(آرشیو نویسنده محمدمهدی سیار)

دفتر شعر

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

از خار گر چه گرد حرم پاک کرده ای
تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو

خون، گوشواره ها زده بر گوش هایمان
صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم
اما سر تو همسفر ماست کو به کو

بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!
بی آب نیستیم...خداحافظت عمو!
 



14 آذر 1392 2711 1

مرگ بر...

 

مرگ بر

     قطعنامه هاي بستن فرات

                                قحط آب

   مرگ بر

                  تير مانده بر گلوي كودك رباب



12 آبان 1392 2119 0

مرگ بر...

 

مرگ بر

      انتشار سم

             در زلال رودخانه ها



12 آبان 1392 1878 0

مرگ بر...

 

مرگ بر

        كشتن جوانه ها



12 آبان 1392 2211 0

باید این بار به غوغای قیامت برسم

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

باید این بار به غوغای قیامت برسم

 

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

 



10 آبان 1392 2208 1

اعتقاد

در همين سياهي شگفت هم
گرمي حضور آفتاب را
مي شود نفس كشيد
مي شود هنوز... مي شود!
گرچه شب
    پيش چشم ما
        ثانيه به ثانيه به روز مي شود


09 مهر 1392 1131 0

از کوچه بن بست دنیا باز می گردیم

آری همین امروز و فردا باز می گردیم
ما اهل آنجاییم، از اینجا باز می گردیم

با پای خود سر در نیاوردیم از این اطراف
با پای خود یک روز اما باز می گردیم

چون ابرها صحرا به صحرا برد ما را باد
چون رودها صحرا به صحرا باز می گردیم
 
این زندگی مکثی ست مابین دو تا سجده
استغفراللهی بگو، ما باز می گردیم

بین جماعت هم نماز ما فرادا بود
عمری ست تنهاییم و تنها باز می گردیم(۱)

ما عاقبت "انا الیه راجعون" بر لب
از کوچه بن بست دنیا باز می گردیم

--------------------

(۱) و لقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره( همانا تنها به سوی ما آمدید، آن سان که در آغاز آفریدیمتان)انعام/۹۴


08 مرداد 1392 2029 0

بیداد کن، که نیستم از اهل سبزوار

بیداد کن، که نیستم از اهل سبزوار
هم تن دهم به ذلت و هم سر نهم به دار!*

باید نظاره کرد، نباید فرار کرد
وقتی که شیر داشته باشد سر شکار

در گردشم به سوی تو، والشمس و القمر
شیدای روی و موی تو، واللیل و النهار

باور مکن که زنده بمانم بدون تو
نه من کم از زمینم و نه تو کم از بهار

گیسو ببند و نظم جهان را به هم مزن
حکم خدای عالمیان را نگاه دار

امروز آبروی من است این که می رود
پنهان کن اشک های مرا آسمان، ببار



*اشاره به شعار سر به داران سبزوار؛ «سر به دار می نهیم اما تن به ذلت نمی دهیم!»    



29 تیر 1392 1343 0

بیش از این حق به گردنم داری!

ناز -با لحن زیر و بم- داری
باز گفتی که دوستم داری

از سر سادگی ندانستم
سر جور و سر ستم داری

تو هم آری دل مرا بشکن
مگر از دیگران چه کم داری

تو بیا و سر از تنم بردار
بیش از این حق به گردنم داری!

من سراسیمه می شوم تو بخند
تا تو داری مرا، چه غم داری؟

راستی چیز حیرت انگیزی است
این دل آدمی... تو هم داری؟!



28 اردیبهشت 1392 1890 1

نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم...

قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم

اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز
من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم

کنون بیا که بگرییم بر غریبی هم
غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه خون گریه می‌کند دیوار
مگر قرار نشد رازدار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه رو رو گرفته‌ای از من
مگر چه شد که چنین شرمسار هم باشیم

به دست خسته‌ی تو دست بسته‌ام نرسید
نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم

شکسته است دلم مثل پهلویت آری
شکسته‌ایم که آیینه‌دار هم باشیم


04 فروردین 1392 4773 5

چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار

آری! هوا خوش است و غزل خیز در بهار
باریده است خنده یکریز در بهار

از باد نوبهار، حدیث است تن مپوش
باید درید جامه پرهیز در بهار

اما خدا نیاورد آن روز را که آه
گیرد دلی بهانه پاییز در بهار

بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟
چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار

با دیدنم پر از عرق شرم می شوند
گل های شادکامِ دل انگیز در بهار

می بینم ای شکوفه! که خون می شود دلت
از شاخه ی انار میاویز در بهار


28 اسفند 1391 3075 0

پنج نیمایی و تصنیفی بهاری

 

اخبار

بوي برخاسته از شعله بمباران، نه...

