(آرشیو نویسنده مجتبی احمدی)

دفتر شعر

«درختان بي‌تاب» رونمايي شد...




شمارگان: 2500 نسخه

قيمت: 2500 تومان

ناشر: سوره مهر

و

...

يك شعر سپيد از اين مجموعه:


درختان بی‌تاب

دقیقا همین طناب را

می‌بستیم به همین دو درخت...

- چون درخت دیگری نبود-

می‌بستیم و

می‌نشستیم و

در بادها تاب می‌خوردیم،

امروز هم

دقیقا همان طناب را

- حتا دقیق‌تر از آن روز-

می‌بندیم به همان دو درخت...

- چون درخت دیگری نیست-

می‌بندیم و

می‌ایستیم و

در بادها رخت پهن می کنیم

ما با کودکی‌هامان هیچ فرقی نداریم

فقط مثل آن دو درخت

بی‌تابیم.



28 شهریور 1390 1201 0

بالاخره  درختان بي‌تاب  منتشر شد!



رونمايي؛ شنبه 26 شهريورماه / تهران



22 شهریور 1390 1348 0

مهدی پرویز...

لعنت به پیامک! لعنت به خبر! لعنت به مرگ! لعنت به روزگار!...

خبر مرگ خبر کاش بیاید، ای کاش!

مهدی پرویز -شاعر دوست و برادرم- رفت.

چند سال با شیرینی هایش به ما خنده هدیه داد و یک روز بعد از ظهر ناگهان اشک مان را درآورد...

مطلب یکی مانده به آخر وبلاگش را بخوانید که زبان حال همین روزهای اوست.

یادش به خیر؛ همین چهارپنج ماه پیش بود که در یزد برایم خواند اما حالا... بخوانید.



13 تیر 1390 1348 0

نه فقط برای تو (1)

اشاره: چرت و پرتی که در ادامه آمده، مشقِ «چرت و پرت سرایی»  من در یک نشریه‌ی محلی بود در چند سال قبل. حالا در چند سال بعد، در اعتراض به وفور چرت و پرت در مملکت، این‌جا مفت و مجانی منتشرشان  می‌کنم. ضعفش را بر من ببخشایید؛ نبخشایید هم مهم نیست! تازه این بخش اول است با این عنوان:

گاه‌گاهي بيا و ترمز كن!

چشم‌هايت جنوب اهواز است  

گونه‌هايت شمال شيراز است

زيره مي‌ريزد از لبت، انگار

لحن كرماني‌ات در اعجاز است

و نگاهت نجيب و معنادار

و نگاهت عجيب، غمّاز است

گفته بودم كه دوستت دارم!

گفتي بودي چه طرز ابراز است؟!

«ما»: من و تو... بگو كه «ها» يا «نه»!

در سؤال و جواب، ايجاز است

باز هي ساز مي‌زني كه: برقص!

كار من رقص نيست، آواز است

روي اين نُت نمي‌توان رقصيد!

آخر ، اين ساز - جان من! - جاز است

مي‌روي تا كه مي‌رسم از راه

صبر داراي حدّ و اندازه است

باز كردي دهان مردم را

به خيالت شبيه دروازه است!

مرغ من را به تير مي‌دوزي؟!

نكند مرغ ديگران غاز است؟!

به نظر تند مي‌روي، برگرد!

گرچه «جاده دراز و ره باز است»

گاه‌گاهي بيا و ترمز كن!

جان من! سمت راستي، گاز است

دست من شهره شد به كوتاهي

بس كه مويت بلندآوازه است

لب كه بستي، بيا و چشم نبند!

درِ اين خانه هم‌چنان باز است

دست‌و‌دل‌بازي آن‌چنان بد نيست!

بد خسيسي است، بد همين آز است

من به بادامي از تو مي‌سازم

گرچه شايع كنند: مرتاض است

كور خواندي كه شعر پايان يافت!

جانم! اين «ته» خودش سرآغاز است

عاشقي، بخش‌نامه هم دارد

شعر شاعر، ادامه هم دارد



03 تیر 1390 1232 0

جهان من

ابر خیالم می‌دود در آسمان تو

تا ماه نه، تا آن نگاه مهربان تو

شب گوشه‌ای ساکت نشسته گوش بسپارد

قدری به غوغای سحر، پشت لبان تو

لب باز کن؛ این آسمان خورشید می‌خواهد

این آسمان خورشید می‌خواهد به جان تو!

بگذار راحت‌تر بگویم از تو، بهتر نیست؟

شعری که باشد هم‌زبان و هم‌زمان تو

شعری که حتی ذره‌ای اهل تعارف نیست

ساده است مثل شاعر بی‌خانمان تو

لب باز کن؛ هر جمله‌ات قندان لب‌ریزی است

چای است یا قهوه، سکوت ناگهان تو؟

آری، حسودی کرده‌ام هر شب به فنجانت

هر صبح حسرت خورده‌ام بر استکان تو

حتی الفبا هم به لب‌های تو مدیون است

از بس به لب آورده آن‌ها را زبان تو

حرفی بزن تا پشت شعرم را بلرزانی

تا وابماند شاعرت در داستان تو

...

باد آمده تا وضع‌مان پیچیده‌تر باشد

پیچیده جای دست من در گیسوان تو

- ای کاش باران هم بیاید

- کیست پشت در؟

- انگار باران است...

