(آرشیو نویسنده محمدمهدی سیار)

دفتر شعر

خط... فاصله... خط... فاصله...خط...فاصله...خط

شهر از پی شهر در هوایت راندم
داغ دل خود را همه جا گرداندم

خط... فاصله... خط... فاصله...خط...فاصله...خط
من سطر به سطر، جاده ها را خواندم


23 اردیبهشت 1397 435 0

رازی ست... نه... غنچه ای... نه... زخمی ست دلم

داغی ست دلم، نهفته مانَد بهتر
دردی ست دلم، نگفته ماند بهتر

رازی ست... نه... غنچه ای... نه... زخمی ست دلم
یا هر سه... که ناشکفته ماند بهتر


23 اردیبهشت 1397 508 0

شب آمده، تنهایی تو نامش چیست؟

شب آمده با تمام تنهایی من
غم آمده هم کلام تنهایی من

شب آمده، تنهایی تو نامش چیست؟
دلتنگی توست نام تنهایی من


23 اردیبهشت 1397 923 0

معلوم نمی کنی که تا کی باید...

ای سبز بهار! سردی دی تا کی؟
خاموش بماند نفس نی تا کی

معلوم نمی کنی که تا کی باید
بی تاب بپرسم از تو تاکی... تا کی؟

 


22 اردیبهشت 1397 1911 0

شعر مهدوی محمدمهدی سیار - بی رؤیت روی او بلاتکلیفم

بی تاب تر از جان پریشان در تب
بی خواب تر از گردش هذیان بر لب

بی رؤیت روی او بلاتکلیفم
مثل گل آفتابگردان در شب


22 اردیبهشت 1397 1822 0

آتش زدی به جان جهانی، چه کرده ای

ای تیغ عشق! از سر ما دست برمدار
درد سر است سر که نیفتد به پای یار

از نو رسیده است خبرهای داغ...آه
از نو رسیده است خبرهای داغدار

تو سر رسیده ای و ورق خورده سررسید
شد ابرویت هلال محرم در این دیار

آخر چگونه زیسته بودی که داده جان
جان دادنت به پیکر بی روح روزگار

آخر چگونه زیسته بودی که برده ای
از چنگ این زمانه چنین مرگ شاهوار

در چشمهای حسرتیان خیره مانده ای
شرم از تو کشتمان، نگهت را نگاه دار

آتش زدی به جان جهانی، چه کرده ای
با آن نگاه نافذ آتش به اختیار!
 


27 مرداد 1396 1210 0

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک

امام، رو به رهایی... عمامه روی زمین
قیامتی شد -بعد از اقامه- روی زمین

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک
چکید خون خدا در ادامه روی زمین ...

خودت بگو، به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین*

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین...»**

تو رفته ای و زمین مانده است و ما اینک
و میزهای پُر از بخشنامه ... روی زمین!



*«هیهات اگر طمع، مرا به گزیدن خوردنی ها کشاند، در حالی که شاید در حجاز یا یمامه گرسنه ای حسرت گرده نانی برد و یا وعده ای سیر نخورد.»(نهج البلاغه، نامه45)
** «بدانید که امام شما از دنیایش به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرده است»(نهج البلاغه، نامه45)



23 خرداد 1396 4574 0

اين زخمِ ناگهان كه دهان باز كرده است

خاموش لب به هجو جهان باز كرده است
اين زخمِ ناگهان كه دهان باز كرده است
 
چشمم بساط چشم فرو بستن از جهان
در اين جهان چشم چران باز كرده است
 
اشكم بر آمد از پس گفتن، چه خوب هم...
طفلك اگرچه دير زبان باز كرده است
 
اين چاكِ پيرهن كه از آن شرم داشتيم
خود لب به پاك بودنمان باز كرده است
::
من خود به چشم خويش شنيدم هزار بار
هر غنچه اي لبي به اذان باز كرده است
 



21 خرداد 1396 1281 0

چشمشون به اون ور آبه هنوز

از کتاب درسیای بچگیام
چیزی یادم نمیاد جز یه نگاه
که همون صفحه اول میدرخشید مث ماه

پیرمرد چشم امیدش به ما بود
امیدش به ما دبستانیا بود

با هزارتا آرزو چشم امیدش میشدیم
توی بازیای بچگی شهیدش میشدیم

حالا ما بزرگ شدیم حال امیدتو بپرس
حال و احوال کوچولوی شهیدتو بپرس
::
خوش نداشتیم عکس ماهت
روی سکه ها وکنج اسکناسا بشینه
زینت قابای خاتم بشه و
روی میز باکلاسا بشینه