بوي خاكستر گيسوي پريشان هم نيست...

بوي آن چاه هراسيده نفت

       كه لهيبش شده اينگونه خروشان هم نيست

آشناتر بويي ست

با نسيم نگراني كه گذشت

آشنا بويي ست در شامه شرقي ما:

         بوي بال و پر ققنوس

  -پراكنده به دشت-

 

◄تعريف

چيست اين جهان؟

چيست اين جهان؟

با تمام طول و عرض و ارتفاع

در نبودنت براي من

جز اتاق انتظار

تنگ و تار

تنگ و تار

 

اعتقاد

در همين سياهي شگفت هم

گرمي حضورآفتاب را

ميشود نفس كشيد

ميشود هنوز... ميشود!

گرچه شب

    پيش چشم ما

        ثانيه به ثانيه به روز ميشود

 

راه و رسم

 سنگفرش

زير پاي هيچ كس

ذره اي فرو نميرود

سنگفرش

راه رسمي زمان ماست

عصر

    عصر مردم بدون رد پاست

 

ناگهان

 بنگر چه كرده اي!

اي شوخ وشنگ! اي تر و تازه!

باران ناگهان!

هر چاله چوله اي

     آيينه اي شده ست پر از ابر و آسمان

هر جا كه پاي مينهي ابري روان شده

بنگر، زمين گُله به گُله  آسمان شده!

 

 

◄ یک تصنیف بهاری

با آهنگسازی استاد محمد آرزم، صدای علی چراغی و مثنوی من

از تولیدات واحد موسیقی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی (همان راه)

این تقدیر خود جوش را هم از وبلاگ دوست هنرمندم "محمد مهدوی اشرف" بخوانید تا کار را با جوگیری کامل گوش کنید!

تصنیف "سلام خداوند"

سلام ای بهارانِ از ره رسیده
چه گل‌ها که در پیشوازت دمیده


سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطرِ سلامِ خداوند با توست


بهارانِ من! چشمِ عید از تو روشن!
دلِ مادرانِ شهید از تو روشن!


چه گل‌های سرخی‌ست در آستینت
چه سروی‌ست هم‌سفره‌ی هفت‌سینت


نترسیده‌ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک‌به‌یک شاخه‌ها را


ببین باز کردیم مشتِ خزان را
رجزخوان شکستیم پشتِ خزان را


بهارا تمام است کارِ زمستان
نماندیم ما زیرِ بارِ زمستان



15 اسفند 1391 1933 1

خاطراتی تار از آن آهنگ باقی مانده است

زخم هایی بر تن این چنگ باقی مانده است
خاطراتی تار از آن آهنگ باقی مانده است

تکه ای از آسمان بوده است روزی این زمین
رعد و برقی در دل هر سنگ باقی مانده است

همدم ای کاش هاییم و غبار آه مان
روی کاشی های آبی رنگ باقی مانده است

کم نمی آید خدا را شکر، من پرسیده ام
غم برای یک جهان دلتنگ باقی مانده است

راه کوتاه است...یک آه است...تا فانی شدن
گر چه زاهد گفت صد فرسنگ باقی مانده است

مرغ بسمل خواند: بسم الله الرحمن الرحیم
در گلویم صدهزار آهنگ باقی مانده است...



05 اسفند 1391 1884 0

غزل تازه

 

سر در گم

 

باری ست گران که مانده بر دوشم

این سَر که از آن نمیپرد هوشم

 

چون خانه بی حافظ و بی قرآن

از یاد فرشتگان فراموشم

 

چون مسجد بی نمازخوان مانده

با این همه چلچراغ، خاموشم

 

سوگند به عصر... سخت دلگیرم

آنقدر که با خودم نمیجوشم

 

هم، این دل بیخود است در سینه

هم عاطل و باطل است آغوشم

 

چون ماهی بی نفس پشیمانم

جنبیده اگر کمی سر و گوشم

 

هم خانه خاطرات بیخوابم

هم صحبت خوابهای مغشوشم

 

دیریست مرددم "خدا" یا "خود"؟

سردرگم نسخه های مخدوشم

 

در خاطر عاطر فراموشی

میماند ناله های خاموشم

 



04 بهمن 1391 1849 0

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود ...

