت

...

«سعید بن عبدالله حنفی» و «عمرو بن قرظه انصاری» از شهیدان نماز ظهر عاشورا

(شعر از مجموعه شعر درختان بی تاب)

 



14 آذر 1390 1400 0
صفحه 2 از 3ابتدا   قبلی   1  [2]  3  بعدی   انتها