عکستو قاب میگیرن فقط تماشا میکنن
اسمتو میارن و رسمتو حاشا میکنن

چشم بیدار تو رو دیدن ولی
دلشون خوابه هنوز
بی خیال نگاه شرقی تو
چشمشون به اون ور آبه هنوز

این روزا دلم گرفته ولی باز
بغضمو می خورم و همراه پا برهنه ها داد می کشم:
حالا من چشم امیدم به توئه
من هنوز
انتظار فرج از نیمه ی خرداد می‌کشم

 



14 خرداد 1396 1917 0

شما به سایه ی باغات خویش خوش باشید

مباد سفره ی رنگینتان کپک بزند
خلاف میل شما چرخکی فلک بزند

به پاسبان محل بسپرید نگذارد
گرسنه ای سر این کوچه نی لبک بزند

شما به پاکی ایمان خویش شک نکنید
درخت دین جماعت اگر شتک بزند

شما به سایه ی باغات خویش خوش باشید
اگر چه باز گلویی دم از فدک بزند

رها کنید علی را که مثل هر شب خویش
به زخم کهنه و نان جُوَش نمک بزند

امیر قافله گیرم که عزم جنگ کند
نشسته اند سواران، که را محک بزند؟!...


20 اردیبهشت 1396 2835 1

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

 

هنوز اسیر سکوت تواند زندان ها

و پایبند نگاهت دل نگهبان ها 

 

تو مثل یک نفس تازه حبس می گشتی

تویی که در نفست گم شدند توفان ها

 

چه خلوت خوشی...-آرام زیر لب گفتی-

و سجده کردی، جای تمام انسان ها

 

نشد طلوع کنی تا تو را طواف کنند

تقیه کار شدند آفتاب گردان ها

 

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

چنین دهند گواهی تمام قرآن ها

 



02 اردیبهشت 1396 2350 1

بهاران من! چشم عید از تو روشن

سلام ای بهاران از ره رسیده
چه گل ها که در پیشوازت دمیده

سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطر سلام خداوند با توست

بهاران من! چشم عید از تو روشن
دل مادران شهید از تو روشن

چه گل های سرخی ست در آستینت
چه سروی ست هم سفره ی هفت سینت

نترسیده ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک به یک شاخه ها را

ببین باز کردیم مشت خزان را
رجزخوان شکستیم پشت خزان را

بهارا تمام است کار زمستان
نماندیم ما زیر بار زمستان



02 فروردین 1396 1534 0

مترس از موج، بسم الله مجريها و مُرسيها

در اين كشتي درآ، پا در ركاب ماست درياها
مترس از موج، بسم الله مجريها و مُرسيها

اگر اين ساحران اطوار مي ريزند طوْري نيست!
عصا در دست اينك مي رسند از كوه موسي ها

 زمين آسمان جُل را به حال خويش بگذاريد
كسي چشم انتظار ماست آن بالا و بالاها

بيايد هر كه از فرهاد شيرين عقل تر باشد
نيايد هيچ كس جز ما و مجنون ها و ليلاها

 همين از سر گذشتن سرگذشت ماست پنداري
همين سرها... همين سرهاي سرگردان صحراها

شب قدري رقم زد خون ما تقدير عالم را
كه همرنگ غروب ماست صبح سرخ فرداها



07 اسفند 1394 3174 1

صبور باش که فصل درخت سوزان است

خبر رسيد که پاييز رو به پايان است
چه دلخوشيد؟ که اين اول زمستان است!

تو اي خزان زده جنگل، مخوان سرود سرور
صبور باش که فصل درخت سوزان است

نبود و نيست مرا همدمي که اين جنگل
نه جنگل است، که انبوه تک درختان است

چه گريه‌ها که نکردند ابرها تا صبح
به پشت گرمي اين غم که ماه پنهان است!

هواي هيچ دلي پرس و جوي دريا نيست
مدار پرسه ی اين جوي‌ها خيابان است



01 دی 1394 1634 0

ابراهیم در آتش

 

پیر سپید موی سیه فام!
میراثدار رنج هزاره
ای کوه داغدار!
آتشفشان بغض هماره

اینک مبارکت
تاوان مهر حیدر کرار!
او گفته بود خود:
گر کوه دوستدار من آید
صد پاره می شود!
اینک مبارکت
در زیر سنگ واقعه ذکر احد احد

ای پیر! نام بت شکنی داری
بر تو سلام باد
وین آتش همیشه بر ابراهیم
برد و سلام باد

 

منبع: صفحه ی اینستاگرام شاعر

 



26 آذر 1394 1455 0

ای برف!... ای شگرف!