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود ...
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود

ای کاش این روایت پر غم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ  بود

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز
مانند گرگ قصه ی کنعان دروغ بود

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار، کاش
بر جان باغ داغ زمستان دروغ بود ...


15 آذر 1391 5651 3

این است حرف تازۀ زیتون: جنگ!

چندی‌ست هر بهار می‌شکفد
بر شاخه‌های تازۀ زیتون، سنگ
دیگر نشان صلح نخواهم بود...
این است حرف تازۀ زیتون: جنگ!

 دیری‌ست سهم سینۀ ما تیر است
دیری‌ست راهِ رفتنِ ما خار است
بیدارماندگانِ شبی تاریم
دار است حقّ گردنِ ما، دار است

 زنجیر باز کرده و می‌آییم
با دسته‌های سینه‌زنی از راه
ما فوجِ بسملیم که در راهیم
ای تیغ‌های سر زده! بسم‌الله!

 یادش به خیر گفتۀ دریامَرد:
کافی‌ست سطل آبی اگر ریزیم...
جز آبروی رفته چه خواهد ماند
امروز اگر که سیل نینگیزیم؟


30 آبان 1391 1148 0

دریدند قابیل ها نعش هابیل را

نهادند زین لشکر ابرهه فیل ها را
ولی سربریدند اول ابابیل ها را

به قرآن سر صلح دارند اینان، ببینید
سرِ نیزه تورات ها را و انجیل ها را

ببندید دستان بی تابتان را ببندید
فلاخن میارید از امروز سجیل ها را

دریغا به این قصه هرگز کلاغی نیامد
دریدند قابیل ها نعش هابیل را

به دنبال «نیل و فرات» است و پر کرده فرعون
یزیدانه از خون نوزادگان نیل ها را


28 آبان 1391 2442 0

باز محرم رسید...

 

همین که نام مرا میبرند میگریم

چارپاره ای برای بانو ام البنین(س)

 

دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم

دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!

دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!"

فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر

 

مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است

که چشم بد ز رخت دور بهتر از جانم!

بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای

اگرچه من هم "جوشن کبیر" میخوانم

...

شنیده ام که خودت یک تنه سپاه شدی

شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد

شنیده ام که به آب فرات لب نزدی

فدای تشنگی ات ...شیر من حلالت باد

 

بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!

بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!

بگو که در غم تو رود رود گریه کنم

کدام دست تو را چید میوه دل من!

 

بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟

که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟

بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت

بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد

...

همین که نام مرا میبرند میگریم

از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای

چه نام مرثیه واری ست "مادر پسران"

برای مادر تنهای بی پسر شده ای

 

چند شعر عاشورایی دیگر

 

سیب سرخی سر نیزه ست...

 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

باید امروز به غوغای قیامت برسم

 

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

 

نماز شام غریبان...

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو

تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

 

از خار،گرچه گرد حرم پاک کرده ای

تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو...

 

خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

 

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم

اما سر تو همسفر ماست کو به کو

 

بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!

بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!

 

 ای کاش...

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود

این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!

 

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت

بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

 

ای کاش گرگ  تاخته بر یوسف حجاز

مانند گرگ  قصه کنعان دروغ بود!

 

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار...کاش

برجان باغ داغ زمستان دروغ بود...

 

 



22 آبان 1391 2278 0

بایداین بار به غوغای قیامت برسم


سیب سرخی سر نیزه ست دعا کن من نیز

این چنین کال نمانم 

به شهادت برسم...




21 آبان 1391 1766 0

کي روز زمين خوردنشان مي آيد؟

کي لحظه افسردنشان مي آيد؟
پايان دل آزردنشان مي آيد

ديديم زمين خواري شان را يارب
کي روز زمين خوردنشان مي آيد؟


06 آبان 1391 1670 1
صفحه 4 از 8ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  بعدی   انتها