- ها، از بستگان تو

من، باد، تو، باران... اگر گفتی چه می‌چسبد؟

این‌که خدا... آری، خدا هم میهمان تو...

شاید که شد هم‌سایه نام تو وَ نام من

شاید که شد هم‌سفره نان من وَ نان تو

...

- هی، راست گفتی شاعری؟ اهل کجا هستی؟

- ها، راست گفتم شاعرم، اهل جهان تو

...

 



03 تیر 1390 1346 0

قصه

هنوزم شروع قصه

یکی بود، یکی نبوده

این همه بالا و پایین

زیر گنبد کبوده

     هنوزم مادربزرگا

     متنفر از دروغن

     ته قصه، چش به راهِ

     خوردن یه کاسه دوغن

نمی‌گن اون‌که رسیده

به خونه‌ش کلاغ قصه‌اس

یه نفر همش سواره

یه نفر الاغ قصه‌اس

     نمی‌دونن دیگه این‌جا

     قصه‌ها عین دروغه

     دیگه راستیَم یه قصه

     توی این شهر شلوغه

بعضیا هی خالی بستن

سطل ماستُ خالی کردن

هی دروغ گفتن و بعدش

دوباره ماس‌مالی کردن

     انگاری تموم مردم

     به دروغا کردن عادت

     اما بار کج می‌مونه

     خرمون لنگه جماعت!

همه‌ی روزای هفته

قرص خوابُ خوردیم انگار

یه روزی پا می‌شیم از خواب

می‌بینیم که مُردیم انگار...



06 خرداد 1390 1219 0

هوا

هواشناسی نمی‌داند، اما

گرد و غبار محلی

رابطه‌ی مستقیمی دارد

با ارتباط من و تو

...

دستم را گرفته‌ای

تا چشم‌هایت را ببندی.



06 خرداد 1390 1264 0

یک، دو، سه...

 

یک. برادرم محمدرضا احمدی خبرنگار است. چندوقتی است که دغدغه های روزنامه نگارانه اش را در دنیای مجازی هم پی گرفته... وبلاگ «خبرستان کرمان» را ببینید.

دو. خبری دیگر

سه. عمری و نفسی باشد سه چهار روز دیگر با شعری تازه از راه خواهم رسید...

چهار. خبری از آن



01 اردیبهشت 1390 1073 0

تیترهای سردبیر

سردبير تيتر مي‌زند براي روي جلد:

«آمده سفيد و سرخ و سبز

نوبهار...»

سايه‌اي سياه مي‌خزد ميان كاج‌ها

مي‌وزد كنار پنجره

قار، قار، قار!

***

سردبير تيتر مي‌زند براي روي جلد:

«تازه مي‌شويم با بهار»

ناگهان

برق مي‌رود...

يك پليس مي‌دود

در پي دو دزد نابكار!

***

سردبير تيتر مي‌زند براي روي جلد:

«باطراوت است روز نو...»

روز بعد

مثل ما كه خواب مانده‌ايم توي خانه‌ها

خواب مانده نشريه

توي چاپ‌خانه‌ها...

*****

رفت و آمد  در  درختان بی تاب



29 اسفند 1389 1072 0

 این فراخوان آن است

فراخوان جشنواره‌ي ادبي «آن» منتشر شد



28 بهمن 1389 1053 0

خودزنی

 

يک نفر روز و شب سخنران بود، حرف پُر قال و قيل خود را زد

يک نفر شد رييس و تا مي‌شد، چانه‌ي قوم و ايل خود را زد

يک نفر خانه در خيابان داشت، يک نفر درد نان و دندان داشت

او ولي متصل به کُر بود و حرف آب قليل خود را زد

گرچه از مردمان عادي بود، اندکي فکرش اقتصادي بود

گفت: دايي! زياده عرضي نيست... برج‌هاي طويل خود را زد

يک نفر «يا علي» مکرر گفت، دائم از عدل و داد حيدر گفت

وقت تقسيم مال بيت‌المال، دادِ سهم عقيل خود را زد!

نصف هر سال، عازم حج بود، مستقیمِ صراط او کج بود...



08 آذر 1389 1323 0

جمعه‌ها

تا لنگ ظهر، ما همه خوابیم جمعه‌ها

از تخت خویش، روی نتابیم جمعه‌ها

بگذارمان به گوشه‌‌ای و دست‌مان نزن!

مانند خاک‌خورده کتابیم جمعه‌ها

شش روز هفته  آب روانیم - جو به جو-

اینک مجویمان که سرابیم جمعه‌ها

افتاده‌ایم کنجی - تعطیل و بی‌خیال -

بیزار از سوال و جوابیم جمعه‌ها

شش روز هفته - مثل فلان! - کار کرده‌ایم

پس مثل خر کجا بشتابیم جمعه‌ها؟!



05 مرداد 1389 1207 0

کشیده...

سنگینی نگاه تو را بار می‌کشم

عمری است از الاغ دلم کار می‌کشم

چشمت خمار بود و نگاهی نکرد و رفت

ها... درد از این دو تنبل بی‌عار می‌کشم

من نیستم که پشت به دیوار می‌دهی...

تو نیستی که دست به دیوار می‌کشم...

حالا که آمدی، بنشین! خسته می‌شوی

من شاعرم که ناز سپیدار می‌کشم

چندی است ظرف‌های دلم را نشُسته‌ای

...



28 خرداد 1389 1050 0
صفحه 3 از 3ابتدا   قبلی   1  2  [3]  بعدی   انتها