 

هوهو زنان بیا نفست حق!
پیر سپیدجامه رقصان!
ای برف!... ای شگرف!
آن کثرت همیشگی شیء و رنگ را
              یک باره از بسیط زمین پاک کرده ای
                                      کولاک کرده ای!

 



16 آذر 1394 5539 0

بسيار به عمرم رمضان آمده رفته...

 
جان آمده رفته، هيجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
 
احيا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پي صف تا به اذان آمده رفته؟
 
پلکي زده ام خواب مرا آمده برده
پلکي زده ام نامه رسان آمده رفته
 
امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه
بر لب عطشي مرثيه خوان آمده رفته
 
من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند: کجايي؟! به جهان آمده رفته!
 
ترسم که به جايي نرسم اين رمضان هم
بسيار به عمرم رمضان آمده رفته...
 


04 تیر 1394 2041 0

گويا خبرهايي ست... هر سو پچ پچي گنگ است

 
اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟
از هم، هراسان، عالم و آدم چه مي پرسند؟
 
گويا خبرهايي ست... هر سو پچ پچي گنگ است
من بي خبر، از خويش مي پرسم: چه مي پرسند؟
 
از هم همه اشياء بين خواب و بيداري
با همهمه، با لهجه اي مبهم چه مي پرسند؟
 
اين بازجويان سمج، اين قطره باران ها
از خاک ساکت باز هم نم نم چه مي پرسند؟
 
در لحظه هاي تازه ي تکراري ديدار
«روز» و «شب» از هم هر سپيده دم چه مي پرسند؟
 
گلبرگ هاي غنچه هاي آخر اسفند
اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟
 


25 اسفند 1393 1387 0

اینا گزینه های روی میز ماس

یک

لحظه لحظه خاطرات بهمنی

که یکدفه بهار شد

بهمنی که بوی گل گرفت و سوسن و یاسمن

بهمنی که غرق شوق و شور بود

انفجار نور بود

دو

سرزمینی که نگاش به آسمونه و

حسابش از زمین جداست

ذره ذره خاکش از غرور و غیرته

سرزمینی که شن کویرشم

لشکر خداست

سه

بغض ناتموم مادری

بالا سر جنازه ی پسر

بغضی که یه مرتبه صدا می شه

سکوتُ می شکنه:

ای تموم بچه هام فدای تو

یا حسین

این گلم نثار کربلای تو

یا حسین

چهار

ایستادن یه نوجون

بدون ذره ای ترس و آرزو

روبروی تانکهای رو به رو

پنج

اهتزاز پرچم سه رنگ

روی گنبد مسجدی

که زخمی گلوله هاس

خنده های مردمی که یک صدا می گن

فتح شهر خون

کار خداس

شش

آسمونی که پر از نوای ربناس

آسمونی که

قُرُق شده

با شهاب و رعد و صاعقه

با آیه ی

و ما رمیت  اذ رمیت

آسمونی که

کابوس کرکساس

هفت

چشمه چشمه موج موج

کوچه کوچه رود رود

تو خیابونا به هم رسیدن و یکی شدن

شکستن سردی دی و غرور اهرمن

حالا بازم بشمارم؟

اینا گزینه های روی میز ماس

حالا بازم بشمرید

گزینه های روی میزتون چیاس؟

حالا بازم بشمرید

همه میدونن این

آخرای قصه ی شماس

هفت

شش

پنج

چهار

سه

دو

یک



22 بهمن 1393 3273 1

معلوم شد دستي شراب انداخته ست از من

 
آنگاه چشمم خسته شد، در گور خوابيدم
بر فرشِ تارش مار و پودش مور خوابيدم
 
من، سنگ گردان عجين با آهن و سيمان
در خاک مثل وصله اي ناجور خوابيدم
 
پلکي زدم باري، نه موري بود و نه ماري
در جشن نار و نور و ديو و حور خوابيدم
 
معلوم شد دستي شراب انداخته ست از من
در خمره اي انگار با انگور خوابيدم...
 
آري خودم ديدم قيامت راست بود اما
من خسته بودم بي خيال صور... خوابيدم!
 


09 بهمن 1393 2007 1
صفحه 2 از 8ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  بعدی   انتها